اين مقال، ناظر به "مصاحبه"
ای؟! است با آقای ميرفطروس، به نام " مدرنيته
و بايست ها و بن بست های پيدايش آن در ايران
"، که درگاهنامه ی " تلاش ، دوره جديد،
هامبورگ، ش ۴،۵" به چاپ رسيده است؛ همينطور
درنگی دارد برحضور وعملکرد و نقش فرهنگی-
پژوهشی آقای ميرفطروس ، در سال های اخير.
آن گونه که از مقدمه نشريه
تلاش، بر گفتگوی مذکور برمی آيد، پرسشگر يا
پرسشگران برآنند تا "بر بستر بحث های سنت و
مدرنيته، مصاحبه ای با آقای مير فطروس انجام"
دهند و از ديدگاه او، " نگاهی ... به تاريخ
صدساله ی ايران، الزامات و اجبارهای تاريخی و
نقش و تأثير نيروها و انديشه های اجتماعی در
پيدايش اين اجبارها و وضعيت کنونی" ايران
داشته باشند.
به گمان من، اين "مصاحبه"(
به روال معمول اين سالها) نه گفتگو که
مکاتبهای است از طريق" فکس"؛ يعنی از نوع
پرسش و پاسخ کتبی است . پاسخ آقای ميرفطروس
، به سئوالات ، اما گاه سخت آشفته و بی ربط
است. از همه چيز ميگويد، اما غالباً از موضوع
اصلی کمتر می گويد و يا هيچ نمی گويد . خلط
مبحث می کند و آسمان و زمين را به هم می بافد.
به جای روشنگری در کار آوازه گری است. در
پاسخگويی سخت فخر فروش است و پرگو و غالباً(
به جای توضيح و پاسخ سره) سر آن دارد که
محفوظاتش را به نام پژوهش هايش به رخ بکشد.
بی اعتنا به مضمون سؤالات، در کار سامان دهی و
تبليغ باورهای خود و آوازهگری است. خلاف آن
چه که در کار تحقيق مرسوم است، نظراتش را نه
با شک که با يقين شروع می کند و با حکم به
پايان می برد؛ در واقع خواننده را به هيچ
ميگيرد و با او به استبداد رفتار ميکند. آقای
ميرفطروس، در اين گفتگو کم حوصله است و
نابردبار، هم از اين رو، گاه در برابر اصرار
پرسشگر در طرح و تکرار بعضی سئوالات پايهای،
که مطلوب او ( آقای ميرفطروس) نيست، اختيار
از کف می دهد و بر ميآشوبد و حتی، تلويحاً انگ
ديرفهمی به پرسشگر ميزند؛ در مورد سازمان ها
و نيروهای سياسی ( آن هايی که نه مطلوب، که
مغضوب او هستند) بيشتر پرونده سازی ميکند تا
روشنگری؛ بی هيچ وجدان معذبی آراء و نظرات
مخالفين عقيدتی خود را تحريف کرده و سند سازی
می کند؛ حاصل مطالعات و پژوهش های ديگران را
به نام خود ثبت می کند و مهمتر از همه اين که،
آقای ميرفطروس، به جای تحقيق تاريخی درکار
تبليغ تاريخی است.
به همه اين ادعاها به جايش
خواهم پرداخت.
گفتم که اين گفتگو و به تبع
آن آقای ميرفطروس بر آن است که به تاريخ
صدساله اخير ايران بپردازد. درست به همين دليل
نوشته ی او، مباحث گوناگونی، مثل علل و عواملی
که نهضت مشروطيت را موجب شدند، نيروهای شرکت
کننده در جنبش مشروطيت، اين ادعا که ..."
مشروطيت... انقلاب به معنای تعريف شده و
شناخته شده اين کلمه ( نيست) از اين رو اطلاق
نهضت يا جنبش، به مشروطيت شايد درست تر
باشد" ، اهداف انقلاب مشروطه ، اين که برخلاف
نظر برخی محققين "انقلاب مشروطيت انقلابی
بورژوا- دموکراتيک نبود" ، نقش روشنفکران در
انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن و دلايل وقوع
اين دو انقلاب، علل کلی انقلابات، علل موفقيت
و يا ناکامی جنبش مشروطيت، نقش و موقعيت
کنونی اسلام در ايران، روند مالکيت در ايران،
مدرنيته و تمايزش با مدرنيسم، علل ناکامی
مدرنيته در ايران، کتاب ها و تحليل های منتشر
شده در مورد دوران پهلوی ها، تحليل شخصيت
رضاشاه و اوضاع سياسی اجتماعی ايران درهنگام
ظهوراو ،" نيهيليسم ويرانساز روشنفکران
ايران"! در روزگار محمدرضاشاه، تجددگرايی
ايرانی، جنگ جهانی دوم و علل "عدم پايداری "
ارتش ايران در مقابل نيروی متفقين و و و را
در بر می گيرد. از اين رو، مسائل مطرح شده در
اين پرسش و پاسخ، به دليل تنوع و کثرت شان،
لاجرم در سطح باقی می مانند ، و تنها می
توانند خوراکی باشند برای ذهن های آسان طلب و
ساده پذير؛ و درست به همين دليل، پاسخ ها
غالباً شکل رجزخوانی و " احکام" و دستورالعمل
به خود می گيرند و در هيئت زبانی مبتنی بر
عتاب و خطاب و جملات تأکيدیِ "روتوش" شده،
برآنند تا خواننده را مرعوب کنند. هم از اين
رو، نقد اين نوشته آقای ميرفطروس آسان نيست.
چرا که شخص نمی داند از کجا شروع کند و به
کدام ادعا پاسخ گويد. مقابل کدام بی انصافی
سکوت اختيارکند و...
گفتم که آقای ميرفطروس در اين
پرسش و پاسخ کتبی، به موضوعات متنوعی می
پردازد. بديهی است که هريک از اين موضوعات، به
جای خود می تواند محل توجه و بحث باشد ، اما
به نظر می رسد که، از اين ميان، سه مورد به
شکل سه ادعا محوری بوده و از اهميت خاصی
برخوردار می باشند ؛ و به گمان من، همه تلاش
وتمهيدات نويسنده محترم، تلويحاً در خدمت
القای اين سه ادعا است:
"۱ـ دوره ی رضاشاه و
محمدرضاشاه ... از درخشان ترين دوران تاريخ
صدسال اخير است."
"۲ـ در طول سالهای قبل از
انقلاب۵۷، مبانی و اصول اعتقادی مشترک،
نيروهای مارکسيستی و مذهبی را به هم پيوند
ميداد ... ودر واقع، سالها پيش از ظهور آيت
الله خمينی، فلسفه ی ولايت ( چه دينی، چه
لنينی) و تئوری انقلاب اسلامی، به وسيله
روشنفکران و فيلسوف های ما تدوين شده بود."
بنابراين، يکی از مهمترين دلائل عدم رشد
مدرنيته در ايران و متعاقب آن وقوع انقلاب
اسلامی،"... پيدايش ايدئولوژی ها وسازمان های
خون فشان انقلابی ( که هيچ طرحی برای مهندسی
اجتماعی نداشتند بلکه با نهيليسم ويرانساز شان
همه چيز را در انقلاب و با انقلاب می ديدند)
..." بود.
۳ـ برای جوامعی مثل ايران،
تحقق مدرنيته و رشد آن " نه از طريق دمکراسی
و آزادی های سياسی بلکه با نوعی ديکتاتوری
نظامی و از بالا..." امکان پذير است. بايد
خاطرنشان ساخت که، در اين مورد، القای حکم، نه
به صراحت، بلکه با استفاده از روش گفتم-
نگفتم صورت می گيرد.
با هم نوشته آقای ميرفطروس را
بخوانيم:
" هريک از کشورهای غربی در
رسيدن به مدرنيته راه ها، مسائل و مشکلات
خودشان را داشته اند، همچنانکه ژاپن (که از
نظر تاريخی و فرهنگی به ما نزديک است) نيز نه
از طريق دموکراسی و آزادی های سياسی بلکه با
نوعی ديکتاتوری نظامی و از بالا به رشد و
مدرنيته رسيده است."
پيشتر گفتم که آقای ميرفطروس
، در اين گفتگو از همه چيز و همه جا می گويد.
در واقع ، برای القاء نظراتش( که بعضی پنهان و
برخی آشکار اند) به قول معروف آسمان و زمين را
به هم می بافد. اما آن چه که شگفت انگيز
است، اصرار او در جعل تاريخ و وارونه نشان
دادن حقايق تاريخی است. از آن جا که پرداختن
به همه اين موارد، از حوصله اين مقال خارج
است ، جهت اجتناب از ساده کردن موضوعات و
ممانعت از اطاله کلام، تنها به چند مورد از
اين دست خواهم پرداخت .
می نويسد:
" ترديدی نيست که دولت انگليس
در قدرت گيری رضاشاه ، منافع و مصالح خود را
جستجو می کرد... اما من به چيزی به نام
وابستگی و يا عامل انگليس بودن رضاشاه معتقد
نيستم".
من نمی دانم که آقای ميرفطروس
بر اساس کدام نوشته و پژوهش منتشرشده خود
نتيجه گرفته است که رضاشاه وابسته ی انگليس
نبود. اين را که آقايان سيروس غنی و دکتر
کاتوزيان، به دنبال سال ها تحقيق و مطالعه
گفته اند. بنابر اين حق بود که نويسنده محترم،
در اين مورد با کمی فروتنی، با نقل عبارت فوق
از قول آقای سيروس غنی و يا دکتر کاتوزيان،
حق اين پژوهش گران را محترم ميشمرد.
ثانياً آقای ميرفطروس، در اين
جا، آگاهانه( با عرض معذرت) به يک تردستی
تاريخی- ادبی متوسل می شود. می گويد: "ترديدی
نيست که دولت انگليس در قدرتگيری رضاشاه
منافع و مصالح خودرا جستجو می کرد" و نمی گويد
که " ترديدی نيست که دولت انگليس در قدرت
گيری رضاشاه ..." دست داشت؛ و يا ترديدی نيست
که رضاشاه انتخاب آيرونسايد، برای فرماندهی
ديويزيون قزاق در جهت کودتای ۱۲۹۹ و باقی
قضايا بود . آقای ميرفطروس ، کراراً به کتاب
" ايران، بر آمدن رضا خان و..." نوشته ی آقای
سيروس غنی، به عنوان کتابی تحسين برانگيز
وسندی غير قابل انکار اشاره داشته است . بنا
براين ، بد نبود که در اين مورد هم از مستندات
اين کتاب بهره می گرفت.
آقای ميرفطروس می گويد :
الف- "...جنبش مشروطيت
اساساَ با ... سلطه ی بلامنازع دين و علمای
مذهبی به مخالفت پرداخت"
ب-" تلاش روحانيون معروفی
مانند بهبهانی و طباطبائی و نائينی در بسيج
مردم هرچند پراهميت و کازساز بود، اما بايد
دانست که آنان درک روشنی از مشروطيت و هدف های
عرفی و غيراسلامی آن نداشتند. لذا بعد از
قدرتگيری مجلس و طرح قوانين غير اسلامی، آنان
به تدريج از جنبش جدا شدند و به اردوی مخالف
پيوستند. سخن طباطبايی که دراين باره ميگفت :
سرکه ريختيم شراب شد، بسيار پر معنا است."
ج-"اگر روشنفکران ما" نسبت به
اسلام و دينداری مردم از همان مقطع انقلاب
مشروطه ... ملاحظه کاری می کردند، اين امر نه
تاکتيک که از خصلت دين خويی و مذهبی آن ها
ناشی می شد."
در پاسخ آقای ميرفطروس
بايدگفت که :
مشروطيت و اهداف و نيروهای
شرکت کننده در آن، موضوعی نيست که بشود در يک
گفتگو( هرچند به شکل مکاتبه) و با چند جمله
سرو تهش را هم آورد. اين را آقای ميرفطروس ،
به عنوان مدعی تحقيق در تاريخ بايد بهتر
بداند. به علاوه، بايد اذعان کرد که، به رغم
کتاب ها و رسالات ارزشمند بسياری که، بخصوص
در سال های اخير، از جنبه های مختلف به جنبش
مشروطيت پرداختهاند، هنوز راه درازی در
پيش است تا به درک و شناخت روشنی، درباره ی
همه ابعاد اين جنبش عظيم دست يابيم.
با نگاهی در حد تورق به قانون
مشروطه و متمم آن می بينيم که اين قانون،
عموماً به مشروط و مقيد کردن استبداد سلطنتی
نظر دارد. اين را آقای ميرفطروس هم گفته است.
مشروطه طلبان، اعم از روحانی و غير روحانی می
گفتند که " ما قانون اساسی را که حدود سلطنت
مشروطه و حقوق ملت را مشخص و معين می نمايد
می خواهيم ". به علاوه، اصل اول قانون اساسی
ايران می گويد: " مذهب رسمی ايران اسلام و
طريقه ی حقه ی اثنی عشريه است." مهم تر از اين
دو ، اصل دوم متمم قانون اساسی است که ، به
نظارت مجتهدان براقدامات و تصميمات مجلس و
امر قانونگذاری، تأکيد دارد. بنابر اين چگونه
می توان گفت که انقلاب مشروطه، جنبشی است که
با "...سلطه بلامنازع دين و علمای مذهبی به
مخالفت برخاست"؟
صرفنظر از آخوند ستيزی افراطی
روشنفکرانی مثل ميرزاآقاخان کرمانی ، " ذکر
اين نکته پيش از همه لازم است که هيچ مشروطه
خواهی کمترين تصوری از ضديت با شريعت در نظام
مشروطه ارائه نداده است. درست برعکس، بسياری
از مشروطه خواهان يا از روی عقيده و يا از روی
مصلحت انديشی مشروطيت را نظامی کاملاً منطبق
با اصول اسلام تصور و تصوير کردند... و
روحانيانی هم که تا آخر همچنان در صف مشروطه
خواهان باقی ماندند... هيچگاه آن را چيزی به
ضد شريعت و حتی مخالف آن تلقی نکردند. درست
است که در نظر بعضی از آن ها مشروطيت عين
مشروعيت نبود ولی ضد آن هم نبود". (دين و دولت
در عصر مشروطيت، باقر مؤمنی، نشر باران ، سوئد
صص ۱۷۷-۱۷۸)
پيشتر از قول آقای ميرفطروس
خوانديم که " تلاش روحانيون معروفی مانند
بهبهانی و طباطبائی و نائينی در بسيج مردم
هرچند پراهميت و کازساز بود، اما بايد دانست
که آنان درک روشنی از مشروطيت و هدف های عرفی
و غير اسلامی آن نداشتند."
در واقع، پژوهشگر محترم، خود
صراحتاً بر " اهداف غير اسلامی " مشروطيت
تأکيد دارد نه " اهداف ضداسلامی " . بنا براين
، درکی ازاين دست که، جنبش مشروطيت با "سلطه
ی بلامنازع دين به مخالفت برخاست "، اساساَ
نادرست و به قول معروف، مصادره به مطلوب است.
اما اين هم غير قابل اجتناب
بود که، اصولیمثل اصل مساوات(که همه ی ملت
را، اعم از مسلمان و غير مسلمان، درحقوق
اجتماعی برابر میديد) واکنش امثال شيخ فضل
الله نوری را برنيانگيزد. بسياری از مشروعه
خواهان، اصول " مساوات، آزادی و اصل تفيکيک
قوا" را منافی با " شرع مقدس" ، می ديدند.
ثانياً کارنامه ی عملکرد
روحانيت، در جنبش مشروطيت از چنان پيچيدگی و
تناقضی برخوردار است که نميشود در گفتگويی
کوتاه و در چند جمله تکليفش را مشخص کرد.
تکيه به نقل قول های نادقيقی از آن دست هم، که
کسروی و يا ديگران، درباره ی ناآگاهی روحانيت(
اعم از مخالف و موافق) شرکت کننده در جنبش
مشروطيت گفته اند و يا آن چه که آقای
ميرفطروس به عنوان شاهد آورده است( سرکه
ريختيم، شراب شد) ، حاصلی جز ساده کردن مسئله
و نتيجه گيری غلط نخواهد داشت. و چرايش :
کسروی، در کتاب " تاريخ
مشروطه، احمد کسروی، انتشارات مجيد، چاپ سوم،
تهران، ص ۲۷۴" می گويد: "ملايان که به
مشروطه در آمدند، بسياری از ايشان، نه همه ی
شان، معنی مشروطه را نمی دانستند و چنين می
پنداشتند که چون رشته ی کارها از دست دربار
گرفته شود يکسره به دست ايشان سپرده خواهد
شد. ولی کم کم آخشيج آن را ديدند."
در اين سند، کسروی بر آن است
که از بين ملايان تعدادی ( گيريم نه در شمار
بسيار) معنی مشروطه را میدانستند؛ اما
همو، درچند صفحه بعد (ص -۲۹۲) يکباره
تغييررأی میدهد واز اساس،حتی منکر
شناخت اوليه روحانيان مشروطه خواه معروفی مثل
بهبهانی و طباطبايی و... از محتوای " مشروطه"
می شود :
"چنانکه ديديم چنبش مشروطه
خواهی را در ايران ، دسته ی اندکی فراهم
آوردند و توده ی مردم معنی مشروطه را نمی
دانستند و پيداست که خواهان آن نمی بودند. از
آن سوی پيشروان هم به چند تيره می بودند: يک
تيره نوانديشان که اروپا را ديده يا شنيده و
خود يک مشروطه ی اروپايی می خواستند و پيداست
که اندازه ی آگاهی اينان از اروپا و از معنی
مشروطه و قانون يکسان نبود و بسياری جز آگاهی
سرسری نمی داشتند. يک تيره بزرگتر ديگری
ملايان می بودند که پيشگامی را هم ايشان گردن
گرفتند. اينان هم به دو دسته بودند: يک دسته
که شادروانان بهبهانی و طباطبايی و همراه
ايشان آخوند خراسانی و حاجی تهرانی و حاج شيخ
مازندرانی و همراهان اينان بودند، چون به کشور
دلبستگی می داشتند و آن را در دست دربار
خودکامه ی قاجاری رو به نابودی می ديدند، برای
جلوگيری از آن ، مشروطه و مجلس شورا را
دربايست می شماردند، و در همان حال معنی
مشروطه را چنانکه سپس ديدند و دانستند نمی
دانستند و آن را بدانسان که در اروپا بود نمی
طلبيدند. يک دسته ی ديگری معنی مشروطه را هيچ
ندانسته و به توده هم دلبستگی نمی داشتند و
درآمدنشان به مشروطه خواهی به آرزوی رواج "
شريعت" وپيشرفت دستگاه خودشان می بود، وخواهيم
ديد که اينان سپس عنوان "مشروعه" را به ميان
آوردند، و دير يا زود از ميان مشروطه خواهان
به کنار رفتند."
می بينيم که ، تکيه به هر يک
از دو قول فوق، نتايجی کاملاً متنافر ، بلکه
متضاد را به دنبال می آورد. به علاوه، برخلاف
نظر آقای ميرفطروس، روحانيونی که، در نهايت
از مشروطه دلسرد شدند، به صف مخالفين
نپيوستند، بلکه از آن " کناره گرفتند" و
مشروطه خواه برجسته ای مثل آخوند نائينی
معروف، بعدها از هواداران رضاشاه شد و تا آخر
عمر به او وفادارماند.
در شرايطی که جامعه ايران
شديداً مذهبی بود، در اوضاع و احوالی که
روحانيون، به طور فعال در جنبش حضورداشتند (
و با اين حال ، جالب است که برای تصويب هر
ماده و تبصره از قانون مشروطه ، که با مخالفت
شيخ فضل الله نوری ها رو به رو می شد، بايد
توجيه شرعی دست و پا می شد) چگونه انقلاب
مشروطه ميتوانست اساساً ضد دين بوده و با
"سلطه ی بلا منازع دين و علما به مخالفت"
برخيزد.
آشکار است که، بسياری ازاصول
مشروطه از جمله اصل مساوات ( تساوی و برابری
همه افراد ملت با هر عقيده و مرام مذهب و دين،
در برابر قانون) در تعارض آشکار با قوانين
شرع قرارداشت، که واکنش خصمانه شيخ فضل الله
نوری و همفکرانش را موجب شد. اين را هم
ميدانيم، که ميرزاآقاخان کرمانی منشاء همه
بدبختی های ما را ناشی از يورش اعراب به
ايران می دانست. اما، با اين همه، جو عمومی
انقلاب نه تنها مخالف با اسلام نبود بلکه
مشروطه خواهانی مثل مستشار الدوله و ملکم خان،
و بسياری ديگر ( به جهت موجه و مقبول جلوه
دادن شعارها و اهداف انقلاب) » آزادی قلم و
بيان" را به " امر به معروف و نهی از منکر "
و " دموکراسی " را به " امرهم شورا بينهم" و
آزادی را به "حريت" ... تعبير ميکردند.
برخلاف نظر آقای ميرفطروس، در بسياری از اين
موارد، اين " اينهمانی سازی" و جايگزين کردن
مفاهيم آشنای اسلامی به جای واژه های نو،
کاملاً آگاهانه و تاکتيکی بود.
اين را از زبان ميرزا ملکم
خان بخوانيم :"مکرر گفته ام و بازهم ميگويم ظه
ی فناتيک اهل مملکت لازم است . .. ( رهبران
نهضت) می بايست که از علوم مذهبيه ما و قوانين
فرانسه و غيره و وضع ترقی آنها استحضار کامل
داشته باشند... بفهمند کدام قاعده فرانسه را
بايد اخذ نمود و کدام يک را بنا به اقتضای حال
اهل مملکت بايد اصلاح کرد(روزنامه قانون، ش ۵
، ص ۲، برگرفته از کتاب مشروطه ايرانی،
ماشاءالله آجودانی).
اما باز هم بايد تأکيد کرد که،
به رغم آن که بخشی از روحانيون، از جمله همان
شيخ فضل الله نوری معروف در مقابل انقلاب
ايستاد، هدف انقلاب هيچگاه مبارزه با سلطه ی
بلامنازع دين و روحانيت نبود. يعنی دين و
روحانيت را، به طور عام در مقابل خود نمی
ديد.
در مورد بديهياتی مثل نقش
علما و روحانيان، در انقلاب مشروطه ، سخن را
کوتاه کرده و به نقل قولی از سيدحسن تقی زاده
اکتفاء می کنم، که سخت مورد توجه آقای
ميرفطروس است:
آقای تقی زاده می گويد: "سهم
بزرگ در نهضت مشروطه عايد چه کسی است. به
عقيده من هيچکسی به اندازه مرحوم آقا سيد
عبدالله بهبهانی سهمی ندارد و آقا ميرسيد محمد
طباطبايی، اين دو نفرمجتهد تهران. ولی بهبهانی
خيلی خيلی بلکه صدبرابر سهمش زيادتر است "(
زندگی طوفانی ص ۳۲۱ )
آقای ميرفطروس می گويد:
" رضاشاه بيش و پيش از آنکه
از طريق سرنيزه سربازانش به حکومت و قدرت
برسد، از طريق حمايت های ملی و مردمی، خصوصاً
عموم رهبران و روشنفکران ترقيخواه آن عصر ...
به قدرت رسيد".
در مورد نقض اين ادعای
حيرتآور آقای محقق محترم گفتنی بسيار است اما
برای اعراض از پرگويی، اشاره ی مختصری به
چگونگی تشکيل مجلس پنجم و مجلس مؤسسان خواهم
داشت.
مجلس پنجم و مجلس مؤسسان (که
به تغيير سلطنت در ايران و پادشاهی رضاخان رأی
داد) از طريق اعمال نفوذ نظاميان و هواداران
سردار سپه آن زمان و رضاشاه بعدی، تشکيل شد.
در واقع برخلاف اظهارات اقای ميرفطروس، در
اين جا هم عامل زور و سرنيزه و تهديد و تطميع،
در ايجاد مجلسی با اکثريت هوادار "سردارسپه"،
کارساز بود. يرواند آبراهاميان در کتاب "ايران
بين دو انقلاب، يروان آبراهاميان، ترجمه احمد
گل محمدی، و... ، نشر نی ، تهران، ص۱۶۷" می
گويد:
" بزرگان اصناف تبريز هم به
تشويق فرمانده نظامی محل، در بازار دست به
اعتصاب زدند و ضمن ارسال تلگرافی اعلام کردند
که اگر مجلس رضا پهلوی را جانشين احمدشاه
نکند، آذربايجان را از ايران جدا می کند". همو
در ص ۱۶۸ همين کتاب می نويسد:
" رضاخان با بهره گيری از مقام
وزارت جنگ و داخله، مجلس مؤسسان را از
طرفداران خود در حزب تجدد و اصلاح طلبان
پرکرد. بنابراين ، شگفتی آور نبود که اکثريت
قاطع مجلس، واگذاری سلطنت به خاندان پهلوی را
تصويب کنند".
و باز برای روشنگری بيشتر و به
خاطر آن که بتوانيم جو سياسی آن روزها را پيش
رو داشته باشيم ، ابتدا قولی از نويسنده فاضل،
آقای داريوش همايون را(که در همين نشريه ی
تلاش به چاپ رسيده است) نقل می کنم و سپس
به خاطره ای از يحيی دولت آبادی اشاره خواهم
داشت:
داريوش همايون می گويد: "
انتخاب مجلس پنجم که به برچيدن سلسله ی قاجار
رأی داد کمابيش همان اندازه ناسالم بود که
مجلس پيش از آن و انتخابات مجلس مؤسسان از
آن نيز ناسالم تر" ( تلاش - دوره ی جديد ،
ش ۳، ص ۴)
در همين رابطه، يحيی دولت
آبادی در کتاب " حيات يحيی، جلد چهارم صص
۳۸۱ -۳۸۲" می گويد:
"روز هشتم آبان ۱۳۰۴ کارکنان
سردار سپه در مجلس ميخواهند اطمينان کامل
داشته باشند که فردای آن روزدر موقع رأی
گرفتن برخلع قجر و نصب سردارسپه اکثريت کامل
خواهند داشت چون که رأی مخفی گرفته می شود و
معلوم نخواهد شد کی رأی مثبت داده و کی رأی
منفی از اين رو می خواهند از نمايندگان امضاء
بگيرند که آنها رأی مثبت خواهند داد... شب است
ساعت ده در حياط منزل را می زنند صاحب منصبی
است می گويد از طرف حضرت اشرف ( رضاخان) آمده
ام شما را احضار فرموده اند.. نصف شب به منزل
سردارسپه می رسيم... يکی از نمايندگان مجلس
از کارکنان سردار سپه ... مانند قراول ايستاده
است از او می پرسم حضرت اشرف کجا هستند... می
گويد برويد زيرزمين آنجا تکليف شما معين ميشود
می فهمم... اين تدبيری بود که از طرف کارکنان
سردارسپه به کار رفته ناچار می روم به اطاق
زيرزمين جمعی از نمايندگان و صاحب منصبان نظام
و نظميه در اطراف نشسته ميزی در وسط است و روی
ميز ورقه ايست به محض نشستن ياسايی نماينده ی
سمنان ورقه را...به دست من داده می گويد امضاء
کنيد ورقه را ميخوانم و ميفهمم مطلب چيست و می
بينم که ما بين شصت، هفتاد نفر از يکصد و
بيست نفر نماينده آن را امضاء کرده اند...
ورقه را روی ميز می گذارم نماينده سمنان با
تشدد ميگويد امضاء کن جواب ميدهم اگر رائی
داشته باشم در مجلس شورايملی می دهم نه در
اين سردابه. می گويد اگر امضاء نکنيد بد خواهد
شد اينجا من صدای خود را بلندکرده می گويم مرا
تهديد می کنيد... "
و دولت آبادی، در صفحه ۳۸۴
همان کتاب،در تشريح جو حاکم بر مجلسی که در
کار تغيير سلطنت است ، می گويد:
"مجلس امروز از هر جهت تازگی
دارد اولاً دستورش منحصر است به تغيير سلطنت
طرفداران سردار سپه مانند لشگر فاتح به طالار
مجلس وارد شده و هر يک در جای خود قرار
ميگيرند ثانياً تماشاچيان اين جلسه غالباً غير
از تماشاچيان جلسه های عادی مجلس هستند ودر
ميان آن ها اشخاصی ديده می شود که با نگاههای
غضب آلود خود ميخواهند اگر مخالفی باشد او را
ترسانيده و از خيال مخالفت بيندازند و به
هرصورت مجلس روح وحشتناکی گرفته که نميشود
وصف کرد..."
آقای ميرفطروس می
گويد:"رضاشاه... از طريق حمايت های ملی و
مردمی ، خصوصاً با پشتيبانی عموم رهبران و
روشنفکران ترقيخواه مانند... محمد تقی بهار
... به قدرت رسيد".
ببينيم خود " بهار" در باره
رضاشاه چه می گويد: