دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

آیا طبقه­ی کارگر می­تواند جهان را تغییر دهد؟

مایکل د. یتز

م. دلاشوب

رادیکال­های هر جریانی براین باورند که عملکردهای اقتصاد سرمایه­داری با آزادی انسان ناسازگارند. به عبارت دیگر در حالی­که موجودات انسانی از توانایی­های فوق العاده­ای برای تفکر و عمل برخوردارند، سرمایه­داری اکثریت مردم را از توسعه­ی این توانایی­ها و ظرفیت­ها باز می­دارد. بنابر این اگر ما خواهان جامعه­ای هستیم که در آن شکوفایی کامل استعدادهای انسانی بتواند به واقعیت بپیوندد، می­بایست به نظام سرمایه­داری پایان دهیم و آن را با چیزی اساسا متفاوت جایگزین سازیم.

مارکس معتقد بود که جامعه­ی جدید می­باید جامعه­ای باشد که در آن وسایل تولید به صورت جمعی و به شکلی دموکراتیک کنترل گردند و در آن کار با رغبت و داوطلبانه و به منظور سعادت همگانی انجام گیرد و درآمدهای جامعه کم و بیش به طور مساوی توزیع گردد. عامل اصلی انتقال از سرمایه­داری به این جامعه­ی نوین طبقه­ی کارگران مزدی خواهد بود که توسط خود نظام سرمایه­داری به وجود آمده است. پرسشی که فورا به ذهن خطور می­کند این است که آیا طبقه­ی کارگر قادر است نقشی را ایفا کند که مارکس برایش در نظر می­گیرد؟ امروزه در میان رادیکال ها اتفاق نظر بر این است که احتمالا خیر. طبقه­ی کارگر زمانی طولانی فرصت داشته است ولـی تاکنون از عهده­ی انجام این کار برنیامده است. من مخالف این عقیده­ام و در این مقاله کوشش خواهم کرد که دلایل مخالفت خود را توضیح دهم.
قبل از هر چیز ملاحظاتی مقدماتی ضروری است تا این پرسش در بستر صحیح خود قرار گیرد. نخستین مطلب درخور توجه این است که سرمایه­داری هم­چون جوامع طبقاتی قبل از آن، جامعه­ای مبتنی بر استثمار است. طبقه­ای از صاحبان مالکیت، یعنی سرمایه­داران، مازادی را از فاقدین مالکیت یا طبقه­ی کارگر می­ربایند که در واقع درآمد جامعه حاصل کار آنان است. در حالی­که تاریخ سرمایه­داری نشان می­دهد که طبقه­ی کارگر در بیش­تر موارد، کم و بیش شامل کارگران برده و سرف نیز می­شده است، درطی زمان به گونه­ای فزاینده بخش عمده­ای از این طبقه را کارگران مزدی، کارگران به ظاهر آزاد، با احساس آزادی دوگانه­ای، یعنی آزاد در فروش نیروی کار خود به هر کارفرمایی و آزاد از وسایل غیرزنده­ی تولید، تشکیل می­دهند.

دوم، برخلاف بردگان و سرف­ها، کارگران مزدی نه از طریق اجبار مستقیم بلکه در پس نقاب بازار استثمار می­گردند (هرچند که اعمال زور مستقیم نیز ممکن است توسط سرمایه­دارها یا دولت سرمایه­داری به کارگرفته شود). کارگران مزدی نه در تملک سرمایه­داران هستند و نه بخشی از محصولـی را که تولید کرده­اند، مستقیما به آن­ها می­دهند. ولـی با این وجود آن­ها به مثابه یک طبقه به واسطه­ی وابستگی شان به اجیر شدن از طرف کارفرمایان استثمار می­شوند. کارفرمایان از مالکیت خود بر وسایل غیرزنده تولید استفاده می­کنند تا کارگران مزدی را وادار سازند که ساعاتی بیش­تر از آن که برای تولید فرآورده­ی مورد نیاز خودشان جهت امرار معاش ضروری است، کار کنند. این بیرون کشیدن کار اضافـی که سرمنشا سودهای سرمایه­داران است، تا حدودی از طریق ایجاد ارتش ذخیره­ی تداوم می­یابد کار که به واسطه­ی ماهیت ذاتی خود نظام پدید می­آید.

سوم این که، نظام سرمایه­داری باز هم به دلیل سرشت خود یک سیستم اقتصادی گسترش­گرا است. نظام سرمایه­داری بازارهای محلی را به سوی بازارهای ملی، و بازارهای ملی را به سوی بازارهای جهانی سوق می­دهد. انباشت مداوم سرمایه و تلاش برای به حداکثر رساندن سودها و   توسعه، که جوهر حقیقی سرمایه­داری است، از آنجا که سودها بر کارمزدی متکی هستند، به گسترش مداوم طبقه­ی کارگر و به تقسیم هر چه بیش­تر جهان به دو طبقه­ی سرمایه­داران و کارگران مزدی منجر می­گردد.

چهارم، از ابتدا انباشت سرمایه در درون دولت­های قدرتمند محصور بوده است و این دولت­ها به وسیله­ی سرکوب حرکت­های جمعی کارگران، به سرمایه­داران در تلاش شان برای انباشت سرمایه کمک زیادی نموده­اند. دولت­هایی که هیچ نشانه­ای از فروپاشی و نابودی بروز نداده­اند.

پنجم، انباشت سرمایه نیازمند تحول دایمیِ فنون تولید است، که این به نوبه خود محتاج تفکر قاعده­مند می­باشد، یابه عبارت دیگر انباشت سرمایه محتاج توسعه­ی دانش و برنامه­ریزی و اجرا می­باشد. در نتیجه خلاقیت و ابداع به امر درونی نظام و بخشی ضروری از آن تبدیل می­گردد.

و ششم، که از اهمیت زیادی برخوردار است، توسعه­ی دائم وسایل تولید، شامل وسایل انسانی و غیرانسانی تولید، امکان وفور ثروت یا به عبارتی امکان سطح بالایی از رفاه مادی برای همگان را در کنار امکان تقلیل در زمانی که هر کس می باید به کار اختصاص دهد، یا به عبارت دیگر امکان شکوفایی کامل استعدادهای انسان را پدید می­آورد. امکان پایان بخشیدن به زندگی معیشتی خفت­آور جامعه­ی طبقاتی کنونی و بازگشت به اقتصادهای بی طبقه و یکپارچه­ی اولیه­ی گردآوری خوراک و شکار، ولـی در سطح بالاتر و آگاهانه­ای از توسعه و تکامل.

آیا سرمایه­داری توانایی تحقق بخشیدن به امکاناتی را که خود به وجودآورده است، دارد؟ پاسخ باید منفی باشد، چون سرمایه­داری یک نظام طبقاتی است و به همین دلیل آشکارا موانعی عبورناپذیر در مقابل یک زندگی غنی ایجاد می­کند. بگذارید نگاهی به این­ها بیاندازیم. ما دانستیم که لازمه-ی انباشت سرمایه استثمار کارگرمزدی است. این استثمار به نوبه خود محتاج شرایطی است که به هر طریق که درنظر گرفته شوند، برای یک زندگی سعادتبار زیانبارند. استثمار مستلزم یک جدایی شدید میان تجسم ذهنی کار و انجام عملی آن است. تعداد اندکی باید به تفکر و عده­ی بسیاری به عمل بپردازند. استثمار نیازمند یک تقسیم کار پیچیده و فراگیر است که توده­های مردم را به کاری خسته کننده و ملالت­آور محکوم می سازد. و در آخر استثمار محتاج یک قشون ذخیره­ی کاراست . ILO برآورد کرده است که تقریبا ۱۶۰ میلیون نفر افراد کاملا بیکار و بین ۷۰۰ تا ۹۰۰ میلیون نفر افراد نیمه بیکار در جهان وجود دارند. برای این افراد وفور ثروتی وجود ندارد. در ضمن سرمایه­داری هم در درون و هم در میان ملت­ها توسعه­ای نابرابر به وجود می­آورد و پیوسته به بازتولید آن می­پردازد. این به نوبه خود بدین معنی است که هر نوع نابرابری موجود، در درجه­ی نخست به مثابه پیامد کارکرد طبیعی نیروهای بازار به حیات خود ادامه خواهد داد. همان­گونه که جان گورلـیِ اقتصاددان مطرح می­کند، سرمایه­داری باید "بر بهترین­ها بنا گردد" و می­گردد. برگردان این گفتار به زبان خودمانی عبارت است از: "آن­هایی که به دست آورده­اند، همان­هایی هستند که به دست خواهند آورد." آن­چه از ثروت و فراوانی وجود دارد باید درون ملت­های اندکی و در اختیار افراد معدودی از هر ملت متمرکز شود.

اقتصاد سرمایه­داری به گونه­ای اجتناب­ناپذیر از درون بحران­های ادواری گذر می کند، بنابر این درست هنگامی که برخی از مردم شروع به دیدن نور امیدی می کنند، روشنایی­ها فرو می­میرند. و اگر آن­ها که در اعماق جامعه هستند زیادی گستاخ گردند، همواره دولت برای استفاده از ابزارهای متعدد بازدارنده­اش برای به زیرراندن دوباره­ی آن­ها آماده است. ما به ناچار به این نتیجه می­رسیم که برای متحقق کردن آنچه که سرمایه­داری محتمل می­سازد، باید سرمایه­داری ملغی شود، از بین برود و با یک شیوه­ی تولید نوین جایگزین گردد، شیوه­ای که در آن هر مازادی که به وسیله­ی کار تولید می­شود، به توسط کار نیز کنترل می­گردد. اما این چگونه ممکن خواهد شد؟

ما می­دانیم که فروپاشی قدرت عظیم و ترمیم­پذیر مسلم سرمایه­داری به خودی خود محتمل نیست. عامل (یا عواملی) برای پیشبرد نبرد علیه سرمایه­داری نیاز است. پس هدف ما باید شناسایی عوامل این تحول باشد. خودِ سرمایه­داران، حتی سرمایه­داران به اصطلاح "روشنفکر" نظیر جورج سوروز (george soros)، هرگز گورکنان خود نخواهند بود. بنیادی­ترین تناقض سرمایه­داری، یعنی عجز آن در تحقق تکامل همه جانبه­ی انسان، نابودی طبقه­ی سرمایه­دار را اقتضا می­کند. این امر بر عهده­ی طبقات دیگر می­ماند. اجازه دهید به نوبت هر یک را بررسی کنیم.

در تمامی جوامع سرمایه­داری مالکان مستقلی وجود دارند که نه سرمایه­دار هستند و نه کارگر مزدی. تاریخ به ما می­گوید که اکثر کسانی که در شغل­های خانگی، حرفه­های شخصی، یا صنایع روستایی مشغول هستند، آرزوی سرمایه­دار شدن دارند و بعید به نظر می­رسدکه زمانی این افراد به مصاف با نظام سرمایه­داری بپردازند. بعضی اوقات آن­ها به جنبش­های مترقی توده­ای می­پیوندند، ولـی این نمی­تواند امری حتمی باشد. در نهایت سیستم قادر است بدون آن­ها نیز به کار خود ادامه دهد.

در جوار تمامی جوامع سرمایه­داری، دهقانان تشکیل طبقه­ای دیگر را می­دهند. آن­ها نخستین قربانیان نظام سرمایه­داری هستند. هر کجا که سرمایه­داری پای گرفته است، دهقانان تعلقات کهن خود را به زمین از سوی سرمایه­ی کالاپرست در تهدید دیده­اند. زمین نمی­تواند برای تولید غذا به منظورگذران زندگی مورد استفاده قرار گیرد، در عوض می­باید برای تولید کالاهای سودآور به تملک خصوصی در آید، از جمله برای تولید مواد خوراکی جهت صادرات که یکی از ارکان انباشت سرمایه می باشد. همان­گونه که مارکس در اواخر عمر خویش به درک آن رسید، دهقانان می توانند نیرویی انقلابی و ضدسرمایه­دار باشند. آن­ها خواهان زمین هستند و اغلب برای به دست آوردن آن خواهند جنگید. علاوه براین آن­ها دارای شیوه­های جمعی انجام کار هستند و همین موضوع آن­ها را پذیرای سازمان اشتراکی­تر یک جامعه­ی پساسرمایه­داری می­سازد. مائو این را عمیقا درک کرد و ارتش سرخ خود را بر پایه ای دهقانی بنا گذاشت. امروز کمونیست­ها در نپال در حال انجام عمل مشابهی هستند. سمیر امین تخمین می­زند که نزدیک به نیمی از جمعیت جهان هنوز اساسا در شرایط دهقانی محصورند. این امر معلوم می­سازد که ما نمی­توانیم پتانسیل رادیکال دهقانان را نادیده بگیریم یا از هم پیمان شدن با تشکل­های مترقی موجود آن­ها، نظیر "جنبش دهقانان بی زمین" در برزیل، امتناع کنیم.
اما با وجود آن­که دهقانان می­توانند عناصر پراهمیتی در نبرد انقلابی باشند، این که آن­ها بتوانند عامل اصلی انقلاب باشند، جای تردید دارد.

اول این که، دهقانان در بسیاری جاها منزوی و تحت چنان فشار اقتصادی شدیدی هستند که متشکل شدن آن­ها به گونه­ای موثر که برای به چالش کشیدن سرمایه داری در مقیاسی جهانی کافی باشد، به معجزه­ای می­ماند. آن­ها به طور دسته جمعی از زمین کنده می­شوند و بسیار محتمل­تر است که به مثابه اعضای سپاه ذخیره­ی کار شهری درگیر مبارزه شوند تا به مثابه دهقانان. دوم این که، دهقانان در کشورهای ثروتمند سرمایه­داری چنان اقلیت کوچکی هستند که نیروی سیاسی عملی آن­ها بسیار اندک است. و در آخر این که، سرمایه نیازمند دهقانان نیست و سیستم قادر است بدون آنان به بقا و توسعه­ی خود ادامه دهد.این به معنای تاییدِ نابودی دهقانان به عنوان امری مترقی نیست. برعکس ما باید آنچه در توان داریم برای توقف یا کندکردن این فرایند انجام دهیم. جامعه هر روز با ماهیت ضدانسانی زراعت بزرگ مقیاسِ سرمایه­دارانه رودرروست که منجر به آلودگی محیط زیست می­گردد و بر عرضه­ی مواد خوراکی اثری سوء می­گذارد. ما معتقدیم که باید روش هایی متفاوت برای تولید غذای­مان بیابیم و دهقانان و دانش­شان منابع گران­بهایی برای همه­ی ما هستند. [من می­توانم به طور گذرا به تلاش­های عظیمی که در کوبا در جهت یک کشاورزی انسان محور انجام گرفته است، اشاره کنم که پیشگام یک زراعت بدون سموم آفت­کٌش و کوچک مقیاس است که هنوز قابلیت تامین خودکفایی ملی در زمینه­ی مواد خوراکی را داراست. هم­چنین می­توانم اشاره­ای گذرا به گرایش مشخص ضددهقانی درمیان برخی چپ­گرایان داشته باشم. آن­ها بیش از اندازه تحت تاثیر این اظهارنظر مشهور مارکس درباره ی "بلاهت زندگی دهقانی" می­باشند. اما همان­گونه که سردبیران مانتلی ریویو اخیرا (اکتبر۲۰۰٣) خاطر نشان کرده­اند، "بلاهت" ترجمه­ی دقیقی برای واژه­ی آلمانی مورد استفاده­ی مارکس نیست. واژه­ی مناسب­تر آن "انفراد" یا "انزوا" است. و همین انزوا است که می­بایست در حین تلاش برای همبستگی بیش­تر زندگی روستایی و شهری از بین برود. بگذارید در این ارتباط خواندن مقاله­ی جالبی را از جرمی سیبروک (jeremy seabrook) درشماره­ی آوریل / ژوئن ۲۰۰۲ نشریه "ملت و طبقه" تحت عنوان "روح انسان زیر سیطره ی جهانی سازی" به شما توصیه کنم.

اگر به احتمال زیاد، نه خرده مالکین و نه دهقانان عامل تغییر نباشند، طبقه­ی به اصطلاح از پیش برگزیده شده، تنها طبقه­ای که امکان رهبری نبرد علیه سرمایه داری را دارا می­باشد، طبقه­ی کارگر خواهد بود. این طبقه به دلیل موقعیت خود در نبرد مزدی بر علیه سرمایه از امتیازات زیادی برخوردار است. نخست، در هر کجا که سرمایه­داری فرصت کافـی برای تثبیت حاکمیت­اش را داشته است، طبقه ی کارگر، طبقه­ی اصلی است. میل مقاومت ناپذیر سرمایه­داری به ایجاد کارگران مزدی است، بنابراین در حالی­که دهقانان و مالکین مستقل با احتمال انقراض و نیستی به حیات خود ادامه می­دهند،کارگران مزدی پیوسته بر تعدادشان افزوده می­گردد. گفته­ی ابلهانه­ی "آینده­ی بدون کارمزدی" برای سرمایه­داری غیر قابل تصور است. دوم، و در رابطه با مورد نخست، وجود کارگران مزدی به مثابه سرچشمه­ی ارزش اضافـی که به نوبه خود سرمنشا سودهایی است که به انباشت سرمایه یاری می­رساند، مطلقا برای سرمایه عاملی حیاتی است. اگر چنان­که ایستوان مزاروش استدلال می­کند، سرمایه­داری حد نهایی جامعه­ی طبقاتی است، کارگران مزدی­ای نیز که سرمایه­داری پدید می­آورد، از نظر استثمار شدن طبقه­ی تمام عیاری را تشکیل می­دهند. آن­ها به تعبیری، به گونه­ای پنهانی و در پس لفاف مناسبات به ظاهر بـی طرف بازار استثمار می­گردند. و از این هم بیش­تر، آن­ها به طور دسته جمعی وظیفه­ی بازتولید خود را به عهده دارند. سوم، از آن­جا که کارگران در مرکز نظام، در درون کارخانه هایی قرار گرفته­اند که ارزش اضافی را از آن­ها بیرون می­کشد، بهترین موقعیت را برای درک آن­چه درجریان است، برای فهم ماهیت نظام سرمایه­داری دارا هستند. این به معنای آن نیست که اکثریت کارگران به طورخود به خودی قادر به درک ماهیت نظام خواهند بود. ولـی برخی به این درک خواهند رسید و آنان می­توانند به دیگران آموزش دهند. کارگران ماهر اغلب این کار را انجام داده­اند. و در خارج از طبقه­ی کارگر نیز کسانی هستند که به مبارزه علیه سرمایه­داری ملحق می­شوند و می­توانند آموزگاران خوبی باشند. [اجازه دهید در این­جا یادآوری کنم که من به مدت بیست وپنج سال معلم کارگری بوده­ام و می­توانم بگویم که کارگران تقریبا بدون استثنا نسبت به نظریه­ی ارزش کار واکنشی مثبت نشان می­دهند. این تئوری با تجربیات آن­ها در توافق است و زمانی که کسی آن را برای ایشان توضیح می دهد، چشمان­شان دورتادور کلاس برق می­زند و همیشه با یک "آها!" کوتاه همراه است.]

البته به مجردی که کارگران ماهیت نظام را درک کنند، آن­ها مصمم می­گردند که آگاهی طبقاتی بیش­تری کسب کنند و احتمالا خواهان مبارزه برضد آن شوند. چهارم، کارگران مزدی به احتمال زیاد بیش­تر چشم به آینده دارند. آنان برخلاف دهقانان هیچ چیز از دست نداده­اند تا به نگریستن به گذشته وادارشان کند. آن­ها جز نیروی کارشان برای فروش مالک چیز دیگری نیستند. کارگران ماهر گاهی در آرزوی بازگشت به زمانی که مهارت­های­شان از ارج و احترام برخوردار بود، به گذشته می­نگرند. ولـی مصاف سرمایه­داری علیه کارگران ماهر، از طریق یکسان سازی توده­های کارگران اندیشه­ی رو به جلو طبقه­ی کارگر را تقویت می­کند.
پیش از آن­که به بررسی موفقیت­ها و شکست­های طبقه­ی کارگر بپردازیم، یا به عبارتی به این که این طبقه چگونه جهان را تغییر داده است و چگونه در ایجاد تحولی انقلابی ناکام مانده است، می­خواهم به مطلبی که توسط هارت و نگری درکتاب بحث­انگیزشان "امپراطوری" پیش کشیده شده است، اشاره­ای داشته باشم. آن­ها در این کتاب بر علیه کارگرانی که به شکل جمعی سازمان یافته­اند (در سطح ملی و بین­المللی)، به مثابه عامل تغییر انقلابی استدلال می­کنند. آن­ها به طرفداری از جدا شدن کارگران از سیستم و رها کردن آن به نفع تولید فردی بحث می­کنند. هم­زمان یک جنبش "خودت تولید کن" پدید آمده و موجب پرداختن به برخی تولیدات، مستقل از سازوکار بازار شده است. ولـی به نظر می­رسد که سیاست ترک سیستم محکوم به شکست باشد. آیا می­توانم "خودم تولید کنم" و به تولید و توزیع فولاد یا الکتریسته بپردازم؟ برخی تولیدات هستند که همواره نیاز به هماهنگ سازی در سطح مناطقی وسیع دارند. این هماهنگی چگونه باید صورت بگیرد؟ و آیا واقعا قابل تصور است که ده­ها میلیون نفر از کارگران قصد ترک کار داشته باشند تا به تولید فردی بپردازند؟ تحت کدام هماهنگی و با کدام استراتژی در مقابل دولت هایی که با جدیت و شریرانه با آن­ها به ضدیت خواهند پرداخت؟ تعجبی ندارد اگر هارت و نگری موضوع دولت را در این جا نامربوط بدانند. این استدلالِ بسیار بی دردسری است.

من در رابطه با طبقه­ی کارگر به مثابه عامل اصلی مبارزه بر ضد سرمایه­داری با رالف میلی­باند هم عقیده­ام که می­گوید: "برتری کارگر سازمان­یافته در نبرد از این واقعیت برمی­خیزد که هیچ گروه، جنبش یا نیروی دیگری در جامعه سرمایه­داری ابدا قادر به تدارک دیدن مبارزه­ای موثر و سهمگین با ساختارهای قدرت و امتیازات طبقاتی موجود، چنان­که درتوان کارگر سازمان یافته است، نمی­باشد. این به هیچ­وجه به معنای آن نیست که جنبش­های زنان، سیاهان، فعالان صلح، طرفداران محیط زیست، هم­جنس­گرایان، و دیگران از اهمیتی برخوردار نیستند، یا نمی­توانند موثر باشند، یا که آن­ها  می­بایست از هویت جداگانه­شان صرف نظر کنند. ابدا.

این تنها بدان معنی است که "گورکن" اصلی (نه یگانه "گورکن") سرمایه­داری طبقه­ی کارگر سازمان یافته است. در اینجا "عاملیت اجتناب­ناپذیر تغییر تاریخی" ضروری است. و اگر چنان که دایما اظهار می­شود، طبقه­ی کارگر سازمان یافته از این وظیفه سرباز زند، آنگاه این کار توسط هیچ نیروی دیگری انجام نخواهدگرفت.

 New Left Review,I ۱۵),۱۹٨۵) .

دلسردشدن از طریق چشم دوختن به شکست­های طبقه ی کارگر آسان است، ولـی ضروری است که به دستاوردهای­مان نیز نگاهی بیاندازیم. خودآگاهی طبقه­ی کارگر بیشتر از دویست سال قدمت ندارد. کارگران با مسلط شدن بر ابزارهایی که توسط کارفرمایان به کارگرفته می شود،از تناقض هایی که این ابزارها پیش می­آورند، استفاده می­کنند و شروع به متشکل ساختن خود در اتحادیه­های کارگری می­کنند. به عنوان مثال، کارفرمایان به منظور بالابردن افزایش نظارت، تولید کارخانه­ای را باب می­کنند، ولـی کارگران به دلیل هم­جواری­شان با یکدیگر آگاهی طبقاتی بیش­تری پیدا می­کنند. کارگران همان زبان بورژوازی را به کار می­گیرند و آن را به مزیت خود تبدیل می­کنند. زمانی که سرمایه­داران از آزادی قرارداد دم می­زنند، کارگران آزادی تشکل را مطرح می­کنند.

اتحادیه­هایی که توسط کارگران تشکیل می­گردند فقط به عنوان تشکل­های تدافعی و به منظور تامین برخی حمایت­ها برای اعضای خود در مقابل ناامنی­های همیشگی در اقتصاد سرمایه­داری، انجام وظیفه نمی­کنند، بلکه به مثابه اقداماتی آموزشی، به کارگران مبانی نظامی را که در آن زندگی و کار می­کنند، تعلیم می­دهند. تشکیلات طبقه­ی کارگر، روشنفکران را به توجه به آن وامی­دارد، و برخی از آنان نه تنها به تجزیه و تحلیل نظام می­پردازند بلکه به متحدین فعال کارگران تبدیل می­گردند. کارگران از طریق محل­های کارشان، تشکیلات خود را به سطح کل جامعه گسترش می­دهند، تشکل­های سیاسی و احزابی را به وجود می­آورند که هم برای اصلاحات سیاسی و هم برای تحت اختیار گرفتن مستقیم خود دولت فعالیت می­کنند. کارگران هم­چنین تشکل­های خودیاری، روزنامه­ها، گروه­های موزیک، تئاتر و در یک کلام الگوهای فرهنگ کارگری را در امتداد و در پیوند با اتحادیه­ها و احزاب سیاسی تشکیل می­دهند.

تصور بخشی از جامعه­ی سرمایه­داری دشوار است که به وسیله­ی فعالیت­های طبقه­ی کارگر و متحدین­اش دگرگون نشده باشد. فقط این نیست که اتحادیه­های کارگری و تشکل­های سیاسیِ کارگر محور حیات مادی کارگران را بهبود بخشیده اند، هر چند که یقینا این را انجام داده­اند: دستمزدهای بالاتر و مزایای گوناگون، پایان دادن به سلطه­ی مستبدانه­ی مدیریت کارخانه­ها، حمایت در مقابل مخاطرات بیکارسازی­ها، صدمات، بیماری و کهولت، حق رای، آزادی سخنرانی و تجمع، کارخانه­های ایمن­تر، تاسیس مدارس برای توده­های مردم، افزایش کلی دموکراسی، و بسیاری دیگر. بلکه این نیز هست که طبقه­ی کارگر خود را به جامعه بورژوایی تحمیل کرده و کل فرهنگ آن را دگرگون کرده است: از ادبیات (درنظر آورید که چقدر اعتقاد به اهمیت محیط طبقاتی نویسنده در مورد آن­چه نوشته می­شود، رایج است یا این که چگونه طبقه کارگر تبدیل به موضوع ادبیات می­شود.) تا هنر (دیوارنگاره­های دیه­گو ریویرا را به خاطر آورید)، تا فیلم­های سینمایی (آیزنشتاین و بسیاری دیگر) حتی تا موسیقی (البته موسیقی محلی ولـی گاهی هم موسیقی کلاسیک). حتی بیش از این، بارها بوده است که طبقه­ی کارگر اغلب در اتحاد یا گاهی تحت سیطره­ی دهقانان، نظام سرمایه­داری را سرنگون کرده و برای برقرای یک شیوه­ی تولید غیرسرمایه­دارانه و سوسیالیستی تلاش ورزیده است. از جمله در اتحاد جماهیر شوروی، چین و کوبا .

اما علیرغم بسیاری دستاوردهای آن، طبقه­ی کارگر به هژمونی سرمایه­داری آسیب چندانی وارد نکرده است. درواقع اتحاد شوروی که روزگاری نور امیدی برای کارگران سراسر جهان بود و حتی تا اواخر حیات خویش در مقابل حاکمیت سرمایه موازنه­ای برقرار می­کرد، بیش از یک دهه پیش به گونه­ای فضاحت­بار فروپاشید، و از آن زمان مردم در جمهوری­های پیشین شوروی دستخوش نوعی انحطاط گشته­اند که معمولا با "انباشت اولیه سرمایه" همراه است. و چین که زمانی اندیشه­هایی رادیکال را برانگیخته بود، با شتاب به سوی سرمایه­داری روان است و آنچه را که یقینا می­بایست یکی از عظیم­ترین دگرگونی­های واپس­گرایانه در توزیع درآمدها در تاریخ جهان دانست، رقم زده است، که بایک ارتش ذخیره­ی کار بسیار بزرگ، دستمزدهای  بخورونمیر، و بیگاری تکمیل می­گردد. تنها کوبای کوچک است که با وجود اقتصادی دو طبقه­ای که توسط صنعت جهانگردی به وجود آمده است، هنوز به بینش سوسیالیستی چسبیده است.

در اوایل دهه­ی۱۹۷۰ سرمایه حمله­ی شریرانه­ای را بر علیه طبقه­ی کارگر در کشورهای ثروتمند سرمایه­داری آغاز کرد و در طی سه دهه­ی بعدکارگران را با ردیفی از ناکامی­های به ظاهر پایان­ناپذیر مواجه ساخت. نیازی به شرح این شکست ها نیست؛ من مطمئن­ام که شما به خوبی از آن­ها آگاهید. درکشورهای سرمایه داری فقیر، اقتصاددان­ها صحبت از دهه­های از دست­رفته می­کنند. همه جا نولیبرالیسم پا گرفت و هنوز در همه جا در دستور روز است. به رغم حمله­ی سخت سرمایه، کارگران (اغلب) به هیچ­وجه تمایلی به حضور در سنگرها و تلاش برای پایان بخشیدن به این نظام ظالمانه ندارند. شگفت­آور نیست که بسیاری از کسانی که به چنین مسایلی توجه دارند، به این نتیجه رسیده­اند که کارگران جهان نمی توانند و حتی در صورتی هم که می­توانستند، نبرد برای دنیایی بهتر را رهبری نخواهندکرد. چه خطایی صورت گرفته است؟ با نگاه به سیرگسترده­ی حرکت تاریخ تاحدودی می­توانیم برخی از نیروهای موثر بر این امر و تصمیمات به خطا اتخاذ شده را تشخیص دهیم. نخست، هم­چنان که مارکس اشاره می­کند، سرمایه­داری کارگران را مطابق الگوی خود پدید می­آورد. برای کارگران درک ماهیت موقعیت شان، درک این که آن­ها به جای دیگر گزینه­ی ممکن، به تولید سرمایه می­پردازند، دشوار است. بنابراین حتی زمانی که متشکل می­شوند، به عوض مبارزه برای پایان بخشیدن به نظام کارمزدی که منشا اصلی وضعیت آنان است، برای دستمزد "منصفانه­تر" و شرایط مناسب­تر مبارزه می­کنند. برای آنان سرمایه­داری هم­چون نظامی گریزناپذیر و غیرقابل تغییر می­نماید، ولو این­که بتوانند وضعیت بهتری در نظام به دست آورند. البته این باور توسط دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی از جمله رسانه­ها و مدارس تقویت می­گردد. دوم، خودِ فرایند انباشت تقسیم­بندی­هایی را در میان کارگران به وجود می­آورد و کارفرمایان در دامن زدن و استفاده از این تقسیم بندی­ها که مربوط به ماقبل سرمایه­داری­اند، خبره هستند. برای مثال، انباشت سرمایه جدایی اجتناب­ناپذیری میان کارگران ماهر و غیرماهر پدید می­آورد که اغلب توسط تفاوت­های قومی، جنسی، نژادی، و مذهبی تشدید می­گردد. در ایالات متحده تقسیم نژادی مشکل­آفرین­ترین تقسیم­بندی­ها بوده است. میراث  برده­داری ابدا از بین نرفته و جنبش­های کارگری را از آغاز مسموم کرده است. علاوه بر این تا سال­های اخیر جنبش کارگری با اصطلاحات مبتنی بر جنسیت، نظیر جنبش مردانš