|
اسطوره جامعه انتقالی
نوشته : ای. بیوک
برگردان ح- ریاحی
اخیراً مجله "کريتیک" ترجمه
مقالهایی از ارنست مندل را منتشر کرده است. در
این مقاله ارنست مندل نظریه معروف خود را بسط داده
است. طبق این نظر در روند تکامل بین سرمایهداری و
سوسیالیسم جامعهایی انتقالی شکل میگیرد- يا بايد
شكل بگيرد- که از پایگاه اجتماعی و مناسبات تولیدی
خاص خود برخوردار است. (1) با اینکه در بیان این
نقطه نظر از اصطلاحات مارکسیستی استفاده شده، اما،
این نظر به مارکس تعلق ندارد. در این مقاله سعی
کردهام نشان دهم که مارکس در حقیقت از "دوره گذار
سیاسی" بین سرمایهداری و سوسیالیسم صحبت کرده و
نه هرگز از "جامعه انتقالی".
منظور مارکس از "دوره گذار" چیست؟
بر خلاف آنچه معمولاً تصور میشود و عمدتاً نتیجه
دههها تبلیغ استالینیستی و تروتسکیستی است از نظر
مارکس دوره گذار فاصله زمانی بین استقرار مالکیت
عمومی بر ابزار تولید و فاز تحقق بخشيدن به
اصل:"از هر کس طبق توانائیهایش، به هر کس بر طبق
نیازش" نیست. این دوره را مارکس دورهایی میداند
که طبقه کارگر از قدرت دولتی برای انتقال ابزار
تولید به مالکیت عمومی استفاده میکند. به بیان
دیگر، دوره گذار شکلی سیاسیايي است در زمانی که
طبقه کارگر قدرت سیاسی را در چارچوب جامعه
سرمایهداری تا استقرار نهایی سوسیالیسم؛ فتح
میکند دورهایی که طبقه کارگر جایگزین طبقه
سرمایهدار میشود یعنی قدرت دولتی را به کنترل
خود در ميآورد. پایان این دوره گذار استقرار
جامعه بیطبقه مبتنی بر مالکیت عمومی و کنترل
دموکراتیک کل جامعه بر ابزار تولید است. طی این
دوره قهر دولت، نظام کارمزدی، تولید کالا برای
فروش در بازار به هدف کسب سود، خرید و فروش، پول و
بازار همگی از میان میروند.
از دیدگاه مارکس دوره انتقالی چه
در نوشتههای اولیه و چه بعدی او مشخص است. او هم
در نوشتههای آغازین و هم بعدی خود این دوره را
دورهایی میداند که طبقه کارگر قدرت سیاسی را فتح
میکند، دورهایی است پیش از استقرار واقعی مالکیت
عمومی بر ابزار تولید.
مارکس در سال 1852 به دوستش
ویدمایر در آمریکا نوشت که از جمله قضایایی که كشف
کرده اینکه "دیکتاتوری پرولتاریا" (از نظر او
دورهای که طبقه کارگر قدرت حکومتی را در دست
دارد.) (2) "تنها يك دوره انتقالی است که همه
طبقات الغا و جامعه بیطبقه به وجود میآید." (3)
(تاکید از ماست) انگلس نظر خود و مارکس را در سال
1873 اینگونه خلاصه کرد:
"نظرات سوسیالیسم علمی آلمانی
پیرامون ضرورت عمل سیاسی پرولتاریا و دیکتاتوری آن
بهمثابه گذار به الغاء طبقات و به همراه آن الغاء
دولت است..." (4) (تاکید ازماست).
بنابراین دوره گذار يك دوره تا
استقرار مالکیت عمومی بر ابزار تولید است. مارکس
در سال 1875 بار دیگر در یادداشتهای خصوصی خود بر
"برنامه گوتا" که کنگره وحدت سوسیال دموکراتهای
آلمانی آن را تصویب کرد نوشت: "بین جامعه
سرمایهداری و کمونیستی دوره تحول انقلابی یکی به
دیگری قرار دارد. در انطباق با آن یک دوره گذار
سیاسی وجود دارد. در این دوره دولت دیکتاتوری
انقلابی پرولتاریاست و نه چیز دیگری." (5)
میبینیم که مارکس واژگان
"سوسیالیسم" و " کمونیسم" را در پیوند با جامعه
بیطبقه آینده مترادف به کار برده است. (در هر حال
او واژه "کمونیسم" را ترجیح داد، اما من از واژه
سوسیالیسم استفاده میکنم. انگلس بعدها از این
واژه استفاده کرد تا جامعه بیطبقه آینده را که بر
پایه مالکیت عمومی بر ابزار تولید و کنترل
دموکراتیک بر آن استوار است، توضیح دهد.) این ایده
که سوسیالیسم و "کمونیسم" فازهای پی در پی در
جامعه پساسرمایهداری است را نمیتوان در
نوشتههای مارکس یافت، بلکه از آن لنین است.
بنابراین وقتی مارکس، همانطور که در فراز بالا
نقل شد، درباره " جامعه کمونیستی" مینویسد منظورش
دقیقاً همان "جامعه بیطبقه" ایست که در سال 1852
در باره آن نوشت. مارکس به درستی پی برده که در
صورت استقرار سوسیالیسم در دوران حیات او تحقق
فوری اصل "از هر کس طبق توانائیش، به هر کس طبق
نیازش" امکانپذیر نیست. یعنی اصل دسترسی آزادانه
به خدمات و کالاهای مصرفی طبق نیازهای فردی. در
این دوران اگر سوسیالیسم مستقر میشد میبایستی
ابتدا نوعی محدودیت در دسترسی به کالاهای مصرفی و
خدمات وجود میداشت، نوعی "جیره بندی" (ضروریست
این واژه با کوپن و جیرهبندی زمان جنگ اشتباه
گرفته نشود) باید یادآوری کنیم که گرچه در سال
1875 دسترسی آزادانه فرد به کالاهای مصرفی مورد
نیاز خود نمیتوانست مطرح باشد، مقادیری که برای
مصرف فرد (تحت فاز اول سوسیالیسم) تعیین میشد
بهنحو چشمگیری از آنچه در آن زمان کارگران تحت
نظام سرمایهداری در اختیار داشتند بیشتر بود.)
مارکس در این رابطه "کوپن مدت زمان کار" را
بهعنوان یک متد پیشنهاد کرد. مّهم است بدانیم این
تنها یک پیشنهاد بود، پیشنهادی که ایرادهای جدی به
آن وارد است. اما مارکس بر این نظر بود که برای
دوره ای نوعی جیرهبندی ضروری است. مارکس به این
دوره از سوسیالیسم در مقایسه با "فاز بالاتر" که
در آن دسترسی آزادانه به کالاهای مصرفی و خدمات
قابل تحقق است، به مثابه "فاز نخست جامعه
کمونیستی" اشاره میکند. توجه داشته باشید که
مارکس فازهای مختلف جامعه واحد را توضیح میدهد،
جامعهای که "مبتنی بر مالکیت عمومی بر ابزار
تولید است."(6) یعنی جامعه بیطبقه و بدون دولت که
در آن دستمزد و سیستم پولی وجود ندارد. مارکس در
کتاب "سرمایه" توضیح داد که "کوپن مدت زمان کار"
پول نیست بلکه مصداق یک بلیط تاتر" را دارد.(7)
بیتردید در اینجا میتوان از گذار از فاز "اول"
به فاز "بالاتر" سوسیالیسم صحبت کرد، امّا این
حقیقت همچنان بهقوت خود باقی است که مارکس مفهوم
"دوره گذار" را در این معنی مورد استفاده قرار
نداده است. از نظر او همانطور که توضیح دادیم،
مساله عبارت بود از گذار از سرمایهداری به
سوسیالیسم و نه از یک فاز سوسیالیسم به فاز دیگر.
مارکس مدت زمان این گذار سیاسی را
چقدر میدانست؟ نظر او طی زندگی سیاسیاش تغییر
کرد. احساس مارکس در سال 1848 آشکارا این بود که
این دوره باید نسبتاً طولانی باشد. سی سال بعد در
نتیجه تکامل چشم گیر صنعت مدرن طی دورهایی هم او
و هم انگلس فکر میکردند که این مدت میتواند
بسیار کوتاه باشد.
مانیفیست کمونیست در 1848 در باره
طبقه کارگر نوشته است که قدرت سیاسی را به دست
میگیرد و از "سروری سیاسی خود استفاده می کند تا
سرمایه را به تدریج از چنگ بورژوازی بیرون کشد و
همه ابزار تولید را در دست دولت قرار دهد، یعنی در
دست پرولتاریایی که بهعنوان طبقه حاکمه سازمان
یافته است و کل نیروهای مولده را به سرعت هر چه
تمامتر افزایش دهد." (تاکید از ماست)
مارکس و انگلس اقدامات فوری دیگری
را به فهرست اقدامات قبلی افزودند، اقداماتی که
خود و دیگر اعضاء اتحادیه کمونیست ها فکر میکردند
برای فتح قدرت سیاسی و "یورش به حق مالکیت " باید
انجام دهد.
"وقتی در روند تکامل (انقلاب)
تمایزات طبقاتی از میان رفت و کل تولید در دست
مجمع فراگیر تمامی ملت قرار گرفت، قدرت سیاسی خصلت
سیاسی خود را از دست خواهد داد." ( تاکید از ماست)
روشن است که در سال 1848 تصور
مارکس و انگلس از دوره گذار به استقرار مالکیت
عمومی و الغای نهایی طبقات و دولت این بود که این
دوره باید نسبتاً طولانی باشد. انگلس در پیش نویسی
بر مانیفست که مورد استفاده قرار نگرفت ولی بعدها
تحت عنوان "اصول کمونیسم" منتشر شد(و همیشه شرح
مفیدی است بر مانیفست) این قضیه را به وضوح بیان
داشت. او پاسخ به سئوال"آیا الغاء فوری مالکیت
خصوصی ممکن خواهد بود؟ " اینگونه نوشت:
"نه، به همان نسبتی که نیروهای
مولده موجود را هم نمیتوان بر حسب نیاز جامعهایی
اشتراکی به یکباره دو برابر کرد. به احتمال قریب
به یقین انقلاب پرولتاریایی جامعه کنونی را به
تدریج متحول خواهد کرد و قادر خواهد بود مالکیت
خصوصی را فقط زمانیکه ابزار تولید به مقدار کافی
در اختیار باشد از بین ببرد."
بعد از اُفت شور و شوق انقلابی سال
1848 مارکس و انگلس جوانب مختلف این انقلاب را به
طور کامل بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که
استقرار سوسیالیسم در سال 1848 ناممکن بوده است.
انگلس در سال 1895 در پیش گفتارخود بر چند
مقالهایی که مارکس در سال 1850 پیرامون سیاست
فرانسه نوشته بود، به طور آشکار اینگونه اظهار
نظر کرد:
"تاریخ ثابت کرد که برداشت ما و
همه کسانی که همچون ما فکر میکنند اشتباه بوده
است. روشن شد که در آن زمان شرایط تکامل اقتصادی
به هیچ وجه برای از میان بردن تولید سرمایهداری
فراهم نبوده است". (10)
در این خصوص حق کاملاً با انگلس
بود. همانطور که فرتیس اشترن برگ اشاره کرده است
سرمایهداری در آن زمان تنها در یک کشور وجه غالب
بود.
"زمانیکه مارکس و انگلس" مانیفست
حزب کمونیست" را نوشتند، یعنی حدود اواسط قرن
نوزدهم، سرمایهداری فقط در انگلیس حاکم بود.
ایالات متحده آمریکا هنوز مستعمره به حساب میآمد
که در آن جمعیت کشاورز بسیار بیش از جمعیت صنعتی
بود؛ در اروپا آغاز سرمایهداری به غرب محدود
میشد. مثلاً در آلمان شکلهای پیش سرمایهداری
تولید هنوز غالب بود. روسیه و ژاپن هنوز فئودالی
بودند و در مناطق ساحلی آسیا مناطق اندکی با
کشورهای باختری که در آن ها توسعه سرمایهداری
شروع شده بود ارتباط داشتند. اگر بگوئیم در آن
زمان حدود ده درصد از جمعیت جهان در تولید
سرمایهداری دست داشتند احتمالاً قضاوتی خوشبینانه
کردهایم." (11)
اگر استقرار سوسیالیسم در سال 1848
غیرممکن بود، سئوال جالبی که مطرح میشود اینست
(سئوالی که با تلاشهای بعدی در راستای تأسیس
"سوسیالیسم" در یک کشور واحد و عقب مانده مناسبت
پیدا میکند) در صورتیکه طبقه کارگر یا گروهی از
کمونیستهای مصمم در آن زمان و در شرایط غیر متحمل
قدرت سیاسی را به دست میگرفتند چه میتوانستند
انجام دهند؟ مطمناً فقط میتوانستند سرمایهداری
را توسعه دهند. در واقع اقداماتی که در پایان بخش
دوم مانیفست "پرولتاریا و کمونیست" آورده شد و در
بالا به آن اشاره کردیم، دقیقاً میتواند ماهیت
سرمایهداری دولتی را نشان دهد. بسیاری از این
اقدامات را کشوری سرمایهداری صادقانه پیاده
کردهاند،
(مالیات بر در آمد تصاعدی، بانک
دولتی، ملی کردن راه آهن، آموزش مجانی، جلوگیری از
کار کودکان و غیره)، امری که نشان میدهد این
اقدامات ماهیتاً ضد سرمایهداری نیستند.
اگر مساله استقرار سوسیالیسم را هم
در نظر نگیریم، مارکس و انگلس نه این اقدامات را
رد کردند و نه گفتند که کمونیستها در سال 1848
اشتباه کردند که تصور میکردند میتوانند قدرت
سیاسی را قبضه کنند. اما آنچه انگلس در سال
1872در باره این اقدامات نوشت چنین است:
"... بر اقدامات انقلابی پیشنهاد
شده در پایان بخش دوم مانیفست تاکید ویژهای نشده
است و امروزه این بخش باید از بسیاری لحاظ طور
دیگری نوشته شود. بخشی از جزئیات این برنامه کهنه
شده است."(12)
افزودن بر این، انگلس در سال 1850
سرنوشت توماس مونزر بهمثابه رهبر حزب کمونیستی که
قبل از فراهم بودن شرایط استقرار جامعه کمونیستی
به قدرت میرسد را بررسی کرد. این قطعه از نوشته
او ارزش دارد کاملاً نقل شود:
"بدترین سرنوشتی که رهبر یک حزب
افراطی ممکن است دچارش شود این است که مجبور باشد
زمانی رهبری دولت را بهعهده بگیرد که جامعه هنوز
برای حاکمیت طبقه ایی که او نماینده آنست و
اقداماتی که نشانگر چنان سلطهایست آمادگی نداشته
باشد. آنچه چنین رهبری میتواند انجام دهد نه به
اراده او که به رشد تضادهای طبقاتی گوناگون، سطح
رشد ابزارهای زیست، شرایط تولید و تجارتی که
تضادهای طبقاتی همواره بر آن ها مبتنی است بستگی
دارد. آن چه او موظف به انجام آن است و حزبش از او
میخواهد نیز به او و مرحله رشد مبارزه طبقاتی و
شرایط این مبارزه وابسته نیست. او به نظرات و
خواستهایی که تا کنون مطرح بوده است ملزم است،
نظرات و خواستهایی که عزیمتگاهشان نه به روابط
طبقاتی آن لحظه یا سطح تولید و تجارت که کم و بیش
نامشخص بلکه به بینش عمیق او از پی آمد عام جنبش
اجتماعی و سیاسی وابسته است. بدین ترتیب است که او
به ناگزیر به معضلی غیر قابل حل گرفتار میآید. آن
چه میتواند انجام دهد با تمامی اعمال و اصول
پیشین او و منافع بلافاصل حزبش در تضاد قرار
میگیرد و نمیتواند آن چه را که بدان متعهد است
انجام دهد. مختصر اینکه، او مجبور است نه حزب یا
طبقه خود بلکه طبقهای را نمایندگی کند که برای
سلطه اش جنبش آماده و فراهم است. او مجبور است به
نفع جنبش منافع یک طبقه بیگانه را پیش ببرد و طبقه
خود را با وعده و وعید مشغول کند و ادعا کند که
منافع آن طبقه بیگانه منافع خود آن ها هم هست. کسی
که به چنین وضعیتی دچار شود قطعاً بازنده است."
(13) مارکس هم در اکتبر سال 1848 مطلب مشابهی
نوشته بود (چند ماهه پیش از آن که او انگلس
مانیفست را نوشتند.)مادام که در سیر تاریخ و
"حرکت" آن شرایط مادی الغاء شیوه تولید
سرمایهداری و به همراه آن سرنگونی قطعی حاکمیت
سیاسی بورژوازی ایجاد نشده باشد، اگر پرولتاریا
حاکمیت سیاسی بورژوازی را بر اندازد تنها به
پیروزی گذرایی دست یافته است که همانند سال 1794
تنها عاملی است در خدمت انقلاب بورژوایی". (14)
(تاکید از ماست)
آیا اغراق است بگوئیم اگر مارکس و
انگلس و دیگر رفقای آنها در اتحادیه کمونیستها
قدرت سیاسی را در سال1848 به دست میگرفتند، از
آنجایی که قادر نبودند سوسیالیسم را مستقر کنند
"قطعاً بازنده" بودند، چرا که جز توسعه
سرمایهداری(حتی به شکل سرمایهداری دولتی) بدیل
دیگری در اختیار نداشتند؟
به هر رو، چنین وضعیتی نه پیش آمد
و نه حداقل امکان آن فراهم بود. مارکس و انگلس در
دوران زندگی در تبعید به زودی به پوچی توطئه
کمونیستها برای قبضه قدرت سیاسی در آینده نزدیک
پی بردند و بر وظیفه دشوار و طولانی آماده سازی
طبقه کارگر به هدف خود سازماندهیاش برای فتح قدرت
سیاسی متمرکز شدند.
پس از سال 1848 صنعت مدرن
پیشرفتهای عظیمی داشت. انگلس در سال 1848 نوشته
بود که ابزار تولید به مقدار کافی در دسترس نیست
که بتوان سوسیالیسم را فوراً و حتی به سرعت مستقر
کرد. او ربع قرن پس از آن در سال 1872 نوشت:
"... دقیقاً همین انقلاب صنعتی است
که قدرت تولیدی کار انسان را به سطحی بالاتر
ارتقاء داده است به طوری که برای نخستین بار در
تاریخ بشر- این امکان به وجود آمده است که، در
صورت تقسیم منطقی کار بین همه افراد، نه تنها
بتوان به تولید برای مصرف پُر و پیمان همه اعضاء
جامعه و ذخیره کافی پرداخت بلکه هر فرد بتواند
فراغت کافی داشته باشد تا آن چه از فرهنگ تاریخاً
به ارث رسیده و ارزش حفظ و حراست دارد- علم، هنر،
اشکال داد و ستد- را نه تنها حفظ بلکه از انحصار
طبقه حاکم به دارائی عمومی کل جامعه در آورد و هم
بتوان آن را بیشتر بسط و توسعه داد." (15)
انگلس شش سال بعد در آن بخش از
آنتی دورینگ که بعدها تحت عنوان مقاله بسیار معروف
"سوسیالیسم، تخیلی و علمی" منتشر شد گفت:
"با ابزار تولید اجتماعی شده نه
تنها امکان تامین مادی کافی برای همه اعضا جامعه
فراهم شده است، امکانی که روز به روز هم توسعه
پیدا میکند بلکه شرایطی نیز برای همه بهوجود
آمده است که تضمین کننده رشد آزاد استعدادهای مادی
و معنوی و بهکارگیری آن هاست. این امکان برای
نخستین بار به وجود آمده است، این امکان هم اکنون
فراهم شده است".(16) (تاکید ار انگلس)
به دیگر بیان، به نظر انگلس در دهه
قرن نوزدهم (1870) بر عکس وضعیت سال 1848 "موقعیت
رشد اقتصادی برای الغاء تولید سرمایه داری
...فراهم بوده است." در عین حال که ممکن است انگلس
به سئوال "آیا مالکیت خصوصی را به یکباره میتوان
لغو کرد؟" پاسخ "مثبت" نداده باشد، مطمئناً
میتوانسته است جواب داده باشد که امکان الغای
نسبتاَ سریع (یعنی مالکیت عمومی و جامعه بی طبقه)
آن مطرح بوده است. اصل در اینجا روشن است: از نظر
مارکس و انگلس هر چه سطح تکامل ابزار تولید بالاتر
باشد دوره گذار سیاسی لازم جهت تبدیل این ابزار به
مالکیت عمومی کل جامعه کوتاه تر است.
وقتی انگلس در سال 1872 نوشت که
ابزار تولید در آن زمان میتوانسته است "مقدار
مصرف پُرو پیمان برای همه اعضاء جامعه و ذخیره
کافی" فراهم کرده باشد، مبالغه میکرد. بی تردید
ابزار تولید میتوانسته است به اندازه کافی برای
از میان بردن کامل فقر مادی و ارتقاء مصرف همه به
سطحی بالاتر از سطح موجود در نظام سرمایهداری
تحمل کردهاند، فراهم آورد، امّا واقعاً اجرای اصل
"از هر کس طبق توانائی هایش به هر کس طبق نیازش"
نمیتوانسته است میسر بوده باشد. البته انگلس این
را قبول داشت و مارکس هم در یادداشت هایش بر
"برنامه گوتا" همین نکته را پیرامون ناگزیری اعمال
محدودیتهایی بر مصرف آزاد در "فاز نخست"
سوسیالیسم آورده است.
اکنون که نظر مارکس و انگلس
پیرامون دوره گذار سیاسی از سرمایهداری به
سوسیالیسم را بررسی کردیم، میتوانیم این پرسش را
مطرح کنیم که آنها مدت زمان گذار از فاز "نخست"
به فاز "دوم" سوسیالیسم را چقدر میدانستهاند.
این قضیهایی است که ظاهراً مورد بحث قرار
ندادهاند، امّا روشن است که همان اصل بالا در
اینجا نیز صادق است. هر چه سطح تکامل ابزار تولید
پیشرفتهتر باشد، این دوره گذار کوتاهتر میشود.
البته یک نکته روشن است. اینکه
تکامل ابزار تولید در این دوره بر اساس مالکیت
عمومی و کنترل دموکراتیک ابزار تولید و الغاء
نهایی بازار، پول، خرید و فروش، دستمزد، سود و
غیره خواهد بود. "نخستین فاز جامعه کمونیستی"
همانند فاز پیشین جامعهایی بدون بازار خواهد بود
که در آن تولید به منظور رفع نیازهای بشر آگاهانه
برنامهریزی میشود. آنچه تولید میشود مواد مفیدی
است در خدمت استفاده اجتماعی که به شیوه دموکراتیک
پیرامون مصرف آن تصیمگیری میشود. مصارف فردی؛
مصارف جمعی، توسعه منابع تولیدی، توسعه (ذخائر و
غیره). آنچه مارکس "تولید کالایی" نامید، تولید
کالا برای فروش در بازار، وجود نخواهد داشت، در
واقع نمیتواند بدون اینکه جامعه دیگر سوسیالیستی
نباشد وجود داشته باشد.
مارکس بارها توضیح داده است که
سوسیالیسم در هر دو فاز جامعه ای است نه مبتنی بر
بازار بلکه جامعهایی است که تولیدش صرفاً و
مستقیم به منظور مصرف است. مانیفست کمونیست
مخصوصاً پیرامون "الغاء کمونیستی خرید و فروش" و
نه فقط الغاء سرمایه (ثروتی که به کار برده میشود
تا ثروت به منظور سود تولید کند) بلکه الغاء
کارمزدی نیز هست.(17)
مارکس در جلد اول "سرمایه" از "کار
همسبته، نوعی تولید که به هیچوجه با تولید کالایی
سنخیتی ندارد" (18) صحبت کرده است. در جلد دوم
"سرمایه" میگوید: "اگر تولید جمعی باشد و دیگر
شکل تولید کالایی نداشته باشد" قضایا متفاوت خواهد
بود. او باز هم در جلد دوم "سرمایه" آنجا که شیوه
برخورد سوسیالیسم و سرمایهداری را با یک مساله
مقایسه میکند دو بار توضیح میدهد که در
سوسیالیسم پول وجود ندارد تا قضایا را پیچیده
کند: اگر جامعه را نه سرمایهداری بلکه کمونیستی
در نظر بگیریم، در فاز اول اساساً سرمایه پولی
وجود ندارد...." و "در تولید اجتماعی شده سرمایه
پولی از میان رفته است."(19) به بیان دیگر، در
سوسیالیسم امر تولید و توزیع صرفاً عبارت است از
سازماندهی و برنامهریزی.
این دقیقاً مندل (و دیگرانی که با
او توافق دارند، به خصوص بوردیگا) است که در مورد
ماهیت کاملاً غیر بازاری فاز نخست سوسیالیسم با
نفوذترین و سرسختترین مخالف مارکس است. مندل در
مقاله خود تحت عنوان "اقتصاد دوره گذار" آورده
است:
"نظریهپردازان کمونیست بلافاصله
پس از پیروزی انقلاب اکتبر و مخصوصاً در دوره
کمونیسم جنگی ساختار اقتصاد سوسیالیستی را در چار
چوب از میان رفتن فوری و عمومی بازار و اقتصاد
پولی میدیدند."
بی دلیل نیست که مندل جویا نمیشود
که چرا نظریهپردازان اینگونه میاندیشند، در این
صورت با طرح این پرسش مجبور میبود بپذیرد که
اندیشمندان بلشویک در این نکته از سنت مارکس پیروی
کردهاند.
سپس مندل ادامه و توضیح میدهد که
در روسیه به زودی مشخص شد که "حفظ پول و روابط
بازاری در بهینه کردن رشد اقتصادی و دفاع از منافع
کارگران به مثابه مصرفکنندگان مناسبترین است.
مندل سپس قانون عمومی زیر را نتیجه میگیرد.
"بقای مقولات بازار و پول در دوره
گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم اجتنابناپذیر
است." (20)
(در واقع تجربه روسیه تحت به
اصطلاح "کمونیسم جنگی" ثابت کرد که روسیه منزوی در
آنزمان فقط برای نوعی سرمایهداری( با آن "مقولات
بازار و پولش" مستعد و آماده است و نه برای
سوسیالیسم.) مندل سوسیالیسم را به مثابه جامعهایی
جهانی بدون طبقه، بدون دولت، بدون پول و کار مزدی
قبول دارد چون او درمقاله خود تحت عنوان "تناقضات
سرمایهداری دولتی" نوشته است:
"سوسیالیسم جامعه بیطبقه است پیش
فرض این جامعه نه تنها جلوگیری از مالکیت خصوصی بر
ابزار تولید و بنابراین مدیریت آن به دست خود
تولیدکنندگان همبسته به شیوه ای برنامهریزی شده
است بلکه با سطحی از توسعه نیروهای تولیدی ملازمت
دارد که پر کردن تولید کالایی ، پول و دولت را
ممکن سازد."
"و طبقه کارگر قادر به ایجاد جامعه
سوسیالیستی در یک کشور واحد حتی در ایالات متحده
آمریکا (چه رسد به بریتانیا و اروپای غربی )
نیست."
مندل میگوید آنچه در آینده بلافصل
میتوان به وجود آورد جامعه سومی است که نه
سرمایهداری است و نه سوسیالیستی و هدفاش بسط
ابزار تولید به سطحی است که سوسیالیسم جهانی به
مثابه جامعه پُرو پیمان امکانپذیر شود: یک "جامعه
انتقالی" بین سرمایهداری و سوسیالیسم با ساختار
اجتماعی و قوانین اقتصادی خاص خود که هم با
سرمایهداری و هم با سوسیالیسم فرق دارند. مندل
این جامعه به اصطلاح انتقالی را اینگونه شرح
میدهد:
"ملی کردن همه ابزار تولید تحت
کنترل کارگران و همچنین اقتصادی که به شیوه
دموکراتیک برنامهریزی شده است. در این جامعه،
امّا، هنوز تولید کالای مصرفی، وجود پول، تجارت
خارجی و ارتش کارگری مادام که تهدید دولتهای پر
قدرت بورژوایی ادامه دارد، بر قرار است." (21)
این "جامعه انتقالی" که شبیه
سرمایهداری و بی شباهت به سوسیالیسم است را
میتوان در مقیاسی ملی پایهریزی کرد. در حقیقت
مندل توضیح میدهد که چنین جامعهای باید هدف فوری
هر طبقه کارگری در سطح ملی باشد (و بدین ترتیب
مندل این نظریه مارکسیستی که طبقه کارگر همه
کشورها باید هدفشان انقلاب کم و بیش هم زمان
سوسیالیستی جهانی باشد را رّد میکند.)
اگر مارکس واقعاً طرفدار این نظر
بود که نظام اجتماعی دیگری- که یک "دوران" کامل
ادامه دارد- بین سرمایهداری و سوسیالیسم وجود
دارد، دستکم، عجیب است که چرا به آن هرگز
اشارهای نکرده است. مارکس در واقع از "جامعه
انتقالی" بین سرمایهداری و سوسیالیسم و نه طبق
جملهپردازیهای مندل از "دوران گذار از
سرمایهداری به سوسیالیسم"، "اقتصاد گذار" یا
"جامعه گذار از سرمایهداری به سوسیالیسم" هیچ
کدام صحبت نکرده است. بی تردید مارکس در باره
"دوره گذار سیاسی" و " دوره تحول انقلابی" بین
سرمایهداری و سوسیالیسم صبحت کرده است ولی تا
آنجا که دریافتهایم، این دوره صرفاً دورهایی است
که طبقه کارگر قدرت دولتی را به منظور برقراری
مالکیت عمومی بر ابزار تولید کنترل میکند. این
دوره نسبتاً کوتاه گذار سیاسی است و زمانیکه طبقه
کارگر قدرت سیاسی را کنترل میکند هر چه ابزار
تولید رشدیافتهتر باشد این دوره کوتاهتر است و
مطمئناً به اندازه یک "دوران" طول نمیکشد.
مندل تلاش میکند با همسان دانستن
"جامعه انتقالی" خود با "فاز نخست جامعه کمونیستی" |