بحثی
در مورد دوران
گذار
مصاحبه
صادق افروز با
رفیق تراب
ثالث
صادق
افروز : نظر شما در
مورد دوران
گذار از
سرمایه داری به
سوسیالیسم
چیست ؟ وقتی
برنامه های
سازمان ها و
گروه ها و
احزاب چپ
ایران را
مطالعه می
کنیم متوجه می
شویم که یک
درک غلط از
دوران گذار و
سوسیالیسم
وتفاوت بین
آنها در این
برنامه ها وجود
دارد. من می
توانم یک لیست
طولانی از
برنامه این
گروه ها را در
این مورد
بیاورم . در
این جا به
اختصار تنها
اشاره ای می
کنم به برنامه
فدائیان
کمونیست.این
رفقا در
برنامه شان
آشکارا این
اغتشاش فکری
را به نمایش
می گذارند .در
برنامه این
سازمان چنین
می خوانیم :
"سوسیالیسم پایان
راه رفرماسیون
اقتصادی –
اجتماعی
ثابتی نیست
بلکه دوران
گذار از سرمایه
داری به
به
کمونیسم است
.می دانیم
مبارزه طبقاتی
در سوسیالیسم
(!) ابعاد جدیدی
به خود می
گیرد . "همه
این
برنامه
ها با این درک
نوشته شده اند
که سوسالیسم
همان دوران
گذار است که
با پیروزی
کارگران آغاز
میشود و این
خلاف درکی است
که مد نظرمارکس
و لنین بود .
درکی که براین
باوربود که
بین وجه تولید
سرمایه داری و
وجه تولید
سوسیالیستی
یک دوران
طولانی گذار
هست . و آن طور
که مارکس
بارها تکرار
کرده در این
دوره دولت چیزی
جز دیکتاتوری
انقلابی طبقه
کارگر نمی
تواند باشد
.این برنامه
ها هیچکدام
این را درک
نکرده اند .
دراین رابطه
لطفا درکتان
را از دوران
گذار ، حکومت
کارگری ،
دیکتاتوری پرولتاریا
، دمکراسی
پرولتری ، و
سوسیالیسم بیان
کنید .آیا با
لنین هم عقیده
هستد که همان
طور که بارها
در جزوه هایش بخصوص
بعد از انقلاب
اکتبر اشاره
کرده سوسیالیسم
جامعه ای است
عاری از طبقات
عاری از استثمار
.رفقای چپ
ایرانی اولا
ازدولت
سوسیالیستی
صحبت می کنند
بعد می گویند
مبارزه
طبقاتی در
سوسیالیسم که
خیلی با نظرات
لنین فرق دارد
. خواهش می کنم
نظرتان را
دراین مورد
باز کنید .
تراب
ثالث : به نظر من
ضرورت دوران
گذار را از
چند لحاظ می
توان مورد
توجه قرار داد
. هنگامی که از
یک وجه تولید
به وجه تولید
دیگری تغییر
صورت می گیرد اگر
این تحول
انقلابی یاشد
خود انقلاب از
دید
مارکسیستی دو
جنبه دارد .
یکی بعد سیاسی
و دیگری بعد
اجتماعی آن
است . منظورم
از بعد سیاسی
یا تحول سیاسی
تغییر طبقه
حاکم است.
وقتی طبقه
حاکم تغییر می
کند قدرت
سیاسی از یک
طبقه به طبقه
دیگر یا از
بلوکی از
طبقات به بلوک
دیگری از
طبقات منتقل
می شود . به طور مثال
در انقلاب
بورژوا
دمکراتیک
قدرت سیاسی از
اشراف و
فئودال ها به
بورژوازی
منتقل می شود .
البته منظور
من از
بورژوازی فقط
سرمایه داران
نیستند . خرده
بوژوازی هم
سهمی از قدرت
سیاسی را دارد
. ولی در راس
این بلوک
سرمایه داران
بزرگ بودند . .
بنابر این در
هر انقلابی ،
چه بورژوا
دمکراتیک و چه
سوسیالیستی
یک جنبه از
این انقلاب ،
انتقال قدرت
سیاسی است .
ولی این
انتقال قدرت
سیاسی به این
دلیل صورت می
گیرد تا یک
انقلاب
اجتماعی را به
دنبال خود
داشته باشد
.یعنی یک وجه
تولید هم از
نظر اجتماعی و
هم از نظر
اقتصادی به یک
وجه تولید
جدید متحول
بشود . هدف از
انقلاب سیاسی
همین انقلاب
اجتماعی –
سیاسی است .
یعنی تغییر کل
نظام . بنا بر
این هرگاه از
انقلاب
بورژوا
دمکراتیک یا انقلاب
سوسیالیستی
صحبت می کنیم
هم جنبه سیاسی
و هم جنبه
اجتماعی آن را
در نظر داریم .
حالا اگر
بخواهم به
سوال شما باز
گردم خود همین
انقلاب
اجتماعی یعنی
دوران گذار . یعنی
این تغییراتی که باید
صورت گیرد تا
یک وجه تولید
از آنچه هست
به چیز دیگری
تبدیل شود یک
دوره ای از تحولات
اجتماعی ،
اقتصادی و
فرهنگی لازم
دارد. همین را
به طور کلی
دوران گذار می
گوییم . ولی یک
تفاوت کلی بین
انقلاب
سوسیالیستی و
انقلاب
بورژوا دمکراتیک
وجود دارد .
انقلاب
اجتماعی
بورژوایی تقریبا
بخش عمده اش
قبل از انقلاب
سیاسی انجام می
شود . یعنی
انتقال اجتماعی
– اقتصادی از وجه
تولید
فئودالی به
وجه تولید
سرمایه داری
در همان بطن
جامعه فئودالی
آغاز می شود
.یعنی رشد
تولید کالایی
در دل جامعه
فئودالی .مارکس
در توضیح این
رشد به نقش
نیروی دریایی
انگلیس ،
پرتغال ، هلند
و اسپانیا در
دوران فئودالی
اشاره می کند .
این نیروی
دریایی که به
تجارت جنبه
بین المللی و
گسترده ای می
داد برای مجصولات
مانوفاکتور
بازار وسیعی
پیدا کرد . و به
همین دلیل
موجب گسترش
مناسبات
سرمایه داری
در بطن جامعه
فئودالی شد .
به همین دلیل
هرگاه انقلاب
بورژوا
دمکراتیک را
مورد مطالعه
قرار می دهید
متوجه خواهید
شد که
بورژوازی حتی
قبل از انقلاب
صاحب
قدرتی اقتصادی
هست .به طور
مثال در
انگلیس ،
فرانسه ،
پرتغال ، هلند
و اسپانیا یک
اشکالی از
پارلمان که بورژواری
می توانست
حرفش را بزند
وجود داشت .100 سال
قبل از آنکه
کرامول بیاید
و ماجرا را فیصله
بدهد به نوعی
با اشرافیت و
فئودالیسم حق
مشاوره داشت .
در فرانسه قبل
از انقلاب
کبیر یک پارلمان
وجود داشت .
بورژوازی
فرانسه به
عنوان جماعت
سوم در این
پارلمان
نمایندگانی
داشت . این
مثال ها همه
بیانگر این
واقعیت است که
سرمایه داری
قبل از انقلاب
سیاسی به یک
مرحله از رشد
اقتصادی –
اجتماعی می
رسد . ولی این
به معنی توقف
انقلاب اجتماعی
پس از پیروزی
انقلاب سیاسی
نیست .
بورژوازی
هنگامی که
حاکم می شود و
قدرت سیاسی را
در دست می
گیرد اقدامات
دیگری هم
انجام میدهد
تا مقررات دست
و پا گیر
فئودالی را از جلوی
پای مناسبات
کالایی
بردارد به آن
باج دادن های
محلی در گوشه
و کنار خاتمه
می دهد . به طور
خلاصه باید
گفت تلاش هایی
را که بورژوازی
در جهت ایجاد
یک بازار ملی
پس از کسب
قدرت سیاسی
انجام می دهد
می تواند
دوران انتقال
از فئودالیسم
به سرمایه
داری محسوب
بشود . در این
دوره هنوز نمی
توان گفت که
سرمایه داری
به طور کامل
غلبه کرده است
. هنوز تولید
کالایی تعمیم
یافته نیست . علیرغم
آنکه خیلی از
تحولات از جامعه
فئودالی به
سرمایه داری
قبل از انقلاب
بورژوا
دمکراتیک
انجام می شود
ولی ادامه این
تحولات به پس
از پیروزی
انقلاب موکول
می گردد . از
جمله این
تحولات دو
موضوع مهم
وکلیدی است .اول
مسئله ارضی و
دوم وحدت ملی
است . انقلاب
ارضی چیزی
نیست که
فئودال ها و
اشرافیت قبل
از انقلاب
بورژوا
دمکراتیک به
آن تن در دهند .
آنها به زور
انقلاب مجبور
به پذیرش شدند
. در مورد وحدت
ملی نیز باید
گفت که ایجاد
بازار ملی بدون
انقلاب امکان
پذیر نیست .
یعنی حتی در
مورد سرمایه
داری نیز یک
دوره انتقالی
پس از پیروزی
انقلاب وجود
دارد . مسئله
ارضی ، مسئله
ملی و مسئله
زبان واحد در
این دوره حل
می شوند .دوره
ای که
در قرون 17 ،18 و 19
در اروپای
غربی و
آمریکای
شمالی ما
شاهدش بودیم
.بنا بر این در
انقلاب
بورژوا
دمکراتیک
هرچند انقلاب
اجتماعی اش
قبل از انقلاب
سیاسی شروع می
شود ولی بخشی
از اقدامات
انجام نشده آن
مثل انقلاب
ارضی پس از
انقلاب سیاسی
انجام می گیرد
.در انقلاب
سوسیالیستی
مسئله کاملا
متفاوت است
.به این معنی
که سوسیالیسم
چون به معنی
اجتماعی کردن
تولید است نمی
تواند قبل از
تسخیر قدرت
سیاسی صورت
بگیرد .
مالکیت خصوصی
را نمی توان قبل
از کسب قدرت
سیاسی ملغی
کرد . این
امکان در یک
محوطه کوچک
جامعه سرمایه
داری وجود
ندارد تا یک
مناسبات کوچک
سوسیالیستی برقرارشود
. مالکیت
سوسیالیستی
از آن جا که می
خواهد کل
جامعه را
درکنترل
اجتماعی قرار
دهد نمی تواند
خرد خرد و تکه
تکه در این شهر
یا آن شهر و یا
در این
کارخانه و آن
کارخانه در
بطن جامعه
سرمایه داری
پدیدار شود .
تولید
سوسیالیستی
باید سراسری
باشد . ولی بعضی
از جنبه های
انقلاب
اجتماعی
سوسالیستی در
بطن جامعه
سرمایه داری
شروع به رشد
می کنند . به طور
مثال حق بیمه
بیکاری ،
بهداشت مجانی و رفاه
اجتماعی که
ویژگی های
سرمایه داری
ندارند و در
نتیجه
مبارزات
کارگران بدست
می آیند . ولی این
تغییرات صرفا
در سطح باز
توزیع است و
نه در سطح
تولید .
عادلانه تر
کردن توریع که به
نحوی عواقب
وخیم جامعه
سرمایه داری
را ملایم تر
می کند . این ها
به نوعی
اقدامات
سوسیالیستی
محسوب می
شوند و
در دل جامعه
سرمایه داری
انجام می شوند
.یعنی می خواهم
بگویم که نمی
توانیم این
مسئله را
کاملا سیاه
وسفید بکنیم .
پس اگر بخواهم
این بخش را
خلاصه کنیم
باید بگوییم
هر انقلابی دو
جنبه سیاسی و
اجتماعی دارد
. در مقایسه با
انقلاب
بورژوایی ،در
انقلاب
سوسیالیستی وجه
اجتماعی آن
عمدتا پس از
انقلاب سیاسی
صورت می گیرد .
و بسیار
پیچیده تر
است
چون باید از
صفر آغاز کند .
مارکس این
دوران را
دوران انتقال
و یا دوران
گذار می نامد
.در کتاب
گروندریسه ،
مارکس این
تئوری دوران
انتقال را
تئوریزه می
کند . در این
اثر مارکس می
گوید که هر وجه
تولید چهار
وجه مختلف
دارد .اول
تولید به معنی
اخص کلمه ،
یعنی رابطه
بین ابزار
تولید و کار
چگونه است .دوم
وجه توزیع است
.یعنی این
کالاهای
تولید شده
چگونه توزیع
می شود .سوم
وجه مبادله
است یعنی
کالاهای
رسیده به
افراد چگونه
مبادله می شود.
چهارم وجه
مصرف است . در
هر وجه تولیدی
این چهار وجه
با وجه دیگر
متفاوت است .
به طور مثال
در جامعه
سوسیالیستی وجوه
تولید ، مصرف
، مبادله و
توزیع با این
وجوه در جامعه
سرمایه داری
کاملا متفاوت
هستند . به
همین ترتیب در
مقایسه با
جامعه
فئودالی این
وجوه در جامعه
سرمایه داری
دیگرگونه اند
. از دیدگاه
مارکس در یک
وجه تولیدی جا
افتاده و به
بلوغ رسیده ،
این چهار وجه
باید با هم
همخوانی
داشته باشند .
و این در حالی
است که این
چهار وجه باهم
و همزمان
تغییر نمی
کنند .از نظر
مارکس یک
زمانی طول می
کشد تا این
چهار وجه با
هم منطبق شوند
. به طور مثال
پس از انقلاب
سوسیالیستی
از بوژوازی
بزرگ خلع ید
می شود ولی
هنوز هیچ
تغییری در وجه
تولید و
مبادله و مصرف
انجام نگرفته
است .این چهار
وجه اگرچه
باهم مرتبط
هستند ولی باهم
و همزمان
تغییر نمی
کنند . بخصوص
زمانی که انقلاب
مداخله کند .
این
همان تئوری
است که بر اساس
آن می توان
ضرورت دوران
گذار را توضیح
داد. همانگونه که
مارکس در
کاپیتال
توضیح می دهد
این دوره برای
سرمایه داری
اروپا 200 سال
طول کشید
.دوره ای که
مارکس آنرا
تولید کالایی
ساده می نامد
.در انگلیس پس
از آنکه
کرامول قدرت
را به دست می
گیرد حدود 120
سال طول می
کشد تا سرمایه
داری به صورت
یک سیستم بالغ
جا افتاده
مستقر شود .
همینطور در
فرانسه 50 سال طول
می کشد تا سرمایه
داری به معنی
مدرن کلمه
غالب شود
.انطباق وجوه
مختلف تولید
به زمان
احتیاج
دارد.البته
زمان انتقال
بستگی به شکل
انقلاب و
شرایط دارد .
منظور از
شرایط رشد
نیروهای مولد
است . به طو ر
مثال هرگاه
انقلاب در
کشورهای جی 8
صورت بگیرد
انتقال به
سوسیالیسم احتیاج
به دوره آن چنان
طولانی ندارد
.در چنین
شرایطی زمان
انتقال کوتاه
خواهد بود . از
یک سو قدرت
اصلی اقتصاد
جهانی در دست کارگران
است و از سوی
دیگر مزاحمت
های قدرت های
امپریالیستی
وجود
ندارد.چون
مقاومت آنها
قبلا در هم
شکسته شده است
. ولی اگر انتقال
در کشورهای
پیرامونی
آغاز بشود این
انتقال بسیار
کند تر خواهد
بود .اولا سطح
نیروهای مولد
نازل تر است و
دوم این
انتقال در
شرایطی باید
صورت بگیرد که
کشورهای
پیشرفته
سرمایه داری
یک لحظه از
مزاحمت و
خرابکاری
غافل نخواهند
بود . بحث در
مورد زمان
انتقال باید
به طور کنکرت
و مشخص صورت
بگیرد .بسته
به اینکه در
کجا انجام شود
زمان انتقال متفاوت
خواهد بود .
اما علیرغم
اختلاف مدت
زمانی این
دوره انتقال
ضروری است .
این خلاصه
تئوری مارکس در
مورد دوران
انتقال است
.در رابطه با
انقلاب
سوسیالیستی ،
مارکس یک عنصر
جدید را به
این تئوری اضافه
می کند وآن
عنصر آگاهی
است .بر خلاف
انقلاب
سوسیالیستی
انقلاب
سرمایه
دارانه در بطن
جامعه
فئودالی نضج
می گیرد و
شروع به رشد
می کند . لذا
بعداز انقلاب
بورژوازی کار
آن چنان
دشواری ندارد
. تاریخ در
جریان حرکتش
به رودخانه ای
رسیده است و
حالا از این
سو به آن سو می
جهد . ولی این
سوی رودخانه
با آن سوی آن
تفاوت چندانی
ندارند.در
حالیکه در
انقلاب
سوسیالیستی
یک تغییر کیفی
بین جامعه قبل
و بعد از
انقلاب
مشاهده می شود
. به همین جهت
در دوران
انتقال به
سوسیالیسم به
نقش آگاهانه
طبقه ای که
این رسالت
تاریخی را بر
عهده دارد
نیاز داریم. و
این همان چیزی
است که مارکس
از آن به
عنوان
دیکتاتوری
انقلابی
پرولتاریا
نام می برد .
انقلابی از آن
جهت که اگر
این دیکتاتوری
به طور
انقلابی
مناسبات کهن
را دستخوش
تغییر و تحول
نسازد این
انتقال صورت
نخواهد گرفت .
پس این گذار
باید آگاهانه
و با نقشه
باشد .کارگران
بدون آنکه
نقشه ای از
قبل داشته
باشند اقداماتی
انجام می دهند
و بعد این
اقدامات را
تصحیح می کنند
. همانگونه که
مارکس در
مانیفست
توضیح می دهد
زمانی که
کارگران طبقه
حاکم می شوند
اقدامات
اقتصادی را
مدام تکمیل می
کنند و جلو می
روند . مداخله آگاهانه
این طبقه
ویژگی این
دوره از
انتقال است .
صادق
افروز : شما به وضوح
تئوری دوران
گذار را از
دیدگاه مارکس
باز کردید و
تفاوت های
دوران گذار از
فئودالیسم به
سرمایه داری و
از سرمایه
داری به
سوسیالیسم را شرح
دادید .از دید
مارکس پیروزی
انقلاب کارگری
تازه آغاز
دوره ای است
که طبقه کارگر
باید آگاهانه
وجوه مختلف
تولید را باهم
هماهنگ کند تا
به سر منزل
مقصود که
سوسیالیسم
است برسد .دوره
ای که مارکس
از آن به
عنوان دیکتاتوری
انقلابی
پرولتاریا
یاد می کند .
خوب حالا برای
ما باز کنید
که آیا لنین و
دیگر رهبران
بلشویک با
همین درک
انقلاب 1917
روسیه را
رهبری کردند ؟
آیا از دید
آنها پیروزی
انقلاب اکتبر
به معنی آغاز
دوران گذار از
سرمایه داری
به سوسیالیسم
بود ؟ و بعد چه
اتفاقاتی
افتاد که منجر
به شکست
انقلاب شد ؟
دوران گذار با
موفقیت طی نشد
و دوباره وجه
تولید سرمایه
داری غالب گشت
.
تراب
ثالث : به نظر من
رهبران طراز
اول انقلاب
اکتبر ، کسانی
چون لنین،
ترتسکی ،
بوخارین و
پرابژنسکی همگی
بر این نظر
بودند که حالا
با تسخیر قدرت
سیاسی ، دوران
گذار آغاز شده
است . من هرکسی
را که مخالف
این نظر است
به چالش می
طلبم . این
رهبران بر این
باور بودند که
سوسیالیسم
جامعه ای است
که در پایان دوران
گذار به آن
خواهند رسید
.و این جامعه
ای است عاری
از طبقات ،
عاری از
استثمار ،
بدون دولت .
ولی این جامعه
فاز اول کمونیسم
است .هنوز به
آن در جه از
رشد و بلوغ
نرسیده که بنا
به گفته مارکس
از هرکسی به
اندازه
استعدادش کار
گرفت و به
اندازه نیارش
از محصول
اجتماعی داد .
چون هنوز یک
مقدار اجبار
اقتصادی هست .
اکر کار نکنید
هیچ چیز
دریافت نخواهید
کرد .یعنی
جامعه به
اندازه سهمی
که شما به آن
داده اید به
شما خواهد داد
. که مارکس از
آن به عنوان
بقایای توزیع
بورژوازی در
جامعه
کمونیستی نام
می برد . ولی
خصوصیات این
جامعه بسیار مشخص
است .الغای
دولت ، الغای
طبقات و الغای
استثمار .
اینکه اگر کار
نکنم دریافت
نمی کنم به
این معنی نیست
که اگر دریافت
کنم استثمار
می شوم .تولید
کنندگان روی محصول
اضافه کنترل
دارند . آن
سازمانی که
جامعه را
هدایت می کند
دولت نیست که
بخواهد منافع
یک طبقه را در
برابر یک طبقه
دیگر حمایت
کند . یک نوع اداره
است . یک نوع
تنظیم اداری تولید
است . دولت به
معنای
بورژوایی
کلمه و یا
دیکتاتوری
پرولتاریا
نیست . هرگاه
ادبیات
بلشویک ها و
کمینترن را در
این دوره
مطالعه کنید
جز این چیزی
نمی بینید . از
دید بلشویک ها
مسئله به این
صورت بود که
سوسیالیسم
وجود ندارد .
ساختمان
سوسیالیسم در
دوران گذار
تازه آغاز می
شود .و پس از یک
دوره ای به پایان
می رسد و به
وجه تولید
غالب تبدیل می
گردد .این
همان فاز اول
کمونیسم
خواهد بود .
البته یک
مقدار از گیج
سری بین واژه
های
سوسیالیسم و
کمونیسم را می
توان متوجه
مارکس و انگلس
کرد . آنها
هرگاه از وجه
تولید صحبت می
کنند می گویند
سوسیالیسم و
لی هرگاه از
جامعه صحبت می
کنند می گویند
کمونیسم
.سوسیالیسم از
نظر لغوی به
معنی مالکیت
اجتماعی است .
به همین دلیل
در متون
تئوریک مارکس
نمی
گوید وجه
تولید
کمونیستی .
کمون از نظو
لغوی به معنی
یک تجمع است . کمون یک
واژه اجتماعی
است تا
اقتصادی –
سیاسی . بنا
بر این مارکس
به جامعه می
گوید جامعه
کمونیستی و به
وجه تولید می
گوید وجه
تولید
سوسیالیستی .
در نتیجه این
اشنباه در خود
مارکس و انگلس
هم تا حدودی
هست . که آن هم ریشه
های سیاسی
دارد . خود
مارکس به
توضیح آن می پردازد
. از او می
پرسند چرا اسم
خود را کمونیست
گذاشتی و اسم
اتحادیه تان
را اتحادیه
کمونیست ها
نامیدی ؟ چرا
شما که مدام
از وجه تولید
سوسیالیستی
صحبت میکنید
اسم گروهتان
را کمونیست
گذاشته اید ؟ در
پاسخ مارکس می
گوید به دلیل
وجود جریانات
مختلف
سوسیالیسم
ارتجاعی
ترجیح می دهد
با آنها قاطی
نشود .با
انتخاب نام
کمونیسم
مارکس میخواهد
خود را از این
سوسیالیست
های تخیلی
ارتجاعی که سن
سیمونی و
بابوفی بودند
متمایز کند
.ولی در همان
موقع در
فرانسه واژه
کمونیست رواج
داشت و در
انگلیس واژه
سوسیالیست .پس
از گذشت چند
سال انترناسیونال
دوم که مجبور
به درگیری با
سوسیالیست
های ارتجاعی
نبود دوباره
خود را سوسیالیست
نامید . ما به
کسی مقل هال
دریپر احتیاج
داریم که برود
و ریشه های
این واژه ها
را در قرن 18 . 19 در
بیاورد . و به
این اغتشاش
پایان دهد .
ولی تا آنجا
که من آشنایی
دارم مارکس
هرگاه به مقولات
اقتصادی
اشاره دارد می
گوید
سوسیالیسم و هرگاه
جامعه آینده
را مد نظر
دارد می گوید
کمونیسم .دلیل
دیگر این
اغتشاش فکری ،
شرکت احزاب
سوسیال
دمکرات در
انتخابات است
. هنگامی که یک
حزب سوسیال
دمکرات در
انتخابات
شرکت می کرد
نمی گفت که
هدفش آغاز
دوران گذار
است . در
برنامه های
تبلیغاتی این
طور عنوان می
شد که هدف
ساختن جامعه سوسیالیستی
است . این هم به
اغتشاش دامن
می زند . آنچه
می خواهم
بگویم این است
که این گیج
سری ریشه
های تاریخی
دارد . در خود
نقد برنامه
گوتا هم کمی
اغتشاش وجود
دارد . ولی اگر
بخواهم جمع
بندی کنم از
نظر مارکس و
انگلس همه جا
وقتی از تولید
صحبت می کنند
به سوسیالیسم
اشاره می کنند
و هرگاه جامعه
را مد نظر دارند
کمونیسم را
مطرح میکنند .
ولی از نطر من
هیچ فرقی بین
این دو نیست . امروزه
متاسفانه
واژه کمونیست
آنقدر بدنام شده
که من ترجیح
می دهم از
واژه
سوسیالیست
استفاده کنم .
امروز تا می
گویی کمونیست
شما را مترادف
می کنند با احزاب
سنتی وابسته
به شوروی سابق
.بنا بر این من
ترجیح می دهم
خود را
سوسیالیست
بنامم تا کمونیست
.علت اصلی این
اغتشاش به سال
1936 بر می گردد .در
این سال
استالین ادعا
کرد که کار
ساختمان سوسیالیسم
به پایان
رسیده است
.استالین در
این ادعا به
میزان دولتی
شدن اقتصاد
اشاره می کند .
اگر به نوشته
های لنین برگردیم
متوجه می شویم
که او اقتصاد
جوان شوروی را
با 3 بخش توضیح
می دهد . بخش
اول در اختیار
دولت است. بخش
دوم در اختیار
سرمایه داران
خصوصی است .
بخش سوم که
بخش کوچکی از
اقتصاد را
تشکیل می دهد
بخش
سوسیالیستی
است .در این
بخش کنترل و
مدیریت در دست
کارگران است
.در بخش دولتی
اگرچه از سرمایه
دار خصوصی خلع
ید شده
ولی تولید را
یک عده
تکنوکرات
می
چرخانند .
کارگران در
امر کنترل و
تصمیم گیری شرکت
ندارند . لنین
این بخش را
سرمایه داری
دولتی می نامد
.دلایلی که
استالین می
آورد تا نشان
دهد ساختمان
سوسیالیسم
تکمیل شده است
با آن مدل
لنین از
سوسیالیسم
کاملا متفاوت
است . استالین
سوسیالیسم را
در میزان
دولتی شدن می
دید .در این
سخنرانی او با
تکیه بر این
که 80 یا 90 در صد
اقتصاد دولتی
شده است نتیجه
می گرفت اقتصاد
سوسیالیستی
غلبه کرده است
. این ادعا از
چند جنبه
دارای اهمیت
است . . یک آنکه
خود استالین
بر این باور
است که
تا 1936 دوران
گذار در حال طی
شدن بوده است . او
می گوید در
سال 1936 این
دوران به
پایان رسید .و ما
به سوسیالیسم
رسیده ایم .
بعد از
استالین پرسیدند
بر طبق نظر
لنین در
سوسیالیسم
طبقه نیست ،
دولت نیست ولی تو
دارای دولتی
به این قدرت
مندی و مستبدی
هستی. چگونه
این جامعه می
تواند
سوسیالیستی باشد
.؟ از این جا به
بعد آکادمی
مارکسیسم –
لنینیسم مسکو
دست به کار می
شود تا
عامدانه و آگاهانه
این اغتشاش
فکری را دامن
بزند تا استالین
را از مخمصه
ای که درآن
گیر کرده بود
رها کند . به
همین منظور
تئوری انتقال
را مخدوش می
کند .کل گیجی
جنبش چپ در
سطح جهانی
ریشه اش در
همین مباحثات
1936-1938 است . چون بخش عمده
چپ ایران مارکسیسم
را از همین
آکادمی مسکو
فرا گرفته این
گیج سری در
مورد تئوری
انتقال را از
همین طریق به
ارث برده است .
به هر حال
ادعای مترادف
کردن دوران
انتقال
وسوسیالیسم
به این زمان
برمیگردد .
ریشه این
اغتشاش در این
جاست .و همان
طور که شما
گفتید حالا در
سال 2007 یک جریان
فدایی می آید
و چنین حرفی
می زند .
صادق
افروز : حالا پس از
اینکه مشخصات
دوران گذار از
سرمایه داری
به
سوسیالیسم و تفاوت
های آن را با
سوسیالیسم به
عنوان یک وجه
تولید مشخص
کردید و گفتید
در سال های
اول پس از
انقلاب اکتبر در
اقتصاد روسیه
ما شاهد آن
هستیم که
سرمایه داری
دولتی ،
سرمایه داری
خصوصی و تولید
سوسیالیستی
در کنار هم
حضور دارند .
از تولید سوسیالیستی
منظورم بخشی
است که تحت
کنترل
کارگران است
.می خواستم
نظرتان را در مورد
برخورد
بلشویک ها با
خرده
بورژوازی ، بخصوص
دهقانان بیان
کنید .ایا فکر
می کنید گرفتن
زمین از
دهقانان کوچک
اشتباه بود ؟
یا یک ضرورت
اقتصادی آنها
را به این کار
واداشت ؟ و بعد
سیاست نپ که
برای جبران
این افرلط
صورت گرفت یک
عقب نشینی بیش
از اندازه
نبود؟
تراب ثالث : در عمل در انقلاب روسیه سه مسئله وجود داشت که ویژگی این انقلاب را مشخص می کرد . یکی اینکه روسیه کشور بسیار عقب افتاده ای بود . در ارقام اغراق آمیزی که از سوی بلشویک ها ارائه می شد جمعیت پرولتاریای روسیه را 10 ملیون نفر در 1917 تخمین می زدند .در همان زمان در روسیه حدود 120 ملیون دهقان وجود داشت که هنوز در روابط سرواژ قرار داشتند . بنا بر این بلشویک ها با یک کشور عقب افتاده سر و کار داشتند .برای حرکت به سمت سوسیالیسم می بایست نیروهای مولد را رشد بدهند و برای رشد نیاز به انباشت اولیه بود . بحثی که بین بلشویک ها مطرح بود این بود که این انباشت اولیه چگونه بدست می آید .این انباشت اولیه در آن سال های اول انقلاب به عنوان انباشت سوسیالیستی معروف شد . همان گونه که مارکس در توضیح دوران انتقال به سرمایه داری از مقوله انباشت اولیه سرمایه داری صحبت می کند ،در بین بلشویک ها هم در همان سال های 1920 – 1921 بحث انباشت اولیه سوسیالیستی به شدت در می گیرد .یکی از تئوریسین های عمده ای که روی این موضوع کار می کرد پرابژنسکی بود که بعد ها به اپوزیسیون چپ و تروتسکی پیوست . پیشنهاد های مختلفی در این زمینه داده شد . مثل این پیشنهاد که صنایع باید وسائل تولیدی که مورد استفاده بخش کشاورزی باشد . مثل تراکتور و غیره تولید کنند . . بعد با فروش این محصولات به بخش کشاورزی سود حاصله را به بخش صنعت باز گردانند. هیچ راه دیگری برای انباشت سوسیالیستی جلوی پای آنها نبود . این یک تئوری انباشت است . یعنی وقتی انقلاب در یک کشور عقب افتاده رخ می دهد نیروهای مولد را بر اساس چه مدلی باید رشد داد . این یک مسئله کلیدی است که در مورد جامعه ایران نیز صادق است .اگرچه در مقام مقایسه وضع امروز ایران به مراتب از وضع روسیه در 1917 بهتر است . ایران نفت دارد . و قادر است در بازار جهانی نفت ارز خارجی دریافت کند .در حالی که روسیه ارزی نداشت . زمانی که انقلاب در روسیه رخ می دهد به یک معنی بورژوازی غافلگیر می شود . می دانید که انقلاب در پتروگراد و مسکو رخ می دهد و بعد گسترش پیدا می کند . اگر تز های آوریل را به یاد داشته باشید لنین در آنجا می گوید بلشویک ها چگونه می توانند قدرت را بگیرند و بعد آن را حفظ کنند . مسئله کلیدی این بود که اگر بلشویک ها قدرت را بگیرند آیا قادر به حفظ آن خواهند بود .سرانجام به این ارزیابی می رسند که می توانند و بعد رفتند و قدرت سیاسی را گرفتند . ولی به محض اینکه قدرت تسخیر شد جنگ داخلی آغاز شد . به همین دلیل بلشویک ها جنگ داخلی را تئوریزه کردند . گویی پس از هر انقلاب پرولتری باید یک جنگ داخلی آغاز شود . در حالی که الزاما این طور نیست و شرایط ویژه روسیه را نباید تعمیم به همه جای دنیا تعمیم داد . بر طبق این تئوری همواره پس از هر انقلاب پرولتری باید یک جنگ داخلی آغاز شود .بنا بر این همواره یک دوره جنگ داخلی خواهیم داشت . این ممکن است نزدیک به واقعیت باشد . ولی الزاما از نظر تئوریک در ست نیست . از سال 1918 که جنگ داخلی آغاز می شود بلشویک ها برنامه اقتصادی را که در مورد دوران گذار تدارک دیده بودند کنار می گذارند . برنامه اقتصادی که خیلی منطقی بود . برنامه 5 ساله اول و 5 ساله بعد .هدف استراتژیک این برنامه هم کاملا مشخص بود : صنغتی کردن کشاورزی . بردن محصولات صنعتی به بخش کشاورزی و انتقال ارزش اضافی حاصله به بخش صنعتی به منظور رشد سریع تر صنعتی ، تا نیروهای مولده در یک کشور عقب مانده رشد کنند . ولی این برنامه نیمه تمام کنار گذاشته شد . برنامه بلشویک ها از این به بعد تبدیل شد به برنامه سیاسی . اگر کشاورزان به سفید ها می پیوستند بلشویک ها به منظور تنبیه ، اموالشان را مصادره میکردند . در شهر ها و روستا ها این خلع ید از مالکیت خصوصی به طرز غیر منطقی جلو رفت . همان طور که قبلا اشاره شد اجتماعی کردن مستلزم یک تمرکز و تراکم د