|
به سوی یک سوسیالیسم دموکراتیک
نیکوس پولانزاس
فرهاد سیدلو
امروزه مسئله سوسیالیسم و دموکراسی
و مسیر دموکراتیک به سوی سوسیالیسم در پرتو دو
تجربه تاریخی مطرح میگردد که از جهتی نمونه هایی
از محدودیتها و خطرات همراه، که باید از آنها
اجتناب ورزید را ارائه میدهند. تجربه سوسیال
دموکراسی سنتی در تعدادی از کشورهای اروپای غربی،
و نمونه شرقی چیزی که "سوسیالیسم واقعا موجود"
نامیده میشود. علیرغم تفاوتهایی که این دو حالت
را از یک دیگر متمایز میکند، علیرغم هر آن چه که
سوسیال دموکراسی و استالینیسم را به عنوان جریانات
نظری- سیاسی در برابر هم قرار میدهد، هر دو
نمایانگر یک همپیوندی ریشهای هستند. هر دو با
دولتی بودن و بی اعتمادی عمیق به ابتکارات تودهای
مشخص میگردند. خلاصه با تردید نسبت به خواستهای
دموکراتیک. در فرانسه بسیارند کسانی که مایلاند
از دو سنت جنبش طبقه کارگر و جنبش تودهای صجبت
کنند. جنبش دولت-مدار و ژاکوبنی، که از لنین و
انقلاب اکتبر سرچشمه میگیرد و تا انترناسیونال
سوم و جنبش کمونیستی تداوم مییابد؛ و جنبش دوم که
با دیدگاههای خودمدیریتی و دموکراسی مستقیم در
تمام سطوح مشخص میشود و سپس این استدلال که نیل
به سوسیالیسم دموکراتیک مستلزم جدایی از اولی و
پیوند با دومی است. با این حال این برخورد در واقع
از سر باز کردن مسئله است. اگر چه در واقعیت هم دو
سنت وجود دارند، اما نه دقیقا مطابق با چیزی که
ادعا میشود. به علاوه خطای بزرگی است هرآینه تصور
شود که صرف پیوند با جریان خودمدیریتی و دموکراسی
مستقیم برای اجتناب از دولتمداری کافی است.
میراث لنین و نقد لوگزامبورگ
بنابراین اول از همه باید بار دیگر
نگاهی به لنین و انقلاب اکتبر بیفکنیم. هرچند
استالینیسم و مدل انتقال به سوسیالیسم تجویزی
انترناسیونال سوم با تفکر و عمل خود لنین متفاوت
بود. اما آنها را نباید صرفا انحرافی از آن
دانست. نطفههای استالینیسم به خوبی و قطعا در
لنین وجود دارند – و نه تنها به دلیل ویژگیهای
روسیه و دولت تزاری که او مجبور بود با آنها دست
و پنجه نرم کند. خطای انترناسیونال سوم را
نمیتوان صرفا تحت عنوان تلاشی نامعقول برای
تعمیم مدلی از سوسیالیسم که در اساس برای شرایط
مشخص روسیه تزاری تطبیق داده شده بود، توجیه کرد.
در عین حال این نطفهها در خود مارکس یافت
نمیشوند. لنین اولین کسی بود که با مسئله انتقال
به سوسیالیسم و محو دولت رودررو شد، آن هم در
شرایطی که مارکس تنها چند مطلب کلی در باره رابطه
نزدیک سوسیالیسم و دموکراسی به جای گذاشته بود.
بنابراین اهمیت واقعی انقلاب اکتبر
در محو دولت چه بود؟ از میان چند مسئله مربوط به
نطفههای انترناسیونال سوم در لنین، به نظر میرسد
که یکی از آنها در این جا نقش برجستهای را اشغال
میکند. چرا که تمام تحلیلها و رفتارهای لنین با
این ترجیعبند همراه میگردند: دولت باید تماما در
جریان یک حمله مستقیم در شرایط قدرت دوگانه نابود
شده و با قدرتی دیگر – شوراها – جایگزین گردد که
دیگر دولت در مفهوم دقیق آن نیست، چرا که دولت
شروع به محو شدن کرده است. منظور لنین از این
نابودی دولت بورژوایی چیست؟ بر خلاف مارکس او اغلب
نهادهای دموکراسی نمایندگی و آزادیهای سیاسی را
به محصولات سادهی بورژوایی تقلیل میدهد:
دموکراسی نمایندگی = دموکراسی بورژوایی =
دیکتاتوری بورژوایی. آنها را باید کاملا از ریشه
کند و با دموکراسی مستقیم در تمام سطوح و
نمایندگان دارای اختیار و قابل فراخوانی جایگزین
کرد – به عبارت دیگر با دموکراسی پرولتری اصیل
شوراها.
من آگاهانه یک تصویر کاملا سیستمی
ارائه میدهم. تلاش اصلی لنین در وهله نخست نوعی
از دولت اقتدارگرا نبود. این گفته نه برای دفاع از
لنین بلکه برای اشاره به ویژگی سادهانگارانه و
مهآلود آن درک است که مطابق با آن توسعه در روسیه
شوروی نتیجه موضع "تمرکزطلب" لنین در مقابل
دموکراسی مستقیم بود – لنینیسمی که قرار بود چون
ابری آبستن طوفان، درهم شکستن شورش ملوانان
کرونشتات را در خود حمل کند. چه بخواهیم و چه
نخواهیم خط راهنمای اولیه تفکر لنین در تقابل با
مشخصههای جریان سوسیال دموکراتیک یعنی
پارلمانتاریسم و ترس از شوراهای کارگری بود.
اندیشه او جایگزینی کامل دموکراسی نمایندگی
"رسمی" با دموکراسی مستقیم "واقعی" شوراهای کارگری
بود. (اصطلاح "خودمدیریتی" هنوز در عصر لنین رواج
نداشت.) این مطلب مرا به مسئله واقعی رهنمون
میگردد. آیا دقیقا همین خط نبود (جایگزینی کامل
دموکراسی در تمام سطوح به حای دموکراسی نمایندگی)
که در اساس به وجود آورنده وقایعی شد که در زمان
لنین در اتحاد شوروی اتفاق افتاد، و به لنین
تمرکزگرا و دولت مدار انجامید که آیندهاش به قدر
کافی بر همگان روشن است.
من مدعی طرح مسئله شدم حال آن که
مسئله در واقع در زمان خود لنین مطرح و به نوعی
پاسخ داده شد و اکنون به نظر میرسد که به شکلی
غمانگیز، حسی از وقایع آینده را در خود داشت.
روشن است که منظور من روزا لوگزامبورگ است که لنین
او را "شاهین انقلاب" خواند. او در عین حال
تیزبینی یک شاهین را هم داشت. و هم او بود که
اولین انتقاد اساسی و صحیح از لنین و انقلاب
بلشویکی را از همان ابتدا ارایه داد. این مسئلهای
تعیینکننده است چرا که این انتقاد از طرف ردههای
سوسیال دموکراسی که نمیخواستند اندک سخنی از
دموکراسی مستقیم و شوراهای کارگران به گوششان
برسد مطرح نگردید، بلکه دقیقا از طرف مبارزی معتقد
طرح شد که زندگیاش را برای دموکراسی شورایی فدا
نمود، و در لحظهای اعدام شد که شوراهای کارگران
توسط سوسیال دموکراسی در هم شکسته شد.
اکنون این لوگزامبورگ است که لنین
را نقد میکند، نه با نفی یا تحقیر دموکراسی
مستفیم در تمام سطوح، بلکه از موضعی کاملا متضاد –
یعنی اتکای صرف بر دموکراسی شورایی و حذف کامل
دموکراسی نمایندگی (و در عین حال انحلال مجمع
موسسان – که تحت حکومت بلشویکی انتخاب شده بود –
به نفع شوراها به تنهایی). بازخوانی "انقلاب
روسیه" که من تنها یک پاراگراف از آن را نقل
میکنم ضروری است. "به جای تشکلات نمایندگی که
درانتخابات عمومی سراسری ایجاد شدهاند، لنین و
تروتسکی شوراها را به عنوان تنها نماینده حقیقی
تودههای کار قرار دادهاند. در سرزمینی که حیات
سیاسی در کل تحت فشار قرار داشته است، زندگی در
شوراها باید به شدت دچار صدمه شده باشد. بدون
انتخابات آزاد، بدون آزادی بی قید و شرط مطبوعات و
اجتماعات، بدون مبارزه آزاد افکار، زندگی در هر
نهاد تودهای میمیرد، صرفا به ظاهری از زندگی بدل
میشود که در آن تنها بوروکراسی به عنوان عنصر
فعال برجای میماند." (1)
مطمئنا این تنها سئوالی نیست که در
مورد لنین باید پرسیده شود. مفهومی از حزب که در
چه باید کرد؟ مطرح شد نقش مهمی در پیشرفت آینده
ایفا نمود. این دیدگاه از تئوری که از بیرون و به
وسیله انقلابیون حرفهای برای طبقه کارگر به
ارمغان آورده میشود و مانند آن. اما سئوال اساسی
همان است که توسط لوگزامبورگ مطرح گردید. حتی اگر
ما مواضع لنین در مورد یک سری از مسایل دیگر را در
کنار ویژگیهای تاریخی روسیه مد نظر داشته باشیم،
آن چه که در دوره حیات خود لنین و به ویژه پس از
مرگ او اتفاق افتاد (تک حزبی، بوروکراتیزه شدن
حزب، ادغام حزب و دولت، دولتمداری، پایان خود
شوراها و غیره) قبلا در شرایط مورد انتقاد
لوگزامبورگ حضور داشتند.
مدل انترناسیونال سوم
اکنون بیایید نگاهی بیندازیم به
"مدل" انقلاب مورد تجویز انترناسیونال سوم که از
جهاتی تحت تاثیر استالینیسم قرار داشت. ما همین
موضع را در رابطه با دموکراسی نمایندگی مشاهده
میکنیم، که اکنون با دولتمداری و تحقیر دموکراسی
مستقیم در تمام سطوح نیز ترکیب شده است – کوتاه
سخن، کل مفهوم شورا از شکل خود خارج شده است. مدل
به دست آمده تحت تاثیر درک ابزاری از دولت قرار
دارد. دولت سرمایهداری هنوز به عنوان یک شیئ یا
ابزار صرف در نظر گرفته میشود، که از بورژوازی
سرچشمه میگیرد و میتواند کاملا تحت کنترل آن
باشد. مطابق با این دیدگاه، دولت دچار تضادهای
درونی نیست، بلکه یک بلوک ستون مانند به دور از
هرگونه گسستگی است. مبارزات تودههای مردم
نمیتواند به درون دولت کشیده شود، و حداکثر قادر
است که در جریان مبارزه با بورژوازی به یکی از
عوامل تشکیلدهنده نهادهای دموکراسی نمایندگی
ارتقا یابد. تضادهای طبقاتی بین دولت و تودههایی
است که خارج از دولت قرار دارند. این وضعیت تا
لحظه بحرانی قدرت دوگانه پابرجاست، تا زمانی که
دولت در اساس از طریق تمرکز یک قدرت موازی در سطح
ملی، به پایان عمر خود رسیده است، و آن قدرت موازی
به قدرت واقعی (شوراها) بدل میگردد.
بنابراین:
1-
مبارزه تودههای مردم برای کسب
قدرت دولتی در اساس یک جنگ جبههای مانوری یا
محاصرهای است، که خارج از استحکامات دولت به وقوع
میپیوندد و اساسا با هدف آفرینش شرایط قدرت
دوگانه صورت میگیرد.
2-
گرچه عجولانه خواهد بود اگر این
مفهوم را با استراتژی حمله متمرکز در یک لحظه مشخص
یا "روز بزرگ" (قیام، اعتصاب عمومی سیاسی و غیره)
یکسان فرض کنیم، کاملا روشن است که این نگاه فاقد
دیدگاهی استراتژیک از فرآیند انتقال به سوسیالیسم
است – یعنی از یک مرحله طولانی که در جریان آن
تودهها برای فتح قدرت و دگرگونی ابزارهای دولتی
حرکت میکنند. این نظر تغییرات را تنها در شرایط
قدرت دوگانه ممکن مینمایاند، که با توازن بسیار
شکننده نیروها بین دولت / بورژوازی و شوراها/ طبقه
کارگر مشخص میگردد. خود "وضعیت انقلابی" به یک
بحران در دولت تقلیل مییابد که تنها میتواند
سقوط آن را در بر داشته باشد.
3-
فرض میشود که دولت قدرت ناب را در
اختیار دارد – عنصری کمّی که باید از چنگ دولت
ربوده شود. بنابراین "گرفتن" قدرت دولتی به معنای
تصرف تمام بخشهای دولت ابزاری در دوران قدرت
دوگانه است. در اختیار گرفتن راس ابزارهای آن با
این فرض که مواضع فرماندهی در ماشین دولتی قرار
دارد و اعمال کنترل بر آنها تا آن که با قدرت دوم
یعنی شوراها جایگزین شود. یک دژ تنها در صورتی در
دوران شرایط قدرت دوگانه میتواند فتح شود که
آبراهها، مسیرهای اطراف و افسران رده اول ساختار
ابزاری آن از قبل تصرف و به نفع چیزی دیگر
(شوراها) متلاشی شده باشند؛ تصور بر این است که
این چیز دیگر (قدرت دوم) تماما خارج از موضع حفاظت
شده دولت قرار دارد. مشخصه این درک کماکان تردید
دائمی نسبت به امکان دخالت تودهای در خود دولت
است.
4-
دگرگونی در ابزار دولت در دوران
انتقال به سوسیالیسم چگونه به منصه ظهور میرسد؟
اول از همه کسب قدرت ضروری است، و آن گاه پس از
فتح این دژ، تمام ابزار دولتی درهم شکسته و به
زمین ریخته میشود، و جای آن با قدرت دوم (شوراها)
که به عنوان دولتی از نوع جدید تشکیل شده است پر
میگردد.
در این جا میتوان یک بی اعتمادی
بنیادی نسبت به نهادهای دموکراسی نمایندگی و
آزادیهای سیاسی را تشخیص داد. دموکراسی نمایندگی
و آزادیهای سیاسی هنوز به عنوان مخلوقات و
ابزارهای بورژوازی در نظر گرفته میشوند، اما
مفهوم شوراها در این بین دچار دگرگونیهای
برجستهای شده است. چیزی که باید جایگزین مجموعه
دولت بورژوایی شود دیگر یک دموکراسی مستقیم در
تمام سطوح نیست. شوراها اکنون دیگر چندان ضد دولت
نیستند بلکه دولت موازی هستند – دولتی که از مدل
ابزاری دولت کنونی نسخهبرداری شده، و تا جایی که
هدفاش توسط یک حزب انقلابی "یگانه" کنترل / تصرف
میشود، که خود مطابق با مدل دولت کار میکند،
دارای شخصیت پرولتری است. بی اعتمادی به امکان
دخالت تود ای در دولت بورژوایی به بی اعتمادی به
جنبش مردمی بدل گشته است. هر چه دولت / شوراها
بیشتر تقویت شوند، بهتر میتوان آنها را در
آینده محو کرد ... و چنین بود که دولت استالینیستی
متولد شد.
اکنون میتوانیم هماهنگی عمیق بین
این نوع استالینیستی از دولتمداری و نوع سوسیال
دموکراتیک سنتی را مشاهده کنیم. سوسیال دموکراسی
هم با بی اعتمادی بنیادی به دموکراسی مستقیم در
تمام سطوح و نسبت به ابتکارات تودهای مشخص
میگردد. برای سوسیال دموکراسی هم تودههای مردم
نسبت به دولت که صاحب قدرت است و ماهیتی متمایز را
تشکیل میدهد در رابطهای بیرونی قرار دارند. در
این جا دولت سوژه است، با عقلانیتی ذاتی که به
وسیله نخبگان سیاسی و همان سازوکار دموکراسی
نمایندگی به آن داده میشود. مطابق با همین درک،
تصرف دولت مستلزم جایگزین کردن رهبران سطح بالا
با یک سری نخبه چپ روشنفکر، و در صورت ضرورت انجام
بعضی تعدیلات در روش کار نهادهای موجود است؛ این
که دولت بدین ترتیب سوسیالیسم را از بالا برای
تودههای مردم به ارمغان خواهد آورد، امری بدیهی
تلقی میشود، و این چیزی نیست جز دولتمداری
تکنو-بوروکراتیک متخصصان.
دولتپرستی استالینیستی، دولتپرستی سوسیال
دموکراتیک
این دولتپرستی در واقع یکی از
سنتهای جنبش تودهای است. گریز از آن به سنتی
دیگر یعنی دموکراسی مستقیم در تمام سطوح یا
خودمدیریتی خوبتر از آن است که حقیقی باشد. نباید
مسئله خود لنین و نطفههای استالینیسم موجود در
تجربه شوراهای اولیه کارگران را از یاد ببریم. ما
باید تکلیف خود را با این تناقض اساسی یک سره
کنیم: یا دولت موجود را حفظ کرده و تنها به شکل
اصلاح شدهای از دموکراسی نمایندگی میچسبیم –
مسیری که به دولت سوسیال دموکراتیک و به اصطلاح
پارلمانتاریسم ختم میشود؛ یا همه چیز را بر اساس
دموکراسی مستقیم در تمام سطوح یا جنبش برای خود
مدیریتی بنا میکنیم – راهی که دیر یا زود به شکلی
غیرقابل اجتناب به استبداد دولتی یا دیکتاتوری
متخصصان منتهی میشود. اما مسئلهی ضروری مسیر
دموکراتیک به سوسیالیسم، یا سوسیالیسم دموکراتیک
را میتوان به روشی دیگر مطرح کرد. چگونه امکان
دارد که دولت را به شکلی رادیکال چنان دگرگون کرد
که گسترش و تعمیق آزادیهای سیاسی و نهادهای
دموکراسی نمایندگی (که در عین حال تحت ارادهی
تودههای مردم هستند) با شکوفایی اشکال دموکراسی
مستقیم و روییدن نهادهای خودمدیر ترکیب گردد؟
دیدگاه دیکتاتوری پرولتاریا نه
تنها نتوانست مسئله را به این شکل مطرح کند، بل که
به پیچیدهتر شدن آن ختم گردید. از نظر مارکس
دیکتاتوری پرولتاریا دیدگاهی استراتژیک کاربردی
بود که حداکثر به عنوان یکی از علائم راهنمای مسیر
مطرح شد. منظور او طبیعت طبقاتی دولت بود و ضرورت
دگرگونی آن در انتقال به سوسیالیسم و فرآیند
اضمحلال دولت. اکنون اگرچه چیزی که مارکس به آن
اشاره میکرد کماکان واقعیت دارد، این دیدگاه نقش
تاریخی مشخصی را ایفا کرده است. این نگرش مسئله
بنیادی ترکیب دموکراسی نمایندگی دگرگون شده با
دموکراسی مستقیم در تمام سطوح را دشوارتر میسازد.
به همین دلیل و نه از آن رو که این دیدگاه نهایتا
با تمایمتخواهی استالینیستی یکسان گرفته شده است،
رها کردن آن از نظر من مشروعیت دارد. کارکرد
تاریخی این اصطلاح حتی وقتی معانی دیگری یافت،
همیشه- هم برای لنین در ابتدای انقلاب اکتبر و هم
نزدیکتر به زمان ما برای خود گرامشی-همیشه
سوالبرانگیز بود.
البته در بارهی نقش تئوریک –
سیاسی قابل توجه گرامشی بحثی نیست، و ما فاصلهای
را که او از تجربه استالینی گرفت به یاد داریم. با
این حال حتی اگر چه او در حال حاضر از هر طرفی که
فکرش را بکنید کشیده میشود، این حقیقت باقی
میماند که گرامشی نتوانست مسئله را با تمام
گستردگیاش طرح کند. تحلیلهای مشهور او از
تفاوتهای بین جنگ جبههای (آن گونه که توسط
بلشویکها در روسیه به راه انداخته شد) و جنگ
موضعی بی شک به عنوان کاربرد مدل / استراتژی لنین
در برخورد با "شرایط مشخص متفاوت" غرب درک
میگردد. علیرغم وجود دیدگاههای قابل ملاحظه، این
درک او را به چند کوچه بن بست میکشاند، که ما در
این جا مجال بحث در موردشان را نداریم.
جبر سوسیالیستی دموکراتیک
بنابراین مسئله بنیادین سوسیالیسم
دموکراتیک در این جاست، و تنها به کشورهای به
اصطلاح پیشرفته مربوط نمیگردد، چرا که هیچ مدل
استراتژیک انحصاری مخصوص این کشورها وجود ندارد.
در حقیقت دیگر مسئله ساختن "مدلهایی" از هر نوع
مطرح نیست. تمام آن چه که مورد نیاز است یک مجموعه
از راهنماهاست که با بهرهگیری از درسهای گذشته،
به هر کس که خواهان اجتناب از نتایج شناخته شده
مشخص میباشد، دامهایی را که فرا راه گسترده است
مینمایاند. مسئله مربوط به هر انتقالی به
سوسیالیسم است، حتی اگر در کشورهای مختلف کاملا
متفاوت جلوه نماید. تا این جا میدانیم که:
سوسیالیسم نمیتواند در این جا دموکراتیک باشد و
در آن جا نوعی دیگر و شرایط مشخص البته ممکن است
متفاوت باشد، و بدون شک استراتژیها باید با
ویژگیهای خاص هر کشور تطبیق داده شوند. اما
سوسیالیسم دموکراتیک تنها نوع ممکن است.
در رابطه با این سوسیالیسم، و راه
دموکراتیک نیل به آن، شرایط جاری در اروپا
نمایانگر ویژگیهایی است: روابط اجتماعی جدید،
شکلی از دولت که در حال تاسیس است و کاراکتر دقیق
بحران در دولت. در مورد بعضی از کشورهای اروپایی،
این ویژگیها شانسهای زیادی برای موفقیت تجربه
سوسیالیسم دموکراتیک، در ترکیب دموکراسی نمایندگی
دگرگون شده با دموکراسی مستقیم در تمام سطوح پدید
میآورند که احتمالا در تاریخ جهان منحصر به فرد
است. این کار به طراحی استادانه یک استراتژی جدید
هم برای تصرف قدرت دولتی توسط توده مردم و
سازمانهای شان و هم برای دگرگونی در دولت
میانجامد که تحت عنوان "مسیر دموکراتیک به
سوسیالیسم" شناخته میشود.
امروزه کمتر از گذشته دولت یک برج
عاج جدا از تودههای مردم است. مبارزه تودهها
دولت را دائما در مینوردد، حتی زمانی که به طور
فیزیکی در ابزارهای آن حضور دارند. قدرت دوگانه که
در آن جنگ جبههای در یک لحظه خاص متمرکز میگردد،
تنها شرایطی نیست که به تودههای مردم اجازه
میدهد عملی در حوزه دولت انجام دهند. مسیر
دموکراتیک به سوسیالیسم یک فرآیند طولانی است که
در آن مبارزه تودههای مردم نه در پی ایجاد یک
قدرت دوگانه موثر به موازات و در خارج از دولت، بل
که به دنبال کشاندن خود به تضادهای درونی دولت
است. بدون شک تصرف قدرت همیشه دارای پیش فرض بحران
در دولت است (همانگونه که امروزه در بعضی از
کشورهای اروپایی وجود دارد)؛ اما این بحران که
دقیقا تضادهای درونی دولت را شدیدتر میکند
نمیتواند صرفا به سقوط دولت تقلیل یابد. گرفتن یا
تصرف قدرت دولتی صرفا دست گذاردن بر بخشی از ماشین
دولتی برای جایگزینی آن با یک قدرت دوم نیست.
قدرت یک ماده قابل اندازهگیری در دست دولت نیست
که باید از چنگ او خارج گردد، بل که بیشتر یک سری
روابط بین طبقات اجتماعی متفاوت است. قدرت در شکل
ایدهآل آن در دولت متمرکز میشود، که بنابراین
خود بیان فشرده یک رابطه خاص بین نیروهای طبقاتی
است. دولت نه یک شیئ ابزار است که بتواند برداشته
شود، و نه یک قلعهای که توسط اسب چوبی بتوان در
آن نفوذ کرد، و نه حتی گاوصندوقی که با زور بتوان
آن را شکست. دولت قلب کاربرد قدرت سیاسی است.
برای گرفتن قدرت دولتی، یک مبارزه
تودهای باید به روشی گشوده شده باشد که رابطه
نیروها بین ابزارهای دولتی، که خود مکان استراتژیک
مبارزه سیاسی هستند را تعدیل کند. با این حال در
استراتژی قدرت دوگانه، جابهجایی تعیینکننده در
رابطه نیروها نه در درون دولت بل که بین دولت و
تودههای خارج صورت میگیرد. در مسیر دموکراتیک به
سوسیالیسم، فرآیند طولانی کسب قدرت ضرورتا شامل
گسترش، تکامل، تقویت، هماهنگی و جهتدهی به مراکز
پراکنده مقاومت تودهها در شبکههای دولتی به شکلی
است که آنها را به مراکز واقعی قدرت در حوزه
استراتژیک دولت بدل کند. بنابراین مسئله انتخاب
مستقیم بین جنگ جبههای جنبشی و جنگ موضعی
نیست، زیرا در استفاده گرامشی از این اصطلاح جنگ
موضعی همیشه در بردارنده محاصره استحکامات دولتی
است.
ممکن است این سئوال مطرح شود که:
آیا ما تسلیم رفرمیسم سنتی میشویم؟ برای پاسخ به
این سئوال باید بررسی کرد که رفرمیسم چگونه در
انترناسیونال سوم مطرح شد. در واقع انترناسیونال
هر استراتژی به غیر از قدرت دوگانه را رفرمیستی
تلقی میکرد. تنها گسست رادیکال که امکان تصرف
قدرت دولتی را بدهد، تنها گسست معنیدار که فرار
از رفرمیسم را ممکن سازد، گسست بین دولت (به عنوان
یک ابزار صرف بورژوایی بیرون از تودهها) و یک
قدرت دوم (تودهها / شوراها) بود که کلا خارج از
دولت قرار دارد. هر چند که این تلقی مانع از ظهور
رفرمیسمی ویژه انترناسیونال سوم نشد – رفرمیسمی که
دقیقا با مفهوم ابزاری دولت در پیوند قرار داشت.
کاملا برعکس، شما بعضی بخشهای ضعیف ماشین دولتی
را محاصره میکنید و چند سنگر جداگانه را میگیرید
در حالی که در انتظار شرایط قدرت دوگانه هستید.
بنابراین با گذشت زمان قدرت دوگانه در دستور قرار
میگیرد؛ تمام آن چه که باقی میماند دولت ابزاری
است که سنگر به سنگر آن را تصرف میکنید و یا
پستهای فرماندهی آن را میگیرید.
رفرمیسم یک خطر همیشه بالقوه است،
و نه یک شر ذاتی در هر استراتژی به غیر از قدرت
دوگانه – با وجودی که در مسیر دموکراتیک به
سوسیالیسم، معیار رفرمیسم به شدت آن در استراتژی
قدرت دوگانه نیست، با وجودی که (هیچ دلیلی برای رد
آن وجود ندارد) بدین ترتیب خطر سوسیال دموکراتیزه
شدن افزایش مییابد، اما تغییر رابطه نیروها در
دولت به معنای پیروزی در رفرمهای پی در پی در یک
زنجیره پیوسته، فتح بخش بخش ماشین دولتی، یا صرفا
اشغال مواضع حکومتی نیست. چیزی نیست جز صحنهای از
گسستهای واقعی، که هنگامی به نقطه اوج آن – که
باید وجود داشته باشد – دست مییابیم که رابطه
نیروها در صحنه استراتژیک دولت به سمت تودهها
چرخیده باشد.
دولت به عنوان زمین مبارزه
بنابراین مسیر دموکراتیک به
سوسیالیسم صرفا یک مسیر پارلمانتاریستی یا
انتخاباتی نیست. انتظار برای کسب اکثریت انتخاباتی
(در پارلمان یا کاندیدای ریاست جمهوری)، هر اندازه
مهم، تنها میتواند لحظه ای باشد؛ و نیل به آن
ضرورتا نقطه اوج گسست درون دولت نیست. تغییر در
روابط نیروهای درون دولت، ابزارها و مکانیزمهای
آن را به عنوان یک کل تحت تاثیر قرار میدهد؛ و نه
تنها پارلمان را، آن گونه که این روزها مکررا گفته
میشود، یا ابزارهای ایدئولوژیک دولت را که تصور
میرود نقش تعیینکنندهای در دولت "معاصر" دارند.
این فرآیند در عین حال و به ویژه بر ابزارهای
دولتی سرکوب که انحصار خشونت فیزیکی قانونی را در
دست دارند هم سرایت میکند، علیالخصوص به ارتش و
پلیس. اما همانگونه که نباید نقش خاص این ابزارها
را از یاد ببریم (کاری که اغلب به وسیله انواع
مسیرهای دموکراتیک که بر بدفهمی از بعضی از تزهای
گرامشی استوار است، صورت میگیرد)، نباید هم تصور
کنیم که استراتژی تنظیم رابطه نیروها در درون دولت
تنها برای ابزارهای ایدئولوژیک معتبر است، و این
که ابزارهای سرکوب کاملا از مبارزات مردمی جدا
هستند، و تنها میتوانند به وسیله حمله بیرونی
جبههای تصرف شوند. خلاصه این که، ما نمیتوانیم
دو استراتژی را با هم جمع کنیم؛ نمیتوانیم
پرسپکتیو قدرت دوگانه را حفظ کنیم. روشن است که
تغییر در توازن نیروها درون ابزارهای سرکوب مسائل
خاص و دشواری را رو در روی ما قرار میدهد. اما
همان طور که مورد پرتغال نشان داد، خود این
ابزارها تحت تاثیر مبارزات تودههای مردم قرار
میگیرند.
به علاوه آلترناتیو واقعی که با
مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم مطرح میشود در حقیقت
آلترناتیو مبارزه تودههای مردم برای تنظیم رابطه
نیروها در درون دولت است که در برابر استراتژی
قدرت دوگانه جبههای قرار دارد. انتخاب آنگونه که
معمولا تصور میرود بین مبارزه "درون" ابزارهای
دولتی (یعنی تلاش فیزیکی و نفوذ در فضای مادی) و
مبارزه در فاصله فیزیکی معینی از این ابزارها
نیست. اولا، به این علت که هر مبارزهای حتی از یک
فاصله، همیشه آثاری درون دولت دارد؛ همیشه آنجاست،
حتی اگر تنها به یک شکل غیرمستقیم و از طریق |