|
دوران گذار پس از انقلاب
تيم ولفورت
ترجمه از س. عزیزی
مفهوم کلاسیک مارکسیستی دوران
گذار، تناقص دائمي و حل نشدهای را با خود به
همراه داشته است. برای نمونه، مارکس که خود از
حامیان نقش مترقی دولت متمرکز بود، در عین حال، از
زمره مدافعین پروپاقرص کمون پاریس غیرمتمرکز و
فدرالیست نیز به شمار میرفت. لنین، بعدها
نوشتههای مارکس راجع به کمون را تعمیم داده و
آنرا فرم عالیتری از "دموکراسی" پرولتری در
مقایسه با سیستم پارلمانی بورژوازی قلمداد نمود.
با این حال لنین نیز در اهمیت دولت انقلابی
متمرکز، با مارکس هم عقیده بود. اولین مراحل
قدرتیابی بلشویسم حاکی از تلاشی پیگیر جهت انتقال
شوراها- شوراهائی که توسط خود کارگران به وجود
آمده بود- به ساختاری دولتی میباشد. به عقیده من،
شکست یک چنین تلقي از کمونیسم حاکی از عدم امکان
ترکیب بلاواسطه سیستم نامتمرکز شورائی با احتیاجات
دولتی مدرن و متمرکز است و در عین حال مبین ابهام
در نظريه لنینیستی تقابل دموکراسی "پرولتری" و نوع
"بورژوایي " آن نیز میباشد. در مقام مرزبندی
آشکار با برخی از منتقدین چپ سوسیالیسم دولتی(1)
موجود که فتوای بازگشت به سیستم شورائی اولیه و يا
جریان مشابهی (2) را صادر میکنند، به باور من،
تحقق برقراری فوری و مستقیم حکومت غیرمتمرکز و
دموکراتیک، تصوری به جز خیالپردازی محض نخواهد
بود. از طرف دیگر این امر هم حیاتی است که، به
خاطر (حفظ) انسجام در پروژه سوسیالیسم انقلابی،
دقیقاً به دفاع از نظریه امکان برقراری یک چنین
سیستمی ادامه داده شود. در این میان حلقه واسط
مابین عدم امکان برقراری دموکراسی خالص شورائی و
احتیاجات دراز مدت (انقلاب)، پیوند خود را در
مفهوم مارکسیستی گذار به (دوره) گذار باز خواهد
یافت.
مارکس و انگلس در باره دوران گذار
نوشتههای کمی از خود به جای نهادهاند؛ بدون شک
بدین خاطر که پرداختن به امری که در شرايط كنوني
وجود خارجی ندارد، آسان نخواهد بود، (موردی که
هرگز مانعی بر سر راه نویسندگان مذهبی به وجود نمی
آورد). تغییرات شگرفي، دنیای امروزی ما و زمان
مارکس را از هم متمایز کرده است. جوامعی جدید، با
ادعای گذار به سوسیالیسم و یا
حتی بر قراری سوسیالیسم، پهنه بر
بیش از یک سوم کره ارض گسترانیده اند. در لهستان،
کارگران دست رد بر سینه "جامعه موجود سوسیالیستی "
زده اند – سیستمی مبتني بر دیوانسالاری یکپارچه
و ظالمانه- كه در عمل تجربه کردهاند. تاکنون،
مبارزات آنان از طریق تشكيلات مستقل اتحاديهاي به
خاطر دفاع از كارگران در مقابل جریانی که ظاهراً
قرار بوده که "دولت آنها" باشد، فراتر نرفته است.
این مبارزات در بطن خود سئوالی را مطرح ساخته که
میبایست جواب روشن و مشخص بدان داده شود: اگر
(سیستم) موجود مورد پذیرش واقع نگردد و به جاي اين
كه طبقه را نمایندگی كند، آنها را سرکوب كند، پس
آلترناتیو چه خواهد بود؟ جواب بایسته به این
سئوال، نميتواند به مدل ساده "چه باید كرد" بسنده
كند، بلکه ميبايست "چه میتوان کرد" را هم توضيح
داد. این امر دقیقاً به خاطر گردآوري نیروهای
اجتماعي و امکان تغییرات بنیادی در جامعه
سوسیالیسم دولتی لازم است. در این نوشته کوشش
خواهد شد در انکشاف و پایهریزی یک چنین مدلی سهمی
ادا شود. قصد من، عمدتا بر ارزیابی و توسعه یکی از
وجوه دو گانه سئوال فوق، یعنی شکل و ساختار
دموکراتیک این مسئله خواهد بود. در اینجا، شالوده
ساختاري که توسط مارکس و لنین پیریزی گردید، مورد
بحث من قرار ميگيرد و به برقراری سیستم شورائی
نیز اشاره خواهد شد. بنابراین، در این مورد
پیشنهاداتی چند دراین زمینه که چگونه اشکال
دموکراتیک به بهترین نحوی قادر به بازگوئی محتوای
انقلابی تغییر روابط اجتماعی باشند ارائه
میشود.
نظر مارکس در باره دوران گذار
در اواخر 1843، زمانی که مارکس از
دموکراسی رادیکال به سوسیالیسم جهتگيري كرد،
نظریه جامعه بدون طبقه و دولت مطرح شده توسط سنت
سیمون و سایر سوسیالیستهای تخیلی را پذیرفت. این
نظر تا به هنگام مرگ، در نزد او، بدون هیچگونه
تغییر و یا توسعهای باقی ماند. در نامهای به سال
1852، مارکس به ویدمایر مینویسد،"مطلب جدیدی که
توسط من ارائه شده، به طور خلاصه نشان دادن این
واقعیت بوده که : 1) وجود طبقات به دوران خاصی از
گسترش (مناسبات) تولیدی مرتبط بوده؛ 2) که مبارزه
طبقاتی به نحو غیرقابل اجتنابی به دیکتاتوری
پرولتاریا منجر میشود؛ 3) که این دیکتاتوری مرحله
انتقالي به نفی تمام طبقات و (ورود) به جامعه بی
طبقه خواهد بود. در خلال این دوره گذار، (4)
پرولتاریا از قدرت سیاسی دولت استفاده جسته و
پدیداری جامعه بی طبقه را تسریع خواهد کرد. او
(پرولتاریا) این امر را تا به حد استفاده از ترور
و ارعاب طبقات حاکم گذشته به پیش خواهد برد. علاوه
بر این، به بیان مانیفست کمونیست، "پرولتاریا این
سیطره سیاسی را به منظور اخذ تمامی سرمایه
بورژوازی به کار گرفته و کلیه وسایل تولید را در
اختیار دولت، متمرکز خواهد کرد..." سرانجام دولت
با رشدی عظیم وسایل تولید، مواد مورد نیاز جامعه
را فراهم آورده و از این طریق، ریشه اقتصادی
کمیابی و تقسیم طبقات را نابود خواهد کرد. ذکر این
نکته که پروسه جایگزینی اجتماعی، کلاً بر انجام یک
عمل سیاسی متکی بوده، از اهمیت بسیار زیادی
برخوردار است. این یک انقلاب سیاسی است که از طریق
کاربرد قهر، دگرگوني اجتماعی را تسریع خواهد کرد.
در همين مورد کارل کورش بدینجا رهنمون شد که مطرح
کند، دکترین انقلابی مارکس و انگلس اقتباسی است از
"مدل ژاکوبنی" (7) در واقع نوشتههای آنان در
باره انقلاب 1848 – در هر دو مورد فرانسه و آلمان-
حاکی از پیشفرضهایی در ارتباط با مدل انقلاب
1789 فرانسه میباشد. دیوید ریازانوف مینویسد:
"مارکس و انگلس هیچیک تجربهای به جز آنچه از
انقلاب کبیر فرانسه تحصیل شده بود، در اختیار
نداشتند. مارکس با دقت خاصی، تاریخ این انقلاب را
مطالعه کرده و در استخراج اصول تاکتیکهای
انقلابات جاری آن عصر، تلاشی پیگیرانه مصروف داشته
بود....(8) مارکس بدین امر پی برده بود که انقلاب
فرانسه در رادیکالترین مرحله ژاکوبنی خود، قدرت
متمرکز دولت را در خدمت ریشهکن کردن بیرحمانه
آخرین نشانههای فئودالیته به کار گرفته و
زمینههای گسترش بلامانع شیوه تولید سرمایهداری
را فراهم ساخته بود. برای او این امری بدیهی بود
که انقلاب پرولتری نیز به مثابه پروسهای مشابه در
نظر گرفته شود: پرولتاریا قدرت سیاسی را کسب کرده،
آنرا در خدمت لايروبی روابط اقتصادی کاپیتالیستی
به کار گرفته و تکامل به سمت جامعه بی طبقه
سوسیالیستی را با توسل به اعمال "قهر" تسریع خواهد
کرد.
ارزیابی ما از مارکس بایستی
چهارچوب روند سیاسی آن دوران را مد نظر قرار دهد.
در اروپا، در کل، پروسه پدیداری دول مرکزی؛ تا
تکمیل خود، راه درازی در پیش داشت. این وضعیت به
ویژه براي آلمان صادق بود. نیروهای اصلی مقاومت در
مقابل تمرکز یابی، نیروهای متعلق به رژیم گذشته
بودند. این مسئله نزد مارکس و انگلس، منجر به امر
تشویق مفهوم دولت متمرکز به عنوان جریانی مترقی
شده، در حالیکه همزمان فدرالیسم را به مثابه
امری ارتجاعی مطرود میشمردند. در هر دو نظریه-
اولویت انجام عمل سیاسی در پروسه انقلابی و ماهیت
مترقی دولت متمرکز در پلمیکهای تلخ آنها علیه
پرودون و باکونین، (9) مورد دفاع جانانهای قرار
میگرفتند. مارکس در سال 1850 مینویسد،"کارگران...
بایستی که نه تنها تمام تلاش خود را به خاطر یک
جمهوری غیرقابل تجزیه در آلمان به کارگيرد، بلکه
در درون این جمهوری نیز خواهان تمرکز قاطعانه همه
قدرت به دست دولت باشند. آنان نبایستی به خود
اجازه دهند تا با لفاظیهای دموکراتیک آزادی
ايالات، خود گردانی و غیره فریفته شوند...(10) این
مدل ژاکوبنی دولت انقلابی متمرکز که وظیفه تسریع
قهر آمیز پروسههای اجتماعی را بر عهده داشت حال
میبایستی که با نظریه غائی (جامعه) بدون دولتی که
بالکل از سوسياليستهاي تخیلی پيش از مارکس به
عاریت گرفته شده بود، پیوند داده شود. در یک چنین
شرایطی است که عقیده "زوال دولت" متولد میشود.
این تئوری مشتمل بر دو بُعد است. اول اینکه
پرولتاریا طبقه اکثریت را تشکیل داده و از آنجا که
سرکوب تنها متوجه باقیماندههای نسبتاً ناچیز
طبقات دوران گذشته خواهد بود، دولت جدید ناگزیر
دموکراتیک عمل کرده و كمكم زوال مییابد. بنا به
گفته انگلس، دولت دیگر به معنای دقیق کلمه نخواهد
بود".(11) اولین اقدامی که دولت به عنوان نماینده
کل جامعه انجام خواهد داد، تصاحب وسایل تولید به
نام جامعه بوده که در عین حال آخرین اقدام مستقل
آن به مثابه دولت نیز می باشد.(12) دومین بُعد
مربوط به وجه اقتصادی است: به ترتیبی که تا کنون
مطرح شد، دولتی کردن وسائل تولید منجر به گسترش هر
چه سریعتر نیروهای مولده شده که این امر در
بازگشت، به عنوان زوال دهنده پایههای اقتصادی
تقسیم بندیهای طبقاتی در نظر گرفته میشود. با
ناپدید شدن طبقات، دولت نیز که صرفاً وسیله طبقه
حاکم در سرکوب دیگر طبقات است ناپدید خواهد شد. تا
اینجا عناصر یک تناقض لاینحل در مفهوم دوران گذار
مارکس و انگلس ديده میشود. دولت متمرکز به مثابه
ترکیبي از یک نهاد سرکوبگر و در عین حال انقلابی
کننده روابط اجتماعی، آشکاراً با مفهومی از دولت
که همزمان در پروسه زوال قرار داشته، عمیقاً
نامتجانس می باشد. تجانس بیشتر با این نظر آخر،
شکلی از یک دولت غیر متمرکز و فدرالیست در ساختار
بوده که تا درجات زیادی خودمختاری محلی را جایز
بداند. یک چنین ساختاری، قدرت دولتی را به توده ها
نزدیکتر کرده و از این طریق نمایندگی تحول مهمی را
در جهت شکست تمایز مابین دولت و مردم بر عهده
خواهد گرفت. تا اینجا هنوز چنین برداشتی، قرابت
بیشتر به افکار پرودون و باکونین داشته تا به
نظریات مارکس و انگلس. این تناقض صریحاً موجود در
فرمولبندیهای اولیه مارکس و انگلس در باره دوره
گذار، بیان تندی را در نوشتجات کمون پاریس ایشان
به دست میدهد. کمون پاریس 1871، بدون پیش بینی
هیچ کس و با (وجود) استیلای مخالفین سیاسی مارکس و
انگلس- بلانکیستها پرودونیستها- به گرمی مورد
استقبال آنان قرار میگیرد. این غیرتمندی پرشور،
بازتابی است از تمایل طبیعی انقلابیون در دفاع از
وقایع انقلابی، به ویژه در شرايطي که کمون مورد
افترا و سرکوب خونین واقع شده باشد. در وهله بعد،
این امر برای انترناسیونال اول از اهمیت سیاسی
برخوردار بود و تا حد ممکن، با انتساب پرستیژ کمون
به خود در مقابل چشم توده ها اجازه نمیدهد که توسط
مخالفان سیاسی چپ آنها، به ویژه پرودونیستها و
آنارشیستها- مورد بهره برداری قرار گیرد. در حالی
که مارکس در هیچ کجا به صورت مشخص از کمون پاریس
به عنوان دیکتاتوری پرولتاریا ذکری به ميان
نياورد، انگلس در 1891 بیان داشت: "به کمون پاریس
نگاه کنید این همان دیکتاتوری پرولتاریا بود."
(13) مارکس، بهر حال، چنین عنوان کرد که"کمون
پاریس، فرم سرانجام کشف شده ایست که تحت آن رهائی
اقتصادی کار قابل اجرا خواهد بود."(14) این ساختار
جدیدی که سرانجام تاریخ از دیکتاتوری پرولتاریا
عرضه کرد، چه بود؟ هم اکنون این تصویر با تعميمي
که توسط لنین و طرفداران او صورت گرفته، به خوبی
قابل رویت میباشد: الف) الغاي امتیازات
بوروکراتیک از طریق پرداخت معادل دستمزد کارگران
به مقامات دولتی؛ ب) ادغام عملکردهای قانونگزاری
و اداری- اجرائی در یک پیکره واحد؛ ج) فراخواندن
فوری نمایندگان؛ د) ارتش ناپایدار، (برقراری) یک
میلیشیای خلقی. و این همان ساختار مشخصی بود که
لنین به مثابه جوهر تمایز دموکراسی "پرولتری"، در
مقابل سیستم پارلمانی "بورژوائی"، میشناخت. از
اینرو، او دولت شوراها را، "دولتی از نوع کمون
پاریس" (15) توصیف نمود. کارل کورش، در ارتباط با
این وضعیت، بر دو نکته پر اهمیت انگشت گذاشت. اوّل
این مطلب که، فرم کمون، "در مقایسه با شکل
پارلمانی، جلوه ای قدیمیتر از فرم دولت بورژوائی
است". (16) در واقع، سابقه کمون شهری، به مثابه
نهادی انقلابی، به قرن دوازدهم باز میگردد. (17)
مطلب اخیر این سئوال را بر می انگیزد که آیا به
راستی میتوان به کمون به عنوان "فرم سرانجام کشف
شده" برخورد کرد، و از این بیشتر اینکه آیا این
فرم، مخصوص طبقه کارگر است؟ دوم، (و برای ما
قطعاً) اینکه کمون برخلاف (ایرادات) مارکس و لنین،
ساختاری فدرالیستی بود. این مسئله به وضوح در
قانون اساسی سراسری فرانسه که کمون صادر کرد،
مشهود ميباشد. (18) زمانی که لنین مینویسد، "هیج
نشانی از فدرالیسم در نوشتجات مربوط به کمون مارکس
قابل رویت نیست" و اینکه "مارکس تمرکزگرا است..."،
او واقعیت را بیان می کند.(19) به هرحال توضیح این
قضیه در این نهفته است که مارکس در عمل، خصلت
فدرالیستی کمون را مخدوش جلوهگر ساخته تا همزمان
قادر شود، نه تنها فرم جدیداً کشف شده دیکتاتوری
پرولتاریا را ابقاء کند، بلکه در عین حال به
هواداری از موضع تمرکزگرایانه اقتباس شده از
ژاکوبینیسم نیز ادامه دهد.
بسیار آشکارتر در این خصوص،
پلمیکی است که تروتسکی در "لنینیست"ترین مقطع
فعالیت خود، در سال 1921، در ضدیت با کمون ایراد
میکند. در نوشتهای برای جنبش کمونیستی تازه پای
فرانسه، تروتسکی، کمون را به عنوان کوششی انقلابی
که به شکست منتهی شد، ترسیم مینماید. در نظر او،
هر دو دلیل این شکست، حاوی مفاهيمی عمیقاً ساختاری
میباشند. دلیل اول ، عدم وجود یک "حزب متمرکز
انقلابی در عمل " است. اگر یک چنین حزبی "در رأس
پرولتاریای فرانسه، در سپتامبر 1870 پدید آمده
بود، تمام تاریخ فرانسه و با آن تمامی تاریخ بشریت
در مسیر دیگری قرار میگرفت". (20) و اما به
گونهای که من در بحث مربوط به انقلاب روسیه نشان
خواهم داد، وجود یک حزب متمرکز در راس پیکرهای
مثل کمون، به تغییر ساختاری (کمون) خواهد انجامید.
دلیل دوم شکست کمون مستقیماً به مسئله فدرالیسم آن
مربوط میشود- وجهی که به ادعای مارکس، در کمون
موجودیت نداشت! به نظر تروتسکی، انفعال و بی
ارادگی کمون از طریق تقدس اصول فدرالیته و
خودمختاری تقویت میشد". انقلاب پرولتاریائی به
وسیله "یک رفرم خرده بورژوائی خود مختاری کمونی"،
باز داشته شده بود. تا جائی که "... هر محلهای حق
مقدس خودگردانی خود را دارا بود " که به سادگی"
آنارشیسمی عامیانه" و "میراث خرده بورژوازی از خود
مختاری و لوکالیسم... " میباشد. آنچه از لحاظ
ساختاری، در فرانسه 1871، از نظر تروتسکی، مورد
نیاز بود".... دستگاهی است متمرکز و بهم جوش خورده
با انضباطی آهنین".(21) در اینجا نکته بر سر این
نیست که مطرح کنم که تروتسکی لزوماً در انتقاد خود
از کمون محق نبود. مسئله من صرفاً تاکید بر این
مطلب است که جشن و پایکوبی برای کمون بدین عنوان
که فرم تاریخاً کشف شده دیکتاتوری پرولتاریاست و
در عین حال بیان این امر که شکست کمون، دقیقاً به
علت ضعف ذاتی و لاینفک در فرم آن بوده، مطلبی است
نامتجانس. برای ما کاملاً مشهود است که نوشتجات
مارکس و انگلس در باره کمون و علی الخصوص توضیحات
اضافی لنین و تروتسکی، چیزی را به روشنتر شدن این
تناقض تمرکز- عدم تمرکز، در تئوری مارکسیستی دوران
گذار اضافه نمیکند. ما هم اکنون تجربه عملی
انقلاب روسیه رادر نظر گرفته و کارکرد این تناقض
را در دولت شورائی اولیه دنبال خواهیم نمود.
نهادی شدن انقلاب روسیه
اجازه دهید که در اینجا نظر خود را
به شوراها و سایر نهادهای بسیج توده ای معطوف
داشته و عملکرد واقعی آنها را بین ماههاي فوریه و
اکتبر 1917، ارزیابی کنیم. پس از آن، ما متوجه
خواهیم شدکه چه وقایعی موجب آن گردیدند که رهبری
بلشویک، تبدیل شوراها را به نهادهای تشکیل دهنده
نوع جدیدی از دولت مطرح کرده تا که به قول لنین
"دولتی از نوع کمون پاریس" به وجود آورد.
شوراهای کارگری به مثابه
سازمانهائی تدافعی شکل گرفته تا وظیفه حراست از
انقلاب را برعهده بگیرند. ساختار آنان انعکاسی بود
از عملکردشان. در شوراها نه اساسنامهای، نه
تعریفی از انتخاب کنندگان، و نه پروسه روشنی از
انتخابات، هیچیک موجود نبود. عموماً میتینگهای
تودهای در کارخانجات، نمایندگانی را جهت شرکت در
شوراهای گسترده شهری انتخاب می کردند. این شورا که
با شرکت همه اعضای خود تشکیل جلسه میداد، به
انتخاب کمیتهای اجرائی که موظف به انجام امورات
شورا در فاصله بین دو مجمع عمومی بود، مبادرت کرده
و برخی از اختیارات رهبری را نیز به بدنه این مجمع
واگذار مینمود. شوراهای سربازان هم به طریق اولی
تشکیل میشدند؛ اگر چه غالباً نسبت اعضای انتخاب
کننده هر نماینده در شورا، از تعداد مشابه (آن) در
مقابل کارگران، کثیرالعدهتر بود. شوراهای دهقانی
بر اساس هر منطقه انتخاب میشد، و در مقایسه با
شوراهای کارگران و سربازان، از تعداد کمتری
نماینده برخوردار بود. قدرت بی نظیر این نهاد جدید
در مستقیم (بلاواسطه) بودن آن، در سهولت تعویض
نمایندگان نالایق، و در ترکیب طبقاتی مجمع
نمایندگان آن خلاصه میشد كه انعکاسی از خواست
طبقه کارگر بود. شوراها پیکره هائی محلی و غیر
متمرکز بودند. ارتباط داخلی فیمابین شوراهای
شهرهای مختلف و شوراهای دهقانی در روستاها از هم
گسیخته بود- چیزی شبیه به کمیتههای رنگارنگ
مکاتباتی در شهرهای مستعمراتی آمریکا که به خاطر
تدارک انقلاب آمریکا به وجود آمده بودند. ایده
آلیزه کردن یک چنین نهادهای ناکاملی خبط محض خواهد
بود؛ با این اوصاف هنوز، کارنامه پروسه انقلابی از
فوریه تا اکتبر، مشحون یک جابهجائی عمیق سیاسی در
خود آگاهی توده های روسی می باشد؛ امری که با دقت
بالنسبه قابل ملاحظه ای در ترکیب شوراها انعکاس
یافت.
من در تمام تاریخ جهان ساختار
دموکراتیکی را پيدا نكردهام که کارکردی بهتر از
این ارائه کرده باشد.
جان کیپ مینویسد که دو نوع تغییر
در پروسه تکاملی این نهادها و عمدتاً تحت تسلط
منشویکها به وجود آورده شد. اولی، استیلای احزاب
در شوراها، و دومی که ما بدان خواهیم پرداخت،
افزایش تمرکز قدرت در ردههای اجرائی آن بود. در
خلال مارس(1917)، حجم اصلی هئیتهای نمایندگی
اعزام شده به شوراها، از کارگران عادی غیرحزبی
تشکیل میشد. در حالیکه این احزاب در حرکت شوراها
نقش داشتند، به طرز اجتناب ناپذیری از هئیتهای
نمایندگان طبقه کارگر که مستقیماً توسط كارگران
کارخانه انتخاب شده بود، تاثیر میپذيرفتند. این
قضیه در مورد شوراهای سربازان از اینهم بیشتر
صادق بود. پس از مارس، نقش احزاب مختلف در ساختار
شوراها، تا حد تسلط بر آنها، افزایش یافت. در
خلال این پروسه، عنصر روشنفکری به درون این شوراها
رسوخ می نمود. در حالیکه اکثر هئیتهای نمایندگی،
کارگری باقی میماند، رهبری بیش از همه در دست
روشنفکران قبضه میگردید- دان، مارتف، چرنف،
تروتسکی، و قيس علی هذا. در اینجا شوراها به میدان
رقابت احزاب تبدیل میشوند. این بدین معنی بود که
طبقه کارگر با این واقعیت مواجه میشد که تصمیمات
اتخاذ شده، نه توسط بدنه شوراها، که عمدتاً در
محافل رهبری احزاب تعیین میگردید.
این امر به همان اندازه در مورد
احزاب سوسیالیست انقلابی و منشویک صحیح بود که در
مورد بلشویکها. با این وجود، کارگران ردههای
گوناگون هنوز هم از اهمیت چشمگیری برخوردار بودند
– اهمیتی بسیار تعیین کننده- چه در طی جريان
شوراها به عنوان عضوی از اعضاي احزاب و چه از طریق
تعیین یک از احزاب در حال رقابت در انتخابات
میتنگهای کارخانهای، صدای شان به حساب آورده
میشد. بهر حال این نکته ناگفته نماند که مداخله
طبقه کارگر در ساختارهای شورائی، مقدمتاً به واسطه
برنامه ریزی و فعالیت قشری از روشنفکران وابسته به
موسسات حزبی صورت می پذیرفت.
اگر بدان گونه که لنین در دولت و
انقلاب تاکید میکند، نیروی ابتکار فرم شورائی در
ادغام عملکردهای مدیریت و قانونگزاری آن بوده، این
بدین معنی نیست که شوراها روابط داخلی سلسله
مراتبی خود را منسوخ کرده باشند. در حقیقت تمام
شوراهای روسیه از بدنهی تودهای و کمیتههای
اجرائی تشکيل شده بودند. در بدنهی تودهای، جائی
که در آن ردههای کارگری متمرکز بود، نه وظایف
قانونگزاری و نه اجرائی هیچیک انجام نگرفت. این
در کمیته اجرائی شورا بود که عملکردهای
قانونگذاری، مدیریت و اجرائی در هم ادغام شده
بود. بنابراین یک آشپز امکان داشت که به حکمرانی
برسد، فقط هنگامی که او امکان انتخاب شدن در رده
های اجرائی بسیار تنگ شورا را به دست میآورد.
تازه در این رده هم قدرت آشپز در حد صفر بود، مگر
اینکه او همزمان جزو یکی از رهبران احزاب موجود
هم بوده باشد. امکانات این کمیتههای اجرائی در
تصمیمگیریهای قانونگزارانه، از زاویه غضب حقوق
بدنههای تودهای مستقیماً انتخاب شده نیز قابل
انتقاد است. در عمل به علت اینکه احساسات عمومی
در این زمینه بسیار شدید بوده، هر گونه تصمیمگیری
پراهمیتی میبایستی که به بدنههای تودهای ارجاع
داده شود. بنا بر این امر دشواری است که به توان
تفاوت بین عملکردهای واقعی این بدنههای تودهای
و کمیته اجرائی آن را از نهادهای پارلمانی تفکیک
نمود؛ به ویژه آن زمان که مسئله مشخص ادغام وظایف
قانونگزاری و مدیریت را در نظر داشته باشیم.
تکامل ساختار شوراها تحت تسلط منشویکها و
سوسیالیستهای انقلابی در جهت تمرکزیابی هر چه
بیشتر قدرت در سطوح اجرائی و نزول همزمان قدرت
بدنههای تودهای آن انجام میگرفت. در جائیکه
کمیته اجرائی با نمایندگانی زیاد انتخاب میشد،
دفتری به وجود میآمد که بیشتر قدرت کمیته
اجرائیه را به خود اختصاص میداد. دفتر مذکور
روزانه تشکیل جلسه داده در حالیکه کمیته اجرائی
دو نوبت در هفته و یا کمتر و به همین ترتیب،
بدنههای توده ای یکبار در هفته و یا از این هم
کمتر تشکیل جلسه میدادند. برای نمونه در ماه
مارس، بدنههای تودهای شهر ساراتوف پانزده مرتبه
تشکیل جلسه داده، در حالیکه بین ماههای ژوئیه تا
اکتبر، تشکیل این جلسات از دو نوبت تجاوز نکرد. در
خلال این دوره اخیر، کمیته اجرائی 43 بار تشکیل
جلسه داد. با تاسیس تشکیلات در سطح کشوری نمایندگی
شوراها، تمرکز قدرت از اینهم بیشتر تشدید شد. تنها
یک کنگره کشوری نمایندگی شوراها در بین فوریه و
اکتبر برگزار گردید. این کنگره (سوم ژوئن 1917) یک
کمیته اجرائی مرکزی تمام روسیه با سیصد نفر عضو
انتخاب کرد. به تنهائی نیمی از نمایندگان انتخاب
شده ساکن پتروگراد بودند و میتوان انتظار داشت که
در تمام جلسات برگزار شده قادر به حضور بوده
باشند. کمیته اجرائی مرکزی، دفتری را بالغ بر
پنجاه عضو و هیئت رئیسهای را مرکب از نُه نفر
انتخاب نمود. دو مجمع اخیرالذکر تقریباً تمامی
قدرت ساختارهای شوراهای کشوری را در دستان خود
متمرکز کردند. هر زمان که کل كميته اجرايي مركزي
تشکیل جلسه می داد، بیش از پنجاه نفر در آن شرکت
نمیکردند- غالباً همان پنجاه نفری که دفتر مزبور
را تشکیل میدادند از این بیشتر، این دفتر
فیالواقع از دفتر شورای پتروگراد قابل تشخیص
نبود. در عمل کنفرانس کشوری، اتوریته کشوری را به
هیئت رهبری شورای پتروگراد واگذار کرده بود. این
کمیته کوچک اجرائی به زودی دستگاه مدیریتی را
بنیان گذاشت که بیش از هیجده اداره مختلف و صدها
تن کارمند را به خود اختصاص میداد. این مدیران
جدید، در وحله اول از روشنفکرانی به وجود آمده
بودند که چندین پله به ترتیبی که خواهیم دید از
سطوح قانونگزاری بدنههای توده ای طبقه کارگر
بالاتر بودند. تمام این مسائل تحت سیطره منشویکها
و سوسیالیستهای انقلابی انجام میگرفت و نمیتوان
گناه آنرا متوجه بلشویکهای زبده نمود. در حقیقت،
من این مسئله را به عنوان "گناه" کسی ارزیابی
نکرده بلکه از فشار واقعیت ناشي میدانم ؛ حتی قبل
از اینکه کوششی جهت تبدیل این نهادها به نهادهای
حاکمیت صورت پذیرد. پروسه انتخاباتی نیز به همین
ترتیب به نظر میرسد که از مدل پیش بینی شده در
دولت و انقلاب منحرف شده بود. فراخواندن هیئتهای
نمایندگی، عملی عادی محسوب نمیگردید. به همین
دلیل بود که در اوت (1917) بلشویکها لازم دیدند
تا کارزاری تبلیغاتی باخواست انتخابات مجدد در
شوراها براه بیاندازند. این انتخابات بالاخره توسط
شوراها اعلام گردید. سرانجام از طریق یک چنین
پروسهای بود که بلشویکها قادر به کسب اکثریت
کمیتههای رهبری کننده شوراها شدند. شورا، تنها
نمونه تشکیلات بسیج توده ای که طبقه کارگر در
پروسه انقلابی روسیه پدید آورده باشد، نبود. به
همین ترتیب این (شورا) مستقیم ترین نوع دموکراسی
هم نبود. اهمیت آن در کارآکتر سیاسیش بود که بدان
اجازه میداد تا به عنوان بدیل دولتی، در مقابل
دولت موقت به حساب آورده شود. در هر کارخانه
کارگران مستقیماً دست به تشکیل و انتخاب کمیته
هائی زدند که به خاطر کنترل محل کار خود مبارزه
میکردند. این کمیتهها که از ردههاي مختلف
کارگری به وجود آمده و در مقایسه با ساختار شورائی
به آنان نزدیکتر بود، |