مقدمه: ملاحظاتی که در زیر
میآید کار یک متخصص مسائل مربوط به چین نیست.
من یک فیلسوف ام که بخش زیادی از زندگی
دانشگاهیاش را از روزهای فارغ التحصیلی
سال 1970 تاکنون، به
یکی از نقصان کارهای مارکس اختصاص داده است.
همانگونه که هر کس به آن آگاهی دارد، مارکس
فکر میکرد که سرمایهداری با شکل عالیتری از
جامعه جایگزین میشود تا بدین وسیله مشکلات
اقتصادی بشریت حل گردد. او این مرحله نهایی را
کمونیسم مینامید و آن را در شکلهای مختلفی
بیان میکرد. او کمونیسم را، گاهی سرسری
همچون یک نظم اجتماعی – اقتصادی که به ما
امکان میدهد صبحها به شکار برویم، بعد از
ظهر به ماهیگیری، و شامگاهان به نقادی
بپردازیم. بدون آنکه به شکارچی، ماهیگیر یا
منتقد تبدیل شویم. گاهی به شکل جدیتری و در
انطباق با نیازهای ضروری سیاسی، آن را به
عنوان نظامی که به ما اجازه میدهد مطابق با
استعدادمان کار کنیم و مطابق نیازمان مصرف، و
گاه به شکل فلسفیتر همچون جامعهای که قلمرو
ضرورت را به حداقل میرساند تا قلمروی آزادی
به بالاترین حد آن ارتقاء یابد. اما مارکس یک
آرمانگرای رویازده نبود. او میدانست که ما
باید از یک مرحلهی گذار از سرمایهداری عبور
کنیم تا به یک جامعه واقعا انسانی دست یابیم.
این مرحلهای است که داغ شرایط قبل از خود را
بر پیشانی دارد و بنابراین حتی در نظریه
ناکامل است. ولی در عین حال از توان رفتن به
فراسوی سرمایهداری حکایت دارد. بسیار خوب.
اما مارکس هرگز نگفت که جامعه در حال گذار
چگونه باید باشد. او این جا و آنجا نکات
الهامبخشی را بیان کرد. اما هرگز نسخهای حتی
طرح اولیهای نیز ارائه نکرد. من از این بابت
او را مورد انتقاد قرار نمیدهم. مارکس تعهد
علمیاش بیش از آن بود که وقت بسیاری را در
مورد چیزهای اندیشهپردازی کند که توانایی
اثبات آن را نداشته باشد.
اما این شرایط اکنون سپری
شده است. قرن بیستم شاهد انبوهی از تجربههای
اجتماعی- اقتصادی در حد کلان بود. تجربههایی
که با اشکال گوناگون سرمایهداری و سوسیالیسم
سرو کار دارد. نظریه اقتصادی نیز از زمان
مارکس تاکنون پیشرفت چشمگیری کرده است
(پسرفتهای نیز وجود داشته که در این جا مورد
نظر ما نیست). فن های جمعآوری اطلاعات پیشرفت
شایانی کردهاند. کار من در سی سال گذشته
تصفیه شواهد و مدارک بوده است و شالودهریزی
یک چارچوب نظری برای نشان دادن معنای آنها و
تلاش برای پاسخ به پرسشی که مارکس آن را بی
جواب گذاشته است. یک اقتصاد در حال گذار از
سرمایهداری از چه مشخصههایی برخوردار است؟
نهادها و ساختارهای آن کدامند؟
من فرصت را مغتنم میشمارم
تا نتایج این تحقیق را به اختصار بیان کنم تا
از آنها برای ارزیابی آینده چین استفاده به
عمل آوریم. چین کشوری است پهناور و پیچیده با
جمعیت بالغ بر یک و نیم بیلیون نفر. من نه
چینی هستم و نه کسی که به زبان آن آشنا و از
تخصص در این مورد برخوردار است. من از مدتها
قبل به تجربه تاریخی- جهانی علاقهمند ام که
به مدت نیم قرن در این کشور در جریان بوده
است. و این اولین دیدار من از این کشور است.
تزهایی که من بیان میکنم خصلت عام دارند و به
نظر میرسد برای کشور چین نکاتی را دربر داشته
باشند. از فرصت استفاده میکنم تا بعضی از
آنها را معرفی کنم. من این نتیجهگیریها را
به عنوان پیشنهادهایی ارائه میکنم و به هیچ
وجه در موقعیتی نیستم که در باره رشد
فوقالعاده پیچیدهای اظهار نظر قالبی کنم که
در جریان است.
تز اول: اصول اساسی
ماتریالیسم تاریخی کماکان از صحت برخوردارند.
من فکر میکنم، این مهم
است که این ادعای اساسی را طرح کنیم. حداقل در
غرب این یک اصل بدیهی غیرقابل تردید است که سه
عامل یعنی فروپاشی اتحاد شوروی، تلاش آگاهانه
کشورهای اروپای شرقی برای احیای سرمایهداری و
استفاده وسیع از اصلاحات معطوف به بازار در
کشورهایی که هنوز خود را سوسیالیسم مینامند،
دلیل قطعی بر نادرستی فحوای اصلی نظریه تاریخی
مارکس به شمار میرود. اما اگر ما جنبههای
اصلی نظرات مارکس را بررسی کنیم، خواهیم دید
که رویدادهای تاریخی اخیر این ادعا را تایید
نمیکند. اجازه بدهید که من اصول اساسی برجسته
را به طور فهرستوار نام ببرم. حقیقت این اصول
یا دستکم موجه بودن کنونی آنها روشن است.
ما انسانها به نوعی [نوع
انسانی] تعلق داریم که قادر ایم مشکلات خود را
بنا به مصلحت حل کنیم. و برای مسائل ضروری خود
راهحلهای جدید پیدا کنیم. ما از قدرت
برخورداریم و از اشتباهاتمان درس میآموزیم.
ما در مسیر زمان به وسیله
نوآوری فنی و تشکیلاتی، قدرت خود را بر طبیعت
و تواناییمان را برای همبستگی نوعی افزایش
دادهایم. بنابراین با معناست که از "پیشرفت"
در تاریخ بشری صحبت کنیم.
این پیشرفت دائمی نیست.
بلکه دیالکتیکی است. راهحلهای پیشنهاد شده
همیشه اثربخش نیستند. گاهی به طور چشمگیر با
شکست روبهرو میشوند. این راهحلها حتی در
صورت پیروزی به مسایل تازهتری منجر میشوند؛
که در جریان زمان تشدید میشود و بنابراین
راهحلهای جدیدی را میطلبد. "نفی نفی"
بازگشت به حالت اولیه نیست، بلکه پیشرفتی
واقعی را نشان میدهد.
ساختار اقتصادی عمیقا،
نهادهای اجتماعی، ارزشهای اخلاقی و زندگی
فرهنگی را مشروط میکند. مبارزه طبقاتی در
جوامع طبقاتی فراگیر است و غالبا نیروی
تعیینکننده برای تغییر تاریخی به شمار
میرود. افرادی که نسبت به وسایل تولید در
رابطهای مشابه قرار دارند، منافع مشترکی
دارند که معمولا هم، از آن تصور معینی دارند.
آنها در صورت امکان تلاش میکنند که این
منافع را عملی کنند. (تضادهای طبقاتی که
الزاما همیشه آنتاگونیستی نیستند، ائتلافهای
ثمربخش امکانپذیر است.)
من در این جا نمیخواهم از
این اصول دفاع کنم، مطمئنا کسی که این اصول را
مورد استفاده قرار میدهد، زحمت استدلال آن را
هم باید برعهده بگیرد. اما اگر این اصول هسته
سازنده ماتریالیسم تاریخی را تشکیل میدهد،
شکست اولین تلاش بزرگ برای فراتر رفتن از
سرمایهداری به هیچ وجه نباید به معنای نفی
این نظریه تلقی شود.
آن چیزی که باعث تعجب است
شکست تجربه شوروی نیست، بلکه این حقیقت است که
این نظام علیرغم تهاجم از سوی یک دشمن قوی به
این مدت طولانی توانسته است عمر خود را دوام
بخشد. ما نباید تعجب کنیم که قدرتهای غربی به
طور جدی تلاش کردند که این تصور را به وجود
آورند که نظام شوروی نمیتواند خود را با
اصلاحاتی به عنوان یک نظام قابل دوام
سوسیالیستی بازسازی کند. (غرب میخواست یک
سرمایهداری قابل دوام جایگزین سوسیالیسم
شوروی شود) از نظر غرب اقتصاد در حال فروپاشی،
به یک سوسیالیسم اصلاح شده ارجحیت دارد.
تز دوم: نگرش اصلی مارکس
در باره طبیعت و پویایی سرمایهداری معتبر
است. اجازه دهید که من این نگاه را توضیح دهم.
اینها از اصول اساسی ماتریالیسم تاریخی مارکس
مجادله انگیزترند. اما به نظر من به همان
اندازه اهمیت دارند.
سرمایهداری یک شکل مشخص
جامعه انسانی است با مبدایی تاریخا معین که با
سه نهاد اساسی مشخص میشوند: مالکیتی خصوصی
وسایل تولید، بازار و کارمزدی. کارمزدی (نیروی
کار به عنوان کالا) آخرین نهادی است که انکشاف
مییابد و در تعیین خصلت مشخص نظام مهمترین
آنها به شمار میآید.
سرمایهداری نسبت به
نظامهای اقتصادی پیشین ذاتا پویاتر است تا
ایستا. این نظام حداکثر انگیزه را چه مثبت چه
منفی؛ برای نوآوری مداوم فنی و سازماندهی به
وجود میآورد. سرمایهداری مبتنی بر استثمار
طبقاتی است (من در مورد این نکته بعدا بیشتر
توضیح خواهم داد). سرمایهداری مشحون از
تضادهای درونی است که با رسیدن نظام به کمال
خود شدت مییابد.
اجازه بدهید که من این
چهار نکته را در وضعیت آشفته بازار جهان
کنونی، روشن کنم که جنبه اساسی دارد:
بیکاری درمانناپذیر: گرچه
سرمایهداری امکانات شغلی بیشتری را ایجاد
میکند که در جوامع پیشین غیر قابل تصور بود،
ولی همواره تودههای وسیع انسانی را "زاید" یا
بیکار میکند. "دست نامرئی" سرمایهداری
نمیتواند فرصتهای شغلی کافی برای جذب
تودههایی فراهم کند که به وسیله تغییر فنی از
پروسه تولید "آزاد" شدهاند. به علاوه این یک
راز کثیف سرمایهداری است که سرمایهداری سالم
به بیکاری نیاز دارد. چون تهدید بیکاری برای
کارکرد انضباطی نظام جنبه اساسی دارد.
ناپایداری اقتصادی:
سرمایهداری همواره از روح سرگردان مازاد
تولید در عذاب است. و در معرض ناپایداریهای
رکودی قرار دارد. فشار رقابتی برای پایان نگه
داشتن هزینه ها بر سطح دستمزدها (منبع نهایی
تقاضای موثر) نیز فشار میآورد. در حالی که در
همان موقع این فشار کاربرد فنون بارآور را
هرچه بیشتر افزایش میدهد. (از نقطه نظر
چشمانداز تاریخی این شکل از عدم تعادل شکل
ویژهای دارد چون از یک کمبود ناشی از عوامل
خارجی- مثل جنگ، خشکسالی و غیره- نتیجه
نمیشود بلکه در نتیجه عوامل داخلی افزایش
مازاد است).
فقر در عین فراوانی: نیاز
سرمایه برای بازارهای هرچه گسترشیافتهتر به
همراه افزایش فزاینده تحرک سرمایه به فقر
خانمان سوز در عین ثروت سرسامآور منجر
میشود. (هم در کشورهای مرکز و هم در کل
جهان).
سرمایهداری علیرغم
بارآوری فزاینده نمیتواند مشکل فقر جهانی را
حل کند. برعکس هرچه سرمایه جهانیتر میشود
این مشکل شدت مییابد. تخریب کشاورزی و
واحدهای محلی، کار بیشتری ایجاد میکند از آن
چه نظام قادر به جذب آن است. فقدان تقاضای
موثر و کافی برای برانگیختن اقتصادهای محلی هر
چه بیشتر از آسیبهای اجتماعی صدمه میبیند.
جمعیت مناطق وسیعی از جهان و بخش قابل
ملاحظهای از کشورهای مرکزی به بینوایی خود
واگذاشته میشوند. شکاف درآمد بین کشورهای
ثروتمند و فقیر در سال 1820، یک به سه و در
1913، یک به یازده و در 1990، یک به شصت و
بالاخره در 1997 ، یک به هفتاد و چهار تخمین
زده میشود. تعداد فقرایی که با کمتر از یک
دلار ثابت زندگی میکنند از 1987 تا 1999 بیست
و پنج درصد افزایش یافته است. این رقم از این
حد هم فراتر میرود با توجه به این که چین
نتوانسته است در همین دوره تعداد کسانی را
پایان آورد که در فقر زندگی میکنند.
رشد نامعقول: شعار
سرمایهداری "پیشرفت یا مرگ" مانع از انتقال
به یک اقتصاد با مصرف، اوقات فراغت عاقلانه و
کار با هدف میشود. و فشار بیشتری در تخریب
زیست محیطی سیاره زمین وارد میآورد. این
تضادهای ویژه، مبنای تناقضهای نهایی نظام
است.
·
سرمایهداری پیششرطهای انسانی و فنی را برای
یک جامعه واقعا آزاد فراهم میسازد اما چنین
جامعهای تا زمانی که شالوده اساسی
سرمایهداری دست نخورده باقی میماند،
نمیتواند پا به عرصه وجود بگذارد.
(نتیجه این نکته این نیست
که هر جامعهای باید از این مرحله عبور کند.
نگرش مارکس این است که سرمایهداری به عنوان
یک نظام جهانی برای اولین بار در تاریخ بشری،
جهانی از صلح و فراوانی فراهم میآورد. اما
نهادی که این امکان را به وجود آورده است مانع
تحقق آن میشود. هر جامعه به گذر از مرحله
سرمایهداری نیاز ندارد بلکه جوامع
پساسرمایهداری از دستاوردها و نقصانهای
جوامع سرمایهداری میتوانند درس بگیرند.)
یک نظر مارکسیستی نهایی که
من در مقدمه ذکر کردم:
·
برای
رسیدن به سرمایهداری به یک نظام اقتصادی
کاملا آزاد و انسانی، جوامع باید از یک مرحله
بینابینی عبور کنند. مرحلهای که هنوز داغ
جامعه پیشین را بر پیشانی دارد اما قادر است
از تناقضات سرمایهداری فراتر رود. (طبق سنت
معمول مارکسیستی ما این مرحله را "سوسیالیسم"
می نامیم). در مورد این نکته من چیزی بیش از
آن اضافه نکردهام که هر مارکسیستی آن را
میداند. اجاره بدهید که به تزهای بیشتر
مجادلهبرانگیز بپردازیم. که به نظر من با
محتوای اصلی مارکسیسم مطابقت دارد.
تز سوم: ما اکنون روشنتر
از مارکس میتوانیم شکل نهادی نظام جایگزین
سوسیالیستی به جای سرمایهداری را حداقل به
عنوان یک نمونه ایدهآل مشخص کنیم. مناسب است
که این شکل از جامعه را "دموکراسی اقتصادی"
بنامیم.
ما روشنتر از مارکس در
زمانه خود، میتوانیم شکل نهادی نظام جایگزین
قابل دوام برای سرمایهداری را ملاحظه کنیم.
چون قرنی که به پایان رسید شاهد تعداد قابل
ملاحظهای از تجربههای اقتصادی در حد کلان
بود. همین طور شاهد تحلیل علمی چشمگیر این
ملاحظات نیز بودیم. ما از مارکس، لنین،
استالین و مائو در موقعیت خیلی بهتری قرار
داریم. که بگوییم چه طرحهایی کارآیی دارند و
چه نه. به عنوان انسان عملگرا از پیروزیها
(و شکستها) پیشینیان خود میآموزیم.
مثلا ما امروزه میدانیم
خطاست که بازار را به نحو سادهلوحانه نفی
کنیم. تعداد نظریهپرداز چپ هم اکنون وجود
دارند و اصرار دارند که "سوسیالیسم بازار"
اصطلاحی متناقض است. اما تعداد این افراد در
حال کاهش است. به این دلیل روشن که شواهد
تجربی و نظری به اندازه کافی وجود دارد.
·
برای
اتخاد بسیاری از تصمیمگیریهای اقتصادی در یک
جامعهای که از نظر فنی پیشرفته است شکلی از
بازار برای هماهنگ کردن و ایجاد انگیزههای
درست لازم است.
·
حداقل در
تئوری یک شکل از نظر اقتصادی قابل دوام از
سوسیالیسم بازار وجود دارد که قادر به فرا
رفتن از تناقضهای اساسی سرمایهداری است.
لازم به گفتن نیست که
ادعای دوم مجادلهانگیزترین موضوع امروزه است.
اثبات حقیقت آن، مشغلهی اصلی فعالیت دانشگاهی
من بوده است. من در اینجا قصد ندارم که یک
بحث کامل ارائه کنم، اما اجازه بدهید تا یک
طرح خلاصه ارائه دهم.
اگر بازار پر سرزنشترین
وجه سرمایهداری نیست پس اعتراضات باید به چه
چیزی از آن معطوف باشد؟ برای پاسخ به این پرسش
مراجعه به خود مارکس بد نیست. به عنوان نمونه،
نقد مارکس در فصل هفتم کتاب سرمایه "پروسه کار
و پروسه تولید ارزش اضافی".
این فصل به لحاظ نظری
اهمیت فراوان دارد. چون مارکس فرض میگیرد که
بازار در حالت تعادل است. و بنابراین قیمتها
"متناسب هستند". او یک شرکت الگووار و یک
کارگر نمونهوار را در نظر میگیرد.
ماشین آلات و مواد خام به
وسیله سرمایهدار به کارگر داده میشود و او
شش ساعت کار میکند. مارکس این شش ساعت را کار
لازم میداند چون کارگر با کار خود در واقع
کار دیگرانی را جبران میکند که برای او غذا،
لباس و سرپناه آماده کردهاند. (ارزشی که به
وسیله این کارگر تولید میشود دقیقا معادل
ارزش مزد اوست و هزینه خرید این اقلام مصرفی
میشود). اگر او در این لحظه از کار کردن باز
ایستد دقیقا به جامعه چیزی را پس داده است که
جامعه در اختیار او گذاشته است.
اما کارگر کار خود را در
این لحظه متوقف نمیکند. او به عنوان کارگر
مزدور به مدت یک روز استخدام شده است. و روز
کار دوازده ساعت است. البته طول کار روزانه یک
پدیده طبیعی نیست بلکه نتیجه مبارزه طبقاتی
است. همانطور که مارکس بارها نشان میدهد،
کارگر همانطور که مقرر شده در چارچوب موازین
قرارداد کار میماند و شش ساعت اضافی نیز به
کار میپردازد.
این شش ساعت "کار اضافی"
شش ساعت "ارزش اضافی" تولید میکند که سرچشمه
سود سرمایهداری است. مارکس نسبت کار اضافی به
کار لازم را "نرخ استثمار" مینامد.
موضوع قابل پرسش در این جا
این است: چرا مارکس نسبت کار اضافی به کار
لازم را ""نرخ استثمار" مینامد؟ هیچ
اقتصاددانی چه در زمان مارکس و چه در زمان
کنونی انکار نمیکند که "ارزش اضافی" به وسیله
کارگر در روند تولید باید از مزد پرداخت شده
بیشتر باشد؛ اگر قرار است که سودی حاصل شود.
اما هیچ اقتصاددان غیر مارکسیستی چه در زمان
او و چه در زمان کنونی این اختلاف را
"استثمار" نمینامد. چرا مارکس در اینجا از
یک مقوله هنجاری استفاده میکند در روندی که
توضیح داده شد چه خطای اخلاقی انجام میگیرد
که مارکس (به درستی آن را لحظه تعریفکننده
تولید سرمایهداری میبیند؟).
این امر مسلم است که مارکس
نمیگوید که کارگر ارزش کامل کار خود را
دریافت میکند. مارکس فکر نمیکند که کارگران
در سوسیالیسم فیالواقع بعد از شش ساعت کار
دست از کار میکشند. او این نکته را در نقد
کوبنده خود از لاسال در "نقد برنامه گوتا" به
روشنی توضیح میدهد. اگر کارگران ارزش کامل آن
چه را دریافت کنند مازادی باقی نمیماند که
روی مواد خام انجام دادهاند. تا خدمات عمومی
نظیر آموزش، بهداشت یا سایر امکانات فرهنگی
رایگان یا همراه با یارانه در اختیار شهروندان
قرار گیرد. مازادی برای تامین افراد باقی
نمیماند که توانایی انجام کار را ندارند.
مازادی برای تحقیقات علمی لازم برای پیشرفت
فنی و بهبود کیفیت زندگانی باقی نمیماند. در
واقع میزان "ارزش اضافی" است که درجه آزادی
مادی را در جامعه فراهم میسازد (امکان واقعی
که در برابر آن قرار دارد).
جوهر نقد مارکس کدام است؟
من این گونه در نظر میگیرم که نقد مارکس در
بنیاد خود نقدی دموکراتیک است. اگرچه کار
منشاء ارزش است ولی کسانی که این ارزش را
میآفرینند هیچ نظارتی بر آن ندارند.
·
نظارت بر
شرایطی که این ارزش تحت آن تولید شده است یعنی
شرایط کار و غیره.
·
تخصیص
ارزش اضافی تولید شده به وسیله کار اضافی.
به جای آن، این نظارت قطعی
به وسیله طبقهای اعمال میشود که مالک وسایل
تولید است. این امتیاز مالکان وسایل تولید است
که شرایط کار و شکل استفاده از مازاد حاصل از
آن را تعیین میکند. اگر این جوهر نقد مارکس
هست چگونه باید آن را در نظر گرفت؟ چگونه
میتوان جامعه را سازماندهی کرد که از این نقص
دو وجهی اجتناب شود؟
راهحل ساده تاسیس یک
اقتصاد با برنامه است. که در آن برنامهریزان
به نام منافع طبقه کارگر عمل میکنند. هم
شرایط کار و هم شکل استفاده از مازاد به وسیله
حزبی تعیین میشود که وظیفهاش پیشبرد این
منافع است.
این راهحل تجربه شده است
گرچه نمیتوان به هیچ وجه پارهای از
دستآوردهای آن را نادیده گرفت؛ اما برای
اقتصادی که به درجه معینی از رشد مادی و
فرهنگی رسیده است این راهحل، نارسایی خود را
نشان داده است. این درس بزرگی است که از شکست
تجربه شوری میتوان اخذ کرد.
راهحل صحیح راهحلی است
که کاملا با جامعه مطابقت دارد و از نظر فنی
و تواناییهای انسانی پیشرفته است و دو عنصر
نقد مارکس را در نظر میگیرد:
·
برای
کارگران نظارت پایهای بر شرایط کار را فراهم
کنیم. واحدهای تولید به طور دموکراتیک هدایت
شود. کارگران در گزینش مدیران اختیار کامل
داشته باشند.
·
نظارت
دستهجمعی کارگران بر شکل استفاده از مازاد
اجتماعی. سرمایهگذاری تحت کنترل اجتماعی قرار
گیرد و به نیروهای بازار واگذار نشود.
اگر این دو امر ضروری،
نهادی شوند؛ اقتصاد میتواند همچون یک اقتصاد
بازار عمل کند. واحدهای تولید برای ارضای
نیازهای مصرفکنندگان با یک دیگر رقابت می
کنند. کارگران در یک واحد تولیدی معین نه مزد
طبق قرارداد بلکه سهم طبق قرارداد از سود
واحدهای تولیدی دریافت میکنند (که الزاما
برابر نیستند).
بنابراین درآمدشان به این
بستگی دارد که چقدر واحد تولیدی را در یک فضای
بازاری با موفقیت اداره کردهاند. مطمئنا
بازار مورد تنظیم قرار میگیرد به دلایلی که
به وسیله اقتصاددانان صاحب نام به رسمیت
شناخته شده است: گرایشهای انحصارگرایانه را
متوقف کنید و عوامل خارجی و سایر نقصانهای
بازار را تنظیم کنید. (اگر اقتصاددانان در
مورد جدی بودن اشکال گوناگون نقصانهای بازاری
و کارآیی راهحلهای پیشنهاد شده اختلاف
دارند، اما هیچ کس ادعا نمیکند که بازار
تنظیم نشده یک اختصاص بهینه از منابع را در
جهان واقعی به وجود میآورد).
من براین اعتقادم که این
مدل از سوسیالیسم یک سوسیالیسم بازاری با
نظارت کارگران و نظارت اجتماعی سرمایهگذاری
منطقا نظام جایگزین در برابر سرمایهداری است.
البته این مدل خیلی ساده و طرحواره مثل
مدلهای اقتصادی دیگر است. اما جنبههای اساسی
ساختاری یک نظام اقتصادی را برجسته میکند که
به طور کیفی از یک اقتصاد برنامهریزی متمرکز
و سرمایهداری متمایز است. اجازه بدهید این
مدل را دموکراسی اقتصادی "نمونه ایدهآل"
بنامیم.
دموکراسی اقتصادی فقط از
نظر اقتصادی قابل دوام نیست بلکه بر تناقضات
اصلی سرمایهداری نیز فائق میشود. این
جایگزین با ارزشی است در برابر سرمایهداری
یعنی نظام اقتصادی که لحظهی پیشروی جهانی-
تاریخی خود را پشت سر گذشته است. من در این جا
از این ادعا دفاع نمیکنم. همانطور که قبلا
هم نشان داده شد، من این کار را به تفصیل در
جای دیگر انجام دادهام. اجازه بدهید که با
تفضیل بیشتر نهادهای تعیینکننده را توضیح
دهم.
دموکراسی در محل کار به
تنهایی کافی است. اقتدار نهایی برای مدیریت یک
بنگاه باید در دست کسانی قرار گیرد که در آن
به کار مشغول اند. یک شخص یک رای. لازم به
گفتن نیست که در بنگاههایی که از یک حد معین
بزرگتر اند اشکالی از نمایندگی کارگری باید
به وجود آیند. نوعی شورای کارگری
که عملکردی مشابه هیات
مدیره در شرکتهای سرمایهداری دارند که
مدیریت عالی و تصمیمات اصلی را تعیین میکند،
در زمره تصمیمات اتخاذ شده، تصمیمات مربوط به
نابرابری دستمزد در شرکت نیز وجود دارد. چون
مدیران و کارگران ماهر در جاهای دیگر آزادند
که کار کنند در صورتی که احساس کنند دستمزد
آنان کافی نیست. چون درآمد هر کس مستقیما با
کارکرد شرکت بستگی دارد. نمایندگان کارگری
تشویق میشوند که موازنه بهینه را برقرار
سازند. نتیجه تصمیمات غلط به سرعت حس میشود.
کنترل اجتماعی بر
سرمایهگذاری یک امر لازم و عمومی است که به
اشکال و در پیوند با شرایط ویژه و مختلف
میتواند نهادی شود. ویژگیهای مشخص هر چه
باشد دو بخش نهادی با مفهوم مشخص در پیوند با
دو پرسش مشخص وجود دارد: صندوق سرمایهگذاری
چگونه به وجود میآید؟ سرمایهگذاریها چگونه
توزیع میشود؟
در مورد ایجاد صندوق
سرمایهگذاری این نکته اساسی است (حداقل به
عنوان یک ایدهآل که جامعه سوسیالیستی خواهان
آن است) جایگزین کردن پساندازهای خصوصی به
عنوان منبع صندوق سرمایهگذاری با پساندازهای
عمومی یعنی مالیاتها.
صندوق سرمایهگذاری ملی
باید با منابع عمومی ایجاد شود نه منابع
خصوصی. به دلایل اقتصادی مالیات بهینه یک نرخ
ثابت مالیاتی بر داراییهای سرمایهای هر واحد
است. داراییهای سرمایهای هر واحد باید به
عنوان مالکیت عمومی در نظر گرفته شود و به
مجتمعهای کارگری اجاره داده شود. مالیات،
میزان اجاره بها است. (در اینجا شباهت زیادی
با سیستم مسئولیت خانوار چینی در کشاورزی وجود
دارد. زمین در مالکیت عمومی جامعه باقی
میماند. اما خانوادهها از نظارت طولانی مدت
بر استفاده از آن برخوردارند.)
به دلایل تاریخی،
سرمایهداری برای تامین سرمایهگذاری به
پساندازهای خصوصی اتکا کرده است. این
پساندازهای خصوصی در دست طبقه سرمایهدار
متمرکز شدهاند. اما همانطور که هر کس
میداند کنترل حکومتها بر میزان این
پساندازها به طور فزاینده مشکل میشود. با
توجه به شرایط اقتصادی، پساندازکنندگان را
باید به مصرف بیشتر یا پسانداز بیشتر تشویق
کرد. و این نکته همانگونه که ژاپنیها اخیرا
آن را دریافتهاند، کار سادهای نیست. وقتی که
اقتصادی دچار رکود میشود بسیاری افراد نیاز
بیشتری به پسانداز احساس میکنند، برای
اینکه از خود در مقابل یک آینده نامشخص حفاظت
کنند. در حالی که پسانداز بیشتر، درست نقطه
مقابل آن چیزی است که رونق اقتصادی به آن نیاز
دارد. (با در نظر گرفتن بعضی ملاحظات، چین نیز
با چنین مسئلهای روبهروست، یعنی بیش از آن
که مصرف کند پسانداز میکند، بنابراین مجموعه
تقاضا در حد نازلی باقی میماند.)
اگر یک نظام اقتصادی بر
پساندازهای عمومی نه خصوصی اتکا میکند باید
برنامههای اجتماعی برای حذف (حداقل مقابل