آقای دكتر صادق زيبا كلام، نويسندة كتاب «
ما چگونه ما شديم: ريشه يابی علل عقب ماندگی
در ايران »
(2)
[ تهران، انتشارات روزنه، 1375] بی گمان « آدم
رشيدی » است و بسيار هم « با جرئت و با شهامت
». از شكسته نفسی های خود خواهانه اش كه
بگذريم به واقع گمان می كند كه كاری كرده است
كارستان و اين ادعا نه فقط در عنوان كتاب
مستتر است بلكه در موارد مكرر از لابلای جملات
كتاب هم بيرون می زند.
بخودی خود چنين « شهامتي» عيب و ايرادی ندارد
و بعيد نيست گاه مفيد هم باشد. در اين مورد
اما، من از زود مرگی و جوان مرگی درعرصه
انديشه واهمه دارم. رشادت و جرئت وقتی با دانش
و دانائی كه سر منشاء توانائی است عجين نشود
به سادگی و به سهولت در راستای خيره سری ميل
می كند و خيره سری وقتی رشادت به نظر آيد،
رشادت نيست. آماده شدن برای زودمرگی است.
بديهی است منظورم از زودمرگي، زودمرگی فيزيكی
نيست.
نكته اين است وقتی نويسنده ای بتواند در
لابلای يك كتاب 400 صفحه ای «علل عقب ماندگی
در ايران» را در گسترای تاريخ «ريشه يابی»
كرده و بعلاوه مجموعه گسترده و حتی بسيار
پراكنده ای از دست آورد های فكری بشريت را در
يكی دو قرن گذشته تحت عباراتی چون «حرفهای
تكراري، فرضيات دائی جان ناپلئوني، تحليل های
خيالی» (ص 9) هم فاقد ارزش اعلام كند، آنگاه
روشن نيست در كارهای «پژوهشي» بعدی اش بايد
خدمت كدام دسته از دست آوردهای بشری برسد! به
واقع برای كارهای بعدی چه بايد بكند؟
پيش از هر چيز بگويم كه نويسنده البته حق دارد
نسبت به هر كس و هر نظريه و نگرشی ديدگاهی
انتقادی داشته باشد. بر هر كس و هر نظری
انتقاد بنويسد. ولی اگر می خواهد جدی گرفته
شود، بايد قبل از هر چيز موضوع نقدش را بشناسد
و از آن مهمتر، انديشه ای منضبط و منظم داشته
و در بيان نظريات ديگران، يعنی آنچه كه به نقد
می كشد، صداقت داشته باشد. از آن گذشته، يك
حداقل شناخت از روش شناسی علمي، يعنی يك حداقل
شناخت از شيوه های پذيرفته شدة تحقيق علمی
نيز ضروری است و پيش انگاره اين دو پيش شرط
البته اين است كه نويسنده به جد بخواهد
خدمتگزار هر چند ناچيز حقيقت باشد. و اما،
برای روشن شدن حقيقت لازم وضروری است كه
نويسنده در برابر خويشتن خويش احساس مسئوليتی
عميق و تام و تمام داشته با خويش صادق باشد.
آيا در مورد اين كتاب و يا نويسنده اش می
توان چنين گفت؟ بی گمان نويسنده چنين ادعائی
دارد. هدف عمده اين نوشته كوتاه، وارسيدن همين
نكته است و بدون هيچ ادعائی نقد همة آنچه در
اين كتاب آمده، نيست. برای وارسيدن همه آنچه
كه در اين كتاب آمده است بايد كتابی به همين
حجم نوشت، و چنان كاری فرصتی بيشتر می طلبد كه
دريغ در دست نيست.
ابتدا به ساكن می خواهم در بارة عنوان فرعی
كتاب كمی مكث كنم: «ريشه يابی علل عقب ماندگی
در ايران». بدون ترديد موضوع بسيار مهمی است.
ولی اين عنوان را بگذاريد در كنار اين سخن
درست كه «آيا بدون شناخت درد، می توان به
درمان پرداخت؟» (ص 12). التبه كه نه، و بعد،
اين دو را بگذاريد كنار اين پاسخ بی ربط
نويسنده به يك انتقاد كه «تعمدا» تعريفی از
عقب ماندگی ارائه نداده است، «زيرا نيازی به
چنين تعريف و توصيفی نيست» (ص 359). آنهم با
اين ادعای پرت تر كه «در ذهن خواننده برای
بسياری از مفاهيم سياسی و اجتماعی يك معنا و
ادراك اوليه ای وجود دارد كه نياز به تعريف را
منتفی می سازد» (ص 359). و بعد اين داستان
دلكش را می گويد كه اگر خواننده در جمله ای
بخواند كه «فلان كشور افريقائی عقب مانده است»
تصويری در ذهنش از عقب ماندگی وجود دارد و
استنباط او از اين گزاره در قالب همان تصوير
صورت خواهد گرفت كه درست هم هست» (ص 359).
و اما آنچه از اين ميان سر بر می زند، ساده
انگاری و مسئوليت گريزی نويسنده است و از آن
بدتر، اگر دركش از عقب ماندگی همينی است كه به
اين ترتيب به نمايش می گذارد، پس، ظاهرا نمی
داند در باره چه پديده ای دارد ريشه يابی می
كند. و وقتی آدم درد را به درستی نمی شناسد،
ريشه يابی آن درد ناشناخته نيز قلابی می شود
و بی فايده. اين روايت كه خواننده می داند و
آن تصوير درست هم هست، بدون ارائه تعريفی از «
عقب ماندگي» ادعای خنك و بی ربطی است كه به
دشواری می توان جدی گرفت. « ادراك اوليه » در
هيچ زمينه ای نياز به تعريف را منتفی نمی سازد
تا چه رسد در اين حوزه كه اگر نويسنده بداند،
كه ظاهرا نمی داند و برايش مهم هم نيست كه نمی
داند، اين همه بحث و جدل درجريان است و در
50-40 سال گذشته، اگر نخواهيم دورتر برويم، در
جريان بوده است. واما چرا نويسنده تعريفی از
عقب ماندگی به دست نمی دهد؟ به اعتقاد من دليل
اصلی اش اين است كه ارائه تعريف از اين يا هر
پديده ديگر معمولا كمی دست و پا گير است . چون
تعريف در بطن خويش حامل محدوديتهائی است، يعنی
نويسنده ديگر نمی تواند مربوط و نامربوط زمين
و زمان را بهم بدوزد. بايد مباحث ارائه شده در
يك چارچوب منطقی و مستدل قرار گيرد و نويسنده
و تحليلگر بايد به تعاريف خويش وفادار بماند.
و همة اين كارها، البته به ذهنی منضبط نيازمند
است. در عين حال، وقتی موضوع يك پژوهش تعريف
نمی شود، در آن صورت همه چيز نامربوط هم مربوط
به نظر می آيد و اين به نظر آمدن، اما واقعيت
را تغيير نمی دهد. چرا كه نامربوط، هميشه
نامربوط است. در نبود تعريف، معيار و محك سنجش
چه می شود؟ برای روشن شدن مشكلاتی كه از نبودن
تعريف ريشه می گيرد، اين دو ادعا را با هم
مقايسه می كنيم: «كره شمالی عقب مانده است» و
بعد، « عربستان سعودی عقب مانده است ».
اگرنويسنده ادعا كند در ذهن خواننده با ادراك
اوليه تصويری از عقب ماندگی شكل می گيرد كه
«درست هم هست»، آنگاه و بلافاصله بايد گفت كه
اين نويسنده گرامی ماست كه نمی داند در بارة
چه پديده ای دارد قلم می زند. و اگر عقب
ماندگی را تعريف نكنيم، بر اساس آن «ادراك
اوليه» چاره ای نداريم كه كره شمالی و عربستان
سعودی را همسان و همطراز فرض كنيم كه بدون
ترديد غلط است. و اگر نكنيم، در نبودن تعريف،
چه كنيم؟خلاصه كنم، با فقدان تعريف، روشن نيست
كه قصد و غرض نويسنده به راستی چيست؟ اين
«ماي» ايشان كيست؟ چه مختصاتی دارد كه نبايد
داشته باشد و چها ندارد كه می بايد داشته
باشد؟ بدون تعيين اين حزئيات، البته كه می
توان كلی گوئی كرد. واما، من بر آن سرم كه كار
ما از اين دست كلی گوئی ها به واقع گذشته
است.
به اين ترتيب، از همان ابتدا، كار اين كتاب
زار می شود. نويسنده به راستی در باره چه دارد
«ريشه يابي» می كند؟ اين عقب ماندگی سياسی است
يا اقتصادي، فرهنگی است يا اجتماعی ؟ و يا
تركيبی است از اين ها و تازه از كدام؟ عقب
ماندگی به عنوان يك مفهوم كلی و مجرد وجود
ندارد تا «ريشه يابي» شود. و اما می رسيم به
«ريشه يابي» نويسنده، و داستان مفصلترش را
خواهيم شنيد ولی گفتن دارد كه نويسنده به خاطر
همين ذهنيت غير منضبط در باره مسائل و
موضوعاتی قلم می زند كه در باره شان نه به جد
انديشيده است و نه به واقع مطلب دندان گيری می
داند. سند ما نيز آنچه هائيست كه در اين كتاب
نوشته است.
بد نيست نمونه ای ارائه كنم. دو فصل اول كتاب
بنا به وعده نويسنده نه فقط بازنگری اين
ديدگاه [ماركسيسم] به عنوان شروع كار ايشان
است بلكه «در فصل بعدی خواهيم ديد كه تحليل
ماركسيسم از روند تحولات اجتماعی و سعی در
استفاده از اين الگو در تبيين پديدة عقب
افتادگی در جامعه ای همچون ايران ما را با چه
مشكلات و نارسائی هائی مواجه می سازد» (ص 36).
و اما آنچه در اين فصل می آيد، به همه چيز
مربوط می شود غير از آنچه كه بايد بشود.
اولا، آقای نويسنده كه می خواهد نارسائی تحليل
ماركسيستی از عقب ماندگی را نشان بدهد نه فقط
به هيچ يك از منابع كلاسيك ماركسيستی اشاره ای
ندارد بلكه در پيوند با عقب ماندگی نيز به هيچ
مقاله و كتابی كه در دهه گذشته نوشته شده باشد
مراجعه نكرده است. گذشته از آن به نظر می رسد
كه نويسنده با نوشته های اساتيد
صاحب نام و سرشناس مسائل مربوط به توسعه و عقب
ماندگي، برای نمونه استره تين، فرانك، سيرز،
سينگر، چنري، رانيس، لوئيس، ميردال، بارن،
تودارو، و خيلی های هم ديگر آشنا نيست. با اين
وجود چگونه می توان در بارة عقب ماندگی «ريشه
يابی» كرد، برای من روشن نيست. عمده ترين منبع
نويسنده در نوشتن اين فصل مهم « جزوه درسي»
استاد فقيد حميد عنايت است كه اگر برداشت
نويسنده از آن درست باشد، آن چنان تعريف بی در
و پيكری از فئوداليسم به دست می دهد كه گرهی
از كار كسی باز نخواهد كرد. بر اساس اين تعريف
[ص 56]، نه فقط ايران بلكه همه كشورها در طول
تاريخ ماقبل قرن نوزدهم در آن جای می گيرند .
يعني، 5 شرط مرحوم عنايت در خصوص يك جامعة
فئودالی، به واقع در مورد همة جوامع
پيشاسرمايه سالاری صادق است. حالا بماند كه
شرط اول، «شكل اصل توليد، كشاورزی باشد» (ص
56) بی ربط و بی معنی نيز هست، يعني، تا
برآمدن نظام سرمايه سالاری در همة جوامع، از
عهد عتيق تا قرن هيجدهم و نوزدهم اين شرط در
كشورهای جهان وجود داشته است. ولی جالب است
كه نويسنده باتكيه بر اين تعريف مخشوش از
فئوداليسم، كه به غلط آنرا به ماركس نسبت می
دهد نتيجه می گيرد كه «نه تنها در عرض قرون
وسطی در ايران چنين روابطی حاكم نبوده بلكه
قبل و بعد از آن هم چنين ساختار اجتماعی در
جامعة ما وجود نداشته است» (ص 62). كمی بعد
ولی در باره ايران می نويسد كه »از آنجا كه
كشاورزی پاية اقتصاد را تشكيل می داده است» (ص
105) و بعلاوه سرتاسر اين كتاب بر اين دلالت
دارد كه آن شروط ديگر نيز در ايران وجود داشت،
پس، با توجه به آنچه كه خود نوشته و براساس
تعريفی از فئوداليسم كه خود مطرح نموده است،
روشن نيست چگونه می توان به نتايجی كه رسيده
اند، رسيد؟
علت اين دست سهل انگاری ها به اعتقاد من اين
است كه نويسنده در بارة انچه كه می نويسد
احساس مسئوليت نمی كند و به همين خاطر هم هست
كه اين كتاب سرشار از ادعاهائی است كه به
دشواری می توان آنها را جدی گرفت .برای مثال
می نويسد:
«ظهور ماركس و انديشه هايش در نيمة دوم قرن
نوزدهم باعث گرديد تا در ايران هم بسياری از
روشنفكران، نويسندگان
و مورخين مدرن به سمت آراء او متمايل شوند» (ص
40).
سئوال اين است كه در قرن نوزدهم هزار و يك
متفكر و انديشمند ديگر هم «ظهور» كرده بودند.
متفكرانی كه نوشته هايشان به آسانی در دسترس
همگان بود و خواندن كتاب و نوشته آنهادر
جوامعی چون ايران، زندان و شكنجه نيز در پی
نداشت، چه شد و چه پيش آمد كه به قول نويسنده
ايرانيان به سمت آنها متمايل نشدند! ممكن است
بد وبيراه گفتن به ماركس و تفكر چپ برای عافيت
طلبی مناسب باشد، ولی با پراكندن باورهائی از
اين قماش، ادعای كوشش برای درك اين كه «ما
چگونه ما شده ايم» نه فقط كمی زيادی است كه
لوس و خنك نيز هست.
واقعيت اين است كه نويسنده اگرچه در باره
فئوداليسم قلم فرسائی می كند ولي، در باره اين
ساختار چيزی كه چيزی باشد نمی داند. از سوئي،
اگرچه عزم خود را جزم كرده است تا نادرستی
تحليل ماركسيستی را نشان بدهد، ولی نه می داند
ماركس و ديگران از جامعه فئودالی چه درك و
برداشتی داشته اند و نه برای ايشان مهم است كه
نمی داند. و چون اين را نمی داند، تعجبی نيز
ندارد كه با بكار گرفتن تعاريفی قائم به خويش
قلم پردازی می كند. برای نمونه در يك جا می
نويسد «فی الواقع آنچه كه بنام "فئوداليزم"
معروف شد، در حقيقت ساختار قدرتی بود كه به
تدريج از اواخر قرن نهم و عمدتا هم در تكة
غربی اروپا شكل گرفت» (ص 50). اين كه چه كسی
چنين می گويد روشن نمی شود. با اين وصف در جای
ديگر، ادعا می كند كه «در مجموع می توان
شالودة روابط اجتماعی يك جامعه فئودالی را در
دو محور اصلی خلاصه نمود. محور اول عبارت بود
از روابط بين يك فئودال و رعايايش و محور دوم
روابط بين فئودال و پادشاه» (ص 57). و چون به
راستی نمی داند در باره چه دارد قلم فرسائی می
كند كمی بعد كه كاربرد قالب فئوداليزم را برای
ايران درست نمی داند می نويسد، « از جمله مهم
ترين تفاوت ها حدود اختيارات حكومت و تفاوت
بنيادی ديگر در مسئله مالكيت بر زمين
است» (ص 59). و ظاهرا خودشان يادشان نيست كه
دو محور اصلی كه پيشتر پيش كشيده بودند، مسئله
مالكيت زمين را در بر نمی گرفت و معلوم نيست
چه شد و چه پيش آمد كه اين نكته به ناگاه اين
همه اهميت پيدا كرد!
باري، با همه دشنامی كه به هر كس و همه كس می
دهد، اين كتاب، برای عقب ماندگی ايران دو عامل
می شناسد: حمله مغولها و كمبود باران.
بسياری از مسائل فرعی تر يا نتيجه حمله مغولها
بودند و يا در پيوند با كمبود باران قابل
تبيين اند. و اين شيوه هر چه باشد، ريشه يابی
نيست. نام واقعی ترش «علت تراشی» است، نه
برای پرتو افكندن، كه در ذات علت تراشيدن
نيست، بلكه برای خاك پاشيدن بر چشمها و دلهائی
كه با صداقت تمام تشنه دانستند. همين. خواندن
اين كتاب مرا به ياد داستانی می اندازد كه به
ذكر می ارزد. در سالهای اوليه 1970 كه قيمت
نفت بالا رفته بود، در يك مصاحبه تلويزيونی
[برنامة پانوراما در شبكه بی بی سي] از شاه
سابق ايران خواستند كه برای تخفيف «فشارهای
تورمي» قيمت نفت اوپك را كنترل كند. شاه سابق
بی ارتباط به پرسش گفت «باران تان را به من
بدهيد». از آنجائيكه شاه واژه)Rain
باران)
را شبيه به
Reign
[يعنی سلطنت، حكمروائی]
تلفظ كرده بود و از آن مهمتر پاسخ شاهانه به
پرسش ربطی نداشت، مصاحبه گر كه كمی گيج و منگ
شده بود، ناباورانه پرسيد، «اعليحضرت چه
فرمودند؟ باران!!!». شاه سابق هم بدون اينكه
خم به ابرو بياورد ادامه داد: در كشور من
باران كم است و ما مجبوريم به نفت متكی
باشيم...... و باقی قضايا.... در آن سالها،
نمی دانستيم كه شاه، انگار چيز هائی می دانست
كه بی خبرانی همچون راقم اين سطور از آن كاملا
بی خبر بودند!
باري، با ادعاهای شديد و غليظی كه نويسنده در
رد نظر هر كسی كه در باره توسعه/ توسعه
نيافتگي/ استعمار/ قلم زده، به كار گرفته است،
خواننده به واقع يخ می كند و می چايد وقتی همه
«ريشه يابی» نويسنده برای بازكردن اين گره كور
«عقب ماندگی» ايران به «كمی باران» خلاصه می
شود. بعد در كنار اين عامل، اگرچه بروی هر كسی
كه به استعمار و عامل خارجی اشاره كند شمشير
می كشد، ولی اگر عامل خارجی «حمله مغولها»
باشد، اين می شود، «ريشه يابی» عقب ماندگی يا
به ادعای نويسنده، «نگاه از درون»"! خير
قربان، وقتی تاريخ چندين قرنی ايران با همه بد
و خوبش و بالا و پائين اش بازيچه «سخاوتمندی و
يا خساست» ابر می شود و يا حمله مغولها در هفت
قرن پيش، اين هر چه باشد، «ريشه يابی» نيست.
برخوردی منفعلانه است به شرايط اقليمی از يك
سو و نشانه نگرشی است مسئوليت گريز از سوی
ديگر، كه معلوم نيست برای سالهای پايان قرن
بيستم و اوايل قرن بيست و يكم حلال كدام مشكل
ما می تواند باشد؟ اگرچه حمله مغولها فاجعه ای
بس عظيم برای ايران بود، ولی نويسنده محترم ما
در نظر نمی گيرد كه 50 فقط سال پيش، متفقين
ژاپن را با بمب های اتمی و بمباران هائی به
مراتب مهيب تر از آنچه در 700 سال پيش امكان
پذير بود، با خاك يكسان كردند و امروز تنها
نيم قرن بعد، ژاپن، به تائيد همگان پر توان
ترين قدرت اقتصادی جهان است كه در زمينه های
علمی و پيشرفت تكنولوژيك نيز سرآمد همگان است.
پس داستان عقب ماندگی ما را به كمبود باران و
يا به آنچه كه در 700 سال پيش و حتی كمی فراتر
در 1000 سال پيش اتفاق افتاد نسبت دادن، مضر
ترين شيوة علت تراشی و مسئوليت گريزی تاريخی
است. يعني، بر خلاف همة ادعاهای نويسنده،
حداكثر موفقيت ايشان در اين است كه برای مای
ايراني، يك عامل خارجی بی خطر پيدا كرده اند.
و از آن گذشته، اگر مسئله اقليمی به صورتی كه
ايشان می نويسند، تعيين كننده بوده باشد، ديگر
چگونه می توان و می پرسم چرا بايد مستبدين
حاكم بر ايران و در واقع همه ساختار سياسی و
فرهنگی ايران در طول قرون را به پای ميز
محاكمه كشاند و از آنها حساب پس گرفت؟ به گفته
ايشان، اين جماعت نتيجة طبيعی اوضاع حاكم بر
ايران بودند.... اين كه نويسنده به غسل تعميد
استعمار دست زدند يا نزدند، به خودشان مربوط
می شود، ولی نتيجه گيری اساسی و در عين حال
مرتجعانه ای كه از اين بررسی سر بر می زند اين
كه مای ايرانی لايق و سزاوار هر آنچه هائی
بوده ايم كه داشته ايم و معلوم نيست كه اگر
چنين شيوه «علت يابی» مقبول باشد، چرا برای
مثال، اكنون بايد بتوانيم برای نمونه يقه همين
حكومت كنونی مان را بگيريم و از دولتمردان
گزارش كار بخواهيم و يا آنها را به زير ذره
بين نقدببريم. حتی در150 سال گذشته ، در طول
حكومت قاجارها و پهلوی ها ازآن سلاطين مستبد
چه انتظاری و ازآنها چه شكوه اي، كه هم كمبود
آب را داشتند و هم اين كه می بايست با پی
آمدهای هجوم مغول در 7 قرن پيشتر سر می
كردند!
نويسنده كتاب اگرچه بر اين گمان است كه كاری
كرده است كارستان ولی كارش از همان ابتدا با
ناراستی شروع می شود. از آن مهمتر، با شيوه
تحقيق و با تاريخ يكسره بيگانه است ولی دوست
دارد حرفهای مهم بزند. ذهنيتی آشفته انديش و
برخلاف همة شعارهائی كه در دفاع از آزادی و
دموكراسی می دهد، مستبد سالار دارد. نه در
برابر خويش احساس مسئوليت می كند و نه در
برابر خوانندگان و نه در پيشگاه علم و بخصوص
تاريخ نگاري. اگرچه گوهر اصلی و اساسی كتاب
گرته برداری بسيار ناشيانه ای از كتاب «
استبداد شرقي» ويتفوگل است كه همانند
ايشان جوامع شرقی را بناشده « بر آب » می
دانست، ولی در ناسزاگوئی غير انتقادی به آنچه
كه « تفكر چپ » می نامد، حد و مرزی نمی شناسد
. و چون انديشه ای خام و پريشان به قضايا دارد
و چون شيوة تحقيق نمی داند و با مفاهيم
ابتدائی تاريخ و اقتصاد و جامعه شناسی آشنا
نيست، در نمی يابد كه حتی اگر ادعا نامه اش
درست هم باشد، ضديت با غرب نه با چپ در ايران
شروع شد و نه در هيچ مقطعی در انحصار چپ قرار
داشت. و اگر ذهنيتی كمی آماده تر برای آموزش
داشت و اگر از پيش تصمصم نگرفته نبود كه چه
بنويسد و می رفت و كمی هم دود چراغ می خورد،
آنگاه می دانست كه ضديت با استعمار نيز در سطح
جهان و ايران نه با چپ شروع شد و نه در انحصار
چپ قرار داشت. برای نويسندة نام جوی ما هيچ
كدام از اين مسائل اهميت ندارند. ايشان بر آن
شده اند تا يك كتاب « مهم» به كتاب خوانان
مشتاق دانستن ارائه نمايند كه نموده اند.
طبقاتی ديدن جامعه نيز، بر خلاف آنچه كه
نويسنده به غلط مدعی می شود نه با ماركس آغاز
شد و نه در انحصار او بود. ولی چه می توان
كرد؟ نويسنده عاليمقام ما در جامعه ای قلم می
زند كه به قول استادم زنده ياد حسين عظيمی
ساده انديشی در عرصه انديشه عمده ترين آفت
فرهنگی آن است.
اگرچه مدعی است كه با چاپ نظر مخالفين «
نوآوری ديگری نيز » ( ص 8) كرده است واگر چه
كودكانه به روی دست آوردهای فكری بشر در بيش
از يك قرن گذشته كه در ضمن پرباری حيرت انگيزی
هم داشته است تحت عناوينی چون « پندارهای رنك
و رو رفته ماركسيستی - استالينستی بر جای
مانده از ادبيات سياسی و جهان بينی حزب توده»
(ص 9) و يا « اين تحليل رنگ و رو رفته و
ورشكسته هميشگي» ( ص 10 ) ، « كليشه های رايج
» ، « حرفهای تكراري، فرضيات دائی جان
ناپلئوني، تحليل های خيالی » ( ص 9 ) شمشير می
كشد واگر چه با خود شيفتگی آزار دهنده ای گمان
می كند آنچه كه نوشته است « عده ای را از خواب
پرانده است » و اگرچه به دفعات به « نوآوری
های » خود می بالد، ولی در عين حال با اشاره
به فروش كتاب و بحث های درگرفته در حول و حوش
اين كتاب دست از« فروتنی » هم بر نمی دارد و
اين در حاليست كه خودش هم قبل از هر كس می
داندكه راست نمی نويسد:
« هنوز هم فكر می كنم اشتباهی صورت گرفته و
الا نه من چيز مهمی نوشته ام ، نه كشفی كرده
ام و نه يك نظريه جديد ارائه داده ام » ( ص
7).
با اين همه،
« پرواضج است كه طرح چنين ادعائی [ما اساسا در
هيچ مقطعی از تاريخ ايران نظام فئوداليزم
نداشته ايم] يقينا با واكنش تندی مواجه خواهد
شد » ( ص 48)
نويسنده كتاب همانند نويسنده اين نوشتار هنوز
دانش آموز دبستان و دبيرستان بودند كه استاد
فقيد خنجی و استاد احمد اشرف در پژوهش های
خويش اين «چنين ادعا» كرده بودند. و حتی در
اوائل سالهای 1980 ، استادم همايون كاتوزيان
بهمين مقوله پرداخت. از آن گذشته، اگر ذهنيتی
به نسبت آزادتر داشت و برای رد ماركس ( يعنی
هدف دو فصل اول كتاب خود) به نوشته های او و
يا انگلس نيز مراجعه می كرد، می دانست كه
ماركس و انگلس در 150 سال پيش چنين نوشته
بودند. پس بالاغيرتا، اين «نوآوری » را ديگر
به حساب خود واريز نفرمائيد كه از انصاف بدور
است. تفاوت در اين است كه اين استادان می
دانستند در بارة چه مقوله ای قلم می زدند و
نويسنده محترم كتاب به وضوح چنين دانشی ندارد.
می گويم نويسنده ذهنيتی مستبد انديش دارد، چون
تنها مستبدين اند كه اگر چه خودشان از هفت
دولت آزادند كه هر چه دل تنگشان می خواهد
بگويند و بكنند ولی نقد را بر « عليه » خود می
بينند (ص 8، 336) و از آن به عنوان « دعوا» (
ص 432) نام می برند. می گويم نويسنده صادق
نيست چون اگر چه شكوه می كند كه ناقدی در 350
صفحه اين كتاب نكته مثبتی نديده است ولی خودش
در تصويری كه از دست آوردهای فكری چپ انديشان
در 150 سال گذشته ارائه می دهد تنها زشتی می
بيند و توطئه پنداري. حالا بماند كه برای
نويسندة حقيقت جوی ما « چپ » از استالين و حزب
توده شروع می شود و به همان دو نيز ختم می
شود! می گويم نويسنده صادق نيست چون اگر نگران
حقيقت بود از زبان معاندان عقيدتی خويش به
دروغ نمی نوشت كه به باور اين جماعت بسيار
گسترده « جامعه ما هيچ مشكل برای پيشرفت و
ترقی نداشت وبسی هم پيشرفت و ترقی كرده بود و
مثل ساعت مرتب و منظم به جلو می رفت » (ص 9).
وپس آنگاه دريائی گندناك از لجن و كثافت را بر
سروروی همگان می پاشد كه به « تحليل » ايشان
انتقاد نوشته اند. پرسش اين است كه كدام
نويسنده و يا محقق ايراني، چپ و راست وميانه ،
چنين ادعا كرده است؟ منبع اين ادعای نويسنده
كدام كتاب و يا مقاله است؟ و در اين پيوند است
كه اندكی بعد، نه فقط استاد رواسانی «
انشاءنويس» و « شعاری » می شود، بلكه ديگران
«در انشاءنويسی و شعار دهی گوی سبقت را از
آقای رواسانی نيز ربوده اند » (ص 416). و جالب
است كه بعد شكوه می كنندكه ما چرا در ايران
فرهنگ نقد نداريم ! با اين شيوه نگرشی كه خود
ايشان در اين كتاب عرضه می فرمايند، چرا بايد
نقد داشته باشيم! همين جا بگويم كه من نه با
نظريات آ قای دكتر رواسانی تمام و كمال موافقم
(در واقع با اغلب نظريات ايشان موافق نيستم) و
نه با ديدگاه های استادم كاتوزيان و نه با
ديدگاههای ديگر منتقدين محترم اين كتاب. ولی
اگر خواهان وارسيدن حقيقت هستيم ، پس حد و مرز
ها را بشناسيم. فرهنگ نقد با ناسزاگوئی غير
انتقادی ريشه نمی گيرد، يعني، در هيچ جای جهان
نگرفته است. به علاوه احترام به همسان انديشان
كه هنری نيست. در واقعيت زندگي، اين خصلت بر
جستة هر مستبد و ديكتاتوری است. احترام و پای
بندی عملی به دموكراسی و آزادی ازاحترام به
عقايد كسانی كه با آنها همسوئی نداريم جدائی
ناپذير است.
می گويم نويسنده روش تحقيق نمی داند و با
تاريخ يكسره بيگانه است چون اگر چه «تحقيق
تاريخی » می كند ولی ظاهرا نمی داند هر چه در
كتب تاريخی بيايد و يا در فلان ويا بهمان سند
دست نوشته ثبت شود سنديت تاريخی ندارد. چيزی
به نام تعقل تاريخی هم داريم. يعنی مورخ بايد
ذهنيت حقيقت جو و نقاد خود را بكار بگيرد و از
ميان اسناد تاريخی آنچه را كه برای درك درست
تر از سير تحولات تاريخی لازم است، نه برای جا
انداختن انگاره و گمان شخصي، به شيوه ای منطقی
و سنجيده ارائه نمايد.
اجازه بدهيد اين نكته را كمی بشكافم.
اگرچه نويسنده می خواهد «مخروط را وارونه »
نمايد ولی حد اعلای كارش اين می شود كه به جای
استعمار كه به قول ايشان يك عامل خارجی است يك
عامل خارجی ديگر، « حمله مغولها » بسيار عمده
می شود. روغن اين آش آنقدر زياد می شود كه به
واقع برای سلامت فكر مضر می شود.
مرو « دو