دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

 

 

دولت، دموکراسی، و گذار به سوسیالیسم

 

مارتین کارنوی

مترجم: منصور فرزان

 

 

گرچه در آثار اولیه مارکس مساله دموکراسی مورد توجه قرار گرفت، (1) این مقوله تا چند سال اخیر یکی از مضامین مرکزی مباحثات مارکسیستی نبود. جزوه مارکس درباره کمون پاریس (2)، که لنین در "دولت و انقلاب" به آن وسیعا استناد می­کند، استثنایی بر این بینش نسبتا فراگیر در آثار مارکس، انگلس، و لنین است که مطابق آن دولت تنها در یک جامعه طبقاتی، برای سرکوب طبقات دربند و در جهت بازتولید روابط طبقاتی تولید، ضرورت می­یابد. بدون طبقات و مبارزه طبقاتی، به این سرکوب و بازتولید نیازی نیست: بنابراین، "دولت زوال می­یابد". دموکراسی، در یک جامعه کمونیستی، بخشی از بی طبقگی (برابری) جامعه خواهد بود. برای مارکسیست- لنینیست­ها، دموکراسی سیاسی در چارچوب موجودیت دولت یک ضد و نقیض­گویی است. در ادبیات مارکسیستی، مقوله سیاست در گذار از سرمایه­داری به سوسیالیسم، مگر از نقطه نظر نابودی بورژوازی به عنوان یک نیروی اجتماعی و، بنا به تعریف، نابودی دولت بورژوایی، مبهم است. هر چند بقایای این دولت می­تواند در دوران گذار دوام یابد، کارکردهای آن با ساختمان سوسیالیسم در تضاد قرار می­گیرد. بنابراین تغییرات بنیادی اجتماعی از بیرون بر بوروکراسی دولت گذار تحمیل می­شود و به زوال آن می­انجامد.

روزا لوگزامبورگ (3) موضع لنین درباره دیکتاتوری پرولتاریا را به نقد کشید و تاکید کرد که ساختمان سوسیالیسم نباید با نقض آزادی بیان، آزادی مطبوعات و سایر عناصر دموکراسی بورژوایی (با توسل به این استدلال که اینها عناصری از دولت طبقاتی­اند) توام شود. تحلیل لوگزامبورگ بر روند (چگونگی) گذار تاکید دارد: چگونگی تکوین انقلاب به ناگزیر بر نهادهای آن تاثیر       می­گذارد، و سیاست اهمیت می­یابد. اما این گرامشی و تاثیر فزاینده او بر تحلیل مارکسیستی در دوران پس از جنگ دوم جهانی بود که راه را برای بررسی جدی دولت سرمایه­داری به مثابه یک جایگاه یا عرصه مبارزه طبقاتی، و نه صرفا چونان یک دستگاه سرکوب بورژوازی، گشود. علاوه بر این، این نظر او که "روبنا" عرصه مهمی در مبارزه طبقاتی است به مارکسیست­ها اجازه داد که درباره تئوری دولت گذار یا تئوری سیاست به بحث بپردازند- و این تئوری متضمن تاکید بر ماهیت نهادهای منبعث از استقرار هژمونی پرولتاریا، و چگونگی ارتباط این نهادها با دولت پرولتری آینده است. (الف) مشخصا یکی از مفاهیم گرامشی، مفهوم "انقلاب منفعل" (یعنی تجدید سازمان دولت در جهت حفظ سرکردگی طبقه حاکم- مترجم) زمینه­ای برای این بحث فراهم آورده است که آیا شکل­های جدید دموکراسی می­توانند رابطه فرد با جامعه را دگرگون سازند و از چارچوب محدود یا صوری دموکراسی لیبرال فراتر روند؟ (5)

واقعیت اتحاد شوروی، و رشد "سوسیالیسم" در دوران پس از جنگ جهانی دوم را نیز نادیده انگاشت. خصلت بوروکراتیک دولت شوروی و نبود آشکار دموکراسی در بلوک سوسیالیستی پرسش­هایی جدی درباره سیاست گذار ایجاد کرده است. دموکراسی "بورژوایی" موجود در جوامع پیشرفته سرمایه­داری، آن گاه که در مقابل دولت شوروی گذاشته می­شود، حتی برای پرولتاریای این کشورها از جذابیت برخوردار است (6). و به گمان نمی­آید که در جوامع "سوسیالیستی" دولت رو به زوال باشد. بر عکس، این دولت کنترل اقتصادی و سیاسی عظیمی بر زندگی توده­ها داشته و آنگاه که از جانب کارگران مورد تهدید قرار گرفته و با خطر فروپاشی روبرو شود- چنان که در لهستان اتفاق افتاد – می­کوشد آنها را سرکوب کند. بنابراین تئوری سیاسی ارتدوکس مارکسیستی با مشکل روبرو می­شود: اگر سوسیالیسم به زوال دولت نینجامد، و اگر دولت به حیات خود ادامه دهد، چه باید کرد؟ آیا دولت بخش ضروری یا جزیی جدایی­ناپذیر از زندگی مدرن اقتصادی و اجتماعی است، و آیا در یک جامعه سوسیالیستی نیز دموکراسی پارلمانی (در سطوح محلی، منطقه­ای، و ملی) شکل احتمالی تصمیم­گیری سیاسی خواهد بود؟ و آیا روند ساختمان سوسیالیسم، بدون رعایت بنیادی­ترین آزادی­های فردی بورژوایی، ناگزیر (چنان­که لوگزامبورگ پیش­بینی کرد) خود به مانعی در برابر توسعه سوسیالیسم مبدل نخواهد شد؟ اگر چنین است، مقوله دولت گذار مقوله­ای جدی است که نمی­تواند با توسل به پوشش "زوال" کتمان شود.

اما آیا دموکراسی می­تواند از درون و یا در محدوده دولت بورژوایی گسترش یابد، آیا می­توان دموکراسی مبتنی بر نمایندگی (دموکراسی پارلمانی)، و سایر اجزاء دستگاه دولتی بورژوایی را به یک دولت "توده­ای" مبدل ساخت، بی آنکه نخست آن را نابود کرد؟ وجود سوسیال دموکراسی در کشورهای اسکاندیناوی (و شکلی بی رمق­تر در انگلستان و آلمان پس از جنگ جهانی دوم)، شکست سوسیالیسم دموکراتیک در شیلی و پرتغال، رشد انتخاباتی حزب کمونیست در ایتالیا و برنامه مشترک چپ در فانسه، همه (حتی قبل از حوادث لهستان و پیروزی­های احزاب سوسیالیست در فرانسه، یونان، و اسپانیا) به این بحث قدیمی ابعادی جدید داده­اند.

امروزه چندین دیدگاه مهم مارکسیستی درباره مساله دموکراسی وجود دارد که هیچ کدام دیگر به این بینش ارتدوکس که دموکراسی بورژوایی را به مثابه یک "نمای بیرونی"، یا یک "اختراع" عامدانه بورژوایی برای تحمیق مردم محکوم می­سازد، پایبند نیستند. تعجب­آور نیست که، از زمانی­که گرامشی این بحث را در دهه بیست آغاز کرد، سه بینش متمایز در آنچه که "مناظره ایتالیایی" پیرامون دموکراسی و گذار به سوسیالیسم خوانده می­شود، پدیدار شده است.(ب) موضع چهارمی نیز از فرانسه سر برآورد که از مناظره پیرامون استراتژی سیاسی کمونیستی / سوسیالیستی در نیمه و اواخر دهه 70 نشات گرفت.

نخستین موضع (بر اساس تقدم زمانی) به لوچیو کولتی (7) تعلق دارد. طی سالیان، کولتی سیاست­های حزب کمونیست ایتالیا و موضع آن در قبال شوروی را از دید چپ پیگیرانه مورد انتقاد قرار داد. آثار کولتی (به تبع آموزگار او، دلاولپه) در تفسیر آثار مارکس واجد خصلتی ضد هگلی است. وی، از جمله، آراء مارکس درباره دولت را در مقابل ایدآلیسم هگل، و نه مطلوبیت­گرایی اسمیت و میل، قرار می­دهد. اما برای ما جالب­تر از این "بازخوانی" وی از "دولت و انقلاب" لنین است (که با بازخوانی آلتوسر از "سرمایه" بی شباهت نیست)، و به ویژه باید، در پرتو تحولات شوروی پس از انقلاب، به بازنگری وی به نظر لنین درباره دموکراسی و دفاع او از این نظر، توجه داشت.

دومین موضع از آن نوربرتو بوبیو است. برای مدت بیش از بیست و پنج سال، بوبیو حزب کمونیست ایتالیا را، با دیدگاه یا تحلیلی طبقاتی، به نقد کشیده است. در سال 1975 بوبیو (در نشریهMondoperaio ) سلسله مقالاتی، تحت عنوان"آیا یک تئوری مارکسیستی دولت وجود دارد؟" ، منتشر ساخت. (پ) نتیجه گیری بوبیو این است که یک تئوری مارکسیستی درباره (دولت و) گذار به سوسیالیسم، مگر در مبهم­ترین شکل آن ، وجود ندارد. بدین ترتیب، بوبیو هم با بینش حزب کمونیست و هم با کولتی به مخالفت برمی­خیزد. (8) او بر آن است که نه تنها دموکراسی "بورژوایی" خود محصول و نمایانگر پیروزی­های واقعی طبقه کارگر در مبارزه بر سر شکل دولت بورژوایی است، بلکه کلیه "آلترناتیوها" یا بدیل­های دموکراسی مبتنی بر نمایندگی (پارلمانی) اهمیت بنیادی رهایی سیاسی به مثابه پیش شرط رهایی اقتصادی را نادیده می­انگارند. او تاکید می­ورزد که دموکراسی، حتی در شکل بورژوایی آن باید مبدا گسترش دموکراسی، چه عرصه سیاست و چه عرصه اقتصاد، باشد. دموکراتیزاسیون دولت باید خود مبنای دموکراتیزاسیون کلی جامعه باشد.

بینشی که پیترو اینگرائو و نیکوس پولانزاس در آخرین کتاب خود (که در آن نفوذ اینگرائو آشکار است) ارائه می­دهند با مواضع کولتی و بوبیو هر دو مباینت دارد. اینگرائو تاکید می­کند که دولت بورژوایی یک دولت طبقاتی است و بنابراین محتوای قواعد دموکراتیک این دولت به وسیله شرایط ساختاری توسعه سرمایه­داری تعیین می­شود. او با بوبیو بر سر این نکته که این طبقه کارگر است که محتوایی دموکراتیک به نهادهای نمایندگی (پارلمانی) لیبرال بخشیده، موافق است، اما او معتقد است که این خود بیان­کننده آن است که بدون حرکت انفجاری توده­ها، بدون مبارزه توده­ای، یک دگرگونی حقیقی میسر نخواهد بود. گرچه دموکراسی مبتنی بر نمایندگی در جوامع سرمایه­داری عرصه مناسبی برای سازماندهی نیروهای مردمی فراهم می­سازد، پارلمان دگرگونی را نخواهد پذیرفت، مگر اینکه این دگرگونی در یک جنبش توده­ای (خارج از پارلمان)، که دموکراسی قدرت خود را از آن می­گیرد، ریشه داشته باشد. علاوه بر این، شکلی که نهادهای دموکراتیک برخاسته از چنین جنبشی به خود     می­گیرند، به ویژه آنگاه که دموکراسی اقتصادی و دموکراسی سیاسی به یکدیگر پیوند می­خورند، دقیقا قابل پیش­بینی نیست. اکنون به بررسی اجزاء این مواضع می­پردازیم.

 

کولتی درباره لنین

کولتی در تفسیر خود از نظر لنین درباره دولت و دموکراسی در "دولت و انقلاب"، شرحی ساختارگرایانه از ضرورت نابودی دولت بورژوایی به مثابه شرط مقدماتی تحول اجتماعی و سیاسی ارائه می­دهد. به گمان او، نکته این نیست که آیا سرنگونی دولت سرمایه­داری باید - چنان­که احزاب کمونیست سنتی تا زمان مرگ استالین اعتقاد داشتند – قهرآمیز باشد، نکته در آن است که آیا دولت باید نابود شود یا نه. از دیدگاه کولتی، نظر اساسی لنین بدین­قرار است: ماشین کهنه دولتی باید در هم شکسته شود، زیرا "دولت بورژوایی متکی بر جدایی و بیگانگی توده­ها از قدرت است.... آن انقلاب سوسیالیستی که این نوع دولت را حفظ می­کند، جدایی توده­ها از قدرت، وابستگی و فرمان­برداری آنها را حفظ خواهد کرد". قدرت باید مستقیما به توده­ها واگذار شود، و اگر نخست "مانعی که طبقه کارگر را از قدرت جدا می­کند" در هم شکسته نشود، چنین امری ممکن نخواهد بود. نابودی ماشین کهن محدودیت­هایی که دولت بورژوایی بر دموکراسی تحمیل می­کند را از میان بر می­دارد". و لنین اضافه می­کند که "دموکراسی کامل، بطور کیفی، با دموکراسی ناقص متفاوت است". در پشت آنچه که ممکن است از نقطه نظر صوری یک تفاوت کمی به گمان آید این اصل نهفته است که باید "در مقیاسی عظیم نهادهایی از نوعی اساسا متفاوت جایگزین نهادهای موجود شوند." (10)

برای لنین انقلاب تنها به مفهوم انتقال قدرت از یک طبقه به طبقه دیگر نیست، انقلاب هم­چنین مستلزم گذار از یک نوع قدرت به نوع دیگر است. انقلاب جدایی میان حکومت­کنندگان و حکومت­شوندگان را از میان برمی­دارد و طبقه کارگر را قادر می­سازد تا خود حکومت کند. کولتی بر این نکته تاکید دارد که تئوری احراز قدرت اگر متضمن نابودی و دگرگونی قدرت نباشد بین این دو قطب در نوسان خواهد بود: "یا یک ذهنیت­گرایی بی انتها که جوهر انقلاب و سوسیالیسم را در ارتقاء یک کادر سیاسی معین می­یابد، که همان­طور که می­دانیم چیزی جز یک بوروکراسی حزبی نیست، و یا برداشتی فراطبقاتی از دولت". (11) بدین­سان، موافق نظر کولتی، حمله لنین به دولت بورژوایی در واقع حمله به خصلت اساسا غیر دموکراتیک آن است، اما نه به این دلیل که وی پارلمان بورژوایی را یک "فریب" می­داند، بلکه به این دلیل که رشد دولت از آغاز با رشد نظم اجتماعی- اقتصادی سرمایه­داری پیوند داشته است. دولت در جامعه سرمایه­داری از نظر ساختاری یک دولت طبقاتی است پس باید به عنوان جداکننده قدرت از توده­ها عمل کند.

با وجود این کولتی از این هم به مراتب فراتر رفته و معتقد است که لنین در "دولت و انقلاب" کشف می­کند که "دیکتاتوری پرولتاریا" نه دیکتاتوری حزب بلکه حکومتی از نوع کمون پاریس است: تفاوت میان این دو دیدگاه چنان ریشه­ای  است که در حالیکه در شکل نخست نقد پارلمان به نقد دموکراسی مبدل می­شود، از نقطه­نظر لنین نقد پارلمان، یعنی نقد دموکراسی لیبرال یا بورژوا، در واقع نقد سرشت غیر دموکراتیک پارلمان است-  نقدی از دیدگاه یک دموکراسی بی­نهایت "کامل­تر" (و بنابراین ماهیتا متفاوت)- یعنی دموکراسی شوراها، تنها شکلی از دموکراسی است که شایسته عنوان دموکراسی سوسیالیستی است". (12)

لنین پارلمان را در هم می­کوبد تا نهادهای دموکراسی پرولتری – خودگردانی توده تولیدکننده – را جانشین آن سازد. با این­حال، این هنوز متضمن زوال دولت است: هر قدر دموکراسی بیشتر توسعه می­یابد (یعنی هر اندازه که خودگردانی توده­ها وسعت می­یابد)، "زوال دولت نیز بیش­تر به فرجام می­رسد". (13) حاصل اینکه دولت سوسیالیستی- تا بدانجا که سوسیالیسم به یک دولت نیاز دارد – خود چیزی نیست مگر بقایای دولت بورژوایی(و در وهله نخست به دلیل تداوم موجودیت این "حق" بورژوایی که نه نیاز بلکه کار را مبنای پاداش قرار می­دهد).

پس چگونه است که سوسیالیسم کنونی نزدیکی اندکی با آرمان­های دموکراتیک لنین و تئوری مارکسیستی سیاست او (به روایت کولتی) دارد؟ کولتی ریشه را در تکامل نیافتن روند انقلاب جهانی سوسیالیستی می­یابد: این لنین نیست که منسوخ شده، این سوسیالیسم ملی – ساختمان سوسیالیسم در یک کشور – است که بی اعتبار شده است. برای اینکه چشم­انداز لنینیستی دموکراسی وجود داشته باشد، انقلاب باید جهانی باشد و کمونیسم باید "موجودیتی جهان - تاریخی" کسب کند. (14)

بنابراین برای کولتی، تئوری مارکسیستی- لنینیستی سیاست، نه تنها واقعا موجود است، بلکه در ادبیات مارکسیستی تاکنون هیچ نوشته­ای نبوده که "سرشار از چنان اندیشه دموکراتیک ژرفی باشد که به اثر لنین از آغاز تا پایان جان می­بخشد". (15) در هم شکستن دولت سرمایه­داری برای برقراری دموکراسی سوسیالیستی ضروری است، و این دموکراسی عبارت است از کنترل مستقیم حکومت­شوندگان توسط خود حکومت­شوندگان. این دموکراسی نوعی حکومت شورایی خواهد بود. اما (به گمان کولتی) دولت باید خود نیز سرانجام نابود شود. آیا این بدان معنی است که شوراها نابود خواهند شد؟ آیا دولت سرمایه­داری، بنا به تعریف، تنها شکل دولت است، آیا دموکراسی کامل تنها با زوال دولت میسر خواهد بود؟ آگر توسعه سوسیالیسم بر اساس سطح توسعه دموکراسی محک زده شود، و اگر کمونیسم (شکل نهایی سوسیالیسم) با زوال دولت مشخص شود، آنگاه دموکراسی و دولت دو واژه مخالف یکدیگر خواهند بود. یکی به بهای نابودی دیگری رشد می­کند، و پدیده­ای تحت عنوان دولت سوسیالیستی به راستی وجود نخواهد داشت. تمامی سیاست انقلابی باید معطوف به نابودی دولت باشد.

 

 

 

بوبیو درباره آلترناتیوهای دموکارسی پارلمانی

بوبیو، آغازگر "مناظره ایتالیایی" (هشت سال پس از انتشار رساله کولتی درباره لنین)، کوشید ثابت کند که "بازبینی" مقوله دموکراسی برای آینده سوسیالیسم از اهمیتی تعیین­کننده برخوردار است و دموکراسی در جوامع سرمایه­داری در واقع نه زاده حیله سرمایه­داری بلکه محصول "فتوحاتی است که جنبش کارگری به بهای اشک و خون به چنگ آورده است". هم­چنین، سوسیالیست­ها نمی­توانند دعاوی دموکراتیک خود را بر نظرات لنین (حتی بر تفسیر مجدد آن­ها ) بنا نهند – به دلیل "آنچه که پس از لنین اتفاق افتاده است". حتی نظرات تئوریک لنین را نیز نمی­توان "بنا به گفته هگل در برابر واقعیت های خشن تاریخ" قرار داد.(16)

مساله کنونی سوسیالیسم، در تجربه سوسیالیسم در اتحاد شوروی و کشورهای بلوک شرق و همچنین در شکست تاریخ در پدیداری یا آفرینش یک الگوی گذار به سوسیالیسم، مگر در منفی­ترین شکل آن، ریشه دارد: ما از یکسو با امکان رشد یک بوروکراسی خشک از نوع شوروی، و از سوی دیگر با شبح بمباران کاخ ریاست جمهوری در شیلی در سال 1973 (و مرگ آلنده) رویاروی هستیم. در این نکته، وی با کولتی موافق است. اما بوبیو از کولتی فراتر می­رود. بوبیو می­گوید که یک تئوری مارکسیستی گذار، مگر در مجهول­ترین شکل وجود ندارد. این، تا حدود زیادی، زاده این بینش بنیادی مارکس است که دولت را یک "شر لازم" می­داند که نه برای رفاه عمومی بلکه تنها به مثابه ابزار طبقه حاکم ضرورت دارد. در نتیجه مارکس این نظر هگل را که انحصار دولت در توسل به قهر قانونی نمایانگر نیروی اخلاق و آرمان­های متعالی است نفی کرده، و این اندیشه را جایگزین آن می­سازد که دولت کاملا در چنگ طبقه ای است که بر طبقه دیگر، نه برای رفاه عموم (چنان­که سایر اندیشمندان واقعیت­گرا می­پنداشتند) بلکه در جهت علایق گروه حاکم، سلطه می­ورزد. بدین­سان مارکس نخستین فیلسوفی است که اعلام می­کند دولت عبارت است از "یک ابزار، یک دستگاه یا مجموعه­ای از دستگاه­ها، که ویژگی اصلی و تعیین­کننده آن تنها در این نیست که از انحصار در اعمال قهر برخوردار است، بلکه هم­چنین ابزاری است که در خدمت علایق ویژه (طبقاتی)، و نه علایق عام، قرار دارد". (17)

بر اساس ادعای بوبیو، مارکس با چنین تعریفی از دولت منطقا باید دولت را همواره  "بد" بی­انگارد، و برای او، انگلس، و لنین مساله بدین­صورت مطرح نیست که اگر یک دولت خوب جایگزین یک دولت بد شود آنگاه حکومتی مطلوب پدید خواهد آمد. تنها دولتی خوب و مطلوب است که فاقد هر گونه کارکرد سیاسی باشد. بوبیو ادامه می­دهد که، برای درک نظرات مارکس، توجه به این نکته بسیار مهم­تر از تاکید بر تحلیل "بیش از حد مشهور" مارکس از تجربه کمون پاریس است. نتیجه­گیری بوبیو این است که در آثار مارکس یک تحلیل انتقادی سیاسی، قابل مقایسه با نقد اقتصادی وی در "سرمایه"، که با آن بتوان یک تئوری سوسیالیستی دولت دموکراتیک بنا نهاد، وجود ندارد.

بوبیو، بر اساس این بحث، می­کوشد با تاکید بر اینکه دموکراسی بورژوایی، در هر مقطع تاریخی، همان قدر زاده پیروزی­های طبقه کارگر است که زاده سرکردگی بورژوازی، خلاء موجود را پر کند. بنا بر تعریف بوبیو، دموکراسی عبارت از مجموعه اصول یا قواعدی است که ما امروزه در جوامع پیشرفته سرمایه­داری مشاهده می­کنیم (بی آنکه محدود بدان باشد): حکومت اکثریت، آزادی کسب خبر حق رای، حقوق اقلیت­ها، و غیره. (18) اهمیت موضع بوبیو در این است که وی، علیرغم اینکه دموکراسی موجود در جوامع سرمایه­داری را "محدود" تلقی می­کند، بر این عقیده است که این دموکراسی به هر حال دموکراسی است و شکل معتبری از مشارکت سیاسی است که به وسیله طبقه کارگر کسب شده است، و برای آنها، در مبارزه بر ضد سیطره بورژوازی، ارزشمند است. بنابراین دموکراسی در تجلی کنونی خود کامل نیست، اما باید بخشی از سیاست سوسیالیستی باشد. گرچه بنا به نظر گرامشی، ادغام طبقه کارگر در اتحادیه­های کارگری و احزاب سیاسی تحت سلطه بورژوازی، جزیی از یک "انقلاب منفعل" و متضمن پایداری سرکردگی بورژوازی است، بوبیو معتقد است که دموکراسی به اصطلاح بورژوایی (و گسترش آن) ماهیتا نه بورژوایی بلکه بر ضد سرکردگی بورژازی است و به فروپاشی روابط اجتماعی سرمایه داری کمک می­کند. او با این بحث کولتی که دموکراسی مبتنی بر نمایندگی (دموکراسی پارلمانی) بخشی از بیگانگی و جدایی جامعه سرمایه­داری، "بیگانه کننده" و "جدایی­آفرین است"، (و بنابراین باید نابود شود تا بتوان یک دموکراسی "راستین" آفرید) به طور کلی مخالف است. به گمان او، مقوله دموکراسی مستقیم (به عنوان مثال، شوراهای لنین)، آنگاه که در برابر دموکراسی مبتنی بر نمایندگی قرار می­گیرد، در حقیقت یک مقوله پوشالی است، زیرا در جوامع مدرن، نکته در این است که مشارکت کنونی مردم در امور سیاسی، در شرایطی که فشاری فزاینده در جهت کاهش این مشارکت وجود دارد، خواه در شکل پارلمانی و خواه در شکل مستقیم، گسترش یابد.

بحث بوبیو بر این اصل متکی است که توسعه سرمایه­داری مدرن، در واقع، شرایط را برای دموکراسی نامساعدتر کرده است. پس دموکراسی به نحوی فزاینده در تعارض با دینامیسم توسعه سرمایه­داری قرار می­گیرد، و بنابراین، به عاملی قاطع در مبارزه علیه جامعه سرمایه­داری مبدل می­شود.

او از چهار پارادوکس (تناقض) دموکراسی مدرن سخن می­گوید. نخست اینکه، مردم در شرایطی طلب دموکراسی بیش­تر می­کنند که (این شرایط) به لحاظ عینی دائما برای دموکراسی نامساعدتر می­شود. به عبارت دیگر برای سازمان­ها یا شرکت­های بزرگ هیچ چیز دشوارتر از احترام به قواعد دموکراسی نیست، و این سازمان­ها، از جمله خود دولت، نه تنها بزرگ­تر شده­اند بلکه بر ابعاد بیش­تری از زندگی اجتماعی نیز تسلط یافته­اند. حاصل اینکه، در عصر سلطه بوروکراسی­های بزرگ، شرایط برای خلق یک جامعه دموکراتیک کارآمد دشوارتر شده است. ثانیا، دولت مدرن نیز، مانند شرکت­های خصوصی، چه از نظر اندازه و چه به لحاظ تعداد کارکردها، رشدیافته است. این کارکردهای جدید به رشد بوروکراسی، که مبتنی بر سلسله مراتب و دارای ساختاری غیر دموکراتیک است، انجامیده­اند، دموکراسی (و بیش از آن، رشد سوسیالیسم) تاکنون با افزایش بوروکراسی، و نه با افزایش مشارکت (لااقل پس از به دست آوردن حق رای همگانی)، پیوند داشته است. (ت) مساله این است که چگونه می­توان ضمن ایجاد دموکراسی و سوسیالیسم، از رشد و افزایش ساختارهای مبتنی بر سلسله مراتب اجتناب ورزید. ثالثا، جوامع صنعتی، سرمایه­داری یا سوسیالیستی، با مسایل گوناگونی رویاروی شده­اند که مستلزم راه­حل­هایی فنی یا تکنیکی هستند، این­گونه راه­حل­ها را تنها نزد تکنوکرات­های متبحر می­توان سراغ گرفت. گرایش به سوی حکمرانی از طریق تکنوکرات­ها و راه­حل­های تکنوکراتیک، یا به عبارت دیگر از طریق تکنوکراسی، مشهود است. بوبیو معتقد است که این نوع حکومت نقطه مقابل دموکراسی است. تضاد (جامعه صنعتی) در آن است که تکنوکراسی عبارت از حکومت افرادی است که تنها یک چیز را می­دانند اما آن را به خوبی فرا گرفته­اند، حال آنکه دموکراسی یعنی حکومت همگان، و نه حکومت بر اساس میزان صلاحیت. "گرداننده جامعه صنعتی فرد دانشمند، متخصص و یا خبره است، گرداننده جامعه دموکراتیک شهروند عادی، فرد کوچه و خیابان است". بوبیو می­پرسد که آیا مطالبه دموکراسی بیش­تر در جامعه­ای که دائما تکنیکی­تر می­شود ما را با یک تضاد روبرو نمی­کند؟ تقاضای دموکراسی بیش­تر بدین معنی است که ما خواستار آن هستیم که تعداد بیش­تری از تصمیم­گیری­هایی که نیاز به افراد با صلاحیت دارند به افرادی واگذار شوند که، بنا به شرایط عینی توسعه جوامع مدرن، به نحوی فزاینده بی­صلاحیت­تر می­شوند. این (کاهش صلاحیت شهروندان در تصمیم­گیری) بیش از هر زمینه دیگر در عرصه تولید، یعنی دقیقا در عرصه­ای که، هم در  اقتصادهای سرمایه­داری و هم سوسیالیستی، از هر گونه کنترل مردمی محروم بوده و پیروزی یا شکست حرکت دموکراتیک "در آنجا تعیین می­شود، اتفاق افتاده است". رابعا، دموکراسی مستلزم توسعه کامل و آزاد فوری فکری انسان است. اما ثمره "انبوه­گرایی" یا رشد جامعه توده­ای همانا همسانی (و نفی فردیت) است: "بینش القایی مشخصه جامعه توده­ای منجر به سرکوب و نابودی حس مسئولیت فردی، بنیانی که جامعه دموکراتیک بر آن متکی است، می­گردد." پس جامعه توده­ای و این سوسیالیسم را نیز شامل می­شود- سقوط فردیت را به همراه می­آورد، و فردیت- به ویژه مسئولیت فردی- اساس  تصمیم­گیری دموکراتیک است (20)

با توجه به این پارادوکس­ها، بوبیو به رابطه میان سوسیالیسم و دموکراسی        می­پردازد، و یا به عبارتی امکان­پذیری یک تئوری دولت برای سوسیالیسم دموکراتیک را می­آزماید. البته سوسیالیسم، موافق نظر بوبیو، لااقل به مثابه یک مدل تئوریک سیاسی، عبارت است از دموکراسی بیش­تر. با وجود گذشت یکصد سال از انتشار آراء مارکس و تجربه سوسیالیسم، مساله بنیادی برای انسان معاصر، مساله­ای که حل نشده و شاید حل نشده هم باقی بماند این است که فرد چگونه می­تواند اختیارش را به دولتی که خود بخشی از آن است به سپارد و در عین حال آزادتر از گذشته باشد.

دیگر اینکه، یک مدل دموکراتیک سوسیالیسم به مثابه بدیلی در برابر مدل دموکراتیک لیبرال (دولت دموکراتیک پارلمانی) وجود ندارد- یا لااقل فاقد "جزییات کامل" سیستم سیاسی بورژوازی است. هر چند آن شکلی از دولت را که در اردوگاه سوسیالیستی تحول یافته است می­توان آلترناتیوی برای دولت مبتنی بر نمایندگی یا پارلمانی قلمداد کرد، این دولت یک آلترناتیو قابل قبول برای خواستاران دموکراسی نیست. به عقیده بوبیو دیکتاتوری، اگرچه از نوع سوسیالیستی آن، "برای توده­های رنجبر چیزی مگر تغییر روسا نیست". (21) شاید قوی­ترین اظهار نظر او درباره مساله ایجاد یک تئوری دموکراتیک سوسیالیستی برای دولت این باشد که هیچگاه رژیمی وجود نداشته که در ضمن حذف پارلمان موفق به حفظ آزادی­های فردی بوده باشد، و هم­چنین هیچگاه رژیمی وجود نداشته که ضمن واگذاری قد&