|
ماركس منتقد برابريگرايي است
آلن
وود
برگردان: ب.كيوان
مقدمه
جامعة سرمايهداری برای مارکس در
اساس يک جامعة طبقاتی و جامعهای است که پويايی
عمدة آن بنا بر ستم يک طبقه به طبقه ديگر
برانگيخته میشود. مارکس همواره مخالف آشتیناپذير
ستم در همة شکلهای آن بود. رسالت اساسی پرولتاريا
آنطور که مارکس آن را درک میکرد، محو ستم طبقاتی
از راه محو اختلافهای طبقاتی است که آن را ممکن
میسازد. با اين همه، تقسيم جامعه به طبقهها و
به ويژه ستم يک طبقه به طبقه ديگر همواره مستلزم
نابرابریهای شديد اجتماعی، نابرابریها در ثروت و
امکانها، قدرت و اعتبار، آزادی و برآوردن آرزوها،
درک خويش، رضامندی و خوشبختی است. بر عکس، جامعة
بدون طبقهها به نظر میرسد قبل از هر چيز جامعه
برابرهايی باشد که در آن همه به طور برابر در خرج
و دخل زندگی اجتماعی سهيماند. کسانی که با ستم در
همة شکلهای آن مبارزه میکنند، اغلب مبارزة خود
را به مثابه مبارزه برای برابری تلقی کردهاند.
آنها خواستههایشان را در ارتباط با ايدهآلها
يا اصول برابری که عبارت از برابری حقوق صوری و
شناسايي قطعی آن از طرف جامعه يا برابری فرصتها
در زمينة آموزش و پرورش و تحقق آرزوها يا تقسيم
برابر ثروت و رفاه است، بيان کردهاند.
اين امر میتواند ما را به اين
فرضيه سوق دهد که مارکس يک برابریخواه و رزمندة
برابری است و چون به جامعة برابرها میانديشيد در
سودای جامعة بدون طبقهها بود. ولی با اين همه،
اين را میدانيم که هيچ تأييد صريح و بدون ابهام
نسبت به مفهوم برابری در نوشتههای مارکس وجود
ندارد. در نوشتههای انگلس، به ويژه در تحليلهای
او پيرامون نخستين جنبشهای راديکال مانند جنگ
دهقانی در قرن شانزده در آلمان به اظهارهايي بر
میخوريم که علاقه به گونههای مختلف خواستهای
برابریخواهانه را نشان میدهد. البته در
نوشتههای اين دو انديشمند، انکارهای کاملاً صريح
و انتقادهايی از برابریخواهی وجود دارد. آنها در
نوشتههای خود تأکيد میکنند که «برابری» در اساس
يک انديشه بورژوايي است و در بيان خواستهها يا
هدفهای طبقه کارگر جايي ندارد. با تکيه بر
متنها، من فکر میکنم که ما بايد مارکس را با
وجود اين واقعيت که مخالف همة شکلهای امتياز
اجتماعی و ستم بود، به عنوان مخالف ايدهآل برابری
تلقی کنيم. مارکس انديشة برابری را رد میکند. چون
آن را در پراتيک به مثابه دستاويزی برای ستم
طبقاتی میداند. به گمان من ديدگاههای مارکس
دربارة اين مسئلهها شايستة پژوهش و کندوکاو است.
با توجه به اين که ما به شدت کوشيدهايم فکر کنيم
که مارکس بايد يک برابریخواه باشد، اين میتواند
برای ما در اين کشف که چرا مارکس برابریخواه
نيست، آموزنده باشد.
«برابری» اغلب مفهومی ناروشن است.
در آغاز میتوان آن را همچون يک حق يا هدف
اجتماعی نگريست. برابریخواهان میتوانند به تصديق
اين نکته پردازند که افراد بنا بر ملاحظههای معين
حق دارند به طور برابر مطرح شوند و يا حق دارند به
نسبتهای برابر از ثروتهای معين اجتماعی بهرهمند
گردند. به بيان ديگر، برابریخواهان میتوانند
ياريگر و خواهان جامعهای باشند که در آن افراد
برابرند يا کميتهای برابر از چيزی دريافت کنند،
بی آنکه تصديق کنند که افراد حق مقرری برابر يا
سهمهای برابر دارند و حتی بی آنکه سيستم
حقوقیای رادر نظر گيرند که به اعتبار آن توزيع در
برابری وضعيتی تحقق خواهد يافت که جستجو میشود.
برابریخواهان اغلب اين دو روش بررسی برابری را در
هم میآميزند و يا به ناروا میپندارند که آنها
در عمل برابرند. سيستمی از حقوق برابر میتواند به
توزيع بسيار نابرابر ثروت، قدرت و رفاه بيانجامد و
برعکس، میتواند چنين رخ نمايد که تنها روش کسب
ثروت (يا قدرت) برابر در جامعه دادن حقوق بسيار
نابرابر به افراد بهمنظور استفاده از استعدادها و
امکانهایشان برای به دست آوردن ثروت و قدرت است.
ما بايد برخورد مارکس به برابری به مثابه حق را از
برخورد او به برابری به مثابه هدف متمايز کنيم. من
فکر میکنم که برخورد مارکس به برابری به مثابه
هدف يکسان است. ما در نوشتههای او انتقادهای
خاصی از کوشش برای تحقق برابری در وضعيت، ثروت يا
رفاه افراد نمیيابيم. با اين همه، فکر میکنم که
میتوان نشان داد که مارکس دريافت خاصاش از يک
جامعة بدون طبقات را در ارتباط با هر هدف برابری
تدوين نکرده است. به علاوه، فکر میکنم که اين نيز
به غايت مبهم است که مارکس برابری را به عنوان
چيزی در نفس خود خوب يا مطلوب تلقی کرده باشد.
برعکس، برخورد مارکس به حقوق برابر آشکارا انتقادی
است. يکی از دليلهايی که مارکس در نقد مفهوم
برابری دارد پيوستگی تنگاتنگ آن در ذهن افراد با
مفهومهای حق و عدالت است. اگر کسی بگويد که
برابری بايد در جامعه برتری داشته باشد، اين به
طور کلی مترادف با اين تصديق است که افراد حق
دارند همچون برابرها مطرح شوند، يا حق سهمهای
برابر از فلان ثروت را دارند. اين برداشت به اين
گفته باز میگردد که مطرح کردن افراد به طور
نابرابر يا اختصاص دادن سهمهای نابرابر به آنها
ناستوده يا ناعادلانه است. همان طور که من در جای
ديگر آن را تأييد کردهام، مارکس از جامعه
سرمايهداری به دليل اين يا آن نوع بیعدالتی يا
نقض اين يا آن حقوق انتقاد نمیکند. در واقع،
مارکس نمیانديشد که نارواييها و بیعدالتیها
لازمة توزيع سرمايهداری است. بنابراين، ما نبايد
انتظار داشته باشيم که او را در نقد سرمايهداری
از اين زاويه ببينيم که اين نظام «حق برابری» هرکس
را در آنچه که بايد باشد، نقض میکند. مارکس به
درستی میانديشيد که سرمايه کارگران را استثمار و
به آنها ستم میکند. اما او به استثمار و ستم به
دليل حق و عدالت نمیتازد. چون مارکس محو جامعة
طبقاتی را به مثابه اصلاح بیعدالتی يا دفاع از
حقوق نمیدانست و آن را به عنوان دفاع از برابری
حقوق تلقی نمیکرد. تصادفی نيست که گفتمان بسيار
وسيع و نافذ مارکس دربارة برابری نقد او از
درخواست برنامة گوتا است که طبق آن «محصولهای
کار» با حق برابر برای همة عضوهای جامعه تقسيم
میشوند (1).
برابری اعم از اين که به مثابه حق
يا عدالت تلقی شود، ايدهآل سادة اجتماعی نيست،
بلکه چندين ايدهآل مختلف و اغلب سازشناپذير است.
رابطههای گوناگون زيادی وجود دارد که در ساية آن
افراد میتوانند از طريق جامعه به طور برابر مطرح
شوند و گونههای متعدد شئها را به سهمهاي برابر
دريافت دارند. نتيجه گزينش برابرانه در يکی از اين
رابطهها میتواند با نتيجة اين گزينش در رابطه
ديگر بسيار متفاوت باشد. مثلاً جامعة بورژوايي در
آنجا که امتيازهای مربوط به تولد و کاست (طبقه
بسته) را به رسميت نمیشناسد، جامعة برابرها است؛
اما افراد را به مثابه برابرها در مقياسی که صاحب
اختيار خود و مالکيت خود هستند، مطرح میکنند، حق
برابر دارند. مارکس حتی روی اين واقعيت تأکيد دارد
که بازار يا خريد و فروش نيروی کار در محدودة خود
يک قلمرو برابری است: «چون هر کس به عنوان مالک
ساده کالا با ديگری رابطه برقرار میکند و آنها
معادل را با معادل مبادله میکنند» (2). بازار کار
سرمايهدار و کارگر را در مقياسی که آنها مالک و
سوداگر کالاها هستند، همچون برابرها مطرح میکند.
تئوری مارکس در کتاب اول کاپيتال مبتنی بر اين فرض
است که کارگر ارزشی معادل با نيروی کارش دريافت
میکند. يعنی مزد کارگر بيانگر کميت زمان کار
اجتماعاً لازم برای بازتوليد نيروی کار فروخته شده
است.
بديهی است که اين گفته مارکس که
طبق آن بازار کار قلمرو برابری است، معنی
طعنهآميزی دارد. بازار کار آن گونه که مارکس آن
را میبيند به غايت الزامآور است و نتيجة انباشتی
بازارها اين است که جامعه به طبقة ستمگر
سرمايهداران و طبقة ستمکش کارگران تقسيم شده
است. البته از کنار مسئله میگذريم، هرگاه تصور
کنيم که قصد ريشخندآميز مارکس بدين معنا است که
او واقعاً نمیانديشيد که بازار کار قلمرو برابری
است يا میانديشيد که برابری در آنجا فقط برابری
ظاهری است. روشن است که در قياس با رابطههای ميان
بردهداران و بردگان، اربابان و رعيتها،
استادکاران و پادوها، رابطة ميان سرمايهداران و
کارگران رابطة برابرانه است. ريشخند برای اين است
که اين برابری نه تنها کارگران را از ستم مصون
نمیدارد، بلکه دقيقاً وسيلة ستم عليه کارمزدبری
است. از آن اين نتيجه به دست نمیآيد که نوع ديگر
برابری بر برابری بورژوايي برتری دارد، برعکس اين
نتيجه به دست میآيد که مبارزه با ستم عليه طبقه
کارگر نبايد بنام برابری هدايت شود.
انگلس و برابری
به نظر میرسد که برخی قطعهها و
نوشتههای انگلس اين نتيجهگيری را تأييد
نمیکنند. انگلس به احتمال ميان «برابری سياسی» يا
«برابری حقوقی» و «برابری اجتماعی» يا «برابری
مالکيت» فرق قايل بود. اين تمايز را در متنهای
مارکس هم میبينيم (3). در يک مناسبت انگلس
کمونيسم را به مثابه «برابری واقعی» (4) توصيف
میکند. از سوی ديگر، او به اقدام در تعيين ماليات
برای کسب حق رأی میتازد و در برخورد به آن
میگويد: «برابری هنوز بنا بر محدوديت خود با
«برابری ناب در برابر قانون» فاصله دارد. آن چه که
علیرغم نابرابری ثروتمندان و بيچيزان برابری
معنی میدهد - منتها، برابری در محدودة نابرابری
عظيم موجود - به کوتاه سخن، آنچه که ويژگی
نابرابری به نام برابری معنی میدهد» (5). با اين
همه، مارکس تأکيد میکند که برابری همواره مفهومی
به طور اساسی سياسی است (6). از اين رو، او
میگويد: «برابری واقعی مدنی اکنون در جامعة
بورژوايي وجود دارد»(7). در «ايدئولوژی آلمانی»
گفته شده است که برابری به طور اساسي انديشهای
بورژوايي و غيرپرولتری است (8).
چنانچه نه يک انديشة برابری، بلکه
انديشههای متعدد برابری وجود دارد، اثبات اين
نکته که برابری به طور اساسی بورژوايی يا پرولتری
است، میتواند بيجا به نظر آيد. مفهومهای برابری
مثل برابری صوری مالکان خصوصی در بازار میتواند
چونان برابری بورژوايي و مفهومهايي مانند ضرورت
توزيع برابر ثروت همچون برابری پرولتری تلقی شود.
اما من فکر میکنم که هدف مارکس عبارت از تأييد
اين نکته است که انديشة برابری که به عنوان وسيلة
ايدئولوژيک به جنبشهای اجتماعی نيرومند تاريخی
کمک کرده است و کمک خواهد کرد، انديشة برابری
بورژوايي است. پرولترها میتوانند به تدوين
مفهومهای برابریای بپردازند که برایشان مفيد
باشد. البته، از ديدگاه مارکس، انديشة برابری
هنگامی که توسط جنبش کارگری به کار میرود، امری
بیاعتبار، ناسودمند و مبهم است.
چون به نظر میرسد که انگلس به
نوبة خود به مفهوم برابری پرداخت، جالب است که ما
در نوشتههای او واضحترين برهان بی اعتبار شدن آن
را در خواست پرولتری میيابيم. اين قطعة معروف
«آنتی دورينگ» را از نظر میگذرانيم (9):
«از اين رو، خواست برابری در زبان
پرولتاريا معنايي دوگانه دارد. يا اين خواست -
مخصوصاً در حالت آغازين - مثلاً در جنگ دهقانان -
واکنش طبيعی عليه نابرابریهای فاحش اجتماعی، عليه
اختلاف و تباين ميان ثروتمندان و تهيدستان،
اربابان و بردگان، سيران و گرسنگان است. به اين
عنوان، اين خواست فقط بيانگر غريزة انقلابی است و
در اين معنا - تنها در اين معنا - است که مفهوم
خود را پيدا میکند. و يا محصول خواست بورژوايي
برابری است که خواستهای کمابيش عادلانهاش را از
آن بيرون میکشد و از آن فراتر میرود. اين خواست
با تصديقهای خاص سرمايهداران همچون وسيله
برانگيختن و شوراندن کارگران عليه سرمايهداران به
کار میرود و در اين حالت در نفس خود مانند برابری
بورژوايي عمل میکند و از اعتبار میافتد. در هر
دو حالت، مضمون واقعی خواست پرولتری خواست از بين
رفتن طبقهها است. هر خواست برابری که فراتر برود
ناگزير در پوچی فرو میافتد».
اگر اين قطعه را به دقت نخوانيم میتوانيم
بينديشيم که او برای خواستهای برابریخواهانه در
جنبش پرولتری جای واقعی قايل است. به نظر میرسد
که انگلس به تفسير اين خواستها مبادرت میکند و
حتی دليلهايی برای آنها میيابد. اما يک بررسی
بسيار دقيق نشان میدهد که اين برداشت نادرست است.
انگلس میگويد خواست پرولتری معنايي دوگانه دارد.
نخست اين که، اين يک «واکنش طبيعی عليه
نابرابریهای فاحش اجتماعی» و به اين عنوان «فقط
ابزار غريزة انقلابی» است. میتوان تأييد کرد که
انگلس با «غريزة انقلابی» موافق است و جايي برای
آن در جنبش پرولتری قايل است. اما اين نتيجه به
دست نمیآيد که ما چنين جايي در هر انديشه در خلال
آنچه اين غريزه برای بيان خود يافته میيابيم.
کاملاً ممکن است که غريزة انقلابی در خلال
انديشههای ناروشنی ابراز گردد که از اين پس از
اعتبار میافتند. همانطور که به موقع خواهيم ديد،
انگلس فکر میکند که برابری به دقت انديشهای از
اين نوع است. اين واقعيت که انگلس غريزة انقلابی
را به مثابه يگانه توجيه چنين خواستهای
برابریخواهانه درک میکند، اين نکته را به ذهن
متبادر میکند که هيچ توجيهي (وجود ندارد) كه اين
خواستها را که همچون يک مفهوم اخلاقی يا تئوريک
نگريسته میشود، از ايدهآل برابری نتجهگيري كند.
دوم اينکه، انگلس میگويد که
خواست برابری پرولتری هنگامی گسترش میيابد که
مبلغان بکوشند با استفاده از ادعاهای خاص
سرمايهداران، کارگران را به هيجان درآورند. اين
مربوط به اين باور است که اينها ادعاهايي هستند
که طبق آن برابری بورژوايي، برابری در برابر
قانون، برابری از منظر دولت، برابری در بازار، حقی
بشری يا به بيان ديگر چيز مطلوبی است.
همچنين قابل درک است که انگلس در
ارتباط با موضوع از اين قرار محتاط باشد که در چه
مقياسی خواستهای واقعی پرولتری میتواند از اين
ادعاها نتيجهگيری شوند (او میگويد، چنين
نتيجهگيریهايي میتوانند «کمابيش درست» باشند و
به يقين «بيشتر برای دراز مدتاند»). به هيچ وجه
روشن نيست که انگلس راهکار تهييج کارگران را با
استفاده از ادعاهای سرمايهداران پذيرفته است. با
اطمينان میتوان در آن موضوعی برای برهانهای صوری
عليه مدافعان سرمايهداری يافت، و آن در صورتی است
که آنها بر پاية آنچه سرمايهداران میگويند به
نتيجهگيریهای نادرست مبتنی نباشد. به يقين انگلس
نمیانديشد که ارزشها و ادعاهای بورژوايي
میتوانند بدون نقد برای تدوين هدفهای جنبش
پرولتری به کار روند. از اين رو، او بی درنگ
میافزايد: وقتی خواست پرولتری برابری از
خواستهای بورژوايي نتيجه میشود، در نفس خود بنا
بر برابری بورژوايي «عمل میکند و از اعتبار
میافتد». معنی آن اين است که انگلس خواست پرولتری
برابری را به حساب خود در مقياس دقيق به کار
میبرد و بدين ترتيب از مفهوم بورژوايي برابری به
سود خود استفاده میکند. اما او درست چند قطعه
بالاتر گفته است که اين مفهوم از «شرايط اقتصادی
جامعه بورژوايي» سرچشمه میگيرد و به طور اساسی
برای دفاع از اين شرايط به کار میرود (10). پس
دليلهای کمی برای اين انديشيدن که او برای
خواستهای برابری پرولتری بر مبنای مفهوم بورژوايي
برابری ارزش زيادی قايل است، وجود دارد. معنی
واقعی خواست پرولتری برابری در هر فرمولبندی
عبارت از نابودی طبقهها است. و اين به عقيدة
انگلس مضمون واقعی و عقلانی هر خواستی از اين نوع
را تشکيل میدهد. با اين همه، خواست نابودی
طبقهها خواست برابری نيست. از مفهوم برابری برای
فرمولبندی اين خواست استفاده نشده است. برعکس،
مسئله عبارت از خواستی است که در ارتباط با درک
طبقاتی مارکسيستی فرمولبندی شده است. انديشه
انگلس اين است که خواست برابری مبهم و معطوف به
گذشته است. زيرا اين خواست در اصطلاحهای
مفهومیای که جايش را به اصطلاحهای علمیتر و
واقعگرايانهتر تئوری جامعه مارکس سپرده،
فرمولبندی شده است. پيش از آنکه اين تئوری وجود
داشته باشد و به ويژه در دورهای که بورژوازی
مترقیترين طبقة اجتماعی بود، مفهوم برابری بهترين
مفهوم موجود برای حمله به مناسبات ستمگرانه
اجتماعی (به خصوص مناسبات فئودالی) بود. اما از
اين پس ديگر جايي در جنبش پرولتری برای مفهوم
برابری يا خواستهايي که در اصطلاحهايش
فرمولبندی شده وجود ندارد.
انگلس، ضمن تفسير برنامه گوتا،
تقريباً همة اينها را در همان ارتباط در نامهای
خطاب به اوگوست ببل در زمينه خواست «برابری
اجتماعی و سياسی» اظهار داشته است: «عبارت نابودی
هر نابرابری اجتماعی و سياسی بهجای «محو هر
اختلاف طبقاتی بسيار ترديدآميز است» (11). معرفی
جامعه به عنوان قلمرو برابری يک مفهوم يک جانبة
فرانسوی است که به شعار قديمی آزادی، برابری و
برادری تکيه دارد. اين مفهوم در زمان و مکان خود
دليل وجوديش را به همراه دارد. زيرا پاسخگوی
مرحلهای از تحول بود. اما درحال حاضر مانند همة
مفهومهای مکتبهای اجتماعی پيش از ما ناگزير به
گذشته تعلق دارد. زيرا در ذهنها جز اغتشاش فکری
بر نمیانگيزد. اکنون اين مفهوم جايش را به
مفهومهای دقيقتری داده است که پاسخگوی مطلوبتر
واقعيتها است» (12).
مارکس و توزيع در «نقد برنامة
گوتا»
جالبترين بحث مارکس دربارة عدالت
در «نقد برنامة گوتا»ی او، بيشتر در نقد يادشده
عليه خواست (که اغلب بد فهميده شده)، در برنامة
«توزيع ثمرههای کار ميان همة عضوهای جامعه با
حقوق برابر» (13) وجود دارد. اين خواست در نخستين
قطعة برنامه فرمولبندی شده، اما مارکس آن را
موکول به بحث هنگام نکتهسنجیهایاش در بارة قطعه
سوم میکند که خواستار توزيع «عادلانه» يا
«منصفانه» محصولهای کار است. او اينگونه عمل
میکند، چون بنيادیترين نقدش از خواستهای برابری
توزيعی در برنامه، انتقاد از مفهوم عدالت توزيعی
به عنوان پايه خواستهای طبقه کارگر است. مارکس
تأييد میکند که عدالت به مثابه يک سيستم توزيع به
رابطة کارکردی اين سيستم، به شيوة توليدی که بخشی
از آن به شمار میرود، بستگی دارد. عدالت به ويژه
کارکرد رابطههای اجتماعی در کنترل مؤثر وسيلههای
توليد است. همان طور که مارکس در ملاحظههای
نهايیاش پيرامون قطعة سوم برنامه گفته است: «هر
توزيع چيزهای مورد مصرف، نتيجة شيوهای است که خود
شرايط توليد آن را قسمت کردهاند. اما اين توزيع
يک خصلت از شيوة توليد است». (14) اگر عنصرهای
توليد (آنگونه که در شيوة توليد سرمايهداری است)
تقسيم شده باشند، توزيع کنونی شئهای مورد مصرف از
آن نتيجه میشود» (15).
به علاوه، اين توزيع عادلانه است.
چون همانطور که مارکس در کاپيتال بيان کرده،
عدالت مبادلهها ميان عاملهای توليد به «تطابق»
يا «تناسب» اين مبادلهها با شيوة مسلط توليد
بستگی دارد (16). اين واقعيت که توزيع کنونی
عادلانه است، در يادداشتهای آغازين مارکس پيرامون
برنامة گوتا دربارة خواست توزيع «عادلانه» يا
«منصفانه» بيان شده است: آيا بورژواها تأييد
نمیکنند که تقسيم کنونی «منصفانه» است؟ و در واقع
آيا اين بر پاية شيوة کنونی توليد يگانه تقسيم
«منصفانه» نيست؟ آيا رابطههای اقتصادی بنا بر
انديشههای حقوقی تنظيم شدهاند. يا بر عکس اين
رابطههای حقوقی است که از رابطههای اقتصادی به
وجود میآيند؟». مارکس پس از اثبات اين مطلب از
ناروشنی و ابهام بيان برنامة گوتا دربارة
«محصولهای کامل کار» انتقاد میکند. «محصول کار»
يک مفهوم مبهم است که به عقيدة لاسال جانشين مفهوم
مثبت اقتصادی میگردد. به علاوه، هيچ جامعة
کمونيستی نخواهد توانست مجموع «محصولهای کار» را
ميان فرد فرد کارگران تقسيم کند. بايد مبلغها و
سرمايههايی «برای جانشين کردن وسيلههای توليد،
برای رشد توليد و سرمايههايی برای پسانداز يا
بيمه در برابر حوادث در اختيار داشت ... کسر اين
مبلغها ... يک ضرورت اقتصادی است و اهميت شان ...
به هيچ ترتيبی در ارتباط با عدالت تعيينپذير
نيست».
علاوه بر اين، بايد مبلغهايي را
برای تأمين «هزينههای اداری»، برآوردن نيازهای
مشترک: مدرسهها، مؤسسههای بهداشتی و غيره و
«منابع لازم برای نگهداری از کارافتادگان»
پيشبينی کرد. مارکس میگويد: بدين ترتيب «اصول
کامل کار ... به محصول جزيي تبديل میشود» (17).
هدف اصلی مارکس در تفسيرهايش
دربارة قطعة سوم برنامه عبارت از سمتگيری توزيعی
«سوسياليستهای عامی» چون لاسالیها است که
خواستهای برنامه را تدوين کردهاند. مارکس ضمن
اين بررسی که چگونه وسيلههای مصرف («محصولهای
جزيي کار») به احتمال در جامعة کمونيستی آينده
تقسيم خواهد شد، از سمتگيری يادشده انتقاد می
کند. هنگام قرائت شرحی که مارکس دربارة توزيع
کمونيستی ارائه میدهد، در نظر گرفتن مقصود کلیاش
در اين بحث ضروری است. با اينهمه بسيارند کسانی
که به خاطر توفيق نيافتن در انجام آن اين شرح را
خارج از متنشان قرائت کردهاند و پنداشتهاند که
مارکس آنها را به عنوان خواستهای پرولتری (يا
هنوز بدتر) به عنوان «اصول عدالت توزيعی» در
مقياسی که توزيع سرمايهداری بايد با آنها سنجيده
شود، معرفی میکند. اما در نظر گرفتن دقيق متن
نشان میدهد که مارکس تحليلاش را در زمينة توزيع
کمونيستی به دقت برای روشن گردانيدن عيبهای آن
مطرح میکند. انديشة او اين است که چون سيستم
توزيع در سوسياليسم در مقياسی که شيوة توليد جامعه
رشد میيابد، تغيير خواهد کرد (و بايد هم تغيير
کند)، اگر جنبش کارگری شکلوارة توزيعی ويژهای به
عنوان هدف به خود (En
soi)
يا به عنوان يکی از هدفهای درازمدت جنبش مطرح
کند، سردرگم خواهد شد. هدف عام تشريح توزيع
کمونيستی عبارت از نفی سمتگيری توزيعی به عنوان
يک کل است.
اگر به قطعههای پايانی تفسير مارکس دربارة سومين
قطعة برنامة گوتا خوب توجه کنيم، میتوانيم آن را
به روشنی تشخيص دهيم:
«من مخصوصاً دربارة «محصول کامل
کار» و همچنين دربارة «حق برابر» و «تقسيم
منصفانه» تفاهم داشتهام تا نشان دهم چه جنايتی
مرتکب میشوند آنهايي که از يک سو میخواهند
دوباره دريافتهايي را در قالب جزمها به حزب ما
تحميل کنند که زمانی معنايي داشتهاند، اما امروز
ديگر جز لفاظی منسوخ بيش نيستند و از سوی ديگر،
دريافت واقعگرايانهای را که با زحمت زياد به حزب
القاء شده، ضايع گردانند ... و اين به ياری
ياوههای يک ايدئولوژی حقوقی يا غير آن انجام
میگيرد» (18). با به خاطر سپردن اين نکته در ذهن،
حال به تحليلی باز میگرديم که مارکس دربارة
«نخستين مرحلة جامعه کمونيستی به دست می دهد.
«آنچه ما اين جا با آن سروکار داريم، اين آن
جامعة کمونيستی نيست که روی پايههای خاص خود رشد
يافته است، بلکه برعکس، جامعهای است که تازه از
سرمايهداری سربرآورده» (19).
به عبارت ديگر، ما با يک شکلوارة ايدهآل توزيع
(هنوز کمتر با مفهوم «عدالت توزيعی») که در لفافه
گفتهايم که کارگران آن را در جامعة کمونيستی
برقرار میکنند، سروکار نداريم. ما بيشتر
میکوشيم به طور کلی و فرضی پيشبينی کنيم که
نتيجهها، برای توزيع وسيلههای مصرف، مالکيت جمعی
وسيلههای توليد در نخستين مرحلههای اين مالکيت
جمعی چه خواهد بود. مارکس يادآوری میکند که «در
يک جامعة همياری مبتنی بر مالکيت مشترک بر
وسيلههای توليد» توزيع وسيلههای مصرف متناسب با
سهم هر کارگر در کار خواهد بود:
«بنابراين، توليدکننده به طور فردی
- پس از کسر و تفريقهای انجام يافته - درست معادل
آنچه که به جامعه داده دريافت میکند. آنچه که او
به جامعه داده مقدار کار فردی او است ... او از
جامعه حوالة ثابتی دريافت میکند که کميت کار او
فراهم آورده (تفريق انجاميافته برای تأمين بودجه
جمعی است). او با اين حواله از ذخيرههای اجتماعی
چيزهای مورد مصرف را به قدر ارزش کميتی برابر کارش
میستاند» (20).
به نظر میرسد که مارکس برنامة
گوتا را تصديق میکند: نخستين مرحلة جامعة
کمونيستی با «حق برابر» مطابقت خواهد داشت. به طور
مشخص اين سيستم توزيع به هر کس حق برابر به
وسيلههای مصرف بر حسب سهم برابر در کار خواهد
داد. اصل توزيع آن میتواند اينگونه فرمولبندی
شود: حق برابر در برابر کار برابر. علاوه بر اين،
تحليلی که مارکس دربارة توزيع نخستين مرحلة
کمونيستی ارائه میدهد با خواستهای برنامة گوتا
با وجود بسيار مبهم و مغشوش بودن وجه مشترک دارد و
به عنوان يک راهنمای مفيد به برنامهريزان آيندة
جامعه خدمت میکند. مارکس نشان میدهد که توزيع
طبق «کميت کار» هرکار انجام میگيرد. او به ما
نمیگويد که «کميت کار» را چگونه بايد سنجيد.
مارکس يادآور میشود که «شدت» و همزمان «مدت»
بايد مدنظر قرار گيرد، اما هيچ وسيلهای برای سنجش
اين دو عامل ارائه نکرده است. او به هيچ وجه نشان
نمیدهد که چگونه نيروی کار متخصص يا آموزشديده
میتواند با نيروی کار غيرمتخصص مقايسه شود. بديهی
است که شيوهای که اين مسئلهها مطرح میشوند،
همزمان برای معنی «حق برابر در در برابر کار
برابر» و به اجرا درآورد |