خلاصه :
در پاسخ به چالشهای
امروزه، از جمله بسیج موفق حول مبرمترین
نیازهای مردم، داشتن دیدگاهی از جامعهی
پرتوان و الهامبخش جدید- سوسیالیسم - بیش
از هر زمانی ضرورت پیدا کرده است.
میتوانیم، بدون ایجاد طرحهای سفت و سخت
یا رویایی، برخی از اصلیترین مولفههای
این دیدگاه را گسترش و مورد تایید قرار
دهیم: رفتن به فراسوی محتوای بیگانهساز و
قطبیکنندهی بازارهای خودجوش، همآهنگی و
برنامهریزی دموکراتیک در همهی سطوح، از
متمرکز تا غیرمتمرکز و کار خلاقه در پیوند
با امکانات گستردهی فنآوری اطلاعاتی
مدرن. این پروژه، در عین حال، باید همهی
درسهای مثبت و منفی تجربهی
پساسرمایهداری قرن بیستم، مخصوصاً
تجربهی اتحاد جماهیر شوروی (سابق) را در
بر گیرد و مورد استفاده قرار دهد.
باید صحبتم را با
اشارهای به دیوید (گوردن) شروع کنم، و
میدانم که نیازی نیست که خلاصهای از
ابتکارات فراوان او در زمینهی اقتصاد و
آموزش رادیکال یا دغدغهای که در خصوص
دانشجویان و همکاران خود داشت یا کمکهای
گوناگونی را به سمعتان برسانم که به این
تشکیلات ارائه کرد. بنابراین، میخواهم به
جای آنها، با روایت حادثهای که هنوز
گزارش نشده است، نکتهای را به
دانستنیهای مربوط به گوردن اضافه کنم.
آنگاه حقیقت روشن میشود!
در سال 1978 دیوید به همراه
دوست جوان خانوادهگیاش لایم، و هربرت گینتس،
دخترم لزلی و من به کنفرانس تابستانی کمپ
سِزار در ویرجینیای غربی رفتیم. باید اردوگاه
را در ساعت پنج صبح آخرین روز کنفرانس ترک
میکردیم تا به سفر با هواپیما برسیم. وقتی
پیش از طلوع آفتاب در ماشین جا گرفتیم، متوجه
شدیم که درِ ورودی اردوگاه را زنجیر و فقل
کردهاند. دیوید که رانندگی میکرد با فرض بر
اینکه تنها ارادهی انقلابی میتواند بر
همهی موانع پیروز شود، روح زمانه را به نمایش
گذاشت. میلهها و زنجیر را دور زد و مستقیم به
داخل جویبار کنار در ورودی فرو رفت.
خوشبختانه یکی از دهقانان محل
که زودتر از ما بر خاسته و در آن حوالی بود با
تراکتور و کابل خود، توانست ماشین را از آن
وضعیت ناخشنود و فلاکت بار بیرون بیاورد تا ما
راهمان را ادامه دهیم. ا لبته دیوید به خاطر
خوشگذرانیهای شب قبل و از اینکه فهمید دیگر
شرکتکنندگان در کنفرانس در خواب عمیق اند،
نفس راحتی کشید و قول داد صدای این حادثه را
در نیاورد. (آنروزها راه خوشگذرانی را
میدانستیم!) بسیار خوب، حالا قضیه را
میدانید. باور نمیکنم دیوید هرگز "حقیقت" آن
حادثه را آفتابی کرده باشد، اما اگر آن حادثه
او را وادار کرده باشد به جنبهی عینی توازن
بشری بیاندیشد احتمالاً آن حادثه باید سر آغاز
تحقیقات او پیرامون دورهبندیهایی باشد که به
تجزیه و تحلیل مراحل انباشت سرمایه منتهی شد و
چند سال بعد به ثمر نشست.
پروژهی دیوید- ساختارهای
اجتماعی انباشت سرمایه که در همراهی با سام
باولز و تام وایسکف پیش برد (باولز، گوران و
وایسکف سال 1983)، مدل اقتصاد سنجی او از
اقتصاد ایالات متحده (که هرگز کامل نشد) بررسی
فرآیند کار و سازماندهی، تجزیه و تحلیل
کورپوراسیون "پرو پیمان و ضعیف" و جایگاه آن
در اقتصاد بینالمللی (گوردن سال 1996) همگی
بر دغدغهی اساسی چپ اشاره دارد، اما به
دغدغهای که تا آنجا که من از آن آگاهی دارم
دیوید هرگز رسماً به آن نپرداخت: ماهیت یک
جامعهی جدید است، جامعهای که تجسم آرمانهای
همهی کسانی است که تحت ستم و استثمار و در
شرایط امروزی از خود بیگانه اند. من فکر
میکنم به خاطر در اختیار نداشتن واژهی بهتر
در دفاع از کرامت همهی کسانی که زیر این پرچم
زندگی و مبارزه کردهاند، وظیفه داریم همچنان
از به کارگیری اصطلاح " سوسیالیسم " برای
جامعه جدید ادامه دهیم. اما این اصطلاح به
خاطر ماهیت ویژهی خود میبایست همواره
بازتعریف شود؛ محتوای آن را باید همیشه تازه
کرد و خواستار آن بود که این کار ادامه یابد -
دقیقاً به این ترتیب است که همهی این قضایا
همواره معنا پیدا میکند. کنفرانس تابستان
امسال به موضوع کلی "بدیل" اختصاص دارد. من
صحبتم را، که امیداوارم دیوید بپسندد، ادای
سهمی میدانم در یاری رساندن به این بحث. با
علم به اینکه ممکن است در این اردوگاه
تابستانی متوجه وقتمان نباشیم، هفت تزم را
ابتدا و پیش از بازگشت و توضیح مفصل یکایک
آنها بیان میکنم پیام اصلی ساده است: در
زمان حال که نکبت سلطهی سرمایهداری و تخریبی
که به همراه دارد کرهی زمین را فرا گرفته
است، داشتن دیدگاه پرتوانی از بدیل سوسیالیستی
که هم واقعبینانه و هم الهامبخش باشد به
ضرورتی مطلق تبدیل شده است. لازم است هر ذره
از آگاهی و حساسیت اخلاقی را برای ارتقاء
دیدگاه خود از جامعهای به کار گیریم که در آن
مردم به کمال میرسند، به غنای روحی دست پیدا
میکنند و میتوانند برای رشد و شکوفائی خود
با دیگران به چالش برخیزند، جامعه ای که در آن
کار و تفریح و سهم تولید و مصرف هر چه بیشتر
از یکدیگر جدائی ناپذیر میشوند، جامعهای که
در آن، به بیان بیاد ماندنی مارکس، "رشد آزاد
هر فرد" واقعاً "رشد آزاد همگان" باشد. گاه
فکر میکنم بهترین تعریف سوسیالیسم جامعهای
است که در آن هر کس صبح با شادی بر میخیزد و
مشتاق روزی ا ست که در پیش رو دارد. باید
شهامت آنرا داشته باشم علیه همه گند و کثافتی
(مرا به خاطر ا ستفاده از این اصطلاح غیر
آکادمیک ببخشید) که ضد دیدگاه ما رویهم تلنبار
کردهاند- "بدیلی وجود ندارد"، چیزی به عنوان
"جامعه" در کار نیست" و از این قبیل- پرچم
رویکرد دموکراتیک را برافراشته نگه داریم.
ایدهی "گریز ناپذیر بودن بازار" بدیل قرن
بیست و یکم ایدئولوژیهای کهنهی مبتنی بر
سلطه و کنترل است، ایدئولوژیهائی چون "قانون
طبیعی" و "ارادهی پروردگار". اما برای احتزاز
این پرچم به تکوین یک مدل نیاز داریم- آری، با
احتیاط لازم، اشکالی نمیبینم که آن را مُدل
نامگذاری کنم- مدلی از سوسیالیسم که در مفهوم
مورد نظرم پرتوان و قوی است.
مخصوصاً، مدل مورد نظر باید
از واژی ترکیبی و بی روح "سوسیالیسم بازار"
فراتر رود. ایدهی سوسیالیسم بازار که مثلاً
در اثر جان رومر تحت عنوان "آیندهای برای
سوسیالیسم" (1994) توصیف شده است، تفاوت چندا
نی با آن چیزی ندارد که زمانی "سرمایهداری
مردمی" نامیده میشد. این ایده به باوری تسلیم
میشود که مبتنی است بر اینکه جامعه "بیش از
حد پیچیده است" که بتوان آنرا تحت کنترل
دموکراتیک پیشبینی شده قرار داد. طرح
سوسیالیسم پرتوان چیزی نیست جز برپایی جنبشی
با دیدگاه خاص خود که بتواند در مقابل وضع
موجود سرمایهداری مقاومت کند و از آن فراتر
رود، نظامی که در حال حاضر بر همهی جنبههای
زندگی شخصی و اجتماعی سلطه دارد.
بنابراین، هفت تز من عبارت
اند از:
1- همهی بازارها، بازار
سرمایهداری نیستند، اما بازار سرمایهداری
فراگیرنده است و باید از آن فراتر رفت.
2- تجربه پساسرمایهداری قرن
بیستم درسهای مثبت و منفی اساسی، برای
پروژهی قرن بیست و یکم ما در بر دارد و تنها
چپ میتواند آن تجربه را ارتقا دهد.
3- هماهنگی اقتصادی غیربازاری
ممکن است و جنبهی اساسی دارد، اما در صورتی
میتواند دموکراتیک باشد که هم متمرکز و هم
نامتمرکز باشد.
4- بازار سوسیالیستی از بین
نمیرود بلکه پژمرده میشود.
5- تحریف بوروکراتیک
اقتدارمدارانه برای سرمایهداری جنبهی
کارکردی دارد و برای سوسیالیسم غیر کارکردی.
6- نقطهعطف مهمی پیش میآید
که کیفیتهای بالندهی زندگی به پیش شرط رشد
کارآیی و بهرهوری تبدیل میشود.
7- هر چه دیدگاه ما
رادیکالتر باشد، عملی و کارآتر است، و تاثیر
بالقوهی آن بر مبارزات امروزی نیز بیشتر
است.
اکنون هر یک را به نوبت توضیح
میدهم.
1- همهی بازارها سرمایهداری
نیستند، اما بازار سرمایهداری فراگیرنده است
و باید از آن فراتر رفت.
ایدئولوژی سرمایهداری بیش از
حد تلاش میکند تا به نگرشی انتزاعی از
"بازار" تقدس بخشد که ویژگی اش ضد اجتماعی، ضد
تاریخی، ابدی و ضروری بودن آن است. اما این
تصور به طور خود به خود در تجربه معمولی مردم
بازسازی میشود. این تجربه در "روزمرگی" خاص
خود ظاهراً بر مبنای واقعیت ویژهی خویش پیش
میآید. در واقعیت، اما، چنین تصوری سطحی و
ظاهری است. بر این نکته نمیتوان بیش از حد
تاکیدکرد: ایدئولوژی بازار اساساً سلطهی خود
را از طریق فعالیتهای "دم و دستگاههای
ایدئولوژیک" سرمایهداری (دولت، رسانه، آموزش)
به دست نمیآورد. این ایدئولوژی به طور
خودانگیخته از بطن زندگی روزمره غلیان پیدا
میکند. بنابراین، مایوسکننده است که
میبینیم ایدئولوژی بازار بر چپ اثر گذاشته و
در بسیاری از رسالههای عالمانه آمده است؛ در
این رسالهها، بازار با تکوین تاریخی مشخص
سرمایه داری خلط و اشتباه شده است. این رویکرد
بینش اساسی را در نیافته است: بازارها واقعیات
به لحاظ اجتماعی ریشهداری هستند که خود را در
شکلهای پیشاسرمایهداری، سرمایهداری و
پساسرمایهداری متبلور کردهاند. در آمیختن
بازار با سرمایهداری، همانطور که مثلاً
تحمیل این نظر به مارکس - نظری که مارکس با آن
کاملاً بیگانه است- مبنی بر اینکه مطالعهی
کالاها و ارزشگذاری به طور کامل و مستقیماً
تنها به تئوری جامعه سرمایهداری تعلق دارد،
فقط در خدمت یک هدف است: این کار سوسیالیسم را
به ایدئولوژی هزارهای و به پیشگوئی و رخدادی
انجیلی تبدیل میکند. این قیامتسرائی،
معنیاش سرنگونی ناگهانی نه فقط طبقهی حاکمه
سرمایهداری است- گفتن این مساله به تنهایی
کافی نیست- بلکه هر آنچه با مناسبات بازاری
ربط پیدا میکند: پول، قیمت، دستمزد و غیره.
این شیوهی اندیشیدن شیوهای رمانتیک و کاملاً
عرفانی است. این شیوهی تفکر، علاقه مردم به
سوسیالیسم را نه زیاد بلکه کم میکند یعنی به
نظام مبتنی بر واقعیت که از ارزش بررسی جدی
برخوردار است، چرا که این شیوه، فهم مردم
نسبت به سوسیالیسم را کاهش میدهد.
کیفیت تاریخاً فراگیرندهی
بازار سرمایهداری که منحصر به فرد است،
زمینهی مادی سوسیالیسم پرتوان را تشکیل
میدهد. شکلهای بازار در چارچوب نظام
سرمایهداری، بی شباهت به روشهای سادهی
مناسبات (پیشاسرمایهداری) بازار، نقش حیاتی
در پیشبرد استثمار سرمایهداری دارد. قدرت
اخذ ارزش اضافه به این بستگی دارد که ارزش
اضافه و به همراه آن همه عناصر تولید
سرمایهداری، به خصوص نیروی کار، در شکل ارزش
تجلی پیدا میکند. فرآیند سرمایهداری، روندی
است که منطق بازار را به سیطرهجویی بر همهی
بخشهای زندگی اجتماعی وا میدارد. بازار
سرمایهداری- نه بازار به طور عام- زندگی
خانوادگی، مناسبات شخصی و زندگی اجتماعی
("جامعهی مدنی") را مورد تاخت و تاز قرار
میدهد. این بازار فردیت آدمهای در جستجوی
مالکیت را رشد میدهد که برابر نهاد فرد
انسانی واقعی و کمالیافته است. از همه
مهمتر، این بازار واقعیت یک فرایند اجتماعی
عنان گسیخته (مثل فرایندی"شبیه هوا") یا غیر
عمدی را به وجود میآورد؛ امور به سادگی اتفاق
میافتند، یعنی مستقل از ارادهی انسان.
واقعیت، سپس، ایدئولوژی را ارتقا میدهد:
" نمیتوانند طبیعت بشر را
تغییر دهند." (ا نسان گرگ انسان است) و ازین
قبیل.
"بازار"ها ضرورتاً
ایجادکنندهی قطبیگری، از خود بیگانگی و عنان
گسیختگی نیستند. اما بازارهای سرمایهداری از
قدرت ایجاد چنین اموری برخوردارند. بازارهای
سرمایهداری چنین کاری را نه بر حسب تصادف
بلکه به این خاطر انجام میدهند که همهی این
جنبههای زندگی در این جامعه از کارکرد معینی
برخوردارند. اینها شرایط اساسی جهت بازتولید
قدرت سرمایهداری اند. این به باور من، باید
پاسخ ما به "سوسیالیسم بازار" باشد: نه فقط
نقد معمولی از "شکست بازار" بلکه نیاز به
فرارویی سیاسی همه جانبه از شبکهی
آسیبشناسیهایی که ریشه در ارزشگذاریِ زندگی
اجتماعی دارد. این شبکه میراث سرمایهداری
برای ماست و فقط به لحاظ سیاسی میتوان با آن
مخالفت کرد، یعنی با طرح رویکرد دموکراتیک به
مثابه اصل بدیل و راهنما.
2- تجربهی پساسرمایهداری
قرن بیستم درسهای مثبت و منفی اساسی برای
پروژهی قرن بیست و یکم ما در بردارد و تنها
چپ میتواند این تجربه را ارتقا دهد.
ناچاریم مسائل را بپذیریم.
اگر فکر میکنید که مثلاً این پرسش که "اتحاد
شوروی چگونه نظامی بود؟" دیگر به بایگانی
تاریخ پیوسته است، دوباره باز خواهد گشت و
همچون شبحی به سراغ شما خواهد آمد.
ضعف نسبی چپ در قرن گذشته که
در اثر جنگ و رکود اقتصادی پیوسته به رهبری
جنبشهای تودهای کشیده شد، شکافی را به وجود
آورد که اگر چه گریزناپذیر نبود، اما دستکم،
اجتناب از آن کار بسیار دشواری بود. انقلاب
شوروی ما را به انشقاق کشاند. آنهایی که از
آن حمایت کردند- من هم از آن طیفام- همچون
طبقات حاکم سرمایهداری، شاهد بودند که اتحاد
جماهیر شوروی در نظام سرمایهداری جهانی شکاف
عظیمی به وجود آورد. حمایت از این پیروزی،
اما، هزینهی هنگفتی به همراه داشت. چپ طرفدار
شوروی پس از تحمل ضربات خردکنندهی شعار"بدیلی
وجود ندارد" (TINA)
هم اکنون واقعیت جدید
را به شیوهای غیر انتقادی پذیرفته است و در
عین حال ایدهی سوسیالیسم به عنوان پروژهای
نظری را هم کنار گذاشته است ، یعنی مبنایی که
داوری مستقل را تضمین میکرد. هژمونی
سرمایهداری، به نوبه خود، منابع فرهنگی،
روانی، اطلاعاتی، مذهبی و آموزشی خود را به
کار گرفت تا قالب ذهنی گستردهای را علیه
شوروی ایجاد کند، تقریبا الگو و مدل اساسیای
که اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای متحد ا و در
اروپا و آسیا را به هر شر قابل فهمی مرتبط
ساخت.
اکنون برای چپ طرفدار شوروی
وقت آن رسیده است که خطرات انزوای فرهنگی و
سرسپردگی نا سنجیده به احزاب و دولتهایی را
بپذیرند که به نام جنبشهای انقلابی کارگری
سخن میگویند، مخصوصا جاهایی که چنین احزاب و
دولتهایی به عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادی
دچارند و جهان سرمایهداری آنها را به انزوا
کشانده است. اما برای اپوزیسیون، یعنی سنت ضد
شوروی وقت آنست که بپذیرند اندیشه ی آنها تا
چه اندازه بازتاب دهندهی سروری گستردهی خط
فکری ضد شوروی است، خطی که در بافت فکریشان
جای گرفته بود پیش از آنکه به بلوغ سنیای
برسند که سیاسی شوند.
از هر "طیفی" آمده باشیم
وظیفه جاری روشن است. لازم ا ست همهی تجارب
پساسرمایهداری قرن بیستم، چه مثبت و چه منفی،
را درک کنیم و از آنها بیاموزیم و طی این
مسیر با هریک از دشمنان خود (هرکه باشد)
روبهرو شویم. ا لبته پروندهی نظرات منفی
(آنهم به دلائل روشنی) شناخته شدهتر است:
انحرافات عصر استالین، حبس و کشتارهای
دستجمعی، پیروی کورکورانه، افزایش قدرت و
شخصیت یک رهبر واحد؛ سیاسی کردن بیش از
اندازهی زندگی فرهنگی، علمی و آکادمیک،
دیوانسالاری، قدرت و مقام پرستی- همهی
اینها را باید به لحاظ تاریخی و به طور مشخص
تجزیه و تحلیل کرد. اما آنچه در باره تجربه
شوروی (حتی در درون
URPF)
نا شناخته است، گسترهی دستاوردهای مثبت آنست
و این دستاورد ها هم اجتماعی و هم فنی اند.
در این جا فرصت نیست که این
موضوع را به تفصیل بررسی کنم ولی به طور مختصر
به نکات چندی اشاره میکنم: قطعنامه 1979
دورهی برژنف در بارهی اقتصاد، زمینهی
دگرگونیهای همه جانبهای را در راستای
دموکراسی عمیق اقتصادی فراهم آورد: شوراهای
تیمی در بنگاهها به وجود آمد که مسئولیت
داشتند نقشههای خود را طرحریزی و به اجرا در
آورند و بودجههای خود را اداره کنند.
انتخابات مستقیم، هم برای رهبری تیمها و هم
مدیران بنگاهها بر قرار شد. سیستمهای
مشارکتی ساخته شد که پاداشها (بخش متغیر
دستمزد) را در پیوند با معیارهای ارزشگذاری
"هنجاری" برای کارکرد بنگاهها، تیمها و
افراد تعیین کنند .
انتخاب مستقیم رهبری بنگاه
خصلت یک جنبش تودهای پیدا کرد و در سال 1985
در صنعت شوروی کاملاً مستقر شد. لازم به گفتن
نیست که این سیستم چهار سال بعد ملغی شد یعنی
زمانیکه با پیششرطهای "مالکیت خصوصی" در
تقابل قرار گرفت، همان طرفداران مالکیت خصوصی
که امروزه به "مافیای" روس تکامل پیدا
کردهاند. این دورهی کوتاه از شکوفایی
دموکراسی صنعتی بی نظیر بود، که در دیگر
کشورهای اروپای شرقی یا آسیا مانند نداشت.
(مورد کوبا با وضعیتی که تحت شرایط توسعه
نیافتگی و محاصره اقتصادی داشت، مورد
ویژهایست که لازم است جداگانه مورد بررسی
قرار گیرد.)
نظام شوروی همهی ادعاهای
اروپای غربی و آمریکای شمالی را در سایه قرار
داد، ادعاهایی چون: "محافلی که زندگی کاری
آنها با کیفیت است". "تصمیمگیری جمعی" و
غیره. (توجه دارید که اکنون که اتحاد جماهیر
شوروی از بین رفته است کسی در آن باره صحبت
نمیکند) این دوره متاسفانه کوتاه بود. خشم
انباشت شده و فرو خورده نسبت به سوء استفاده
هایی که تحت زمامداری استالین از قدرت به
عمل آمد بعدها زبانه کشید و جوانههای لطیف
دموکراسی سوسیالیستی را نابود کرد. این انفجار
تودهای که بازتاب نابسندگی سوسیالیسم آغازین
بود، قویتر از آن بود که امکانات مثبت جامعه
ی شوروی بتواند بر آن غلبه کند و نتایج آن را
هم میدانیم. اما زمانی که این امکانات مثبت
وجود داشت، در نهادهای بی نظیر سوسیالیستی
تجسم پیدا کرد و اکنون این امکان برای کل چپ
جهانی هست و ضرورت دارد آن حقیقت را به رسمیت
بشناسند و از آن بیاموزند.
3- همآهنگی اقتصادی غیربازاری
ممکن است و جنبهی اساسی دارد اما در صورتی
دموکراتیک است که هم متمرکز و هم غیر متمرکز
باشد.
ما به اندیشیدن در قالب
تضادهای دوگانه عادت کردهایم: برنامهریزی
(یا "دستور") در مقابل بازار، کنترل مرکزی در
مقابل خودمختاری محلی و ازین قبیل. این عادتی
سطحی و ظاهری است: این نوعی جایگرینیِ بیش از
اندازه پیش پا افتاده است در برابر تامل جدی
در بارهی آنچه واقعاً اهمیت دارد: محتوای
اجتماعی واقعی در همهی سطوح همآهنگی اقتصادی.
این عادت چنان در خودآگاهی ما ریشهدار است که
به تلاشی جانانه و به یک مبارزه سخت و دراز
مدت نیاز دارد تا بتوان از آن فراتر رفت و بر
آن غلبه کرد. ما، مثلاً، چنان به بحث پیرامون
"برنامهریزی مرکزی شوروی" عادت کردهایم که
برای ما تقریباً به یک ورد تبدیل شده است، به
عبارتی که نمیتوان از آن خلاصی یافت. اما
تقابل"برنامهریزی مرکزی با بازار"، به باور
من، خطای بزرگی است، خطائی مفهومی و تجربی،
خطای تجربی به این دلیل که در هیچ زمانی در
تاریخ اتحاد جماهیر شوروی بیش از سهم کوچکی از
کالاها و خدمات در مرکز، برنامهریزی نمیشد:
شمار موازنههای مادی- محاسبهی مفصل منابع و
مقصد کالاها- در سطح مرکزی هرگز از 1500 تجاوز
نکرد. این رقم ممکن است به نظر زیاد باشد ولی
اینطور نیست. اغلب کالاهایی که باید
برنامهریزی میشد، فرآوردهی بنگاههایی بود
که گزارش شده بود که مسئولیت آن در سطوح
کشوری، منطقهای و شهری از اهمیت کمتری
برخوردار است. به بیان دیگر، تا حد بالایی
واگذاری اختیارات و عدم تمرکز وجود داشت. (این
البته به معنی آن نیست که تصمیمگیری
دموکراتیک یا کارآمد بود): در تاریخ، مستبدین
محلی فراوان وجود داشتهاند و کارآمدی پیش
شرطهای زیادی دارد.)
اما این امر معمولاً جنبهی
مفهومی دارد که به جوهر مساله میپردازد.
بنابراین از تمایز بین برنامهریزی و هماهنگی
آغاز کنیم. ما از اصطلاح "برنامهریزی" وقتی
استفاده میکنیم که در حقیقت منظورمان
"همآهنگی اقتصادی" است: تصور یک الگوی منسجم
تولید، مبادله و توزیع کالا بین نهادها و
افراد و سپس به اجرا در آوردن آن الگو. به
عقیده من، واژه برنامهریزی را باید برای
آنچه واقعاً هست حفظ کرد: تدوین شیوههایی
برای تکوین محیط ساخته شدهی مشخص، استفاده از
منابع، رابطه ی بین فضاهای سکونتی و تولیدی و
توازن زیست بومی برای آینده. در واقع
برنامهریزی عبارتست از بده - بستان حقیقی: تا
آن جا که این برنامهریزی دموکراتیک است، به
معنی آنست که مردم در نهایت امر، سرنوشت خود
را به دست میگیرند و مسیر تکامل ا نسانی را
شکل میبخشند. من، اما، به جای برنامهریزی،
بر موضوع کم دامنهی هماهنگی متمرکز میشوم.
هماهنگی میتواند خودانگیخته
و "عنانگسیخته" باشد، مانند اغلب شکلهای
تاریخی مناسبات بازاری. بازارها در شکل
سرمایهداری خود، قدرت سرمایههای خصوصی را
بزرگ جلوه میدهند و در پرده نگه میدارند.
این سرمایههای خصوصی میتوانند بسیار فشرده و
متمرکز باشند. نه بازارهای کنونی "کم
اهمیتاند" و نه هماهنگی غیر بازاری ذاتاً
امری "پر اهمیت". هماهنگی غیر بازاری در سطوح
گوناگون از متمرکز (سطح سیاسی آن که شامل کل
موجودیت سیاسی – منطقهای میشود ) تا غیر
متمرکزترین (بنگاههای فردی یا تیم هایی در
داخل بنگاهها) نیز وجود دارد.
هماهنگی متمرکز بازار در بافت
نظام سرمایهداری، به مرور زمان به جابهجایی
هماهنگی غیرمتمرکز گرایش پیدا میکند: این
پویایی ذاتی انباشت سرمایه است. تضاد بین سطوح
متمرکز و غیرمتمرکز کشمکشی را بازتاب میدهد
که در بطن فرآیند اجتماعی قرار دارد. به گمان
من، قضیه در یک بافت سوسیالیستی بسیار متفاوت
است. وقتی هماهنگی خودانگیخته جای خود را به
هماهنگی سیاسی میدهد، سطحهای متمرکز و
غیرمتمرکز بیشتر رابطهای هم زیست با یکدیگر
پیدا میکنند تا رابطهای هم ستیزانه. به بیان
ساده: هماهنگی متمرکز مفید و موثر پیش شرط
هماهنگی مفید و موثر غیرمتمرکز است و بر عکس.
ضرورتهای متقابل اموری واضح و روشن اند: سطح
متمرکز، ثبات و شفافیت فراهم میآورد-
قیمتها، هنجارها، شرایط عمومی ساختاری حد
نیاز به کالا و منابع را تعیین میکنند. این
چارچوب استوار برای واحدهای غیر متمرکز، این
امکان را فراهم میکند که بتوانند به محاسبه،
مقایسه و عمل اقدام کنند- بنگاههای محلی و
تعاونیها به جای هرج و مرج آماریِ بدون
نقشهی بازار عنان گسیخته، محیط کلان منضبط و
آموزنده به دست میآورند. هماهنگی کلان و نه
"بازار" شرایط گزینش حقیقتاً عقلانی را فراهم
میآورد. فعالیت خٌردی که دارای زمینهی
استوار باشد، به نوبه خود اطلاعات مناسب مفید
و قابل تنظیم فراهم میسازد، یعنی تبدیل دانش
محلی و ویژه به دادههای جمعی. بدون هماهنگی
تودهایِ مشارکتی در سطح محلی، مرکز از واقعیت
دور شده و دادههای سطح کلان آن، به هنگام
بودن خود را از دست میدهند. بدون مجموعه
دادههای کلان و مدون، تعاونیهای غیر متمرکز
نمیتوانند نیازهای خود را بشناسند تا
بتواننند پروژههای (نقشههای) هماهنگی خود را
بسط و گسترش دهند و به اجرا گذارند.
بنابراین مساله هرگز این نیست
که "برنامهریزی مرکزی" را در تقابل با "عدم
تمرکز بازار" قرار دهیم. آماج سوسیالیستی که
در تجربهی قرن بیستم ریشه دارد ولی در حد
محدود تحقق یافت، عبارت از سیستم هماهنگی همه
جانبهای بود که در آن سطوح متمرکز و
غیرمتمرکز (و ا لبته سطوح میانی) به گونهای
هم زیست با یکدیگر تعامل داشتند و تعداد هر چه
بیشتری را به این فعالیت جلب میکردند تا
زمانیکه همهی زحمتکشانی که قادر و مایل
بودند به لحاظ اجتماعی و سیاسی فعال باشند به
عنوان بخشی از این پروژه به شمار روند. جدایی
بین کار مربوط به مدیریت یا کار فکری یا خلاقه
و کار تولیدی روزمره به تدریج از بین میرود.
این است دموکراسی سوسیالیستی. این دموکراسی
بدون هماهنگی مرکزی نمیتواند وجود داشته
باشد، اما آن را هم هرگز نمیتوان به هماهنگی
مرکزی تقلیل داد. این دموکراسی به وضوح با
خودمختاری محلی بدون هماهنگی مرکزی خوانایی
ندارد. این دموکراسی در نبود هماهنگی مرکزی یا
به هرج و مرج خودانگیخته (بازار) یا به
واحدهای مستبد منزوی زوال پیدا میکند. بدیل
پسرفت - پسرفت به بازاری کردن عنان گسیخته یا
به مرحله پیشا تمدن - هماهنگی همه جانبه است.
از اصطلاح "گزینش عقلانی"
استفاده کردم که یقیناً بر افراشتن یک پرچم
معنی میدهد. وسوسه میشوم بگویم گزینش عقلانی
مهمتر از آنست که به گزینش عقلانی
مارکسیستها واگذاشته شود. آنهایی که براین
نظرند که به نام طبقهی کارگر، رهبری کنند و
در خصوص استفاده از منابعی تصمیم بگیرند که هم
اکنون در مالکیت طبقه کارگر قرار دارد و به
عنوان کل جامعه سازمان یافته است، بهتر است
وقتی مساله به معیارهای تصمیمگیری مربوط
میشود، از خود هشیاری نشان دهند. این نظر که
یک وضعیت اجتماعی بهینهی و