دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

پیدایش نظریه عام1

(انقلاب مداوم)

                                 میشل لووی

برگردان : ناصر سعیدی

 

 

تروتسکی در اواخر دهه بیست و در جریان برخوردهای شدید تئوریک و سیاسی با استالینیسم، از نظریه انقلاب مداوم  يك رشته نتایج بین‌المللی اخذ کرده است. سه مرحله متفاوت را می‌توان در این برخوردها از یک‌دیگر متمایز کرد: اول مبارزه با آموزه‌ي نومنشویکی سوسیالیسم در یک کشور (1925 تا 1929)؛ دوم مباحثه در باره دومین انقلاب چین از 1926 تا 1927 و سوم انتشار کتاب تروتسکی به نام انقلاب مداوم در سال 1928.

تاریخ­نگاران اغلب از ویژگی مخشوش و مجرد مباحثه در باره سوسیالیسم در یک کشور دچار شگفتي  بوده‌اند. هاینس برام از این امر شکایت داشت که آن مباحثه "به همان اندازه مفهوم دارد که مکاشفه‌های بیهوده در قرون وسطی در باره این که چند فرشته می‌توانند در سر سوزن جای بگیرند." حتی ایزاک دویچر گاهی به کل این منازعه بر چسب "‌بی‌اهمیت و حیرت‌آور" می‌زد.1 اما در ورای ابهامات و خصلت کم و بیش مرسوم مجادلات که در آن هر طرف هم چون مذهبیون نقل­قول‌های هر چه بیش‌تری از لنین را جمع‌آوری می‌کرد، داشت در باره مسایل سیاسی حاد مربوط به آینده کل جنبش کارگری بحث می‌شد.

بدون شک آموزه "سوسیالیسم در یک کشور" ساخته ناب استالین بود، او این آموزه را اولین بار در همان سالی که لنین فوت کرد، پروراند. در واقع تاریخ پیدایش این آموزه را می‌توان با دقت زیادی معین کرد، استالین در ماه مه 1924 (در باره اصول لنینیسم) هنوز از درک سنتی بلشویکی از این مسئله دفاع می‌کرد: "تلاش‌های یک کشور آن هم کشوری دهقانی مانند روسیه، برای پیروزی نهایی سوسیالیسم و سازمان‌دهی تولید سوسیالیستی کافی نیستند. برای این امر تلاش‌های پرولترهای چند کشور پیش‌رفته ضروری است.2

اما چند ماه بعد، در دسامبر 1924، او در جزوه‌اش به نام انقلاب اکتبر و تاکتیک کمونیست‌های روس  ناگهان اظهار داشت که در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شرایط مناسبی برای "پیشبرد امر بنای اقتصاد سوسیالیستی" موجود است.3 این تغییر جهت به چه دلیل بود؟ استالین به این سئوال در اثرش به نام در باره "مسایل لنینیسم" ژانویه 1926 پاسخی می‌دهد که همراه با نوسان‌های خصلت نماست. اولین فرمول‌بندی علیه ادعای معینی از جانب تروتسکیست‌ها بود و "تا این اندازه – اما فقط تا این اندازه – آن فرمول‌بندی در آن زمان (مه 1924) کفایت می‌نمود، و بی شک خدمت معینی انجام داد." اما در ادامه، هنگامی که سئوالات جدیدی در دستور کار قرار گرفتند، آن فرمول‌بندی ... ناکافی بودن و به همین جهت نادرست بودن خود را آشکارا به اثبات رساند".4 به راستی که این نمونه بارزی است از خصوصیت بسیار فرصت‌طلبانه نظریه‌پردازی‌های موجود در آثار استالین: حقیقت یا خطا بر اساس واقعیات تعیین نمی‌شوند، بلکه هم‌چون وسیله‌ای در خدمت این امر قرار دارند که تا چه اندازه در مجادلات "کافی" یا "قابل استفاده" هستند. به این‌ترتیب یک تئوری به این جهت "نادرست " تلقي نمی‌شود که وضعیت عینی تغییر کرده یا بهتر درک می‌شود، بلکه به این جهت که نیازهای مبارزه ایدئولوژیک تغییر نموده‌اند.

اگر چه آموزه سوسیالیسم در یک کشور هم‌چون سلاحی علیه تروتسکی حدادی شد، اما در عین حال سرچشمه‌اش را بايد مدیون هم خونی‌اش با ظهور خودانگیخته ایدئولوژی ناسیونالیستی متعلق به قشر دیوان‌سالار تلقي كرد. استالین در سال 1926 آشکارا به نکته دیگری که برای آن آموزه حتی مهم‌تر بود اعتراف نمود "اگر (کشور ما) ناتوان باشد كه در چارچوب مرزهای خود بر عناصر سرمایه‌داری در اقتصاد ما غلبه کند و در ایجاد سوسیالیسم به پیروزی برسد؛ آیا می‌تواند، آن گونه که اکنون بی شک هست، نيروي محرکه عظیمی برای کارگران همه کشورها باقی بماند؟ به نظر من نمی‌تواند. اما آیا از این جا نتیجه نمی‌شود که بی اعتقادی به ساختمان سوسیالیسم و تبلیغ این بی اعتقادی، به بی اعتبار شدن کشور ما به عنوان پایگاه انقلاب جهانی می‌انجامد؟5 آن گونه که خواهیم دید، نقش سیاسی این آموزه در سطح جهانی در حقیقت در همین نکته نهفته است: این آموزه قرار بود اعتبار شوروی، "موقعیت مرکزی" و تسلط آن را بر جنبش جهانی کمونیستی تأمین کند. به عبارت دیگر ایدئولوژی سوسیالیسم در یک کشور مورد نیاز استالین و قشر بوروکرات حاکم بود تا بتوانند متابعت مبارزه طبقاتی جهانی را از نیازهای "ساختمان سوسیالیسم" در شوروی توجیه کنند. به زعم استالین ثابت شد که این آموزه "مناسب بود و بی شک خدمت معینی کرد..."

اگر بحث در باره سوسیالیسم در یک کشور به ابهام کشیده شد، بدین جهت بود که اغلب دو دسته از مسایل متفاوت با یکدیگر قاطی می‌شدند: اول این امکان که آیا یک دولت کارگری جدا افتاده می‌تواند یک دوره تاریخی طولانی مدت‌تر به حیات خود ادامه دهد؛ دوم این که آیا جامعه سوسیالیستی کمال یافته می‌تواند در یک کشور جداگانه ایجاد شود، در مورد  مسئله ادامه حیات دولت کارگری قبلاً دیدیم همان طور که تروتسکی در سال 1906 ادعا کرد، طبقه کارگر روسیه بدون پشتیبانی فوری انقلاب پیروزمند اروپا نمی‌توانست امیدوار باشد در قدرت بماند. تروتسکی در سال‌های 1920 نیز هم‌چنان از این نظر دفاع می‌کرد؛ در این ارتباط او از یک‌سو بر خطر مداخله نظامی اروپا و از سوی دیگر بر خطر فرو ریختن اقتصاد شوروی تاکید می‌ورزید.6 تردیدی نیست، لنین هم در این نکته با نظرات تروتسکی موافق بود و همه تلاش‌های بعدی استالین برای کشف تناقضی بین لنین و تروتسكي ناکام ماندند.7 زمان گذشت ولی نه مداخله‌ای صورت گرفت و نه اقتصاد شوروی فرو ریخت، اما تروتسکی هم‌چنان از "تنقس کوتاه مدت" یا "تهدید دائمی" برای شوروی صحبت می‌کرد.8  سر انجام در سال‌های 1930 آشکار شد که روند حوادث، دست کم در آینده نزدیک، با چشم‌انداز خطر بلاواسطه [برای شوروی] ناسازگار بود. تروتسکی در "انقلاب خیانت شده" (1936) اعتراف کرد که "به هر حال انزوای اتحاد شوروی... به طور بلاواسطه آن پیامدهای وخیمی را که ترس آن می‌رفت، به همراه نداشت... "تنفس کوتاه" بیش از آن طول کشید که انتقاد خوش‌بینانه بدان امیدوار بود... اما بوروکراسی نفس‌گیر محصول شوم انزوا و عقب‌ماندگی برد."9  با این وجود تروتسکی از موضع خود در سال 1906 دفاع نمود و آن را در میان مدت درست دانست. "بدون پیروزی کمابیش نزدیک پرولتاریا در کشورهای پیشرفته دولت کارگری در روسیه پا برجا نخواهد بود... رژیم شوروی که فقط به خود متکی باشد یا فرو می‌ریزد و یا منحط می‌شود. به عبارت دقیق‌تر: ابتدا منحط می‌شود و سپس فرو می‌ریزد. من شخصاً از سال 1905 تا کنون بارها در این باره نوشته‌ام.10 در این زمان (1937) در واقع حکومت کارگری در روسیه منحط شده بود و بوروکراسی پرولتاریا را از نظر سیاسی خلع ید کرده بود.11 در معنای معینی تروتسکی در تمام مدت حق داشت، در شوروی منزوی شده کارگران قادر نبودند قدرت را حفظ کنند. اما این بوروکراسی – و نه بورژوازی یا امپریالیسم – بود که قدرت را از کارگران گرفت و در پاکسازی‌های 1937-1936 کادر بلشویکی قدیمی را از نظر فیزیکی از بین برد. [اما] تروتسکی از جنبه دیگری حق نداشت. انحطاط رژیم به معنای "فرو ریختن " آن و یا احیای سرمایه‌داری نبود.

مسئله دیگر در مجادله در باره سوسیالیسم در یک کشور– که اغلب با آن قاطی می‌شود- عبارت از این است که آیا " یک جامعه سوسیالیستی کمال یافته" در چارچوب یک ملت و به ویژه در شوروی مي‌تواند به وجود آيد یا خیر، همان طور که قبلاً اشاره شد، در بحث بر سر این موضوع تفسیر‌هایی از آثار لنین ارائه می‌شد که به حد افراط موشکافانه بودند. بدون وارد شدن به جزئیات مکتب‌خانه‌ای، می توان به سادگی حکم داد که اکثریت مطلق نوشته‌های لنین که به مسئله [سوسیالیسم در یک کشور] مربوط می‌شدند، چنین امکانی را انکار می‌کنند.12 در واقع تنها متنی که استالین توانست در حمایت از موضع خود ارائه دهد، قطعه کوتاهی از مقاله‌ای در سال 1923 با عنوان "در باره ماهیت تعاونی " بود. در آن جا لنین ادعا می‌کند که شوروی "تمام چیزهای ضروری و کافی" را برای ایجاد یک جامعه سوسیالیستی دارا است. تروتسکی در پاسخ می‌نویسد که منظور لنین در آن جا شرایط سیاسی و نه شرایط مادی تحقق سوسیالیسم بوده است.13 به هر حال این بحث بی ثمر بر سر نقل قول‌ها، نکته تعیین‌کننده نبود.

مهم‌ترین استدلال تروتسکی بر این حکم استوار بود که سوسیالیسم بنا بر تعریف سیستم اقتصادی برتری نسبت به سرمایه‌داری است و به همین جهت نمی‌تواند به معنای عقب‌ماندگی نسبت به استاندارد جهانی باشد که هم اکنون از طریق تکامل نیروهای مولده تحت سرمایه‌داری ایجاد شده است: "نیروهای مولده در جامعه سرمایه‌داری مدت­هاست که فراتر از مرزهای ملی رشد کرده‌اند. جامعه سوسیالیستی باید از نظر فن توليد در مرحله بالاتری نسبت به جامعه سرمایه‌داری باشد. هدف ایجاد یک جامعه سوسیالیستی منزوی شده در سطح ملی - علیرغم همه موفقیت‌های موقتی- به معنای خواست به عقب کشاندن نیروهای مولده حتی در مقایسه با سرمایه‌داری است.14 از این منظر عقب‌ماندگی اقتصادی روسیه (کشاورزی عمدتاً دهقانی، بارآوری پائین و غیره) مولفه تعیین‌کننده نبود، زیرا طبق نظر تروتسکی حتی در انگلستان غیرممکن است بتوان اقتصاد "ملی- سوسیالیستی" ایجاد کرد.15  نکته تعیین‌کننده گسترش انقلاب به چند کشور یا به کشورهای پیشرفته بود، هنگامی که برخی نویسندگان به تروتسکی این نظر را نسبت می‌دهند که در شوروی تضادی بین "اقتصاد سوسیالیستی و دولت غیرسوسیالیستی" وجود دارد، نظریه او را کاملاً اشتباه فهمیده‌اند. اگر چه تروتسکی معتقد بود که اقتصاد با برنامه دولتی دستاورد انقلاب اکتبر بود و می‌بایست با همه وسایل از آن دفاع نمود، اما او این اقتصاد را هرگز مترادف با سوسیالیسم تلقی نکرد.16

برعکس، هواداران "سوسیالیسم در یک کشور" یعنی استالین و بوخارین تعریفی از سوسیالیسم ارائه دادند که طبق آن سوسیالیسم هم معنی با اشکال مالکیت اجتماعی بود، بوخارین حتی در باره "سوسیالیسم عقب مانده" در روسیه نگاشت؛ "سوسیالیسم" برای او به معنای وزن بیش‌تر اقتصاد ملی (دولتی) و تعاونی‌ها نسبت به سرمایه خصوصی بود،17 طبیعتاً هر کس می‌تواند "سوسیالیسم" را آن طور که دوست دارد تعریف کند. اما این امر روشن است که "سوسیالیسم عقب مانده" از نظر مارکس و انگلس متناقض بود زیرا از نظر آن‌ها سوسیالیسم سطح برتری از تکامل نیروهای مولده بود؛ نیروهایی که در چارچوب مناسبات تولید سرمایه‌داری نهایتاً محدود و گرفتار هستند. به علاوه به عقیده آنان اقتصاد سوسیالیستی به هیچ وجه قابل تنزل دادن به مالکیت اجتماعی بر وسایل تولید نیست. مارکس در نقد برنامه گوتا  اکیداً توضیح می‌دهد که تولید کالایی، پول و قانون ارزش در اولین فاز جامعه سوسیالیستی ناپدید می‌شوند.18

مجادله بر سر مفهوم واقعی سوسیالیسم به نوبه خود در بستر یک مبارزه وسیع‌تر صورت گرفت.  به طور مشخص و سیاسی بحث بر سر "سوسیالیسم در یک کشور" در اساس در این بود که آیا مبارزه طبقاتی جهانی باید تابع "ساختمان سوسیالیسم در شوروی" باشد یا خیر؟ به عبارت دیگر آموزه استالین عقلانیت ایدئولوژیک – همراه با میزانی از خودفریبی- برای تابعیت جنبش کمونیستی بین‌المللی از نیازهای سیاسي، دیپلماتیک و نظامی شوروی بود. نیازهایی که رهبری بوروکراتیک آن‌ها را تشخیص می‌داد. تروتسکی این ارتباط را شناخت و آن را در مرکز توجه آثار انتقادی‌اش در اواخر سال‌های 1920 قرار داد. "آموزه جدید این است که اگر مداخه خارجی وجود نداشته باشد،  سوسیالیسم می‌تواند بر بستر یک دولت ملی ساخته شود. از این جا ممکن است و  باید ... سیاست تفاهم با بورژوازی خارجی استنتاج شود. هدف اجتناب از مداخله است، زیرا بدین وسیله ساختمان سوسیالیسم تضمین می‌شود، یعنی یک مسئله اساسی تاریخی حل می‌گردد. بدین ترتیب وظایف احزاب کمینترن تنها خصلت کمکی می‌یابند. آن‌ها باید از شوروی در برابر مداخله خارجی حفاظت کنند و نه این که خود برای تصاحب قدرت مبارزه نمایند. در این جا مسلماً مسئله نه بر سر مقاصد ذهنی [تئوریک]، بلکه بر سر منطق عینی تفکر سیاسی است".19

با وجود این که لنین و دیگر رهبران شوروی در اوایل سال‌های 1920 علاقه پرشوری نسبت به جنبش‌های ضدامپریالیستی در شرق نشان داده بودند، این واقعیت که بر آمد انقلابی بزرگ بعدی- پس از اکتبر 1917 و شکست‌هایی در مجارستان و آلمان در سال‌های 23- 1919 در آسيا روی داد، بلشویک‌ها و رهبری کمینترن را شدیداً غافلگیر کرد.

اعتصاب عمومی پنج ماهه کارگران کانتون و هنگ‌کنگ در سال 1925 که تحت رهبری حزب کمونیست بود و توسط یک میلیشیای کارگری حمایت می‌شد، اولین نشانه هیجان‌انگیز یک مد اوج یابنده بود، و هنگامی که "لشکر کشی به شمال" توسط ارتش گومین‌دان تحت رهبری چیانگ کای- شک در سال 1926 باعث موج گسترده‌ای از شورش دهقانان، اعتصابات کارگری و قیام‌هایی در مناطق تحت کنترل وارلوردها گردید، روشن شد که روند انقلابی بزرگ‌تری تکوین یافته است.

ابتدا چنین به نظر می‌رسید که رهبری شوروی توافق دارد که چین هنوز کشوری چنان عقب‌مانده است و پرولتاریای آن به اندازه‌ای کوچک است که نمی‌تواند انقلاب اکتبر جدیدی را امکان‌پذیر سازد. حتی تروتسکی – آن گونه که خواهیم دید- در ابتدا موضع خود را تا حد استراتژی لنین در سال 1905 (دیکتاتوری دموکراتیک کارگران ودهقانان) عقب کشاند. اما استالین و بوخارین به سرعت به موضع نومنشویکی غلطیدند، موضعی که با مواضع دان و مارتینوف در سال 1905 قابل مقایسه است، هر چند یکسان نیست. در واقع انقلاب دوم چین در سال‌های 1928- 1925 با کمک هم‌کارانی چون مارتینوف! محرک دومین ادای سهم بزرگ ایدئولوژیک استالین یعنی آموزه انقلاب مراحله‌ای و بلوک چهار طبقه بود. سرنوشت این طرح‌ها آن بود که به خط مشی استراتژیکی تبديل شوند که کمینترن در تمامی کشورهای عقب‌مانده، مستعمره و نیمه مستعمره تعقیب می‌کرد. این طرح‌ها چنان در تفکر احزاب کمونیستی غیرغربی ریشه داشتند که پس از انحلال کمینترن توسط استالین در سال 1943 نیز از نظر تئوریک حتی از جانب کمونیست‌هایی مانند مائو و هوشي مين که در عمل از آن‌ها سر پیچی می‌کردند به مبارزه طلبیده نشدند. روند تدوین این خط مشی. استراتژیک، حقیقتاً کلیدی است برای درک تاریخ کمونیسم در آسیا. اولین سندی که در آن دو نظریه مربوط به هم یعنی تئوری مرحله‌ای و تئوری بلوک چهار طبقه تدوین شدند، تزهایی در باره وضعیت چین بود که مستقیماً از استالین و بوخارین تاثیر گرفته بود، این تزها در دسامبر 1926 توسط پلنوم هفتم کمیته اجرائی انترناسیونال کمونیستی تصویب شد. در این سند آمده است که "انقلاب چنین در مرحله کنونی‌اش از نظر تاریخی انقلابی با خصلت بورژوایی – دموکراتیک است."

از این رو"پرولتاریا با دهقانانی که برای حقوق‌شان مبارزه می‌کنند، با خرده بورژوازی شهری و با بخشی از بورژوازی متحد شده است. این نیروهای متحد از نظر سیاسی در گومین‌دان و حکومت کانتون تبلور می‌یابند."20 اگر چه هم کنگره دوم (1920) و هم کنگره چهارم کمینترن "اتحادهای موقتی" با نیروهای بورژوایی را تایید کرده بودند، اندیشه ایجاد یک بلوک استراتژیک با نیروهای بورژوایی- به اضافه حکومت ائتلافی- و یک مرحله جداگانه دموکراتیک – بورژوایی انحراف جدیدی بود، این چرخش  در صورتی که سخنرانی استالین در پلنوم هفتم کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی در تاریخ 30 نوامبر 1936 در نظر گرفته شود، نمایان‌تر می‌گردد. در حالی که  لنین پیش‌تر (در جریان کنگره دوم در سال 1920) اصرار داشت که کمینترن باید بر اولویت ایجاد شرط‌های شوراهای دهقانی در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره تاکید کند، اکنون استالین مخالف این استراتژی در روستاهای چین بود. "از این رو صحبت از شوراها در حال حاضر شتاب‌زده است." و به جای تاکید اولیه کمینترن بر اهمیت مبارزه با هر شکل از نفوذ بورژوایی بر جنبش‌های مردمی ضد امپریالیستی، استالین به ویژه فشار می‌آورد که جوانان دانشجو، کارگر و دهقانان چینی باید "زیر نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی گومین‌دان " آورده شوند.21

جهت‌گیری استالین آشکارا بیان می‌کرد که استراتژی بلشویکی انقلاب اکتبر برای مبارزه در چین اهمیت بلاواسطه‌ای ندارد. در واقع حتی خط‌مشی "بلشویکی قدیمی" سال 1905("دیکتاتوری انقلابی کارگران و دهقانان") دیگر سر مشق نبود، زیرا این خط مشی بر بنیاد رد قاطعانه اتحادها یا توافقات استراتژیک با بورژوازی لیبرال قرار داشت.

ابتدا در فوریه 1927 آ. اس. مارتینوف نظرات سنتی بلشویکی را رد کرد. مارتینوف قبلاً از رهبران منشویک‌ها بود و در سال 1923 به حزب کمونیست شوروی پیوست و اندکی پس از آن استالین از وی حمایت کرد تا به مهم‌ترین سخنگوی مواضع کمینترن در باره انقلاب چین تبدیل شود، طبق نظر مارتینوف "حزب کمونیست چین نمی‌تواند در موضعش نسبت به حکومت ملی و رهبری ارتش انقلابی خود را به این محدود کند که از تاکتیک بلشویکی سال 1905 در قبال بورژوازی لیبرال روسیه تقلید نماید." اگر چه هدف رسمی مبارزه هم‌چنان "دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان" بود، راهی که به دیکتاتوری می‌انجامید، همان راهی نیست که توسط بلشویک‌ها در سال 1905 پیموده شد. "کمونیست‌های چین واقعاً فقط در صورتی می‌توانند به این امر دست یابند که از فعالیت انقلابی حکومت ملی (گومین‌دان) و ارتش انقلابی آن که تحت فرماندهی بورژوزای قرار دارد، کاملاً پشتیبانی کنند و با این فعالیت مخالفت ننمایند."22

 سیاست پشتیبانی از گومین‌دان در سال 1927، یعنی در زمانی که در سراسر چین دهقانان و کارگران علیه مالکان و سرمایه‌داران به پا خاسته بودند، به چه معنا بود؟ مارتینوف برای آن که هر تردیدی در مورد موضعش را از میان بردارد، تاکید می‌کرد که به جای همه چیزهایی که "اینک از طریق اعتصابات کارگری و برآمدهای دهقانی خودانگیخته پیش می‌آید، بهتر است توسط قوانین حکومتی و به ميانجي دادگاه‌ها راه‌حل‌هایی یافت شود."23

مسلماً اگر انسان آموزه استالین در باره انقلاب مرحله‌ای را به سادگی با منشویسم یکسان بگیرد، عملی نادرست و غیرتاریخی انجام داده است. اما نزدیكی ما بین نظرات استراتژیک این دو، علی‌رغم سوگندهای لفظی استالین به سنت بلشویکی، غیر قابل  انکار است. بدین ترتیب قطعاً تصادفی نبود که همان مارتینوفی که بیست سال پیش از آن از تئوری مرحله‌ای منشویکی به شدت دفاع می‌کرد، سخنگوی رسمی سیاست کمینترن شد و دان – رهبر منشویکی که در تبعید به سر می‌برد- از او از صمیم قلب از راه دور حمایت مي‌نمود. دان در مقاله‌ای در نشریه منشویک‌های تبعیدی که در سویس منتشر می‌شد متذکر شد: مارتینوف در همان 10 آوریل در "پراودا" علی‌رغم توهین‌های اجباری علیه سوسیال دموکراسی به گونه‌ای بسیار موثر و کاملاً "به شیوه‌ای منشویکی" به رادک "چپ" که در اپوزیسیون قرار داشت درستی موضع رسمی را ثابت کرد. موضعی که بر ضرورت حفظ "بلوک چهار طبقه، عدم شتاب زدگی در به هم زدن حکومت ائتلافی که در آن کارگران در کنار بورژوازی بزرگ قرار دارند و عدم تحمیل "وظایف سوسیالیستی" زودرس به آن، تاکید دارد."24

در تاریخ 21 مارس 1927 کارگران کمونیست شانگهای قدرت را به دست آوردند و شهر را به روی نیروهای "لشكرکشی شمال" به رهبری چیانگ کای‌شک گشودند. شایعات شدیدی در مورد اتحاد قریب‌الوقوع مابین چیانگ و والردهای مرتجع علیه کمونیست‌ها به گوش می‌رسید. اما نشریه رسمی کمیته اجرایی انترناسیونال کمونیستی مسکو در تاریخ 30 مارس اظهار داشت: "انشعاب در گومین‌دان و دشمنی مابین پرولتاریاي شانگهاي و سربازان انقلابی به خصوص اینک محال است ... بر خلاف آنچه امپریالیست‌ها القاء می‌کنند،  یک فرد انقلابی مانند چیانگ کای شک با ژانگ سولین ضدانقلابی متحد نخواهد شد تا علیه جنبش رهایی‌بخش مبارزه کند."25  آیا این تنها یک مانور تبلیغاتی کمینترن بود یا رهبری آن واقعاً چنین اعتقادی داشت؟   استالین در تاریخ 6 آوریل در گرد‌همآیی فعالین حزبی در مسکو  گفت: «هنگامی که ما اکثریت داریم و راست‌ها از ما اطاعت می‌کنند، چرا راست‌های (گومین‌دان) را شکار کنیم ؟ .... اگر راست‌ها دیگر برای ما استفاده‌ای نداشتند، آنان را شکار خواهیم کرد. در حال حاضر ما به راست نیاز داریم. راست دارای افراد توانایی است که ارتش را علیه امپریالیست‌ها هدایت و رهبری می‌کنند. شاید چیانگ کای شک علاقه‌ای به انقلاب نداشته باشد، اما او ارتش را رهبری می‌کند و راه دیگری ندارد جز این که آن را علیه امپریالیست‌ها رهبری کند."26  بنا به اظهارات چِن دو سیو، که در آن زمان دبیر کل حزب کمونیست چین بود، کمینترن برای وی تلگرافی فرستاد که در آن به حزب دستور داده شده بود که سلاح‌های کارگران شانگهای می‌بایست پیش از ورود گردان‌های چیانگ مدفون می‌شدند تا از درگیری‌های احتمالی پرهیز شود.27  هنگامی که چیانگ در تاریخ 12 آوریل وارد شانگهای شد، فوراً با ژانگ سُولین که والرود بود، متحد شد تا کارگران انقلابی را سرکوب کند. هزاران عضو اتحادیه و کمونیست در اثر ترور آن‌ها به قتل رسیدند؛ بسیاری زنده زنده در دیگ‌های لوکوموتیوهای ارتش انداخته شدند. این سر آغاز پایان دومین انقلاب چین بود.

چند هفته پس از کودتای آوریل توسط چیانگ، "جناح چپ " گومین‌دان به رهبری وانگ. یینک. وای انشعاب کرد و یک حکومت ائتلافی با شرکت کمونیست‌ها در ناحيه ووهان تشکیل داد، استالین سرسختانه اصرار می‌ورزید که کمونیست‌های چین باید در میان "‌چپ‌های" گومین‌دان باقی بمانند و امکان ایجاد شوراهای کارگران و دهقانان در چین را رد می‌کرد. هنگامی که تروتسکی راه حل شوراها را پیش کشید، استالین اظهار کرد که "او انقلاب بورژوا- دموکراتیک را با انقلاب پرولتری اشتباه گرفته است. او"فراموش" کرده است که انقلاب بورژوا- دموکراتیک در چین نه فقط به پایان نرسیده و نه فقط تا کنون به پیروزی نرسیده، بلکه تازه در اولین مرحله تکامل خود به سر مي‌برد."28  استالین انکار می‌کرد که استراتژی بلشویکی در سال 1917 برای چین کاربرد داشته باشد، "زیرا در آن زمان روسیه در آستانه انقلاب پرولتری قرار داشت، در حالی که اینک چنین در آستانه انقلاب بورژوا- دموکراتیک قرار دارد"29  استالین می‌پرسد "اما چطور می‌توان تشکیل شوراهای نمایندگان کارگران روسیه در سال 1905 را درک کرد ؟ آیا در آن زمان انقلاب ما انقلاب بورژوا- دموکراتیک نبود؟ پاسخ استالین بسیار جالب بود. این پاسخ با روشنی ویژه‌ای تفاوت‌های کیفی مابین آموزه جدید و سنت بلشویکی در سال‌های 1905 و 1917 را بر ملا می‌کند. "شاید اگر در روسیه 1905 یک سازمان نیرومند انقلابی از نوع گومین‌دان کنونی در چین وجود می‌داشت، شوراها به وجود نمی‌آمدند...گومین‌دان چپ... برای انقلاب بورژوا – دموکراتیک کنونی در چین تقریباً همان نقشی را (ایفاء می‌کند) ... که شوراها در سال 1905 برای انقلاب بورژوا- دموکراتیک روسیه ایفاء کردند."30 در واقع تنها نمونه تاریخی‌ای که استالین برای دفاع از سیاست شرکت کمونیست‌ها در حکومت ووهان (و پیروی از آن حکومت) ارائه داد، موضع مارکس نسبت به بورژوازی لیبرال آلمان در اوایل انقلاب 1848 بود.31 در این‌جا هم شباهت مابین مواضع استالین و سیاست تاریخی منشویسم