مارکس در پيوند با شرايط تاريخی آلمان و وضع
اسفناک دانشمندان و پژوهش گران علم اقتصاد در
آن کشور و در نتيجه وارد کردن علم اقتصاد هم
چون کالايی ساخته و پرداخته شده از انگلستان و
ناتوانی دانشمندان آلمانی در کاربست اين علم
بر شرايط "بومی" خود ميگويد: "بيان نظری آنچه
در واقعيت زندگی خارجی ميگذشت در دست آنان
[به] مجموعه ای از عقايد متحجر [تبديل] شد که
معنای آن را به مقتضيات دنيای خرده بورژوايی
اطراف خود تفسير و بالنتيجه تحريف ميکردند"#1.
قصد من از بيان جمله
فوق، شبيه سازی بين شرايط ذهنی آن روزگار
دانشمندان آلمانی و "همتايان" ايرانی آن ها
است؛ به اين معنا که متدولوژی رشد يافته در
کشورهای ديگر در دست "دانشمندان" ايرانی تبديل
به چيزی عاميانه و متحجر می شود که با کاربرد
آن در شرايط سياسی اجتماعی کشور خود٬ آن را
تحريف می کنند.
عباس ميلانی در مصاحبه ای که تحت عنوان
"روزگار سپری شده روشنفکران چپ" با روزنامه ی
توقيف شده هم ميهن 2 انجام داده٬ به موضوع هاى
متعددی به طور نامنظم و غير مستدل پرداخته
است. او در اين گفتگو٬ هژمونی فرهنگی- ادبی چپ
ايران را برای دوره ای نسبتا طولانی بررسی
کرده؛ به همزاد بودن اصطلاح روشنفکر و چپ در
جامعه ايران پرداخته؛ روشنفکر چپ ايرانی را
کمابيش همچون پديده ای نسبتا همگن و ارتجاعی
خصلت بندی نموده و از جمله به گرايش هاى موجود
در آن مانند استالينيسم، روحيه حذف صداهای
ديگر در عرصه ادبي، هنری و خصلت استبدادی آن
اشاره کرده است.
او در عين حال به بررسی تاريخ جديد ايران
پرداخته و به ويژه به پديده مصدق و کودتای 28
مرداد اشاره داشته و اعلام کرده است که با
کاربست متد نوتاريخی گري٬ ما همواره بايد
آماده بازبينی تاريخ خود در پرتو اسناد و
يافته هاى جديد بوده و از اخذ نتايج قطعی در
باره تاريخ چشم بپوشيم.
سرانجام اين که ميلانی
دست به يک تبارشناسی روشنفکر چپ ايرانی زده و
به شيوه پست مدرن ها با ايجاد يک تقابل دو
گانه Binary
Opposition بين
روشنفکر نوع روسی و نوع فرانسوي، روشنفکران چپ
ايرانی را به قطب به اصطلاح پرهيزکار مرتاض
پيشه ى افسرده حال و يقه چرکين روسی وصل کرده
است. روشنفکرانى از آن دست که همواره خود را
در برابر قدرت حاکم تعريف کرده و آن چنان با
قدرت مسلط مرزبندی کرده اند که منجر به نوعی
ترور روشنفکران ديگر گشته و بدين ترتيب از
وارد شدن آن ها به حوزه قدرت مستقر جلوگيری به
عمل آورده اند.
البته او برافتادن اين
نوع روشنفکرى نابهنگام (anachronistic)
و پايان تعهد طبقاتی – سياسی روشنفکران را نيز
نويد می دهد و می افزايد که جامعه ايران به
يمن فعاليت 70 هزار وبلاگ نويس به چنان بلوغی
دست يافته است که نيازی به روشنفکر و اتوريته
اخلاقی ذهنی او ندارد (در اين جا صحبت های
ميلانی يادآور سخن سرايی رايج در غرب و تعرض
سياست مداران راست غربی به انديشه ورى چپ
فرهنگی در اواخر دهه 1990 است که مطابق آن فرد
در جامعه اطلاعاتی و علمى نيازی به متخصصان و
از ما بهتران همه چيز دان چپ ندارد٬ و با عقل
سليم خويش بهتر در مى يابد که چگونه فرهنگی
داشته باشد؛ چگونه وقت آزاد خود را اداره کند؛
با پول و زندگی خود چگونه رفتار کند و از ميان
انبوه داده های اطلاعاتی و فرهنگی چه چيزی را
گزين کند. خلاصه کلام اين که فرديت کور
خودخواه بورژوايی در تقابل با هر نوع جمع
گرايی مترقی به شدت تقويت و تبليغ می شود).
سرانجام آن چه که در
مصاحبه و در مقدمه کتاب او "تجدد و تجدد ستيزی
در ايران" توجه ام را جلب کرد، ارجاع او به
شاخه ی نقد و مطالعات ادبی "نوتاريخی گری" است
که ظاهرا هم چون متدولوژی او در برخورد با
تاريخ (مثلا پديده تجدد در ايران و نگاه او به
كودتاى 28 مرداد و يا مقوله ى روشنفکر چپ
ايرانی) به کار گرفته شده است. اين نکته مرا
واداشت تا در مطلبی کوتاه به تاريخچه نوتاريخی
گري، بستر پيدايش آن، دستاوردها و نقدهايی
بپردازم که به آن ايراد شده است؛ و در عين حال
سعی می کنم به چگونگی کاربست آن در دست ميلانی
و به ويژه در بررسی او از چپ ايران اشاره ای
داشته باشم.
آن چه که ميلانی در
مصاحبه خود گفته بی شک حائز اهميت است. او به
عنوان يک چپ سابق، نقدها و پرسش هايی را طرح
کرده که چپ ايران بايد بتواند به لحاظ نظری به
آن ها بپردازد. به گمان من٬ انگيزه شناسی و يا
روانکاوی ميلانی و کند و کاو در گذشته او، و
يا چگونگی و ميزان روابط او با کشورها و
نهادهايی معين کمک زيادی به بحث ما نمی کند
(گرچه آن چه او کرده يا می کند و آن چه می
گويد بی ارتباط به يک ديگر نمی توانند باشند).
يعنى مى خواهم بگويم واكنش هايى از اين دست
–كه ممكن است در جاى خود لازم و مفيد باشد-
نبايد جاى خالى نقد محتوايى آراى ميلانى را پر
كند.
اگر بتوان ميلانی را به
عنوان "روشنفکر ارگانيک" طبقه يا اقشار معينی
بررسی کرد که در پی پيش برد هدف ها و مقاصد
طبقاتي، سياسی و اجتماعی معينی است٬ در اين
حالت "روشنفکران ارگانيک طبقه/ اقشار مقابل"
نيز بايد به جدال نظری با او پرداخته و به
نقدهايش پاسخ دهند. در اين جا قصد من اساسا
شناسايی انگيزه های شخصی او در حمله به سنت
روشنفکری چپ در ايران نيست، بلکه هدف من روشن
کردن پايه های نظری جدل او و هم چنين چپ
مارکسيست است.
به اين معنا تلاش می
کنم متد نوتاريخی گری را در باره ى خود
نوتاريخی گری به کار بسته و علل و زمينه های
تاريخی پيدايش آن را هرچند کوتاه و مختصر مورد
بررسی قرار دهم. سپس اين متد را در مورد خود
ميلانی و نوع بررسی او از چپ ايران و سنت
روشنفکری منتسب به آن به کاربسته و به اين
ترتيب به بيان مصطلح در خود اين شاخه ادبي٬آن
ها را بر متن و زمينه ی (contextualization)
تاريخی خود قرار دهم. هدف از اين کار آن است
که نشان دهم نو تاريخی گری در متن وسيع تری که
پست مدرنيسم خوانده می شود قابل بررسی است و
سپس نشان دهم اين متد در دست ميلانی چگونه به
چيزی مبتذل و عاميانه بدل شده است.
در آن چه که در زير می
آيد من به طور خلاصه، خاستگاه نوتاريخی گری را
شناسايی کرده (به بيان ديگر نگريستن به اين
جريان نقد ادبی هم چون "متن"ی بر زمينه تاريخی
آن) و رويکرد ادبی- انتقادی آن را معرفی می
کنم و در ادامه نقدهايی را طرح می کنم که به
اين رويکرد ادبی ايراد شده است. و در آخر تلاش
می کنم نشان دهم که ميلانی به رويکرد مورد نظر
خود وفادار نبوده است.
مطلب پيش رو در ابتدا
قرار بود به سه موضوع در آرای عباس ميلانی
بپردازد.
1. بررسی متد نوتاريخی گری و رابطه آن با پست
مدرنيسم يا به عبارتی زمينه های پيدايش
نوتاريخی گری و هم چنين انتقادات وارده به آن؛
به علاوه بررسی چگونگی کاربست متد نوتاريخی
گری از سوی ميلانی در پيوند با تجدد و زمينه
های پيدايش آن در ايران.
2. ارائه يک چارچوب
مفهومی مثبت از روشنفکر چپ و پاسخ به نقد
ميلانی از چپ
3- و بلاخره درک او از
مساله تجدد
اين مطلب بيش از هر چيز
روی نکته اول متمرکز گشته است و نگارنده
اميدوار است که در آينده بتواند در نوشته هايی
جداگانه حول نکات دوم و سوم نيز به بحث
بپردازد.
نوتاريخی گری و پيوند آن با تحولات سرمايه
داری متاخر و پسامدرنيسم
اگر بپذيريم که پيدايش
ايده ها، افکار و مکتب¬های فکري، ادبی و
روشنفکری در ارتباط جدايی ناپذير با بستر
اجتماعي٬ سياسي٬ فرهنگی واقتصادی خود قرار
دارند و چيزی مقدم بر و يا جدا از آن بستر و
شرايط اجتماعی نيستند در آن صورت بايد پيدايش
نو تاريخی گری را نيز در بستر اجتماعی رشد و
پيدايش آن بررسی کنيم که در اواخر دهه 1970 و
اوايل دهه 1980 ميلادی برآمد کرده است. از
آنجا که نو تاريخی گری را می توان هم چون شاخه
ای از پسامدرنيسم بررسی کرد3 لذا بجا است که
ابتدا تعريف بسيار مختصری از پست مدرنيسم و
زمينه های تاريخی رشد و پيدايی آن ارائه شود و
سپس در پرتو اين دانسته ها به موضوع نو تاريخی
گری بپردازيم.
آدام کاتز4 آن گفتمان
ها و پراتيک هايی را پست مدرن می داند که "روی
اين فرضيه بنا شده اند که واقعيت از تکثر
نامحدود اشکال و پديده های ناهمگن و مختلف
تشکيل می شود. پست مدرنيسم نوعی اقتصاد سياسی
موقعيت ها و جايگاه های متفاوت و ناهمگون است
که منجر به بازتوليد حوزه هايی از دانش و
پراتيک می شود که به تفاوت و ناهمگونی ارجحيت
می دهد ... افرادی از جمله فوکو، دلوز، دريدا،
لاکان، ليوتار، بودريار و گواتاری و نظاير
آنان در اين طيف می گنجند" (2000:10)به نظر
کاتز وجه مشترک همه اين افراد اين است که آن
ها بخش موضعي، محلی و خاص را بر کل ترجيح می
دهند و باور ندارند که اين دو را بتوان در
ساختارها و پروسه های کلی کنار هم قرار داد و
ارتباطی اندام وار ميان آن ها برقرار کرد.
به طور کلی سيمای مسلکی پست مدرنيسم را با
الهام از انديشه الن ميکسينزوود می توان چنين
صورت بندی کرد:
1. شک گرايی:
پسامدرنيسم هر نوع به اصطلاح فراروايت و
نظريهى جامع و جهانشمول دربارهى جهان و
تاريخ را رد ميكند. به قول ليوتار"من... پست
مدرن را به منزله بی اعتقادی و عدم ايمان به
فراروايت های بزرگ توصيف می کنم" (54:1380)5
از نظر آن ها وجود دعاوی متنوع در تاريخ تفکر
علمي، خود گواهی می دهد که به هيچ حقيقتی نمی
توان دست يافت. به علاوه از منظر آن ها نمی
توان به پلوراليسم باور داشت اما نسبيت باور
نبود. از ديدگاه آن ها صرف اعتقاد به "روايت
های بزرگ"، تنوع و صورت های ديگر از انديشه
وری را از بين می برد و آن ها را يک دست می
سازد. به زعم آن ها نفی انديشه های مخالف
ضرورتا و ذاتا به سرکوب انديشه های مخالف
منتهی می شود؛ و اين امر چهره جهان را بی
ريخت، زشت و ناپسند تبديل می کند.
2. عليه کليت و ذات
گرايی: آن ها جهان را اساساً تكه تكه و نامعين
ميبينند، کل را به اجزای آن فرو می کاهند و
هر نوع گفتمان ,تماميت نگر, را نيز انکار می
کنند که می تواند به شناخت کليت (توتاليتی)
نائل آيد. از نظر آنان بحث پديدار- ذات نيز
بحثی بيهوده است و به نظر آنان امکان فرارويی
از "سطح" يا همان پديدار و نائل آمدن به شناخت
واقعيت يا ذات پديده ها ممکن نيست. آن ها
دستيابی به حقيقت را ناممکن می دانند و به
نحوی توانايی عقل و خرد انسانی را در شناخت
پديده ها انکار می کنند؛ حتی حقيقت را هم، در
بهترين حالت "روايتی از واقعيت" می دانند.
پسامدرنيسم در عمل منكر وجود روابط ذاتی
ساختارها و پديده ها و امكان ,تحليل على, سطح
ماهوی آن ها ميشود. در عوض پراكندگيها و
احتمالات جانشين ساختارها و علتها ميشوند.
در اين نگاه چيزى به
عنوان يك نظام اجتماعى (مثلاً سرمايهدارى) با
هويت معين و ,قوانين حركت, وجود ندارد. تنها
انواع متعدد و متفاوت قدرت، سركوب، هويت و
,گفتمان, وجود دارد. در اين نگاه نه تنها
,روايتهاى بزرگ, نظير مفاهيم پيشرفت در عصر
روشنگري، بلكه هر گونه ايدهى وجود عليت و
فرايند قابل فهم تاريخي، و هر گونه انديشهى
,ساختن تاريخ, انكار می شود. از نگاه پست مدرن
ها هيچ فرايند ساختارمندى وجود ندارد كه دانش
انسان (يا بايد پذيرفت كه عمل انسان) قابليت
دسترسى به آن را داشته باشد. صرفاً تفاوتهاى
آشفته، نامرتبط و غيرقابل توضيحى وجود دارند.
3. پست مدرنيست ها
زبان، فرهنگ و ,گفتمان, را امری مطلق می
پندارند اما خود، علايق سنتى به زعم آن ها
,اكونوميستى, چپ و دلمشغوليهاى قديمى به
اقتصاد سياسي، دانش ,تماميتگرا, و ارزشهاى
,جهانشمول, (از جمله، مفاهيم غربى ,عقلانيت
(خردورزى),، ايدههاى عام برابري، خواه
ليبرالى و خواه سوسياليستي، مفهوم ماركسيستى
رهايى عمومى انسان) را هم چون امری مطلق مردود
می دانند. آن ها بر هويتهاى ويژهى بسيار
متنوعى نظير جنسيت، نژاد، قوم و گرايش جنسي؛
تفاوت مبارزهها و ستمهاى خاص و متمايز؛
ماهيت سيال و متمايز نفس انسان ,سوژهى
نامتمركز,، تأكيد می کنند. آن ها ماهيت آدمى
را چنان متغير، نامطمئن و شكننده ميسازند كه
به سختی ميتوان دريافت كه چگونه ميتوان به
نوعى آگاهي، كه شالودهى هم بستگى و كنش جمعى
است، و بر مبناى ,هويت, اجتماعى مشترك (نظير
طبقه)، تجربهى مشترك و منابع مشترك دست يافت
ـ يعنى تجليل از ,حاشيه, و رد "روايتهاى
بزرگ"، نظير ايدههاى غربى پيشرفت و از آن
جمله نظريههاى ماركسيستى تاريخ.
4. نكتهى بسيار عجيب،
تناقض مهم ديگرى است که در انديشهى جديد
پسامدرنيته وجود دارد. به نظر آلکس کالينيکوس
پسامدرنيته، از سويی بر نفى تاريخ استوار است؛
چون نه تاريخى وجود دارد كه بتوان آن را مورد
تحليل على قرار داد، و نه نظامی غالب است که
به توان ريشهى قدرتهاى مختلف آن را شناخت
كه بر ما ستم روا ميدارند، و بيترديد
نميتوان خواستار نوعى مخالفت يك پارچه و نوعى
رهايى عمومى انسان از سرمايهدارى يا حتى
اعتراض عمومى به آن شد، آن سان كه
سوسياليستها معمولاً بدان باور دارند. حداكثر
ميتوان به مقاومتهايى جداگانه و خاص اميد
بست.
از همين رو است که
ليوتار ميگو يد:"مسئله در طرح جايگزينی ناب
برای نظام نيست: اکنون در پايان دهه 1970 همه
ما می دانيم که ايجاد چنين جايگزينی به نظامی
می انجامد که شبيه همان چيزی است که می خواهد
جانشين آن شود" (برگرفته از کتاب کالينيکوس
:19:1383).6
5.اين ديدگاه همچنين،
هر طرح سياسى جهانشمول ـ و حتى طرحهاى
جهانشمول رهاييبخش ـ را رد ميكند. به سخن
ديگر، طرحهاى عام ,رهايي بشر, به نفع
مبارزات خاص عليه انواع متنوع و خاص ستم، كنار
گذاشته ميشود. پسامدرنيستها ما را ترغيب
ميكنند تا هر چيز خوبى كه در طرح روشنگرى
وجود داشته ـ به خصوص تعهد آن به رهايى جهانى
بشر را ـ دور بزنيم. آنها از ما ميخواهند كه
اين ارزشها را به خاطر نتايج ويرانگرى که از
خود برجا گذاشته مورد سرزنش قرار دهيم7. و به
قول ليوتار با زمان هماهنگ و با گردش ايام هم
سو شويم؛ چرا که"دربرابر ديدگان انسان پست
مدرن، ديگر نشانی از افق تعميم بخشي، کليت
بخشي، جهانی شدن و رهايی عمومی به چشم نمی
خورد"(برگرفته از کتاب مارشال برمن :38:137 .
8
چنان که ملاحظه کرديم
پست مدرنيست ها کليت، ارزش های جهان شمول و
عام، روايت های بزرگ تاريخی و امکان شناخت
عينی را رد می کنند؛ نسبت به حقيقت، وحدت و
پيشرفت بدبين اند؛ و نسبيت گرايی فرهنگی را
همزاد پلوراليسم و عدم تدوام و ثبات و تجانس و
به طور کلی تنوع را ترجيح می دهند. و مفهوم
مفصل بندی (Articulation)
نيز وسيله خوبی برای پست مدرنيست ها است تا
تکه پاره های مختلف و متنوع مفهومی را از اين
راه با هم ترکيب کنند.
به نظر آدام کاتز اساسا
خود مفهوم مفصل بندی که نزد پست مدرنيست ها
محبوبيت دارد و برای جمع آوری دلبخواهانه و
ترکيب بی برنامه و غير تئوريک عناصر و تکه های
پراکنده از سيستم های مختلف نظری بکار بسته می
شود، بايد هم چون نوعی گريز از مشکل در صدور
احکام قطعی در دست يابی به عليت و تلاش برای
حل آن ديده شود. آن ها مفصل بندی را مانند
شيوه ای غيرتقليل گرايانه برای بررسی رابطه
بين حوزه های مختلف اجتماعی و فرهنگی و مقابله
با اعلام يک راه حل نهايی می بنند و آن را
وحدت بين تفاوت ها می نامند که حاوی هيچ گونه
سلسله مراتبی در بيان علت ها يا رده بندی
جايگاه ها نيست.
وجه مشخصه ی بارز ديگر نزد اين جريان ايده
آليسم آن است که به نظر مارگارت آرچر9 خود را
در چرخش زبانی و گفتمانی کردن(Discursive)
واقعيت نشان می دهد. به نظر آرچر پست مدرن ها
همه چيز اجتماعی را به امری فرهنگی تبديل کرده
اند.
آن ها "افسانه
پردازی"های توضيحی را رد کرده اما خود به
داستان ¬سرايی روی آورده اند و به ويژه بزرگ
ترين روايتی که به خورد بسياری داده اند همان
روايت فرارويی از چيزی همگن به نام مدرنيته و
جايگزينی آن با چيزی ناهمگن به نام "پست
مدرنيته" است.
پست مدرن ها می خواهند
به ما بقبولانند که در سايه سياست آن ها
هزاران گل خواهد شکفت و به همين دليل تکثر را
بايد بر يگانگی ارجحيت بخشيد و به ما اندرز می
دهند که درجه تحمل خود را در برابر تفاوت و
ناهمگنی افزايش دهيم. آرچر به درستی می افزايد
که به يمن نابرابری های شديد در سطح جهاني،
وضعيت مادی متعالی انديشه ورزان فرانسوی به
گونه ای است که به ايشان اجازه اين را می دهد
که بنشينند و با "تکه پاره های ذهنی خود بازی
کنند" .(1998:193)
ايگلتون در کتاب پس از
تئوری (After
Theor) راست می
گويد که اتفاقا با وجود اصرار پست مدرن ها روی
چندگانگي، تفاوت، عدم تجانس و ناهم گوني،
تئوری ¬های پست مدرن اما معمولا با تقابل های
دو سويه غير منعطف کار می کنند. تفاوت،
چندگانگی و اصطلاح هايی نظير آن ها در يک سو
ايستاده اند و آ نچه که با آن ها مترادف نيست
يعنی اصطلاح هايی مانند يگانگي، يک ساني، کليت
و جهان شمولی هم در سوی ديگر. پست مدرن ها به
نظر ايگلتون با آن که ظاهرا با آغوش باز برای
در بر گرفتن "آن ديگری" ژست گرفته اند اما خود
به همان اندازه ی (ارتدوکس هايی) راست کيش
هايی که از سانسور، سرکوب و انحصارطلبی شان
شکوه می کنند؛ به سانسور و سرکوب دست می زنند.
"نزد پست مدرن ها از انسان می توان حرف زد اما
نه از ذات انساني؛ از جنسيت می توان حرف زد
اما نه از طبقه، از بدن می توان حرف زد اما نه
از بيولوژي؛ از پست کلونياليسم می توان حرف زد
اما نه از خرده بورژوازی" (2003:26).
در يک بستر کلی تر می توان پست مدرنيسم را با
چرخش فرهنگی مکتب فرانکفورت و بدبينی آن ها
نسبت به پرولتاريا نيز گره زد که ناشی از
فاجعه جنگ دوم جهانی و شکست انقلاب در آلمان و
تئوری "تک ساحتی و غير ديالکتيکی" 10 آنان
بود. همان طور که مارکوزه به تاسی از
هورکهايمر و آدورنو سرانجام به اين نتيجه
بدبينانه رسيد که چون جامعه سرمايه داری (بر
تناقضات خود غلبه کرده) از درون متلاشی نخواهد
شد پس تنها نيروهايی قادر به حمله به آن هستند
که جزء حاشيه و ادغام نشدگان اين جامعه
(سرمايه داری پيشرفته)اند11، پست مدرنيست ها
نيز در پی کشف گروه های مطرود حاشيه ای و
اقليت های موجود در جامعه اند تا به زعم خود
صداهای ناشنيده آن ها را طرح کنند. اما کشف
اين مطلب هدفی در فراسوی "درونی کردن بيرونی"
يا "راه داده شدن" آن ها به درون سيستم موجود
ندارد. هدف يافتن و ايجاد پايه های هم دستی
بين گروه های "درونی" و "بيرونی" برای واژگون
سازی وضع موجود نيست.
آن ها به بيان ايگلتون هم بستگی را يک دست شدن
می دانند و وفاق را بيدادگرانه می خوانند. اما
در حالی که ليبرال ها با اين "يک¬دست شدن" از
راه طرح فرد آزاد و مستقل مقابله می کنند،
حالا برخی از پست مدرن ها ديگر به فرد نيز
باور ندارند و به حاشيه رانده شدگان و اقليت
ها را نيروهايی می دانند که در برابر خطر "يک
دست شدن" اجتماعی ايستاده اند. از نظر پست
مدرن ها همه ی آن حاشيه رانده شدگان- که
منحرف، خاطی ، هرزه و فاسد ناميده می شوند- به
لحاظ سياسی موثرترين نيرو به شمار می روند.
زندگی همگانی و جاری (زندگی غير حاشيه¬ ای)
معنای زيادی برای پست مدرن ها در بر ندارد و
اين باز همان نظر يک سان گر و يک سويه ای است
که آن¬ها با آن نزد مخالفان شان مقابله می
کنند.
اگر بخواهيم جوهر نظر پست مدرنيست ها و نسبی
گرايان را خلاصه کنم بايد بگويم:
1- پست مدرنيست ها با
روايت های بزرگ مخالف اند و همه چيز را نسبی
می پندارند ؛ اما درست با صدور همين حکم آن ها
يک قاعده عام و جهان شمول ارائه می کنند و
تناقض خود را به نمايش می گذارند.
2-پست مدرنيست ها مخالف درستی يا نادرستی
گزاره های معرفتی و به طريق اولی گزاره های
اخلاقی اند و هيچ گزاره شناخت شناسانه يا
ارزشی را معتبر نمی دانند. آدمی در شگفت می
ماند که آن ها چگونه به درستی و صدق همين
احکام صادره باور دارند؟ اگر اين حکم صحيح
باشد، آن ها به ناگزير از مفهومی عام دفاع می
کنند که با پيش فرض های شان تناقض دارد.
3- از منظر آنها
نميتوان به پلوراليسم باور داشت اما نسبيت
باور نبود، در حالی که می دانيم پلوراليسم نه
تنها با اعتقاد به روايت های بزرگ تناقض ندارد
بلکه از اجزای تشکيل دهنده آن محسوب می شود.
چرا که روايت های بزرگ بنا به تعريف روايت های
خرد را در بر می گيرد و با ادغام آن در نظام
خود، به روايت خود ترنم می بخشد. به علاوه کسی
که می گويد فردی می تواند به پلوراليسم اعتقاد
داشته باشد که به نسبيت گرايی باور داشته باشد
دانسته يا نادانسته دارد پيش فرض خود را زير
سئوال می برد؛ چرا که اين گزاره، چيزی جز يک
گزاره ی مطلق به شمار نمی رود.
اکنون بگذاريد يک نمونه
از تناقض ها و محدوديت انديشگی تحليل های پست
مدرنيستی را در تبيين يک مورد معين از نزديک
مورد بررسی قرار دهيم. با اين مثال می خواهم
چگونگی برخورد پست مدرنيستی با تاريخ دهه های
1960 و 1970 را نشان دهم که زمينه را برای
ظهور از جمله نو تاريخی گری به مثابه يک جريان
دانشگاهی فراهم آورد و در ادامه برخورد
مارکسيستی با همان پديده را به طور بسيار
مختصر بحث می کنم. برای اين منظور من تحليل
کاترين گالاگر12 از شرايط تاريخی دهه های 1960
و 1970 را انتخاب کرده ام.
گالاگر در بررسی خود
اين امر را نشان می دهد که چگونه چپ نو (چپ
فرهنگی) از دل گسست از مارکسيسم بيرون آمده و
سلسله مراتب در حوزه ی عليت ها و تقدم شيوه
توليد و بازتوليد مادی جامعه در توضيح پديده
ها را رد کرده و نوعی مرکزيت زدايی و عدم
قطعيت در عرصه ی عليت در مباحث اجتماعی سياسی
ايجاد کرده است. گالاگر می گويد چپ نو با رده
بندی عليت ها برای تعيين نهايی اين که کدام
تضاد خصلت اصلی و کدام خصلت فرعی دارد وداع
گفت و در ضمن گسست از سياست نمايندگي، هم چنين
موجب آن گشت که فعال روشنفکر نيز از ادعای
نمايندگی گروه های سرکوب شده دست بردارد.
"فعالان چپ نو حالا ديگر به شورش گری فرد و
گروه برای خاطر رهايی خود آن ها اهميت می
دادند و اهميت اين مبارزات را در اتصال آ ن ها
به نام و منافع يک طبقه ی کلی و عينی جستجو
نمی کردند" : 48)1998
او در ادامه به توجه چپ
نو به توضيح منطق مرکزيت زدايی می پردازد که
به معنای عدم سياست نمايندگی گروه های ضعيف و
سرکوب شده از سوی ديگر گروه های اجتماعی است.
به اين معنا هر گروهی به نام خود صحبت کرده،
خود را نمايندگی می کند و گرايش ها و حرکت های
اعتراضی مختلف همه عليه سيستمی حرف می زنند که
همه را سرکوب می کند. در دل چنين سياستی اين
نکته مطرح است که سفيدها حق نمايندگی سياه ها
و مردان حق نمايندگی زنان و روشنفکران طبقه
متوسط حق نمايندگی طبقه کارگر را ندارند.
از نظر گالاگر البته اين امر به معنای از بين
رفتن هم بستگی بين گروه های سرکوب شده نيست.
تنها چيزی که برای راديکال های دهه 1960 در
مقايسه با راديکال های مثلا دهه 1930 عوض شده
بود مبنای اين هم بستگی بود. مبنای اين هم
بستگی به نظر گالاگر اين بود که "به جای تعريف
خود با يک طبقه عام، حالا مبنای هم بستگی درک
سرکوب مشترک در عرض تقسيمات طبقاتی بود. پس به
خاطر اتکای خود به گروه هايی خارج از طبقه
کارگر سنتی سازمان يافته، نظير بخش های
اجتماعا متحرک رو به بالای زنان ، سياهان و
دانشجويان، بخش مهمی از چپ نو شکلی راديکال از
ضد نمايندگی را در فعاليت سياسی خود رشد داد.
شخص ديگر نيازی نداشت که علت فعاليت خود را به
طبقه کارگر ربط دهد بلکه ميتوانست باور داشته
باشد که درگيری های موضعی و محلی و تعدادی از
تناقضات خرد می توانند روی هم منجر به يک
بحران سيستمی و يک اتصال انقلابی شوند. تاثير
اين چرخش ها روی نقد فرهنگی "مخالف"در امريکا
اين بوده که آ ن ها نيز در مطالعات و کارهای
خويش روی نفی و عدم قطعيت تاکيد کردند. ديگر
ضرورتی نداشت و اساسا غير ممکن می شد که ارزش
مثبت معين و خاص هر گروه مخالف سيستم را تعيين
کرد" (1998: 47).
اين رويکرد افقی شامل بررسی تئوريک عنصر قدرت
نيز گشت. به اين شکل که تکيه اصلی در تقابل با
مارکسيسم از روايت های بزرگ و يا "محصور کردن
قدرت به حوزه اقتصاد و سياست دولتی" برداشته
شده؛ و مفهوم قدرت را به همه عرصه ها و از
جمله عرصه های خرد زندگی روزمره نيز سرايت
دادند. حوادث و نيروهای عمده و مهم اقتصادی-
سياسی سنتی حالا جای شان را به مردم و پديده
هايی می داد که زمانی کاملا بی اهميت به نظر
می آمدند. زنان، بزه کاران، ديوانگان، فعاليت
ها و گفتمان های جنسي، فستيوال و بازي، از هر
نوعی اهميت می يافت. از نظر گالاگر آن چه در
دهه 1980 با ظهور نوتاريخی گری انجام شد در
واقع ادامه همان تلاش های دهه 1960 به اين سو
برای بررسی و بی ثبات کردن تمايز و تفکيک بين
سيستم نشانه گذاری و چيزها، بين نمايندگی و
نمايندگی شدن، بين تاريخ و متن بوده است.
قبل از آن که به بررسی بيش تر رابطه بين پست
مدرنيسم و نو تاريخی گری و اشاره به شباهت ها
و تفاوت های آنان بپردازيم جالب است که ببينيم
برخورد تجربه گرايانه گالاگر چگونه وقايع و
گسست های گذشته را "روايت گونه" و
سوبژکتيويستی بدون پرداختن به "تاريخ" (منظور
تاريخ تئوريک و نوعی فلسفه تاريخ است) توصيف
کرده و از کنار عوامل اصلی دست اندر کار اين
تحولات تاريخی و چرخش های تئوريک سياسی و
استراتژيک ملازم اين تحولات بی اعتنا می گذرد.
در حالی که اساسا سرمايه روز به روز بزرگ تر
شده و در هيئتی ترس آور و