دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

اقتصاد در دوره گذار

ارنست مندل

 نسرین. ب

 

 

ماركس و انگلس جز چند اشاره‌ي كلي و پراكنده در "ايدئولوژي آلماني"، "سرمايه"، "نقد برنامه گوتا"؛ هيچ گونه نگرش منظمي را در باره‌ي نظام اقتصادي در دوره‌ي بلافاصله پس از سرنگوني سرمايه‌داري نپرورانده­اند؛ و اين نه از سر تصادف بلكه آگاهانه بوده است. بنيادگذاران ماترياليسم تاريخي بر اين باور بودند كه تدوين طرحي حاضر و آماده از جامعه آينده وظيفه آن‌ها نيست؛ زيرا چنين جامعه‌اي تنها مي‌تواند ثمره مشخص شرايطي باشد كه از دل آن پديدار شده است.(1)

با اين كه شيوه‌ي برخورد ماركس و انگلس قابل فهم است، در عين حال نمي‌توان متاسف نشد. به دلايلي كه همه مي‌دانيم، سرنگوني سرمايه‌داري از كشورهاي به لحاظ توسعه‌ي سرمايه‌داري و صنعتي نسبتا واپس‌مانده آغاز شد، در حالي كه ماركس پيش‌بيني كرده بود كه گذار به سوسياليسم، هم‌چون برآيند پيشرفته‌ترين سطح توسعه‌ي سرمايه‌داري، هم‌زمان در چند كشور كليدي رخ خواهد نمود.

گذار به سوسياليسم در كشورهاي به لحاظ توسعه‌ي سرمايه‌داري و صنعتي نسبتا واپس‌مانده، تضاد قبلی را با تضاد نوینی تعویض می‌کند. یعنی تضاد بین رشد نیروهای مولده که روابط تولیدی سرمایه‌داری مانع رشد آنهاست را با تضاد دیگری عوض می‌کند. تضاد بین نیروهای مولده قبلی با روابط تولید پیشرفته که هنوز با این مناسبات جدید مطابقت ندارد. رهبران جوامع  در حال گذار به جای تمرکز بر روی پروسه ایجاد روابط تولیدی جدید و شیوه‌های تازه توزیع ناچار بودند کوشش‌های خود را بر روی رشد خود نیروهای تولیدی متمرکز کنند. بوروکراسی تغییر شکل‌یافته و منحط جوامع گذار در نتیجه انزواي انقلاب در یک یا چند کشور نسبتا عقب‌مانده، این تضادها را تشدید کرد؛ امر تازه‌اي که مارکس فقط به طور مبهم می‌توانست آن‌ را درک کند.(2)

مطابق متدی که مارکس برای مطالعه شیوه‌ي تولید سرمایه‌داری به کار گرفته، تنها روش برای تحلیل خصائل عمومی دوره گذار زمانی کاربرد دارد که این دولت دوره گذار از شیوه‌ي تولیدی تکامل یافته و با ثبات سرمایه‌داری برخاسته باشد.(3)

تاریخ، اقتصاد فعلی شوروی را، از نوع پیشرفته تلقی نخواهد كرد، سایر کشورهای سوسیالیستی با پایه‌های اقتصادی نازل نیز قابل ذکر نیستند. البته به نظر می‌رسد که از تجارب متفاوت و غنی تمامی این کشورها می‌توان يك رشته نتایجي اخذ کرد. هر چند تنظیم این تجارب به شکل یک تئوری عمومی اقتصادی از دوره گذار اگر غیر ممکن نباشد، به نظر زودرس می‌رسد. به دو دلیل، یکی فقدان شکل تکامل‌یافته اقتصاد گذار و دیگری جدا کردن ویژگی مشخص جوامع دوره گذار از آنچه مربوط به طبیعت تاریخی اين دوره است (كه در شرایط عقب مانده ظهور كردند) که كاري سخت مشکل است.

هر نوع تلاش در جهت فرموله کردن تئوری اقتصادی شيوه تولید سرمایه‌داری بر پایه مانوفاکتورهای انگلیسی و هلند در قرن هفدهم محکوم به شكست قطعی است. اشتباه فیزیوكرات‌هايی که تئوری عمومی اقتصاد را بر پایه واقعیت کشاورزی فرانسه فرموله می‌کردند، حتی زمانی‌که این کشاورزی فرانسه پایه‌ای در جهت خدمت به صنایع پیشرفته و سرمایه مالی و تجاری بود به خوبی شناخته شده است.

اما در غیاب یک تئوری عمومی اقتصادی از دولت گذار (تا زمان‌ سرنگوني سرمایه‌داری در چندین کشور پیشرفته صنعتی  امکان مشاهده کارکرد اقتصاد در چنین جوامعی را که از جبر انباشت سوسیالیسم عقب مانده آزاد هستند، فراهم شود) (4) یک تحلیل سیستماتیک از تجارب عمده ساختن اقتصاد در کشورهای غیر سرمایه داری هم مفید و هم ضروری است. مفید از این جهت است که به سمت­گیری سیاسی نیروهای انقلابی که از قبل با چنین پدیده های مشابهی روبرو شده و یا خواهند شد کمک میکند و ضروری است از این جهت که ما را قادر می­کند تا انتقاد مارکسیستی از این فصل جدید از تاریخ اقتصاد را بدون اینکه در دام بحث­های فرقه­ای و یا جوانب خود به خودی آن بیفتیم، به پیش ببریم. به علاوه مشکل عینی مشخص و راهکارهائی کلیدی ای که تا حدود زیادی دینامیک اجتماعی و اقتصادی دوره گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم در کشورهای کمتر پیشرفته را تعیین می­کند می­توان صورتبندی کرد.

 

سوسیالیسم در یک کشور یا انقلاب مداوم

اولین مشکل عینی بلشویک­ها، در اولین موج انقلاب بین­المللی، معضل تاریخی آنها در مواجهه با رکود بود که در سال­های 1921 - 1923 شروع شد. آلترناتیو بایستی کاملا درست فرموله شود، به دلیل اینکه تحریفات استالینی سردرگمی­های بسیاری به وجود آورده است، که در تداوم خود به آنتی استالینیسم افراطی در این مورد فرا روئیده است. برای مافوق چپ­های معتقد به جبر سرنوشت و یا طرفداران کائوتسکی معتقد به جبر مکانیکی اقتصادی، رکود نه به معنای عقب نشینی از انقلاب جهانی،  بلکه به طور غیر قابل اجتناب به معنای بازگشت به سرمایه­داری (سرمایه­داری خصوصی یا سرمایه­داری دولتی) در روسیه شوروی به شمار می­رود.(5)

از نظر آنها غیر ممکن بودن ساختمان کامل سوسیالیسم در یک کشور به غیر ممکن بودن شروع آن تبدیل شد. معتقدان به این تئوری البته آن را این­گونه متمایز نکرده­اند، آنها در آن دوران با تمام قوا و با خشنودی تناقضات ویژه اقتصاد شوروی را توضیح می­دادند (به طور مذبوحانه­ای تلاش می­کردند آن را به سطح تضادهای اصلی شیوه تولید سرمایه­داری کاهش دهند)، و یا در مجموع آن را با نظریه کلی مبارزه طبقاتی جهانی یکی می­کردند. آن­ها از این تحلیل و "فرضیه پوچ" که  انقلاب چین پیروزی سرمایه­داری بود یا جنگ ویتنام "جنگ مابین نیروهای امپریالیستی است" آغاز می­کردند، و درک پدیده­ها در طی بیست سال گذشته در جهان را دشوار می­ساختند.

اپوزسیون چپ در اتحاد شوروی، اپوزسیون چپ بین­المللی و هم­چنین جنبش جهانی تروتسکیستی هیچگاه در این دیدگاه بدوی سهیم نبودند. برای آنها نبرد علیه افسانه امکان ساختمان کامل اقتصاد سوسیالیستی در یک کشور، عینا نبرد علیه همه تحریفات جبرگرایانه و مکانیکی از مارکسیسم به شمار می­رفت. آنها می­دانستند که سرانجام، چگونگی حل مشکلات انزوای اولین دولت کارگری را نبرد نیروهای اجتماعی آشتی­ناپذیر مشخص خواهد کرد. به همین دلیل خیلی از کسانی که مخالف افسانه استالینیستی"سوسیالیسم در یک کشور" بودند، جز اولین کسانی بودند که برنامه اقتصادی رشد صنعتی، اشتراکی کردن رو به رشد اقتصاد شوری را به پیش بردند. (6)

آنها (استالینیست­ها) با ارائه تاکتیک غلط، استراتژی اشتباه و یا تقاضای اطاعت کورکورانه احزاب کمونیست از سیاست­ها و نیازهای دیپلماسی شوروی- هیچ تناقضی بین توقف انقلاب جهانی و اتخاذ تصمیم قطعی برای شروع ساختار اقتصاد سوسیالیستی در شوروی نمی­دیدند، بر عکس اینها دو جنبه از یک استراتژی را تشکیل می­دادند. اپوزیسیون چپ با درک اینکه نبرد بین نیروهای سوسیالیستی و سرمایه­داری چه در شوروی و چه خارج از آن اجتناب­ناپذیر است در پی ایجاد شرایطی تا حد امکان مساعد بود تا پرولتاریا با وزن مخصوص بالا چه در داخل و چه در عرصه بین­المللی در این نبرد شرکت کند.

تاریخ اثبات کرده که آنها درست می­گفتند. تجربه هنوز این تز را که مانور میان طبقات نبرد اجتناب­ناپذیر بین نیروهای اجتماعی متضاد را به انحراف می­کشاند اثبات نکرده است. نبرد با کولاک­ها و با امپریالیسم اجتناب­ناپذیر بود. استالین و نزدیک­بینی سیاسی او شرایطی را به وجود آورد که در آن تضادها به شکل غیرمترقبه­ای می­توانست به حد انفجار برسد. این در شرایطی بود که اپوزیسیون چپ آنها را پیش­بینی کرده و اقدامات لازم در جهت ایجاد بهترین موقعیت استراتژیک برای مقابله با آنها را پیشنهاد و ارائه کرده بود، امری که نه در نظر گرفته شده و نه شنیده می­شد.(7)

مشکلاتی که در راه ساختمان سوسیالیسم وجود دارد از نظر تاریخی فقط با انقلاب جهانی حل خواهد شد. تنها در این شرایط می­توان بر انحرافات، عدم تجانس­ها و تضادهای بسیار حاد فائق آمد، با این وجود تا فرارسیدن انقلاب جهانی (که پرولتاریای پیروز با تمام قوا در تسریع و هدایت واقعی آن نفع دارد) دولت یا دولت­های منزوی کارگری نمی­توانند مسائل اقتصادی را که در پیش رویشان قرار دارد از طریق راه­حل­های موقتی هم­چون "شرکت در تغییر موقعیت جهانی"، حل کنند. آنها باید وظیفه ساختن سوسیالیسم را بر عهد بگیرند، حتی اگر این تنها راه برای کاهش نفوذ بورژوازی و خرده بورژوازی در درون جامعه باشد.

تئوری انقلاب مداوم در جواب این سئوال که در صورت منزوی شدن انقلاب پیروزمند سوسیالیستی در یک یا تعداد  اندکی از کشورهای عقب­مانده چه باید کرد، ترکیبی از کاربرد چندین عامل را ارائه می­دهد. سه جز اولیه آن­ها عبارتند از: ترویج و توسعه انقلاب جهانی، آغاز ساختمان اقتصاد سوسیالیستی، و رشد دموکراسی سوسیالیستی.

2- باقی ماندن یا ناپدید شدن مقوله بازار

نظریه­پردازان کمونیسم، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر به خصوص در دوره جنگ داخلی، الغای فوری و عمومی بازار و اقتصاد پولی را آغاز ساختن اقتصاد سوسیالیستی تلقی می­کردند. در آلمان که اتفاقا مصادف بود با اولین فاز انقلاب آلمان (تاسیس جمهوری شوروی باواریا)، اقتصاددانان گوناگون در بحث­های­شان در رابطه با چگونی پیشبرد اقتصاد سوسیالیستی به چنین نظریه و راهبرد مشابهی معتقد بودند. (8) هر چند که با شروع سیاست اقتصادی جدید (نپ) توافق عمومی عوض شد. هدف  اما بیش­تر حقانیت دادن به چرخش بود تا درک بهتر از واقعیت و بازگشت به سنت­های مارکسیتی در این زمینه. (9) به نظر می­رسد که حفظ پول و مناسبات بازار به ویژه در رابطه بین کشاورزی (به ویژه خصوصی یا جمعی) و صنعت، هم­چنین بین دولت و کارگران بهترین وسیله به منظور افزایش رشد اقتصادی و حمایت بهتری از منافع کارگران به عنوان مصرف­کننده بود. اهداف عینی و روشنگری­های نظری حاصل از این درس­های تجربی توسط شرکت­کنندگان در بحث­های اقتصادی قرن 19 و 20 شوروی درک و هضم نشد. پس از پیروزی قطعی فرقه استالین، آموزش­های نظری عینی در  بسیاری زمینه­ها، جای خود را به برخوردهای پراگماتیستی کاملا خالی از ارزش علمی داد. به همین ترتیب بود که فرمول­های شناخته شده استالینی از راه رسیدند که مثلا قانون ارزش قانون عینی "تخطی­ناپذیر" جامعه سوسیالیستی است که در نتیجه وجود دو نوع مالکیت "مالکیت ملی و مالکیت جمعی معتبر است". لازم نیست که تائید کنیم که این توضیحات چه وجه اشتراک کمی با تئوری مارکسیستی دارد. (10)

امروزه ما بهتر می­توانیم بفهمیم که باقی ماندن مقوله بازار در دوره انتقالی از سرمایه­داری به سوسیالیسم به علت رشد نامناسب نیروهای تولیدی است که اجازه توزیع مادی همه محصولات تولید شده را بر اساس میزان کاری که تولیدکنندگان در تهیه آن انجام دادند فراهم نمی­سازد. عرضه نابرابر ارزش­های مصرفی، ارزش مبادله­ای را زنده نگه می­دارد تا جایی که هر تولیدکننده­ای را وادار می­کند که مالکیت فردی خصوصی نیروی کارش را به منظور مبادله با مزد نگه دارد. این امر البته بسیار محدود اما بدون تمایز، کل انبوه کالا و خدمات تولید شده توسط جامعه را نیز شامل می­شود. تدبیر حذف سرشت کالائی اقلام مصرفی به معنی جایگزین کردن دستمزد یا جیره،  کارکردی کاملا محدود دارد. این اقدام، پدیدار شدن دوباره مبادله (ابتدا مبادله خود کالاها با هم، سپس کوپن­های چیره­بندی شده) را اجتناب­ناپدیر می­سازد. به این دلیل که این عمل نیازها را کاملا برآورده نمی­کند و به علاوه این مقدار نیازها در آدم­های متفاوت، فرق می­کند. در چنین شرایطی، حفظ استانداردهای پولی، استفاده از ابزارهای حسابداری و توزیع اجازه می­دهد که در زمینه مصرف، با انعطاف و با انصاف بیش­تر  تصمیمات توسط خود کارگران اتخاذ شود.(11)

اگر رابطه واقعی در بازار، بر پایه مبادله واقعی، تغییر مالکیت را در برگیرد، در نتیجه در زمینه مصرف به بازتولید نیروی کار منجر می­شود(12)، استفاده از استاندارهای پولی در رابطه با سرمایه­گذاری­های بخش دارای مالکیت عمومی بدون ارجاع به بازار فقط شکل "بازار"ی به خود می­گیرد. از آن­جائی که قیمت تولید و قیمت فروش محصولات مصرفی با پول قابل محاسبه هستند، ساده­تر آن است برای محصولات تولیدی نیز از محاسبه مشابهی استفاده شود. بهای تولید این کالاها با ساعات کار محاسبه می­شود، از تبدیل این ساعات کار با استانداردهای پولی می­توان برای محاسبه مخارج مواد خام و ماشین­ها به بهای تولید محصولات مصرفی استفاده کرد. هر چند این روش بدون عملیات لازم، محاسبه را پیچیده می­کند بدون اینکه بهیچ وجه در واقعیت پروسه تولید یا گردش وسایل تولید و مصرف در کشور تغییری ایجاد کند.

بنابراین در دوره انتقال از سرمایه­داری به سوسیالیسم، باقی ماندن بازار، مقوله پول غیر قابل اجتناب به نظر می­رسد. اما باقی ماندن آنها یک رشته نتایج اقتصادی و اجتماعی به بار می­آورد که با ملزومات ساختار اجتماعی سوسیالیسم متناقض است. من اهمیت اجتماعی­ای وجود بازار در دوره گذار را توضیح می­دهم. در اینجا بگذارید مهم­ترین جنبه اجتماعی آن را یادآوری کنم. باقی ماندن پول و اقتصاد پولی شکل­های قدیمی از خود بیگانگی را باقی نگه می­دارد و انواع جدید را به  نوع قدیم آن اضافه می­کند. (13) روابط بازار پول، یکی از منابع اصلی خطر بوروکراتیزه شدن دولت و جامعه است. بازار در روابط و در زندگی روزانه گرایش به دفاع از منفعت خصوصی و تمایل  دوباره به ثروتمند شدن فردی را تشویق می­کند.

این دیدگاه که باقی ماندن مقوله بازار را در تحلیل نهائی به عنوان بدیلی برای توسعه نیروهای تولیدی نازل می­داند و از آن نتیجه می­گیرد که باید حداکثر– حتی با محرک­های غیرسوسیالیستی – توسعه یابد تا بعدها موقع فراوانی ضربه عمومی را بر خودپرستی فردی زد، مکانیکی و غیر دیالکتیکی است. جدا کردن پروسه اقتصادی و اجتماعی از این طریق از یکدیگر غیرممکن­ است. چرا که برای ایجاد یک جامعه واقعی سوسیالیستی باید این دو با هم همراه شوند. من نمی­خواهم اینجا متوقف شده و این فرضیه بهیچ وجه اثبات نشده را توضیح دهم که "مشوق­های مادی" و "مکانیسم­های بازار" به تنهایی رشد محصولات را بالا می­برند. هر چند باید تاکید کرد که در عین حال هیچ دلیلی وجود ندارد که رشد نیروهای مولده به طور خود به خودی نبرد علیه خودپرستی فردی را تسهیل می­کند؛ برعکس، فرض بر این است که دهه­ها اداره اقتصادی که بر اساس سود خصوصی فعالیت می­کنند زمینه ای برای خم شدن تمایل اجتماعی به طرف سرمایه­داری به وجود می­آورد که با دست­یابی به رشد برتر تولیدات این گرایش سخت­تر نیز می­شود. تجربه اقتصادی و اجتماعی شوروی، آلمان شرقی و چکسلواکی در طی پانزده سال گذشته این فرضیه را تایید می­کند.

دیالکتیک مارکسیستی به یک سیاست اقتصادی نیاز دارد که به پراگماتیسم کوته­بینانه زیاد پر و بال ندهد، بلکه، نیاز به بازار را تا زمانی­که لازم­ست با فراهم آوردن زمینه زوال آن تا حد امکان ترکیب کند. محو مقولاتی هم­چون بازار نبایستی به صورت یک "قانون مطلق" صورت گیرد بلکه باید تابعی از توسعه منابع مادی و رشد آگاهی افراد در جامعه باشد که ساختن سوسیالیسم را شروع کرده است. من در جای دیگری شرایط اقتصادی­ای را که پروسه محو مقوله بازار را ممکن می­سازد و تحلیل کرده­ام. (14)

 پروسه محو بازار از طریق انتخاب الویت­های سیاسی و اعلام صوری محو بازار به پیش نمی­رود. این نیاز جامعه است که الویت را تعیین می­کند نه تلاش افراد و بارآوری). و  تعیین نیازها بایستی به طور دموکراتیک توسط توده کارگران انتخاب و اعلام شود.

تنها از این طریق است که با ترکیب کاربرد مکانیسم بازار و فراهم کردن زمینه زوال آن، دیالکتیک استفاده و محو مکانیسم بازار به طور موثری عملی خواهد داشت. و از این  طریق است – که رابطه سوسیالیستی به یک روال عملی تبدیل می­شود – که بدون آن به طور روزافزونی ایجاد یک جامعه جدید اتوپی به نظر می­رسد.

 

برنامه سوسیالیسم و قانون ارزش

در 8 ژانویه سال 1968 مارکس به انگلس نوشت: "البته هیچ شکل جامعه­ای نمی­تواند زمان کار در دسترس جامعه را بدور از تنظیم تولیدات خود انجام دهد. هر چند این تنظیم نه به وسیله کنترل مستقیم و آگاهانه جامعه بر روی زمان کارش- که فقط با مالکیت عمومی امکان­پذیر است- بلکه به وسیله جریان قیمت کالاها صورت می­پذیرد، همان­طور که تو کاملا درست آن را در سالنامه آلمانی- فرانسوی توضیح دادی....".(15)

 به طور خلاصه این تناقض اساسی میان اقتصاد آگاهانه و برنامه­ریزی شده، با اقتصاد برنامه­ریزی شده توسط قانون ارزش است.

یک اقتصاد برنامه­ریزی شده توسط قانون ارزش، اقتصادی است که محصولات، و هم­چنین سرمایه­گذاری به وسیله "میزان تقاضا" تعیین می­شود. آنچه اینجا مقدمتا عمل می­کند، تفاوت در شدت نیازهای فردی افراد نیست، بلکه آنچه قطعی است تفاوت درآمدها است. هدایت تولید ابتدا در جهت برآورد نیازهای لایه­های ممتاز جامعه است. قبل از آنکه احتیاجات اولیه توده­های مردم در نظر گرفته شود تولید محصول لوکس ترغیب می­شود. اجاره خانه­های مدرن به دست "قانون بازار" سپرده می­شود، لذا فقط برای پردرآمدترین لایه­ها قابل دسترسی است. مطابق قوانین بازار که در سطح سرمایه­گذاری­های منفرد عمل می­کند، از آنجا که مصرف­های اجتماعی (آموزش، بهداشت، خدمات عمومی ) غیر سودآور هستند، به طور سیستماتیکی در مقابل مصرف­های فردی سودآور قربانی می­شود. مصرف فردی به شکل کالاهای تولید مسلط است که باید با سود به فروش برسد. مسلم است که اقتصادی که اینجا حکمروائی می­کند به جای نزدیکی به سوسیالیسم از آن دور می­شود، حتی اگر این امر باعث افزایش رشد اقتصادی شود. منطق چنین تحولی سبب می­شود که اختصاص سرمایه، بیش­تر و بیش­تر در سطح سرمایه­گذاری­های فردی صورت گیرد. هدایت تولید به وسیله قوانین بازار به همراه عدم تمرکز در سرمایه­گذاری به منظور روزافزونی، خصوصیات اقتصادی نوسانات اقتصاد سرمایه­داری را که شامل فازهای افزایش سرمایه­گذاری به دنبال عدم سرمایه­گذاری، بیکاری دوره­ای، افزایش محصولات و غیره و غیره را بازسازی می­کند.

اقتصاد بر پایه برنامه برعکس بر آن دلالت دارد که منابع نسبتا محدود جامعه را نباید به طور کورکورانه (در غیاب تولید مصرف­کنندگان) به وسیله بازی "قانون ارزش" تقسیم کرد، بلکه باید آگاهانه مطابق الویت­های از قبل تعیین شده تخصیص داده شود. در یک اقتصاد انتقالی جائی که دموکراسی سوسیالیستی غالب است، توده­های طبقه کارگر به طور دموکراتیک این الویت­ها را مشخص می­کنند. انتخاب آگاهانه الویت­ها تنها راه شروع پروسه از بین بردن شرایط از خودبیگانگی طبقه کارگر است. این پروسه تحت حکمرانی یک بوروکراسی مستبد و مطلقه هم چون استالین در شوروی، و چه تحت غلبه روزافزون قانون بازار، هم چون نمونه یوگسلاوی غیرقابل درک است، ترکیب استبداد بوروکراتیک و آنارشی بازار به همین طریقی نمی­تواند به عنوان یک آلترناتیو موثر حل مسئله در نظر گرفته شود.

انتخاب عمدی و آگاهانه الویت­ها بدین معنی نیست که محاسبه اقتصادی مورد تحقیر و بی توجهی قرار می­گیرد. بلکه فقط بدین معنی است که 1- این محاسبه با تعیین هزینه تولید به طور علمی مشخص می­شود و نه بر اساس قیمتی که بر اساس فروش به دست می­آید2- این هزینه­ها در یک برنامه کلی در روابط اقتصادی ادغام شده که در آن هیچ عاملی از قلم نمی­افتد 3- تعیین الویت­ها به طور خود به خودی به معنای هدایت سرمایه­گذاری­ها نیست(16).

در  نهایت، هزینه­ها فقط در صورتی می­توانند انتخاب سرمایه­گذاری را ترغیب کنند که "همه چیز مساوی باشد"، و این فرمول اقتصاددانان نئوکلاسیک است که تقریبا هیچ وقت کاربرد نداشته است.

در واقع این سردرگمی بین "قانون ارزش" و "محاسبه اقتصادی هزینه­ها" که اخیرا در اروپای شرقی و شوروی به حکم بی پایه "بازار اقتصادی سوسیالیستی" منتهی شد،  که به جای تشویق منطق اقتصادی، هر چه بیشتر از آن فاصله گرفت(17) و تمایل به این پیدا کرد که جهنم "اقتصاد بازار" را با بوروکراسی مستبدانه ترکیب کند. هیچ اقتصادی با پایه­های سوسیالیسم حکمرانی کامل قانون ارزش را تحمل نمی­کند. در هرجا حتی در یوگسلاوی، که دولت هزینه­ها را دیکته می­کند، قطعا کم و بیش به شکل گیری آن کمک نمی­کند. در هیچ جا، هزینه­های واقعی کالاها، با قیمت فروش آنها یکسان نیست. انحرافات پشت سر هم و از این دست، تغییر و یا تضعیف قانون بازار را به دنبال دارد بدون اینکه قادر به حذف آن باشد. از همه مهم­تر در نتیجه این انحرافات، واقعیات اقتصادی غیر قابل فهم به نظر می­رسند و تقریبا محاسبه هزینه واقعی محصولات غیر ممکن می­شود. برای حذف این مشکلات، اول لازم است که یک سیستم دفترداری مضاعف به وجود آورد که در تمام سطوح "هزینه واقعی محصولات" را از "محاسبه پولی" آن که کم و بیش بر پایه قرارداد خرید و فروش است جدا کرد. این یک شرط اولیه برای دولت مرکزی و همچنین مهم برای تولیدکنندگان جمعی است که قادر باشند با حداقل اطلاعات ضروری در دسترس، تصمیمات آگاهانه برای سرمایه گذاریشان اتخاذ کنند.

از نظر تاریخی میان "قانون ارزش" و پایه برنامه­ریزی تناقض اساسی وجود دارد. اوجنی پرئوبراژنسکی اولین کسی است که افتخار روشن کردن این تناقظ و فرموله کردن قانون بنیادی اقتصادی دوره گذار از سرمایه به سوسیالیسم را داشت- این قانون شامل جایگزینی رو به رشد اصول برنامه­ریزی به جای بازار است- (18) این ایده که این جایگزینی بایستی در یک پروسه تدریجی رو به رشد باشد بیش­تر به این علت است که قانون ارزش نمی­تواند با یک ضربه در یک جامعه در حال گذار از سرمایه­داری به سوسیالیسم از بین برود (19) بلکه در بخش­های بزرگی – البته نه به طور کامل و خود به خودی- و هم چنین تولید کالائی خرد در کشاورزی و اصناف باقی می­ماند. این قانون در مبادله میان بخش خصوصی و عمومی به نفوذش ادامه می­دهد (اما به طور منحصر به فرد سلطه ندارد)؛ هم چنین در اختصاص کل منابع به تولید کالاهای مصرفی در درون رشته­های مختلف تولید مستقیم برای مصرف فوری نیز نفوذ دارد. بدین معنی و تنها بدین معنی است که برنامه گذار می­تواند از قانون ارزش (دقیق­تر مکانیسم­های بازار) استفاده کند تا عرضه کالاهای مصرفی را سریع­تر و کاملا دقیق با تقاضا تطبیق دهد، هرچند که انعطاف­پذیری این تقاضا را چه در رابطه با درآمدها (و ساختارشان ) و چه قیمت­ها (که برنامه گذار ممکن است توانائی تعدیل آن را داشته باشد) در نظر می­گیرد. این اساس منطق رفورم لیبرمن است که اخیرا در شوروی به اجرا در می­آید. با این وجود، مکانیسم­های بازار تنها وسیله مورد استفاده و یا ابزار اساسی برای دست یافتن به اهداف برنامه گذار نیست. از محاسبه اقتصادی(20)، مشاوره مستقیم با مصرف­کننده، بحث با توده مردم در جلسات و در سطوح مختلف می­تواند برای تعادل بین عرضه و تقاضا استفاده شود. تمام اینها دو فایده دارند یکی اینکه امکان اینکه خواست­های شهروندان صحیح تر و دموکراتیک­تر نمایندگی شود بیش­تر است و دیگر اینکه در تنظیم اقتصاد قبل از ظهور فاکت­ها و نه بعد از آن و کاهش مخارج حیف و میل­ها تاثیر می­گذارد.

 

برنامه منعطف یا غیرقابل انعطاف

سئوالی که در رابطه نزدیکی با مشکل متقابل بین برنامه و بازار وجود دارد، اشکال و روش­های برنامه گذار است: برنامه منعطف یا غیر قابل انعطاف، متمرکز یا غیرمتمرکز. بحث حول این مسئله تحت نفوذ توضیح و تمرکز بیش­تر از حد روی نمونه "مدل برنامه­ریزی استالینیستی" قرار دارد و دارای ابهام است.(21)

اشتباهات این مدل غیرقابل شمارش است. و من در زمانی­که انتشار آن­ها در دایره رسمی کمونیستها مد نشده بود آن­ها را برشمردم(22). به علاوه ما نیازی به قبول تزهائی که "توسعه صنعتی" که این مدل مناسب آن­هاست نداریم چرا که دوره استفاده از آن با ضرورت چرخش به سوی "تمرکز صنعتی" پایان می­یابد. حتی قبل از جنگ، و دهه اول بعد از جنگ هم چیزی نمی­گویم. افزایش رو به تزاید تناقضات و هنجارهای متضاد در تولید مادی، در هزینه­های مالی، کیفیت اقتصادی محصولات ساخته شده از مواد خام، در دستمزد کلی، ساعات کار در نوع و مدل محصولات