دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

دموکراسی اقتصادی سوسیالیسم
واقعی و تحقق­پذیر

(پژوهش­ها در زمینه مدل­های سوسیالیسم)

 

دیوید شوایکارت

ب. کیوان

مدل سوسیالیستی که من عرضه می­دارم ویژگی­های مشترکی با سوسیالیسم (سابق) یوگوسلاوی، سرمایه­داری ژاپن و تعاونی­های موندراگون Mondragon در سرزمین باسک اسپانیا دارد. اما این به هیچ وجه روایت سطحی و ساده هیچ­یک از آن­ها نیست. مدل من با هر یک از این تجربه­ها در چند نکته مهم تفاوت دارد. البته این تجربه­ها هم بنا بر کامیابی­ها و هم ناکامی­هایشان داده بسیار مناسب برای پیشنهادهایی است که من از آن دفاع می­کنم.

    من این مدل را "دموکراسی اقتصادی" (1) می­نامم. دموکراسی اقتصادی در وجهی که من این جا (برای نشان دادن ویژگی مدل) بیان می­کنم، در این مفهوم چیزی بیش از کنترل عمومی اقتصاد توسط شهروندان است. دموکراسی اقتصادی هم­چنین به معنی چیزی متفاوت با جنبه­ای است که سیستم یوگوسلاوی و سیستم موندراگون به طور مشترک دارند و آن عبارت از کنترل دموکراتیک یک موسسه توسط زحمت­کشان است. من این ویژگی را که عنصری از دموکراسی اقتصادی خواهد بود، "خودمدیریت زحمت­کشان" می­نامم. بنابراین، دموکراسی اقتصادی شکلی از سوسیالیسم است که (همراه با سایر چیزها) این خود مدیریت را هم در بر می­گیرد.

    دموکراسی اقتصادی مانند سوسیالیسم یوگوسلاوی (البته در تئوری و نه در پراتیک) یک سوسیالیسم بازار خود­مدیریتی است. این "دموکراسی برخلاف شکل آن در یوگوسلاوی (پیش از 1989) قائم بر دموکراسی سیاسی است. من ویژگی­های سیاسی آن را کنار می­نهم. اما به وجود یک دولت حقوقی تأکید دارم که آزادی­های مدنی و نظام نمایندگی را با توجه به هیأت­هایی که چه در سطح محلّی، چه در سطح منطقه­ای و ملّی به صورت دموکراتیک انتخاب می­شوند، تضمین می­کند (2).

    ساختار اقتصادی مدلی که من پیشنهاد می­کنم دارای سه ویژگی اساسی است

1- هر موسسه به وسیله زحمتکشان آن به صورت دموکراتیک اداره  می­شود.

 2- اقتصاد روزمره یک اقتصاد بازار است. مواد اولیه و ثروت­های مورد مصرف به قیمت­هایی خرید و فروش می­شوند که به وسیله مکانیسم عرضه و تقاضا مُعین می­گردد.

3- سرمایه­گذاری­های جدید به طور اجتماعی کنترل می­شوند. وجوه سرمایه­گذاری از راه مالیات­بندی تأمین می­گردد و برحسب یک نقشه دموکراتیک وفق داده می­شود که رو به بازار دارد.

 حال هر یک از این سه عنصر را بررسی می­کنیم:

    1- هر موسسه توسط کسانی اداره می­شود که در آن کار می­کنند. زحمت­کشان مسئول تصمیم­های جاری هستند: مانند سازماندهی پُست های کار، انظباط، تکنیک­های تولید، نوع و کیفیت فرآورده­ها و شیوه توزیع سودهای خالص (3). این تصمیم­ها طبق اصل یک فرد، یک رأی، به طور دموکراتیک گرفته می­شود. بدون شک، در یک شرکت با مقیاس مُعین وجود یک هیأت نمایندگی دارای اختیار ضروری خواهد بود. یک شورای زحمت­کشان یا مدیریت عمومی (یا هر دو) از تصمیم­گیری­های مُعینی برخوردار خواهند بود (4). البته این مدیران توسط زحمت­کشان انتخاب می­شوند. آن­ها از دولت مزد نمی­گیرند و به وسیله تمامی جمعواره انتخاب نمی­شوند.

    اگر چه زحمت­کشان موسسه­های خود را اداره می­کنند، اما به طور خاص مالک وسیله­های تولید نیستند. این وسیله­ها در مالکیت جمعی جامعه قرار دارد. مالکیت اجتماعی در الزام به حفظ کامل ارزش سهم های سرمایه شرکت (که در قانون ثبت شده) نمودار می­گردد. مبلغ استهلاک باید از این مقصود جدا باشد، یعنی این مبلغ می­تواند برای جانشینی یا بهبود سرمایه­ای خرج شود که موسسه تشخیص می­دهد، امّا نمی­توان آن را برای افزایش درآمدهای زحمت­کشان به کار برد. اگر شرکت با مشکل­هایی روبه­رو شود، زحمت­کشان می­توانند به تجدید سازمان جاری آن بپردازند، یا موسسه را ترک گویند و به جای دیگر بروند. البته آن­ها آزاد نیستند سهم­های سرمایه را بی جانشین کردن یک ارزش مساوی به جای آن - دستکم بدون اجازه صریح نهاد حامی آن (بانکی که شرکت برای پیشرفت سریع به عضویت آن درآمده) بفروشند. اگر یک شرکت قادر به ایجاد حتی حداقل درآمد سرانه نباشد، باید خود را ورشکست اعلام دارد. سرمایه جاری باید برای پرداخت طلب بستان­کاران فروخته شود. آن­چه باقی می­ماند باید به مبلغ سرمایه­گذاری بازپس داده شود؛ - حال آن­که سرمایه ثابت به جمعواره باز می­گردد - این هر دو روند با میانجی بانک صورت می­گیرد. در این­صورت زحمتکشان باید جای دیگر به استخدام درآیند.

    2- دموکراسی اقتصادی دست­کم در مقیاسی که مسئله عبارت از توزیع ثروت­های سرمایه و ثروت­های مورد مصرف موجود است، یک اقتصاد بازار است. بدیل توزیع از طریق بازار برنامه­ریزی متمرکز است. این برنامه­ریزی (همان­طور که تئوری آن را پیش­بینی نمود و تاریخ آن را نشان داد) هم زمان به تمرکز مستبدانه قدرت و عدم کارآیی می­انجامد.

   از یک دهه پیش، این مسئله که برنامه­ریزی مرکزی به طور اساسی نادرست و معیوب است، موضوع مهم کشمکش میان سوسیالیست­ها بوده است. امروز این کشمکش کمتر است. بیش­تر آن­ها (اما نه همه) تأیید می­کنند که بدون مکانیسم قیمت­ها که با عرضه و تقاضا تنظیم می­شود، برای یک تولیدکننده و برنامه­ریز بسیار مشکل است که بداند آن­چه لازم است تولید کند با چه کمیت و چه تنوعی است و چه وسیله هایی در این کار موثرند. آن­ها عموماً اعتراف می­کنند که صرف­نظر از حساب کردن روی انگیزه­های نوع­دوستانه، هماهنگ کردن منافع خصوصی و منافع عمومی با نبود بازار دشوار است. بازار این مسئله­ها را (ولو به طور ناقص) به شیوه­ای ناآمرانه و غیر بوروکراتیک حل می­کند. و این امتیازی بسیار مهم است.

    اقتصاد سوسیالیستی ما یک اقتصاد بازار است. موسسه­ها مواد اولیه و وسیله­های مورد نیاز خود را از موسسه­های دیگر می­خرند و فرآورده­های خود را به دیگر موسسه­ها یا مصرف­کنندگان می­فروشند. قیمت­ها به طور وسیع خودانگیخته­اند. با وجود این، در موردهای مُعینی کنترل قیمت­ها یا حمایت از قیمت­ها ضرورت می­یابند (مورد اوّل خاص شاخه­هایی است که تمرکز انحصارگرایانه دارند. مورد دوّم خاص کشاورزی برای کاستن از اثرهای منفی تغییرهای جوی و نیز برای حفظ شیوه زندگی است که بدون چنین حمایتی می­تواند در معرض خطر قرار گیرد. اقتصاد سوسیالیستی ما با آیین آزاد بگذار (Laissez-Faire) بیگانه است. این اقتصاد مانند لیبرالیسم مدرن دخالت دولت را در موقعی مجاز می­داند که بازار بد کار می­کند، و از بازار خیر مطلق و الگوی تأثیر متقابل آزاد میان افراد نمی­سازد. ترجیح می­دهد بازار را به مثابه ابزار مفیدی برای رسیدن به هدف­های مُعین اجتماعی بداند. قطعاً این ابزار امتیازها و عیب­هایی دارد. نکته اساسی کاربرد آن به طور آگاهانه است.

    در اقتصاد ما، چون موسسه­ها در بازار به خرید و فروش می­پردازند، ناگزیر در جستجوی تولید "سود" هستند. با وجود این، این سود با سود سرمایه­داری فرق دارد. موسسه­ها تلاش می­کنند تفاوت میان ثمره فروش­ها و مجموع ارزش­های غیرمزدی را افزایش دهند. در دموکراسی اقتصادی کار مانند زمین و سرمایه عامل تولید نیست. کار به هیچ وجه کالا نیست؛ زیرا هنگامی که یک کارگر به یک موسسه ملحق می­شود، در آن حق رأی و حق سهم از درآمد خالص به دست می­آورد.

    این سهم­ها (پورسانتاژهای درآمد خالص و نه کمیت­های مطلق الزاماً برای همه برابر نیستند. خود کارگران تصمیم می­گیرند که به شیوه خود درآمد را تقسیم کنند. آن­ها می­توانند اصل مساوات را اختیار کنند و نیز می­توانند تصمیم بگیرند که در برابر وظیفه­های دشوارتر مزد بیش­تری بدهند و تشخیص دهند که نفع­شان در این است که برای جذب و نگاه­داری استعدادها، مزد بیش­تری به آن­ها بدهند. همه این تصمیم­ها به طور دموکراتیک گرفته می­شود.

    سومین مشخصه اساسی دموکراسی اقتصادی، برخلاف تصور، روی ژاپن سرمایه­داری و موندراگون بیش از سیستم یوگوسلاوی درنگ دارد (5). این مشخصه جنبه تعیین­کننده دارد. هدف خود مدیریت از میان برداشتن کالا بودن نیروی کار و از خود بیگانگی ناشی از آن است. بازار هم­چون دارویی برای بیماری تمرکز فوق­العاده و بوروکراسی است. کنترل اجتماعی سرمایه­گذاری­های جدید وزنه تعادل بازار است و این امر امکان می­دهد که "بی نظمی" تولید سرمایه­داری کاهش یابد.

   در سرمایه­داری، بازار دو کارکرد دارد: یکی توزیع ثروت­های موجود و درآمدها و دیگری تعیین ارزش و نرخ رشد. در مدل ما این دوکارکرد جدا شده­اند. "بازار پول" وجود ندارد که برخورد پس­اندازکنندگان خصوصی و سرمایه­گذاران خصوصی را موجب می­گردد و نرخ بهره را تعیین می­کند.

    وجوه سرمایه­گذاری بنا بر روندهای کنترل شونده دموکراتیک ایجاد و تطبیق داده می­شوند. این وجوه نه با ایجاد جاذبه بهره برای پس­انداز کنندگان، بلکه با مالیات­بندی موجودی­های سرمایه فراهم می­آید. این مالیات هدفی دوگانه دارد. از یک سو، به کار افتادن موثر ثروت­های سرمایه را بر می­انگیزد (چون موسسه­ها باید مالیات موجودی­های سرمایه­شان را بپردازند، تلاش خواهند کرد آن­ها را در کاربردی اقتصادی به جریان اندازند) و از سوی دیگر، به ایجاد وجوه لازم برای سرمایه­گذاری­های جدید خدمت می­کند. این "مالیات بر سرمایه" جانشین بهره اقتصاد سرمایه­داری می­گردد و همان کارکرد دوگانه را انجام می­دهد. در واقع، چون مالیات­بندی سرچشمه وجوه سرمایه­گذاری است؛ از این رو، هیچ دلیلی برای پرداخت بهره به افراد برای پس­اندازشان و نیز به همین علت دلیلی برای دادن بهره به وام­های اشخاص عادی وجود ندارد. دموکراسی اقتصادی ممنوعیت پیشین رباخواری را به اجرا در می­آورد (6).

    پس وجوه سرمایه­گذاری از راه مالیات­بندی تأمین می­شود. این وجوه چگونه تصویب می­گردد؟ هر چقدر جامعه دموکراتیک باشد، واداشتن مردم به دادن رأی به هر طرح سرمایه­گذاری انجام­پذیر نیست. نه تنها کمیت عظیمی از طرح­ها غیر عملی بودن این روش را نشان می­دهند، بلکه هم­چنین فایده مهم سرمایه­گذاری اجتماعی شده، یعنی پذیرش آگاهانه مجموعه­ای کاملاً هماهنگ و منطقی اولویت سرمایه­گذاری را خنثی می­کند.

    اما برنامه سرمایه­گذاری چگونه تدوین می­شود و به اجرا در می­آید؟ این جا ذکر این مطلب مهم است که همواره یک رشته امکان­ها وجود دارد. محتمل است که هیچ­یک از آن­ها برای همه کشورها و همه دوران­ها مفید نباشد. در یک قطب مجموعی از نهادهای الهام گرفته از ژاپن وجود دارد: نخبگان بوروکراتیک به برنامه­ریزی می­پردازند و سازش لازم را به وجود می­آورند و سپس برنامه را به تصویب قوه قانون­گذاری ملّی رسانده و بعد آن را با دقت به اجرا در می­آورند- البته نه با اجبار، بلکه از طریق استفاده از اختیارهای وسیع دسترسی به سرمایه­گذاری به منظور قطع آن برای برخی شرکت­ها و دادن امکان به شرکت­های دیگر برای رشد در راستای مطلوب. در قطب دیگر، "برنامه" وجود دارد که ضمن اجتناب از میانجی سرمایه­داری از روند بازار یعنی از نوعی "آزادگذاری سوسیالیستی" Laissez-Faire Socialiste پیروی می­کند. در این حالت، وجوه سرمایه­گذاری در شبکه­ی بانک­های ملّی، منطقه­ای و محلّی توزیع می­گردد. این بانک­ها وجوه لازم را دقیقاً طبق همان ملاک­های بانک­های سرمایه­داری وام می­دهند. مجلس نرخ (نرخ بهره) را مُعین می­کند و هر سال آن را به نحوی تطبیق می­دهد که وجوه سرمایه­گذاری با تقاضا هماهنگ باشد. این نرخ را خود بانک­ها تصاحب می­کنند. آن­ها می­توانند در مورد مبلغ­هایی که موافقت می­کنند، نرخ زیادتری دریافت کنند و در تلاش برای افزایش سود خود دقیقاً با همان روش بانک­های سرمایه­داری، خطرهای نسبی را ارزیابی کنند که متوجه سودآوری شان است. در یک اقتصاد سوسیالیستی مبتنی بر یک چنین آزادگذاری، برنامه­ریزی کیفی سرمایه­گذاری، میل به تشویق و عدم تشویق فعالیت­های تولیدی و به مراتب کنترل آگاهانه در زمینه کمیت سرمایه­گذاری وجود ندارد.

    بیش­تر اوقات مکانیسم مطلوب به احتمال میان این دو قطب قرار دارد. اینک مکانیسمی را بررسی می­کنیم که کم و بیش بینابینی است. این مکانیسم دموکراتیک­تر و نامتمرکزتر از مدل ژاپنی خواهد بود و نسبت به "آزادگذاری سوسیالیستی" قدرت کنترل زیادتری به جامعه خواهد داد.

   باید خاطرنشان کرد که برنامه­ریزی پیشنهادی من به طرز کار اقتصادی در مجموع آن مربوط نمی­شود. این برنامه­ریزی فقط سرمایه گذاری جدید، یعنی سرمایه­گذاری­ای را که بنا بر استهلاک تأمین مالی نشده در نظر می­گیرد؛ این تنها بخشی از فعالیت اقتصادی ملت را تشکیل می­دهد (ایجاد سرمایه ثابت ناخالص در ایالات متحد، در دوران 1984-1960 سالانه بالغ بر 9/17 در صد بود که یک چهارم آن مربوط به غیر منقول مسکونی بود). پس نباید واهمه داشت که سهم اجتماعی سرمایه­گذاری خالص تولیدی بخش مهم تولید ناخالص ملّی را تشکیل دهد. هر چند به طور طبیعی این سهم نمایش­گر سهم استراتژیک تولید ناخالص ملّی باشد. هم­چنین باید یادآور شد که موسسه­ای در حال فعالیت زیر تأثیر برنامه­ریزی چنان درازمدت قرار نمی­گیرند. چون آن­ها نمی­خواهند فعالیت­هایشان بنا بر سرمایه­گذاری­هایی تغییر یابد که از وجوه استهلاک­شان ناشی نمی­شود (7).

    یک نرخ یک شکل برای دارائی­های سرمایه هر موسسه، عرضه وجوه سرمایه­گذاری را موجب می­گردد. کنترل اجتماعی این وجوه که به طور متناسب دموکراتیزه و غیرمتمرکز شده باشد، به وسیله برنامه­های هم پیوند و بانک­ها به اجراء در می­آید. حال از بانک­ها آغاز می­کنیم؛

ما سه نوع سرمایه­گذاری تمیز می­دهیم که جامعه می­تواند انجام دهد:

     1- سرمایه­گذاری­هایی که تعاونی­ها خودبه­خود برای جستجوی سود به عمل می­آورند.

    2- سرمایه­گذاری­هایی که پول­سازی را هدف خود قرار داده­اند. اما در اثر اوضاع مثبت بیرونی در قلمرو مصرف و تولید برای جامعه دارای ارزشی برتر از ارزشی هستند که از سوددهی­شان ناشی می­شود.

   3- سرمایه­گذاری­هایی که به تدارک ثروت­ها و خدمات رایگان مربوط اند: مانند زیرساختارها، مدرسه­ها، بیمارستان­ها، وسیله­های رفت و آمد شهری وسیله­های لازم برای پژوهش اساسی و غیره. دو گروه سرمایه­گذاری اخیر به ابتکارهایی مربوط اند که برنامه­ریزی باید به تقویت آن بپردازد (8).

    دو مسئله در ارتباط با این دو نوع ابتکار اخیر مطرح می­گردد: یکی تصمیم­گیری در این زمینه که از کدام طرح­ها باید حمایت شود و دیگری توزیع وجوه لازم برای این طرح­ها. تصمیم­ها باید در سطح مناسب توسط ارگان­های نمایندگی به طور دموکراتیک گرفته شود. باید همان­طور که در مورد بودجه عمل می­شود، حساب­رسی­ها را برای این سرمایه­گذاری­ها نیز به کار گرفت. باید نظر و آراء کارشناسان و توده مردم را جلب کرد. سپس نمایندگان باید درباره مبلغ و طبیعت سرمایه در زمینه صرف هزینه برای ثروت­های عمومی رایگان تصمیم بگیرند و مُعین کنند خواستار حمایت چه شاخه­هایی از بخش تعاونی هستند. وجوه برای بخش تعاونی باید به ارگان­های مناسب عمومی انتقال داده شود. وجوه برای بخش تعاونی که مانند "وجوه حمایتی" طبقه­بندی می­شود، باید از حیث مبلغ و توزیع آن مشخص گردد (نرخ مورد استفاده با نرخی پایین­تر از نرخ ملّی تنها برای دوره محدود ممکن است).

    پس توزیع وجوه سرمایه­گذاری طبق روند زیر انجام می­گیرد: ابتدا ارگان قانون­گذاری ملّی طبق روش­های دموکراتیک موصوف در بالا درباره صرف هزینه برای طرح­هایی چون بهبود حمل و نقل­ها به وسیله راه­آهن تصمیم می­گیرند که مورد علاقه ملی است. وجوه برای این طرح­ها توسط ارگان­های مناسب دولتی یعنی وزارت ترابری توزیع می­گردد. باقیمانده وجوه سرمایه­گذاری بر اساس Per Capita به منطقه­ها (ایالت­ها، استان­ها) داده می­شود. اگر منطقه­ای دارای X در صد جمعیت ملّی است، آن منطقه X درصد وجوه سرمایه­گذاری را دریافت می­کند (9). ارگان قانون­گذاری ملّی می­تواند تصمیم بگیرد که از برخی انواع طرح­ها حمایت شود. در نتیجه وجوهی که در اختیار گذاشته می­شود و نرخ مالیات برای این قبیل طرح­ها مشخص می­گردد (10).

    ارگان­های نمایندگی منطقه­ای درباره هزینه­های عمومی سرمایه و درباره طرح­های حمایتی تصمیم مشابه می­گیرند. وجوه به قدرت­های مناسب منطقه­ای منتقل می­شود. وجوه باقی­مانده به عنوان (Per Capita) به جمعواره داده می­شود که درباره سرمایه­گذاری عمومی محلی و کمک­های خاص در امر حمایت تصمیم بگیرد.

    اولویت­ها در سطح ملّی، منطقه­ای و محلّی تعیین می­گردد و جمع­ها وجوه را به بانک­های خاص خود می­دهند. من پیشنهاد می­کنم که این بانک­ها بر طبق مدل "صندوق مردمی کار" موندراگون ساختاری شوند. هر موسسه در یک سطح معین به عضویت بانک مورد انتخاب خود در می­آید. این بانک عهده­دار حساب­های وجوه استهلاک موسسه است و ممکن است دیگر خدمات فنی و مالی را برای آن فراهم آورد. هر چند موسسه در تدارک خود آزاد است. ولی معمولاً به اعتبار این بانک به سرمایه­گذاری جدید سرمایه می­پردازد. هر بانک هم­چون "تعاونی درجه دو" اداره می­شود. این اصطلاح در موندراگون برای نشان دادن نوعی تعاون به کار می­رود که جز نمایندگان زحمت­کشان موسسه دیگر زحمت­کشان در شورای اداری آن عضویت دارند. شورای اداری بانک به جمعواره­ای متکی است که نمایندگان سازمان برنامه­ریز جمعواره، نمایندگان زحمت­کشان بانک و نمایندگان موسسه­هایی در آن عضو هستند که بانک با آن­ها کار می­کند؛ هر بانک سهمی از وجوه سرمایه­گذاری را که به جمعواره (کلکتیویته) اختصاص داده شده، از جمعواره دریافت می­کند. این سهم بنا بر الف - اندازه و شمار موسسه­های عضو بانک ب- کامیابی­های گذشته بانک در ارتباط با سودآوری اعانه­های مصوب آن (از جمله اعانه­ها­ی حمایت از نرخ­های پایین) و د- کامیابی­های آن در ایجاد شغل­های جدید، تعیین می­گردد (12). درآمد بانک که میان زحمت­کشان آن تقسیم می­شود، از مالیات عمومی بر درآمدها حاصل می­گردد (چون آن­ها از کارکنان عمومی به حساب می­آیند). این مالیات­بندی بر طبق فرمولی است که درآمد را به کامیابی­های بانک در زمینه اعانه­های سودآور و ایجاد شغل­ها ربط می­دهد.

   اگر یک جمعواره در یافتن فرصت­های به نسبت معتبر در زمینه سرمایه­گذاری برای جذب وجه­هایی ناتوان باشد که به آن داده می­شود، مازاد باید به مرکز برگردانده شود تا در جایی توزیع گردد که تقاضای وجه­های سرمایه­گذاری زیادتر است (13). از این رو، جمع­واره­ها (کلکتیویته­ها) فرصت­های جدیدی را برای سرمایه­گذاری جستجو می کنند تا وجه­هایی را که به آن­ها اختصاص داده شده، حفظ کنند. بانک ها نیز به همین ترتیب به حرکت در می­آیند. بنابراین می­توان به طور معقولانه انتظار داشت که جمعواره­ها و بانک­های آن­ها برای پیشبرد کار خود به تشکیل بخش­های کمکی بپردازند تا این ارگان­ها برای کسب فرصت­های بهتر گوش بزنگ باشند و در زمینه تأمین خدمات شورای فنی همت گمارند و به محض کسب شرایط مناسب اقدام به سرمایه گذاری کنند و به افراد مایل به ایجاد تعاونی­ها یاری رسانند و با بررسی بازار به برنامه­های سرمایه­گذاری آن­ها و غیره کمک کنند. این ارگان­ها می­توانند به استخدام مدیران و زحمتکشان برای موسسه­های جدید مبادرت کنند ("صندوق مردمی کار" موندراگون دارای بخشی از همین نمونه است که یکی دیگر از ابتکارهای موفق آن به شمار می­رود).

    از این رو، می­بینیم که خط­های مهم نظارت اجتماعی بر سرمایه­گذاری کدام اند. کوتاه سخن، دولت مرکزی فرآورده مالیات­ها بر دارایی­های سرمایه را جمع آوری کرده و آن­ها را از راه شبکه بانک­های محلی توزیع می­کند و این وجه­ها (که پاره­ای از آن­ها باید برای تشویق این یا آن نوع طرح­ها به کار روند) برای موسسه­هایی که عضو آن­ها هستند و موسسه­های جدید از راه مطلوب کردن سودمندی این موسسه­ها و کارکنان­شان، هزینه می­شوند. پس ما در برابر شبکه­ای از تعاونی­ها در موندراگون قرار داریم که وجوه­شان را برای سرمایه­گذاری­های جدید صندوق عمومی سرمایه­گذاری دریافت می­کنند. هر بانک می­تواند درآمدهای اختصاص داده شده را به عنوان چیزی اعطاء کند که از نظر آن مطلوب است؛ این درآمدهای اعطائی که یک بار اختصاص داده شد، نباید پس داده شود، بلکه بر دارایی­های سرمایه موسسه افزوده می­شود و در نتیجه پایه مالیاتی را تقویب می­کند که می­پردازد، (14). اغلب بانک­ها بخش­هایی برای کمک یا تشویق دارند که هدف آن تقویت توسعه موسسه­ها یا ایجاد شرکت­های جدید است. (دموکراسی اقتصادی "کارفرمایان سوسیالیست"، افراد و جمعواره­های مشتاق به نوسازی را فرا می­خواند و حتی از آن­ها درخواست می­کند که به امید تولید ثروت و خدمات جدید یا تولید آن­ها به شکل دیگر، خطر کنند. منتقد حق داشته است، تصریح کند که چنین افراد برای رفاه یک جامعه اهمیت دارند و به قدر کافی در اقتصادهای سوسیالیستی واقعاً موجود تشویق نشده­اند).

    من آن چه را که معتقدم شکلی از حیث اقتصادی معتبر و به حد اعلاء مطلوب سوسیالیسم است با تفصیل معینی توضیح داده­ام. به ویژه امروز مهم است که سوسیالیست­ها در بررسی و پیوند دادن چنین ساختاری از خود شایستگی نشان دهند. باید برای ما و برای دیگران روشن شود که مسئله عبارت از انقلاب میان برنامه و بازار نیست، بلکه یکپارچه کردن این دو نهاد در عرصه دموکراتیک است. هم­چنین باید روشن شود که دموکراسی تنها یک ارزش سیاسی نیست، بلکه معنی­های عمیق ضمنی اقتصادی دارد. دموکراسی اقتصادی تنها دموکراتیک­تر از دموکراسی سرمایه­داری نیست، بلکه در عین حال کاراتر از آن است.

 من به این تصدیق واپسین دلبسته­ام، زیرا سوسیالیسم امروز بیش­تر از زاویه کارآیی زیر آماج نقد قرار دارد. من فاقد جایگاهی برای غنی کردن استدلال آن هستم، اما مایلم دست­کم دلیلی پایه­ای را روشن و برخی رویدادهای مهم را ذکر کنم (15).

    از میان شکل­های گوناگون ناکارایی اقتصادی، می­توان ناکارایی­ها در زمینه کمک­های مالی ناکارآیی­های کنیزی و ناکارآیی­های سازمانی ("ناکارآیی­های X") را متمایز کرد.

   ناکارآیی­ها در زمینه کمک­های مالی موجب کاهش رفاه عمومی است که نتیجه نقص­های بازار است و قیمت­ها را از آن چه که باید در نظام رقابت کامل باشد، منحرف می­کند. آن­ها برای هر کس که تئوری اقتصادی پایه - به ویژه تئوری­های مربوط به انحصارها و "برون­بودها" را می­شناسد، مأنوس اند. برای روشن گردانیدن آن­ها به طور معمول فرض می­کنند 1) تکنولوژی به کار برده شده 2) کاربرد کامل منبع های مادی و انسانی در مجموع جامعه وجود ندارد 3) هر موسسه می­تواند بنابر هدف­های­اش به راحتی درون­دادهای­اش را به برون­دادها تبدیل کند؛ یعنی به هیچ وجه غارت درونی وجود ندارد. ناکامی­های کینزی به اختلاف­ها در ارتباط با بهینه­سازی باز می­گردد و این در هنگامی آشکار می­شود که منبع­های مادی و انسانی کاملاً به کار نرفته­اند. یعنی هنگامی که دومین شرط انجام نیافته است. ناکارآیی­های X ناکارآیی­هایی هستند که سومین شرط - یعنی ناکارآیی­های درونی در موسسه که از ساختار خاص­اش نتیجه می­شود، از میان برخیزد (16).

    درجه کمیت برای هر یک از این سه شکل ناکارآیی همان نیست. وانِک آن­ها را با "مگس­ها، خرگوش­ها و فیل­ها" (17) مقایسه می­کند. مقایسه انجام­یافته اثرهای تجربی لایبن­اشتابن نشان می­دهد که ناکارآیی­ها در زمینه کمک­های مالی در حدود 1/0% تولید ناخالص ملی اند، در صورتی که ناکارآیی­های درونی در موسسه­ها اغلب از 50% تجاوز می­کند. او با پذیرش این موضوع یادآور می­شود که این مقایسه­ها مسئله­های روش شناسانه را مطرح می­کنند، که ناکارآیی در زمینه کمک­های مالی باید به ویژه کم دامنه باشد. زیرا - در شرایط معین – قیمت­های بالاتر از قیمت­های "عادی" در یک بخش اقتصاد توسط قیمت­های پایین­تر در بخش­های دیگر جبران می­شوند. اگر ما خطر آشکار بیکاری را که پیوسته در اقتصادهای سرمایه­داری اثر می­گذارد، به این ملاحظه­ها بی­افزاییم، مقایسه وانِک منطقی به نظر می­رسد.

    می­توان انتظار داشت که مدل ما برخی برگ­های برنده (آتو)های سرمایه­داری در زمینه کارآیی­ها را بازیابد. دموکراسی اقتصادی نیز یک اقتصاد بازار است. موسسه خودمدیریتی مانند پیش کسوت سرمایه­دار خود برای تولید سود و پاسخ به اولویت­های مصرف­کنندگان و استفاده کردن از ماده­های اولیه &