|
ماركس: درباره
جامعه سوسياليستي
حدود تاريخي قانون ارزش
نويسنده:
رومن رازدالسكي
برگردان: ايرج آذرين
1-
ماركس‚ درباره تكامل فرديت بشر تحت
نظام سرمايهداري
قول مشهوري است كه بنيانگذاران
ماركسيسم هرگونه «تصويرپردازي از آينده« را، تا
آنجا كه به ايجاد سيستمهاي سوسياليستي ساخته و
پرداخته، ناشي از «اصول ازلي
–
ابدي عدالت» و «قوانين تحولناپذير طبيعت بشري»
دلالت داشت، مردود ميشمردند. چنين سيستمهائي هر
چند در آن دورههائي كه براي اولين بار مطرح شدند
لازم و موجه بودند، اما به مجرد اينكه جنبش روبه
رشد كارگري در تفسير ماترياليستي تاريخ، توسط
ماركس و انگلس ارائه شد، پايهاي علمي يافت، به
مانعي بر سر راه آن مبدل شدند. اين پايه علمي بر
دكترينهاي سوسياليستهاي تخيلي به مراتب برتري
داشت، و بايد مسئله درك از آينده سوسياليستي را به
شيوهاي از بيخ و بن متفاوت طرح ميكرد. سوسياليسم
ديگر نه به عنوان يك آرمان صرف، بلكه به منزله
مرحلهاي ضروري در تكامل بشريت، اوج واقعي تمامي
تاريخ گذشته نطفههاي مشهود اين شكل اجتماعي جديد
ميتوانست در تاريخ و در گرايشات تكاملي آن جستجو
و يافت شود. اين البته بدان معنا نيست كه ماركس و
انگلس هيچ دركي از سامان اقتصادي و اجتماعي
سوسياليسم نداشتند (نظري كه اپورتونيستها اغلب به
آنها نسبت ميدهند.) ، و يا خيلي ساده مطلب را
يكسره به نوادگان ما واگذاردند، چنانكه گوئي
خصلت علمي تئوريهايشان اصلاً در همين است.
برعكس، چنين مفاهيمي در دستگاه تئوريك ماركس نقشي
بارز و برجسته داشتند. بررسي آثار اصلي
بنيانگذاران ماركسيسم اين ادعا را به طور
قانعكنندهاي نشان ميدهد. به عنوان نمونه،
كاپيتال ماركس را در نظر بگيريد، كه هم در پي
بررسي ساختار دروني و قوانين حركت شيوه توليد
سرمايهداريست و هم در پي ارائه اثبات و
ضرورت «تحول عظيمي» كه بايد امحاي «از خود
بيگانگي » بشر يعني چيزي را به همراه آورد كه
بشريت از طريق آن «حاكم واقعي و آگاه طبيعت و
اجتماع خويش» خواهد شد (انگلس). بدين ترتيب ما در
كاپيتال، و ديگر آثار تداركاتي آن ، مدام به
مباحث و اشاراتي بر ميخوريم كه سر و كارشان با
مسائل يك جامعه سوسياليستي است، مباحث و اشاراتي
كه بهخصوص وجوه اشتراك و افتراق ماركس با
تئوريهاي سوسياليستهاي تخيلي را روشن ميكنند.
اين مباحث ماحصل ضروري متد
ديالكتيكي و ماترياليستي ماركساند. اين متدي است
كه ميخواهد هر پديده اجتماعي را در سير شدن، وجود
و مرگش دريابد. و بدين ترتيب اين متد هم ما را به
«شيوههاي توليد تاريخي قديم» (1) توجه ميدهد و
هم به نقاطي چشم دارد كه «در آن الغاي شكل كنوني
مناسبات توليد علائمي از شدن خود بروز ميدهد
–
{يعني} پرتوي از آينده است. همانگونه كه، از
يكسو، مراحل ماقبل بورژوائي {اكنون} به منزله
مراحلي صرفاً تاريخي، يعني پيش شرطهاي
ملغي ، نمايان ميشوند، اوضاع معاصر توليد نيز به
همين ترتيب دستاندركار الغاي خود و لذا ايجاد
پيششرطهاي تاريخي براي حالت جديدي از جامعه
مينمايند.» (2)
مطالعه ديالكتيكي
–
ماترياليستي شيوه توليد سرمايهداري بدين ترتيب
مستقيماً به مقابله اين شيوه توليد از يك سو با
شكلبنديهاي اجتماعي ماقبل سرمايهداري، و از سوي
ديگر با سامان اجتماعي سوسياليستي كه جايگزين آن
ميگردد منجر ميشود. «مبادله خصوصيِ تمامي
محصولات كار، تمامي فعاليتها و تمامي ثروت، نه
تنها با توزيع مبتني بر فرادستي و فرودستي طبيعي
يا سياسي افراد نسبت به يكديگر…
(صرف نظر از خصلت اين فرادستي و فرودستي ،
پدرسالارانه، باستاني، يا فئودالي) بلكه با
مبادله آزاد در ميان افرادي كه بر مبناي تملك و
كنترل اشتراكيِ وسائل توليد مجتمعاند نيز در تضاد
است.» (3) از اينجا تقسيم كل تاريخ بشر به سه
مرحله
–
در شكل يك تثليث ديالكتيكي
–
نتيجه ميشود: «مناسبات وابستگي شخصي (كه در آغاز
به تمامي خودانگيختهاند) نخستين اشكال
اجتماعياند، كه در آنها ظرفيت توليدي بشر تنها
تا حد مختصري آن هم در نقاط پراكنده رشد مي
يابد. استقلال شخصيِ مبتني بر وابستگيهاي
شيئياي دومين شكل {اجتماعي} بزرگ است، كه در
آن نظامي از متابوليسم عمومي اجتماعي ، نظامي از
مناسبات همگاني از نيازهاي همهجانبه و ظرفيتهاي
عموميت يافته ، براي نخستين بار شكل ميگيرد.
فرديت آزاد، مبتني بر رشد عموميت يافته افراد و
سيادت ايشان بر قدرت توليد اشتراكي و اجتماعيشان
به عنوان ثروت جمعي خود، مرحله سوم است. مرحله دوم
شرايط مرحله سوم را بوجود ميآورد.» (4)
بدين ترتيب تاريخ بشر بر حسب
پايهايترين حاصل نهائي آن ، يعني به عنوان يك
پروسه ضروري رشد و تكامل همه جانبه شخصيت انسان و
آزادي آن، مد نظر قرار ميگيرد. با اينحال، از
نظر ماركس مسئله آنقدرها بر سر نشان دادن ضرورت
اين پروسه نبود، (اين را پيش از آن فلسفه كلاسيك
آلمان دريافته بود) ، بلكه بر سر رهانيدن اين كشف
از توهمات ايدئولوژيك و متكي ساختن آن بر بنيان
مستحكم تاريخ واقعي، يعني تكامل مناسبات اجتماعي
توليد بود. و اين كار تنها با كمك روش ماترياليستي
ممكن بود.
در گروندريسه ميخوانيم: «وقتي به
مناسبات اجتماعياي كه يك نظام تكامل نيافته
مبادله، ارزش مبادله، و پولي {يعني مناسبات ماقبل
سرمايهداري} را تشكيل ميدهند مينگريم…
از همان ابتدا روشن است كه در چنين جامعهاي
افراد، هر چند روابطشان به ظاهر شخصيتر است،
تنها به عنوان افرادي محبوس در چارچوب تعريف معين،
به عنوان لرد فئودال و واسال، ارباب و رعيت، و
غيره، و يا به عنوان اعضاي يك رده و غيره،
بايكديگر رابطه مييابند. در چارچوب رابطه پولي،
در نظام مبادلهاي تكامل يافته (و اين ظاهر
دموكراتها را شيفته و فريفته ميكند) پيوندهاي
وابستگي فردي، پيوندهاي ناشي از تمايزات خوني،
تحصيلي، و غيره، در حقيقت ميدرند، ميگسلند…
و افراد مستقل به نظر ميرسند (5)…
، يعني آزادند با هم برخورد كنند و درچارچوب اين
آزادي به مبادله بپردازند، اما تنها در نظر كسي
اينگونه مينمايند كه آنان را منتزع از شرايط،
شرايط موجوديتشان كه اينان در چارچوب آن با
يكديگر ارتباط مييابند، مينگرد.
…
تعريف شده بودن افراد، كه در حالت قبل به صورت
محدود شدنِ شخصيِ يك فرد بوسيله فرد ديگر ظاهر
ميشود، در حالت دوم چنين مينمايد كه به محدود
شدن عيني فرد بوسيله مناسبات مستقل از او، و
خودبسنده تكامل يافته است. از آنجا كه فردِ واحد
توانائي دفع تعريف شخصي خود را ندارد، اما مناسبات
خارجي را به راحتي ميتواند مغلوب و مقهور خويش
سازد، در حالت دوم آزادتر به نظر ميرسد.
اما مطالعه دقيقتر اين مناسبات خارجي، اين شرايط،
نشان ميدهد كه براي افرادي كه طبقه و غيره، ممكن
نيست بر اين مناسبات به طور همگاني غلبه يابند،
مگر آنكه اين مناسبات را نابود كنند. يك فرد به
خصوص ممكن است تصادفا بتواند بر اين مناسبات سوار
شود، اما توده تحت حاكميت آن نميتوانند، چرا كه
صرف وجود اين مناسبات بيانگر، بندگي ضروري توده
افراد است. اين مناسبات خارجي ابدا به معناي الغاي
مناسبات وابستگي {شخصي} نيستند، بلكه عبارت از
مستحيل شدن اين مناسبات در شكلي عاماند، صرفا
ظهور شكل دقيقتر و پيچيدهترِ بنيان عام
مناسبات وابستگي شخصياند.» 6
در گروندريسه، در يادداشتي
حاشيهاي بر بررسي «قدرت عيني پول» ، چنين
ميخوانيم: «گفتهاند و شايد بگويند كه زيبائي و
عظمت آن {روابط شيئي و از خود بيگانه انسانها با
يكديگر، كه پول مظهر آن است} دقيقاً در همين
است: در اين پيوند متقابل خودروئيده، در اين
متابوليسم مادي و فكري كه از علم و اراده افراد
مستقل ، و خود مسبوق به استقلال و بيتفاوتي آنان
نسبت به يكديگر است. و اين پيوند عيني، به يقين،
برنداشتن هيچ پيوندي، يا بر پيوندي صرفا محلي و
مبتني بر علقههاي خوني، و يا مبتني بر مناسبات
بدوي، طبيعي يا آقا
–
نوكري ، ارجح است. اين نيز به همان اندازه يقين
است كه افراد نميتوانند بر پيوندهاي متقابل
اجتماعي خود، كه مخلوق خودشان نيست، سيادت يابند.
7 اما اين تصور كه اين پيوند عيني صرف يك
مشخصه خودروئيده و طبيعي افراد و ذاتي آنها است و
از فطرت آنها (در مقابل علم و اراده آگاهانشان)
جدائيناپذير ، تصوري بس بيمايه است
…
اين پيوند، محصول آنها است. يك محصول تاريخي است.
متعلق به مرحله خاصي از تكامل آنهاست. خصلت
بيگانه و مستقل اين پيوند كه اكنون در مقابل افراد
قرار ميگيرد تنها اثبات آن است كه اينان هنوز
دستاندركار خلق شرايط زندگي اجتماعي خويشاند، و
هنوز زيستن اجتماعي را ، بر مبناي اين شرايط آغاز
نكردهاند. اين پيوند افرادي است در چارچوب
مناسبات توليدي خاص و محدود». هر چند: «در مراحل
متقدم تكامل به نظر ميرسد كه فردِ واحد رشدي
پرمايهتر يافته است، چه او هنوز روابط {خارجي}
خويش را در حد كمال ساخته و پرداخته نكرده، يا {به
عبارت ديگر} آنها را به صورت قواي اجتماعي مستقل
و مناسباتي در تقابل با خويش علم نكرده است. حسرت
بازگشت به آن پرمايگي اوليه همانقدر مضحك است كه
اعتقاد به آنكه با {رسيدن به } اين بيمايهگي
كامل، كه وصف مشخصه «عصر جديد» 8 است، تاريخ به
نقطه ايست خود رسيده.9 ديدگاه بورژوائي هرگز از حد
اين تضاد ميان خود و اين ديدگاه رمانتيك فراتر
نرفته است، و لذا اين يك به عنوان آشتي تز مشروع
آن او را تا پايان مباركش همراهي خواهد كرد.»10
ايراد اصلي مفهوم بوژوائي آزادي
اكنون بدين ترتيب روشن است: شيوه برخور غير تاريخي
حاميانش كه تكامل فرديت را، كه مختصه يك دوران خاص
و يك شيوه توليد خاص است، امري مطلق ميكنند و
آنرا با تحقق «آزادي و بس»
(freedom tout court)
خلط ميكنند. (درست مانند كسي كه معتقد به مذهب
خاصي است و آنرا يگانه مذهب ،و همه مذاهب
غير آن را مذاهب كاذب ميشمارد». 11 )
اينان خيلي ساده نميتوانند بفهمند كه آزادي
بورژوائي تجسم«آزادي عليالعموم» نيست، سهل است،
يك محصول بسيار مشخص شيوه توليد سرمايهداريست، و
لذا از تمامي محدوديتهاي آن سهم ميبرد. زيرا
افراد بشر، كه از محدوديتهاي پيشين رهائي
يافتهاند مناسبات توليدشان يعني نيروي كور رقابت
و {بخت و} تصادف است، كه در رگ و پي ايشان رسوخ
يافته.12 آنان اكنون از جهتي آزادي بيشتر و از
جهتي ديگر آزادي كمتري دارند.
اين طرز تفكر غير تاريخي در نحوه
برخورد اقتصاددانان بورژوا (و ايدئولوگهاي بورژوا
بهطور كلي) به روشنترين وجه منعكس است. ماركس
ميگويد هر چند رقابت «تاريخ الغاي عضويت اجباري
در گيلدها ،(Guild)
)
جامعه صنعتگران در اوان پيدايش سرمايهداري است
كه اهل هر حرفه را ملزم به قيد معيني در پذيرش
كار، يا حفظ اسرار حرفهاي ميساخت
–م.
) مقررات حكومتي، تعرفههاي داخلي و امثال آن در
يك كشور
–
هم چنانكه لغو تحريمهاي اقتصادي، ممنوعيتها و
تعرفههاي حمايتي در سطح بازار جهاني
–
مينمايد» ، هرگز « از اين وجه صرفا نفيي
…
، اين وجه صرفا تاريخياش ، مورد بررسي قرار
نگرفته ،
…
و اين در عين حال به اين تلقي به مراتب پوچتر
انجاميده كه رقابت عبارت از برخورد انسانهاي
نامقيديست كه تنها چيزي كه محدودشان ميكند
منافعشان است، عبارت از جذب و دفع انسانهاي آزاد
نسبت به يكديگر است، و لذا عبارت از حالت وجودي
مطلق {يا غائي} فرديت آزاد در حوزه مصرف و مبادله
است.»
ماركس {در دنباله} اضافه ميكند:
«چيزي از اين نادرستتر نيست.» زيرا، اولا، «اگر
چه رقابت موانع مناسبات و شيوههاي توليدي پيشين
را منحل كرده، بايد قبل از هر چيز توجه داشت كه
چيزهائي كه در مقابل آن حكم مانع را داشتند حدود
ذاتي شيوههاي توليدي پيشين بودند، كه اين
شيوههاي توليدي در چارچوب آنها تحرك و تكامل
داشتند. اين حدود وقتي به صورت مانع درآمدندكه
نيروهاي توليدي و مناسبات تبادلي (relations
of intercourse
- مفهومي كلي كه متضمن هرگونه
مراوده انسانها با يكديگر، و از جمله مناسبات
توليد و مبادله ، است
-م)
آنقدر تكامل يافته بودند كه سرمايه عليالاطلاق
را قادر سازند به عنوان ركن مسلط توليد ابراز وجود
كند. حدودي كه رقابت از هم دريد عبارت از موانع
حركت، تكامل و تحققش بودند. به هيجوجه چنين نيست
كه رقابت بدينطريق كليه حدود ، يا كليه موانع را
ملغي كرد، بلكه تنها با حدودي چنين كرد كه با آن
در تناظر نبودند، مانعش بودند. 13
رقابت در محدوده حدود خود
–
هر قدر هم اين حدود از ديدگاهي رفيعتر مانع
بنمايد…
- احساس آزادي، و آزادي از موانع
–
يعني تنها به وسيله خود محدود شدن، تنها از جانب
شرايط حيات خويش محدود شدن
–
ميكند. دقيقا همانگونه كه صنعت گيلد ، در روزگار
رونق خويش، در قالب سازمان گيلد، كمال آزادي مورد
نيازش يعني مناسبات توليدي مناظر خود را مييافت.
بيجهت نيست كه اين مناسبات را وجود خارجي بخشيد،
و به عنوان شرايط ذاتي خويش
–
و لذا قطعا يه به عنوان موانع دست و پاگير
–
تكامل داد. وجه تاريخي نفي نظام گيلد و غيره
بوسيله سرمايه و از طريق رقابت آزاد گوياي چيزي
جز اين نيست كه سرمايه، پس از آنكه بوسيله شيوه
مراوده مقتضي و مناسبش به قدر كافي نيرو گرفت، آن
موانع تاريخي را كه در مسير حركت مقتضي و مناسبش
ايجاد اشكال و سد ميكردند از سر راه روبيد.»
معذالك، رقابت به هيچ وجه تنها
داراي اين وجه نفيي، تنها داراي اين جايگاه تاريخي
نيست، بلكه جوهرا عبارت از تحقق شيوه توليد
سرمايهداريست.14 بدين ترتيب اين گفته كه «در
چارچوب رقابت آزاد افراد ، در پي برآوردن نفع
خصوصي صرف خود، نفع مشترك يا در واقع عمومي
15 را تحقق ميبخشند» بيانگر چيزي جز يك توهم
نيست. چرا كه «رقابت آزاد افراد را آزاد نميكند،
بلكه در واقع سرمايه را آزاد ميكند. مادام كه
توليد مبتني بر سرمايه شكل ضروري، و لذا
مناسبترين شكل تكامل نيروي اجتماعي توليد است،
حركت افراد در چارچوب شريط ناب سرمايه آزادي آنها
جلوه ميكند، كه متعاقبا در بازنگريها و تأملات
مداوم {ايدئولوگهاي حامي آن } در باب موانع جارو
شده بوسيله رقابت آزاد، به همين عنوان ، {به عنوان
آزادي}، بيان جزمي نيز مييابد. 16 هم از اين رو
است «بيمايگي اين نظر كه رقابت آزاد عبارت از
تكامل غائي آزادي بشريت، و نفي رقابت آزاد = نفي
آزادي فردي و نفي توليد اجتماعي مبتني بر آزادي
فردي. رقابت آزاد چيزي جز تكامل آزادانه بر مبنائي
محدود
–
مبناي حاكميت سرمايه
–
نيست. اين نوع آزادي فردي بدين ترتيب در عين حال
كاملترين {نحو} به بند كشيده شدن فرديت است تحت
شرايط اجتماعياي كه شكل نيروهاي عيني، و حتي شكل
اشياء قدر قدرت را به خود ميگيرند. تحليل واقعيت
رقابت آزاد تنها پاسخ عقلاني به پيغمبران طبقه
متوسط است كه آنرا به عرش ميرسانند، يا به
سوسياليستها كه آنرا تف و لعنت ميكنند.» 17
در حقيقت «اظهار اينكه رقابت آزاد
= شكل غائي تكامل نيروهاي توليد و لذا آزادي
انسان، معنائي جز اين ندارد كه حاكميت طبقه متوسط
غايت تاريخ جهان است، فكري يقينا خوشايند براي
نوكيسهگان پريروز. 18
روشن است كه آن چه در اينجا
ميخوانيم صرفا ادامه همان افكاريست كه پيش از اين
در ايدئولوژي آلماني به آنها برخوردهايم
. يعني اين كه تكامل نيروهاي توليدي در سير تاريخ
بشر وضعي به وجود آورده كه در آن مناسبات وابستگي
فردي اوليه جاي خود را به مناسبات ساده عيني
{شيئياي} ، و پيوند اجتماعي محلي و ملي جاي خود
را به پيوندي جهاني داده است. ماركس و انگلس بيش
از اين در ايدئولوژي آلماني خصلت متناقض و
دو وجهي پيشرفت اجتماعي پيشين را متذكر شدهاند،
پيشرفتي كه از يك سو سبب پيدايش فردي اجتماعي، با
توانائي رشد بيشتر و با نيازهاي گسترده شد، اما از
سوي ديگر موجد وسيعترين «بيگانگي» و «پوچي» اين
فرد گرديد. و بالاخره ، {در همان كتاب} شاهد اين
بحث هستيم كه رهائي نوع بشر از قيد فئودالي و ساير
قيد، توسط سرمايه ، تنها يك آزادي ظاهري را بوجود
ميآورد، و آزادي كامل ، يعني «رشد بديع و آزادانه
افراد» تنها در كمونيسم واقعيت مييابد. در
ايدوئولوژي آلماني ميخوانيم: «در عالم تصور،
افراد در تحت سلطه بورژوازي آزادتر از پيش به نظر
ميرسند، زيرا شرايط حياتشان امري تصادفي { ، در
تقابل با شرايط از پيش تعريف شده سابق،} به نظر
ميرسد، ولي البته در واقعيت كمتر آزادند، چرا كه
بيشتر {از سابق} دستخوش تعدي اشياءاند.» دقيقا
همين حق برخورداري بدون مزاحمت
–
در چارچوب مشروط معيني
–
از بخت و تصادف است {كه} تاكنون آزادي فردي نام
گرفته.» 19 اين مفهوم در گروندريسه شرح و بسط
بيشتر مييابد، منتهي اينجا بديل آن، يعني وجه
اثباتي رقابت
–
پيشرفت واقعي و بالفعلي كه «آزادي ظاهري بورژوائي»
به وجود آورد
–
با وضوح و تاكيد بسيار بيشتري بيان ميشود.
اين را ميتوان از پاراگرافي كه در
آن ماركس به «جهان كودكانه باستان» در تقابل با
جهان نوين سرمايهداري ميپردازد ، به بهترين نحو
دريافت. ماركس در آنجا ميگويد: « آيا در جهان
باستان هرگز به تفحصي ار اين باب كه كدام شكل
مالكيت و غيره مولدترين شكل است، بيشترين ثروت را
توليد ميكند، بر نميخوريم؟ {در پاسخ بايد گفت كه
در آنجا،} هر چند كاتو ميتواند به تفحص
در اين مسئله بپردازد كه كدام شيوه كاشت در يك
مزرعه بيشترين محصول را به دست ميدهد، و
بروتوس حتي ميتواند پولش را با بهترين نرخ
بهره وام دهد، اما ثروت به صورت هدف توليد ظاهر
نميشود، بلكه مسئله همواره اين است كه كدام كشل
دارائي بهترين شهروندان را به وجود
ميآورد.» در جهان نوين وضع به كلي غير از اين
است. در اين جهان «ثروت در تمامي اشكال آن به صورت
چيزي ظاهر ميشود
–
خواه اين چيز شيئي باشد يا رابطهاي كه به وساطت
آن شيئي ، تحقق مييابد
–
چيزي كه نسبت به فرد خارجي و تصادفي {يا عَرَضي}
است. پس ديدگاه قديم، كه در آن بشر صرفنظر از
خصلت محدود ملي، مذهبي، سياسياش
–
به عنوان هدف توليد مد نظر است در قياس با جهان
نوين، كه در آن توليد هدف انسان، و ثروت هدف توليد
مينمايد، بسيار متعالي به نظر ميرسد. اما ايا
ثروت در حقيقت، يعني وقتي شكل محدود بورژوائي آن
برگرفته شود، چيزي جز عموميت يافتن نيازهاي فردي،
ظرفيتها، لذتها ، نيروهاي مولده، و غيره، است كه
از طريق مبادله همه جانبه ايجاد گرديده؟ چيزي جز
غايت تكامل چيرگي بشر بر نيروهاي طبيعي است، اعم
از آنچه طبيعت خوانده ميشود و طبيعت خود بشر؟
چيزي جز فعال شدن تام وتمام استعدادهاي خلاق اوست
بدون وجود هيچ پيششرطي (مگر تكامل تاريخي پيشين)
كه اين كليتِ تكامل، يعني تكامل كليه قواي بشري
عليالعموم را به هدفي در خود، و نه هدفي كه با
ملاكي از پيش معين سنجيده شود، بدل
ميكند؟ چيزي جز حالتي است كه در آن انسان ديگر
خود را در يك شكل خاص بازتوليد نميكند بلكه همه
جانبه بودن خود را توليد ميكند؟ و ميكوشد در حد
چيزي شده باقي نماند، بلكه در حركتِ مطلقِ شدن
باشد؟ در اقتصاد بورژوائي
–
و در دوراني از توليد كه اقتصاد بورژوائي با آن در
تناظر است
–
اين تحقق كامل محتواي بشري به صورت يك تخليه كامل،
اين عينيت يافتن همه جانبه به صورت بيگانگي مطلق ،
20 و اين بدور افكندن هر گونه هدف محدود و
يكجانبه بصورت قربان شدن بشر به عنوان هدفي در
خود در پاي هدفي يكسره خارجي، در ميآيد. به همين
دليل است كه جهان كودكانه باستان از جهتي
متعادلتر مينمايد. و از جهت ديگر، در تمامي
قضايائي كه در آنها اشكال و صور بسته
ومحدوديتهاي حي و حاضر جستجو ميشوند واقعا
متعاليتر است. {جهان باستان} رضايت خاطر است از
يك ديدگاه محدود، حال آنكه عصر نوين هيچ رضايت
خاصري به دست نميدهد، و يا، هر جا كه به نظر
ميرسد از خود رضايت خاطر دارد، مبتدل
است.» 21
تضاد ميان نقد ماركسيستي و نقد
رمانتيكي سرمايهداري در اين جا با وضوح خاصي بيان
شده است، ماركس رمانتيكهار را نه تنها به خاطر
«اشكهاي احساساتيشان»22، يا بدين خاطر كه آنان
براي عوامفريب «كيسه گدائي پرولتاريا را پيشاپيش
صفوف خود به عنوان پرچم حركت ميدادند» در حاليكه
در همان حال «مهر و نشان كهن فئودالي» را در پشت
خويش پنهان ساخته بودند،23 مورد حمله قرار
نميداد. بسيار بيشتر از اينها آنان را به خاطر
ناتوانشان از درك «سير تاريخ نوين» - يعني ضرورت
داشتن و مترقي بودن تاريخي نظام اجتماعي بورژوائي
كه مورد انتقاد ايشان بود
–
و در عوض محدود ساختن خويش به رد اخلاقي آن ،
نكوهش ميكرد. هيچ كس منكر آن نيست كه حاكميت
سرمايه مبتني بر بيرحمانهترين شكل مكيدن كار
اضافه، مبتني بر استثمار و ستم بر توده مردم است.
در اين زمينه سرمايهداري يقينا «بر تمامي
تظامهاي توليدي پيشين
–
كه مبتني بر كار مستقيما اجباري بودند
–
از لحاظ انرژي، حد و مرزنشناسي و كارآئي
بيرحمانهاش، پيشي ميگيرد.» 24 اما تنها سرمايه
«ترقي تاريخي را در خدمت ثروت به بند كشيده
است»،25 تنها شكل سرمايهدارانه توليد است كه «به
شيوه استثمار دورانسازي بدل ميگردد كه در سير
تكامل تاريخياش، و از طريق سازماندهي پروسه كار و
پيشرفت عظيم تكنيك، تمامي ساختار اقتصادي جامعه را
چنان متحول ميسازد كه بر تمامي ادوار پيشين سايه
ميگسترد.»26
بدين ترتيب توليد سرمايهدارانه به
اعتبار خصلت تعميم يا بندهاش، و كشش شديدش به
ايجاد تحول مستمر در نيروهاي مادي توليد، با تمامي
شيوههاي توليد سابق از بيخ و بن تفاوت دارد. اگر
مراحل ما قبل از سرمايهداري توليد به دليل
تكنيكهاي بدوي و تكاملنايافته شان قادر نبودند
كار را بيشتر از حد لازم براي معاش بلافصل {يعني
قوت لايموت} افزايش دهند پس «وجه عظيم تاريخي
سرمايه» عبارت از اين واقعيت است كه سرمايه
«كار اضافه توليد ميكند، اضافه (در گروندريسه
بهجاي «اضافه»
(surplus)
دوم، «زائد»
(superfluous)
) از لحاظ ارزش مصرف صرف، از لحاظ قوت لايموت»،
27 و سرمايه اين كار را از طريق رشد دادن بيسابقه
، از يك سو، نيروهاي اجتماعي توليد و از سوي ديگر
، نيازها و ظرفيتهاي بشري براي كار، به انجام
ميرساند.
در قطعهاي به ويژه چشمگير و خيره
كننده در گروندريسه ميخوانيم: «پايان كار تاريخي
سرمايه هنگامي فرا ميرسد كه، از يك سو، نيازها به
چنان درجهاي از رشد رسيده باشند كه كار اضافه
فراتر و بيشتر از ضرورت، خود بدل به نياز عامي
برخاسته از خودِ نيازهاي فردي شده باشد، و از سوي
ديگر، انضباط شديدي كه سرمايه بر نسلهاي پياپي
تحميل ميكند سختكوشي كلي را به خصلت كلي بشر نوع
جديد بدل ساخته باشد، 28 و ، بالاخره، هنگاميكه
نيروهاي توليدي كار، كه سرمايه آنها را با جنون
نامحدودش براي ثروت بيامان شلاق ميزند و به جلو
ميراند، و رشد آن شرايطي كه اين جنون نامحدودش
براي ثروت بيامان شلاق ميزند و به جلو ميرساند،
و رشد آن شرايطي كه اين جنون در آن قابل تحقق است،
به مرحلهاي از شكوفائي رسيده باشند كه {اولا}
داشتن و حفظ ثروت عمومي مستلزم زمان كار كمتري از
سود كل جامعه باشد، و {ثانيا} رابطه جامعه كار
كنندگان با بازتوليد متزايد آن {آن جامعه}، يعني
با بازتوليد پيوسته فراوانتر و فراوانتر آن ، به
صورت رابطهاي علمي درآمده ، و لذا انسان از انجام
كاري كه يك شيئي {ماشين} ميتواند ب |