|
بحث محاسبه اقتصادی:
درسهایی برای سوسیالیستها
برگردان:ا.دماوندي
این مقاله، مباحث زیر را جمع بندی
میکند: روایت استاندارد از بحث محاسبه اقتصادی،
تفسیر دوبارهي مکتب اتریشی مدرن از اهميت مرکزی
دانش نانوشته و مسالهي کشف، نادیده گرفته شدن یک
جريان سوم در بحث تاریخی، كه همانا پافشاری داب بر
عدم اطمینان همراه با تصميمگیریهای جزيي و لزوم
برنامهریزی پیشین بود. سپس استخراج درسهایی از
این بحث برای سوسیالیستها و ملاحظه یک پاسخ از
طرفداران سوسیالیسم بازار ممکن به چالش اتریشی
مدرن. مقاله با ترسیم خطوط کلی یک مدل برنامهریزی
مشارکتی که دیدگاه اتریشی مدرن نسبت به اهمیت دانش
نانوشته را با پافشاری داب بر هماهنگی پیشین، با
یکدیکر ترکیب میکند، به پایان
میرسد.
«ما
بعضی وقتها، به طنز میگوئیم که در انتظار اولین
سوسیالیست اتریشی هستیم که به ظهور برسد، زیرا از
نظر منطقی تصور چنین ترکیبی غیرممکن نیست.»
مقدمه
بحث محاسبه اقتصادی در دهههای
1920 و 1930 از این قرار بود که آیا در یک سیستم
اقتصاد سوسیالیستی، که به عنوان مالکیت دولتی بر
وسایل تولید تعریف میشد، میتوان محاسبه اقتصادی
منطقی داشت؟ دو جناح اصلی بحث، یکی اقتصاددانان
مکتب اطریشی بودند، که این امکان را نفی میكردند،
و دیگری اقتصاددانانی که در یک چارچوب نئوکلاسیک
کار میکردند، و مدعی بودند که این کار امکانپذیر
است. روایت استاندارد بحث این است که جناح
سوسیالیست برنده شد، هر چند که برای حدود 20 سال
بعد از مقاله جمعبندي برگسن(1948)، این بحث تنها
به عنوان بخشی از تاریخ تفکر اقتصادی در نظر گرفته
میشد و ارتباط چندانی به بحث حاضر درباره
سوسیالیسم نداشت. با این حال در دهه 1980، بحث
حیاتی دوباره یافت. مکتب اتریشی مدرن، روایت
استاندارد را زیر سئوال برد و استدلال کرد که این
روایت بر یک بدفهمی از چالش اتریشی اولیه استوار
بوده و اینکه یک درک صحیح از موضع اطریشی، در
نهایت امکان یک سیستم اقتصادی را كه بر پایهي
مالکیت خصوصی و نیروهای بازار قرار ندارد، مردود
میشمارد. این چالش دوباره نسبت به امکان
سوسیالیسم، یکی از عوامل سهیم در تجدید حیات
فعالیت بر روی مدلهای اقتصاد سوسیالیستی، در
دههي گذشته بود. با این وجود، هر چند که بخشی از
این کار به بحث محاسبه برمیگشت (مانند کاکشات و
کترل، 1993)، اما از نظر ما تا به حال به طور موثر
به نقد اطریشی مدرن برخورد نشده و بی پاسخ مانده
است. این مقاله پاسخی روشن به چالش اطریشی مدرن
است. بخش دو به طور خلاصه روایت استاندارد را
بازگویی کرده و به ارزیابی این ادعا میپردازد که
اگر بحث در یک چارچوب نئوکلاسیک تفسیر گردد، در آن
صورت سوسیالیسم بازار نئوکلاسیک پیروز میدان بوده
است. آنگاه به رنسانس اطریشی در دهه 1980، و
تاکیدش بر کشف و فعالیتهای سرمایهگذاری، و
ادعایاش مبنی بر اینکه چنین فعالیتی ضرورتا باید
بر مبنای مالکیت خصوصی باشد میپردازد. و همین
مسأله است که زیربنای چالش اطریشی بازسازي شده
نسبت به امکان سوسیالیسم را تشکیل میدهد. در حالی
که سوسیالیسم بازار نئوکلاسیک توانست با موفقیت،
چالش اطریشی اولیه را که در رابطه با محاسبهي
منطقی و انگیزهها، در یک چارچوب نئوکلاسیک تفسیر
میشد، رد کند، معهذا به عنوان پاسخی به چالش
اطریشی مدرن که بر جنبههای یادگیری و کشف در
فرآیند بازار استوار شده، نامناسب است. علاوه بر
نقشهایی که بازار سوسیالیستی نئوکلاسیک و اطریشی
در بحث اولیه دارا بودند، یک مسیر سوم هم وجود
داشت، و آن نقش موریس داب در این بین است، که در
بخش سه مورد بحث قرار میگیرد. داب مدعی بود که
مدلهای غیرمتمرکز سوسیالیستهای نئوکلاسیک، جوهر
سوسیالیسم را درک نکردهاند، چون برنامهریزی را
در نظر نمیگیرند. او بر عدم تعین غیر قابل
اجتنابی که با تصمیمگیریهای جدا از هم همراه
است، به ویژه در رابطه با سرمایهگذاری، تاکید
میورزيد، و استدلال میکرد که مدلهای سوسیالیستی
نئوکلاسیک به همان اندازهي هر اقتصاد سرمایهداری
نسبت به اشکالات هماهنگی پسین در برابر هماهنگی
پیشین تصمیمات سرمایهگذاری، آسیب پذیر هستند. با
این حال سهم داب نسبت به بحث اصلی، حاشیهای بود و
نیروی استدلال او به خاطر همراهیاش با
برنامهریزی متمرکز شوروی، تضعیف گردید.
بخش چهار درسهایی را از بحث
محاسبه، برای سوسیالیستها اخذ میکند، که هم بحث
تاریخی و هم حیات دوباره آن را در بر میگیرد. این
بخش میگوید که اگر چه تحلیل اطریشی مدرن بر درستی
به اهمیت دانش نانوشته، تاکید میورزد، اما
طرفداریاش از سرمایهداری به عنوان تنها راه
کارآمد بسیج چنین دانشی، نمیتواند به طور قانع
کننده از پس دیدگاههای داب در رابطه با
ناکارآمدیهای تصمیمگیری جدا از هم واحدهای
تولیدی برآید. در عین حال داب هم قادر به تشخیص
اهمیت دانش نانوشته نیست، و این ناتوانی، تعلق
خاطر او به برنامهریزی متمرکز را غير قابل توجيه
میسازد.
کيرزنر در نقل قولی که در ابتدای
مقاله آمد اشاره میکند که یک سوسیالیست بازار
اطریشی در نظر یک سوسیالیست نئوکلاسیک چگونه ظاهر
میشود. این پاسخ «سوسیالیست بازار اطریشی» فرضی،
به چالش اطریشی مدرن، در بخش پنج مورد ملاحظه قرار
گرفته و در دو زمینه مردود دانسته میشود. اولا
در پی آن است که بر مبنای مالکیت دولتی و توسط
كارفرماياني كه در متن نيروهاي بازار فعال
شدهاند، سرمایهداری را تقليد کند، غافل از آن كه
شرایط لازم برای نیل به این هدف عملا حفظ مالکیت
صوري دولتی را مصنوعي و زائد ميسازد. دوما و از
نقطه نظر ما مهمتر، تمامی رویکردهای اطریشی در
ذات خود قادر نیستند به مسایل مطرح شده توسط داب
پاسخ گویند.
بخش شش پاسخ صریح ماست به چالش
اطریشی مدرن يعني مدلی از برنامهریزی مشارکتی. در
این بخش ما این نقطهنظر که کشف دانش نانوشته تنها
از طریق فعالیت سرمایهگذارانه در فرآیند بازار
ممکن ميداند به چالش فرا میخوانیم و استدلال
میکنیم که برنامهریزی مشارکتی، فرآیند کشف و
تحرک دانش نانوشته پراکنده را به طرزی کارآمدتر
ارتقا میبخشد. سپس پیش نیازهای برنامهریزی
مشارکتی و طرح کلی یک چارچوب نهادی را مطرح
میکنیم که از طریق آن فرآیند مشاركت برمبناي
مشورت میتواند به پیش برده شود. در بخش هفت
نتیجهگیری ما این است که در نظر گرفتن
برنامهریزی آمرانه و متمرکز و نیروهای بازار به
عنوان تنها راههای هماهنگ کردن فعالیت اقتصادی،
اشتباه است. دیدگاه اطریشی نسبت به دانش و دیدگاه
داب نسبت به طبیعت نیروهای بازار، در تركيب با
يكديگر، به یک فرآیند همکاری برای پیشبرد کشف
دست مي يابد كه نسبت به فرآیندهای جبری یا رقابتی
برتري دارد
2-
روایت استاندارد و پاسخ اطریشی مدرن
بر طبق روایت استاندارد، آنگونه
که لاویو (1985) در تحقیق جامعاش نشان میدهد،
اولین مرحلهي بحث از چالش میزس (1920) تشکیل
میشد داير بر این که از نظر تئوریک، محاسبه
اقتصادی منطقی تحت مالکیت عمومی غیرممکن است. با
این وجود بعدا معلوم شد که این چالش سابقا به
وسیله بارون (1908) رد شده است. او نشان داد که
میزس یا از کار بارون بی اطلاع بوده و یا آن را
نادیده گرفته است. مرحله دوم بحث در تفسیر
استاندارد، به صورت عقب نشینی هایک(1935) به خط
دفاعی دوم و به صورت ارايهي ایرادات عملی نسبت به
مسائل محاسباتی و اطلاعاتی موجود در حل معادلات
همزمان بارون، مطرح گردید. سومین مرحله با نام
لانگه (1938) همراه است که به طور قطعی این ادعا
را که محاسبه اقتصادی تحت مالکیت عمومی به لحاظ
عملی ناممکن است به کناري میافکند. او این کار را
با ایجاد یک مدل سوسیالیستی بازار غیرمتمرکز در یک
چارچوب والراسی انجام داد. مدل پیشتاز لانگه از آن
زمان به بعد دستخوش تعدیلها و تنظیماتی شده، به
طوری که هم اکنون طیف وسیعی از روشهاي غیرمتمرکز
وجود دارد، که در نیازمندیهای اطلاعاتیشان،
روشهای محاسباتی و محیطی که در آن به طور کارآمد
عمل میکنند، متفاوت هستند. در این مدلها با
استفاده از یک روش تکرار، قیمتها یا کمیتها
تعدیل میشوند، یا مجموعهي تولیدات شرکتها تخمین
زده میشود، و این کارها در یک مکانیزم بازار
مصنوعی انجام میگیرند، در تمام این مدلها نشان
داده میشود که خاصیت کارآمدی (بهینه پارتو)
اقتصاد سرمایهداری نئوکلاسیک، از نظر تئوریک
تکرار میشود. (نگاه کنید مثلا به هور ويكز 1974 و
هورا 1987) با این وجود مدلهای اولیه با مسائل
سازمانی فراشرکتی برخورد نمیکردند، چرا که
شرکتها به عنوان «جعبههای سیاه» در نظر گرفته
میشدند. با تامین درونداد، برونداد به دست
میآید، بدون در نظر گرفتن «طفره رفتن از كار» یا
هزینههای مراقبت و اجراي قرارداد. مدلهای جدیدتر
با تشخیص اینکه طفره رفتن از كار، میتواند بخشا
با نظارت برطرف شود و مسائل« مدیر- كارگزار»
هنگامی بروز میکند كه شرکت به وسیله یک هيات
مدیره و نه خود صاحب (صاحبان) ذینفع اداره
میگردد، میتوانند تا حدودی با نظارت و تدابیر
تشویقی برطرف شوند، در پی غلبه بر این مفهومسازی
سادهانگارانه برآمدهاند. با این حال توجه به این
مطلب مهم است که این مسایل از نظر ساختاری یکسان
هستند، چه مالک دفتر برنامهریزی در یک سیستم
سوسیالیستی باشد، یا سهامداران شرکت در یک سیستم
سرمایهداری- با فرض وجود این تقارن بین یک اقتصاد
سرمایهداری شرکتی نئوکلاسیک و یک اقتصاد
سوسیالیستی نئوکلاسیک، هر مکانیزم طراحی شده برای
برخورد با مسائل ناشی از رابطه مدیر- كارگزار، به
مدیران هر دو سیستم همان قدرت (يا عدم قدرت) را
اعطا میكند كه كارگزار را وا ميدارد که مطابق
تئوري بازيها نقش بازی کند (نگاه کنید به مثلا
برگسون 1987، پارك واي لوي 1986 و رادنر 1986).
و در این جا این سئوال باقی
میماند که آیا دفاتر برنامهریزی به اندازه
سهامداران در طراحی و اجرای چنین تدابیری داراي
انگیزه هستند. یافتههای تئوری بازار سهام و
سرمایه نشان ميدهد این استدلال که مالکیت خصوصی
داراي کارآمدی درونی است، و این کارآمدی در حالت
مالکیت عمومی وجود ندارد از پشتیبانی تئوریک
قانعکنندهای برخوردار نيست. گرچه هر رایدهنده
در كنترل فعال بر برنامهریزی دچار مشکل خواهد
بود، اما سهامداران پراکنده هم نسبت به نظارت
فعال بر مدیريت بيتفاوت ميشوند. هر چند نظمی که
به وسیله بازار سرمایه در یک سیستم سرمایهداری
اعمال میگردد، در یک اقتصاد سوسیالیستی غایب است،
شواهد و قراین نشان ميدهد که بازارهای
سرمایهداری ناکارآمد هستند. يك پاسخ به این
موضوع، ايجاد نهادهای واسط برای كنترل بر مدیران
از طرف سهامداران بوده است، اما این روش در یک
اقتصاد سوسیالیستی هم امکانپذیر است. (نگاه کنید
مثلا به ناما 1977، اشتيگليتز 1985، باردهان و
رومر 1992).
بنابراین اگر بحث محاسبه به شكلي
که در یک چهارچوب نئوکلاسیک مطرح ميشود، تفسیر
گردد، سوسیالیسم بازار نئوکلاسیک حقیقتا باید
پیروز این میدان معرفی شود. از نظر تئوریک هیچ
مشروعیتی برای این ادعا وجود ندارد که مالکیت
خصوصی یک پیش شرط ضروری برای یک سیستم اقتصادی
کارآمد است. با این وجود این تفسیر استاندارد قويا
از طرف مخالفان اطریشی دهه 1980 مورد چالش قرار
گرفته است (نگاه کنید مثلا به واگن 1980).
لاووا (1985) با قدرت استدلال
میکند که جنبههای کشف و یادگیری سازوكار بازار
که مرکز ثقل مکتب اطریشی مدرن هستند، قبلا در
نوشتههای اولیه هایک و ميزس در دهه 1920 و 1930
مورد بحث قرار گرفتهاند. مفهوم این گفته آن است
که مكتب اطریشی طی اين بحث تاریخی هیچ عقبنشینی
نداشته است. با این قرائت، مکتب سوسیالیستی
نئوکلاسیک دهه 1930، مفاهیم اساسي اطریشیها را بد
فهمیده بود، و با قرار دادن آنها در قالب گفتمان
والراسی، عملا نکته اصلی را درنيافته بود. از سوی
دیگر كيرزنر اصرار دارد که رویکرد اطریشی را باید
در پرتو بحث محاسبه فهميد، و اینکه تبلور آن تنها
بعد از دهه 1930 آشکار شد. نظر او این است که ميزس
و همینطور هایک در نوشتههای اولیهاش به روشنی
موضع و تمایزشان را در برابر موضع نئوکلاسیکها
مفهوم بندی نکرده بودند، به همین دلیل به مخالفان
خود امكان داده بودند كه موضع مكتب اطریشی را به
عنوان چالشي بر اساس مسايل محاسبهاي و به درجات
كمتر انگیزشی، تفسیر کنند، مطابق نظركيرزنر، پاسخ
نئوکلاسیکها مبتنی بر این تفسیر (مثلا
راهحلهای غیرمتمرکز نوع لانگهاي) بعدها منجر به
آن شد که اقتصاددانان اطریشی براي روشن كردن تحلیل
خود جنبههای پویای بازارها را به عنوان فرآیندهای
کشف و آموزش تشریح کنند.
هر یک از این روایات مربوط به بحث
محاسبه تاریخی را که بپذیریم، جملگی در یک مورد
متفقالقولند و آن اینکه تحلیل اطریشی مدرن نه بر
چگونگی اختصاص منابع محدود جهت استفادههای متفاوت
در میان درخواستهای نامحدود، بلکه بر خود فرآیند
بازار متمرکز است، یعنی بر روشهایی که طی آنها،
دانش نانوشته، پراکنده و جزئی درباره یک دنیای
اقتصادی که پیوسته در حال دگرگونی است، به طور
اجتماعی و از طریق فعالیتهای كارفرمايانه رقیب،
بسیج میگردد. بنابراین پیوند روش – هدف در زندگی
اقتصادی در مكتب اطریشی نه مسالهاي از قبل موجود،
بلکه در نتیجه كنش خلاق انسان است- «سفر اکتشافی
به ناشناختهها» (هایک،1945، ص 101).
در
درون فرآیندهای کشف و یادگیری، دیدگاه اطریشی بر
نقش حیاتی كارفرمايان تاکید میورزد. كارفرما در
ديدگاه ميزس-كيرزنر با کشف و بهرهبرداری از چیزی
که دیگران به آن توجه نکردهاند، نقش
متعادلكننده را دارد، حال آنکه كارفرما در
ديدگاه شومپيتر با نوآوري در روشهاي نوین تولید،
نقش بر هم زنندهي تعادل را ايفا ميكند (شومپيتر
1942،ميزس 1940 و 1963، كيرزنر 1973) .
همانگونه که بسیاری از مفسران متوجه شدهاند
(نگاه کنید مثلا به باري 1984 ) در دیدگاه اطریشی،
مفاهیم كارفرمايی و رقابت جایگزین مفهوم نئوکلاسیک
دلال حراج والرسی میشود که قیمت ها را تنظیم
میکند و عوامل اقتصادی به روش خودکار به آن پاسخ
میدهند.
زیربنای این اختلاف یک تفاوت
بنیادین در درک طبیعت اطلاعات است. اطریشیها
اصرار میکنند که دانش نمیتواند عینیت یابد، مدون
شود و منتقل گردد، بلکه باید اساسا در جریان
فعالیت سرمایهگذاری در فرآیند بازار کشف گردد.
تنها از طریق دانشی که در جریان این فرآیند بازار
کشف میشود است که شرکتکننده میتواند از
محدودههای عمل خود فراتر رود آنگونه که لاووا
مطرح میکند «مانند مکالمه شفاهی، گفتگوی بازار به
بده –بستان مشخص یک تعامل بستگی دارد یک فرآیند
خلاقانه از تعامل که در آن دانشي که آشکار میشود،
فزونتر از دانش هر شرکتکننده است» (لاووا 1990
ص78).
این نقطه نظرات معرفتشناسانه
مرزهاي بسیار مشخصتری بین دیدگاههای اطریشی و
نئوکلاسیک ترسیم مینماید. بنابراین در حالی که
سوسیالیسم بازار نئوکلاسیک با موفقیت به چالش
اطریشی اولیه در یک چارچوب نئوکلاسیکی پاسخ داده،
به عنوان پاسخی به چالش اطریشی مدرن، كه بر اساس
اهميت مركزي قايل شدن براي دانش نانوشته و
جنبههاي كشف و يادگيري فرآيندهاي بازار قرار
دارد، نامربوط مينمايد. يك پاسخ ممكن به چالش
اطريشي مدرن طراحی مدل سوسیالیسم اطریشی است که
کیرزنر به طور ضمني میگوید که بايد در انتظار آن
بود. بیشتر اطریشیها با چنین پروژهای مخالفت
خواهند کرد. اساس مخالفتشان هم این است که
نهادهای اقتصادی بازار ضرورتا بر حقوق مالکیت
خصوصی استوارند. با این حال، از آنجا که ادبیات
نئوکلاسیک درباره تئوري سهام و سرمایه که در بالا
نقل گردید، معتقد است که نمیتوان به طور
قانعکننده بین مالکیت خصوصی و انگیزههای بازار
پیوندی ضروری برقرار کرد، وجود چنین پیوندی به
وسیله اقتصاددانان اطریشی هم نشان داده نشده است،
بنابراين پروژه سوسیالیسم بازار اطریشی را
نمیتوان از پیش رد شده دانست. با این حال قبل از
بحث درباره این امکان، موضع داب یعنی جناح سوم بحث
ارايه خواهد شد.
3- نقش
موریس داب در بحث محاسبهي اقتصادی
نقش
حیاتی داب در محاسبهي اقتصادی، پافشاری بر این
موضوع بود که تعریف سوسیالیسم به عنوان یک سیستم
اقتصادی را نباید به تفسیر وضعیت مالکیت قانونی
وسایل تولید محدود کرد، بلکه باید برنامهریزی
اقتصادی را هم در آن گنجاند. او استدلال میکرد که
اقتصاددانان نئوکلاسیک جناح سوسیالیست، شیفتهي
موضوع ایستای توزيع منابع داده شده بین
استفادههای متنوع هستند و توجه چندانی به موضوعات
پویا ندارند.
گسترش تحلیل از جنبه ایستا به جنبه پویا در دیدگاه
داب از اهمیت بالایی برخوردار است. او میگوید
زمانی که ملاحظات پویا به حساب آورده شوند «یک
اقتصاد بازار بر پایهي واحدهای جدا از هم ذاتا
نزدیکبین است» و این نزدیکبینی از افق باریک دید
یک شرکت برمیخیزد که ضرورتا به خاطر «عدم اطمینان
از اینکه کهکشان متغیر اقتصاد در مقطعی از آینده
احتمالا چگونه خواهد بود» ایجاد شده
است.(داب1969ص148) مطابق نظر داب تنها برنامهریزی
میتواند بر این نزدیکبینی فائق آید. از ديد او
برنامهریزی تولید داراي مزاياي سهگانه است. اولا
در جایی که ارتباطات درونی نزدیک بین بخشها و
صنایع مختلف وجود دارد، هماهنگ کردن تصمیمات، قبل
از به اجرا درآمدن بسیار سادهتر از بعد از آن
است. به همین ترتیب برنامهریزی میتواند آثار
اجتماعی تولید را به شکلي وسیعتر که فراتر از
محاسبات خصوصی واحدهای تصمیمگیری جدا از هم است
تحت پوشش قرار دهد. داب این آثار وسیعتر را در
کنار موارد دیگر به صورت اثر توسعه یک صنعت یا بخش
بر امکانات دیگر قسمتها، عرضه و تقاضای به هم
پیوسته، بخشهای زیربنایی، صنایع نوپا، و عدم
تقسیم اساسی تجهیزات سرمایهای میداند.
دوما با برنامهریزی امکان غلبه بر
عدماطمینانهایی فراهم میشود که ذاتی تولید در
بازاری هستند که در آن هر تصمیم مستقل در رابطه با
دیگر تصمیمات، ضرورتا تا حدودی «کور» است.
(داب1935،ص535) و بنابراین تاخیرات زمانی در تعدیل
بازار را به حداقل میرساند. بدین ترتیب داب اشاره
میکند که نتایج هماهنگی پسین به ویژه در رابطه با
تصمیمات سرمایهگذاری شدید هستند.
«اولا سرمایهي ثابت در پی تبلور
کار و منابع در اشکال بادوام است به طوری که وقتی
این کار انجام شد، فرآیند «بازنگری» تصمیمات اولیه
در اثر تغییرات پیشآمده در قیمتهای بازار، تنها
در فواصل زمانی قابل ملاحظه اعمال گردند، دوما از
آن رو که سرمایهي جاری با تغییر ظرفیت تولید و
استخدام میتواند تاثیر زیادی بر بازار قیمتها
داشته باشد»(1960،ص6).
بنابراین او نتیجه میگیرد که
گرفتن تصمیمات مربوط به فعالیتهای اقتصادی کلان
به شکلی هماهنگ پیش از هرگونه توزيع منابع،
احتمالا بر وقوع نوسانات و تگناها غلبه میکند و
بنابراین کارآیی اقتصادی را افزایش میدهد.
سوما، «واحدهایی» که در یک مسئله
ایستا به صورت اعداد نوشته میشوند، با استفاده از
برنامهریزی میتوانند در یک چارچوب پویا به
«متغیرها» بدل شوند. در میان این تصمیمات داب از
این موارد نام میبرد: نرخ سرمایهگذاری، توزیع
سرمایه بین کالاهای سرمایهای و کالاهای مصرفی،
انتخاب تکنیکها، توزیع منطقهای سرمایهگذاری،
نرخهای مربوط در رشد حمل و نقل، سوخت و انرژی،
کشاورزی در ارتباط با صنعت، نرخ مصرفی تولیدات
جدید و ویژگیهاشان، و میزان استاندارد یا تنوع
تولید که اقتصاد در هر مرحله از توسعه توانایی
انجام آن را در خود میبیند (داب 1953ص77). در عین
حال داب لزوم برنامهریزی در مصرف به منظور
پرداختن به مواردی از قبیل نیازهای جمعي،
اقتصادهای مصرفی خارجی و مكملها در تقاضاهای
مصرف را نشان میدهد. به طور خلاصه داب معتقد است
که برنامهریزی تولید و مصرف، امکان غلبه بر نقائص
دانش را که ضرورتا با فرآیند بازار همراه است
فراهم میآورد. استدلال داب در طی بحث از این قرار
بود. او اصرار داشت که لزوم برنامهریزی در رابطه
با مدلهای تكراري مکتب سوسیالیسم بازار
نئوکلاسیک، كه بر اساس تقلید کار یک اقتصاد
سرمایهداری بنا ميگردند، همان قدر معتبر است که
در رابطه با خود اقتصاد سرمایهداری.
ما برای تحلیل داب از نظر درک
سیستم اقتصادی سرمایهداری و خواص یک مدل
برنامهریزی سوسیالیستی اهمیت بسیار قائلیم. با
این وجود بايد به خاطر داشت که نظر داب دربارهي
دانش، ذاتا با مکتب نئوکلاسیک یکسان است. او در
این استدلال که با برنامهریزی و هماهنگی پیشین
میتوان بر ناپايدارهاي بازار غلبه کرد،
ناپايداريهايي كه همراه با تصمیمگیریهای جدا از
هم که در قلب عمل نیروهای بازار نهفته است همراه
هستند فرض را بر این اساس که ارتباطات و
وابستگيهاي درونی اصلی به طور عینی قابل شناخت
هستند، استوار كرده است. بنابراین او نتوانست
دیدگاه اطریشی نسبت به طبیعت ذهنی و نهانی دانش را
به حساب
آورد.
4-درس هایی از بحث محاسبهي
اقتصادی
طبیعت ایستای نظرات نئوکلاسیکی در بحث محاسبه هم
به وسیلهي اطریشيهای مدرن و هم داب، گرچه از
زوایای متفاوت، مورد انتقاد قرار گرفته است. از
آنجایی که شکل سازمان غیرمتمرکز و غیرهماهنگ
اقتصاد بازار به طرزی غیر قابل اجتناب نقائصي را
در دانش ایجاد میکند، داب بر مطلوب بودن فعالیت
اقتصادی هماهنگ از طریق برنامهریزی پیشین تاکید
میورزد. با این حال او این نقصها را دارای
طبیعتی تکنیکی میپنداشت و استدلال میکرد که
آنها میتوانند به سادگی توسط دفتر برنامهریزی
اصلاح گردند. بنابراین او دیدگاه اطریشی در مورد
طبیعت نانوشته دانش و فرآیندهای کشف و یادگیری را
به حساب نیاورد!
از سوی دیگر مطابق با دیدگاه
اطریشی، مسئلهي دشوار در محاسبهي اقتصادی این
حقیقت است که دانش پراکنده تنها به صورت نانوشته
موجود است. و در انتظار آن است که توسط
شرکتکنندگان فعال رقیب که از یکدیگر پیشی
میجویند و محصولات و فرآیندهای تولیدی جدید
میآفرینند، کشف گردد. هنگامی که دعاوی مورد نظر
داب مطرح میگردد، مکتب اطریشی انکار نمیکند که
هماهنگی پسین سازوكار بازار این نتایج را به بار
میآورد، بلکه استدلال میکند که این نتایج در ذات
واقعیت اقتصادی نهفته است. همانگونه که کیرزنر
بیان کرد: «توصیف فرآیند رقابتی به عنوان کاری
بیهوده که اشتباهات را تنها پس از وقوع اصلاح
میکند به این میماند که بیماری را به داروئی که
آن را مداوا میکند نسبت دهیم و یا حتی فرآیند
تشخیص بیماری را در ایجاد آن مقصر بدانیم.
بنابراین در جریان بحث، هم داب و
هم مکتب اطریشی تقريبا تماما درگیر نقد مکتب
سوسیالیسم نئوکلاسیک بودند و از قرار معلوم اصلا
به دیدگاههای مربوط به یکدیگر توجه نداشتند (به
استثنای یک بحث اولیه بین هایکa
1935 و داب
b1935(
. چیزی که از اين
ارزیابی نمودار میشود آن است که ما دو منبع نقص
دانش را معین کردهایم. اولا طبیعت نانوشته دانش
پراکنده نه آنگونه که مکتب اطریشی مطرح میکند، و
نتیجه میگیرد که اين دانش نمیتواند انتقال یافته
تعین پذیرد و یا مدون شود، و دوما شکل غیرمتمرکز و
غیرهماهنگ یک اقتصاد بازار (واقعي يا مصنوعي)،كه
داب را به حمايت از برنامهريزي مرکزی به منظور
جایگزینی پسین با پیشین سوق داد(adaman,1993).
رویکرد اطریشی هر دو منبع نقص دانش
را باز میشناسد اما لزوم برخورد با نوع دوم نقص
را نمیپذیرد. از نظر این مکتب هماهنگی پیشین
فعالیت اقتصادی غیرممکن است. زیرا برنامهریزی به
عنوان روشی برای کنترل و هماهنگ کردن فعالیتهای
سرمایهگذاری،ضرورتا فقدان استقلال عوامل و در
نتیجه فقدان پتانسیل لازم برای کشف و به کار بستن
دانش نانوشته را به بار میآورد. با این وجود،
اگرچه تحلیل اتریشیها به درستی بر اهمیت دانش
نانوشته تاکید میورزد جانبداری آنها از
سرمایهداری به عنوان تنها راه کارآمد بسیج چنین
دانشی قادر نیست به آرای داب در مورد
ناکارآمدیهای تصميمگیری جدا از هم پاسخ دهد. از
دیگر سو، داب در عین پافشاری بر نیاز به برخورد با
نتایج تصميمگیری جزيينگر، اهمیت دانش نانوشته را
درک نمیکند و این ضعف، جانبد |