ورنر
سپمن
ترجمه: ش. م. بهرنگ
عامل دگرگونساز در شرایط کنونی کدام است؟
پس از
فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم برای مدت کوتاهی
تصور میشد که دیگر برای سیستم جهانی
سرمایهداری پیروزمند، آلترناتیوی وجود ندارد.
نظام اجتماعی بورژوائی از "مسابقه دو
سیستم" به عنوان پیروز نهائی بیرون آمده بود.
روشنفکرانش با اصرار بر محق بودن خویش،
هوراکشان از "پایان تاریخ" سخن راندند و اعلام
کردند که دیگر جز
نظام سرمایهداری جامعه دیگری متصور نیست.
سخنوران سیستم حاکم به جشن و پایکوبی خشک و
خالی بسنده نکردند، بلکه به تعیین دست و
دلباز انبوهی از
وظایف مبرم برای خود پرداختند: گویا اکنون
دیگر سرمایهداری فارغ و دل آسوده از کشاکش
دیروز با سوسیالیسم امکان آن
را یافته است که توان بالقوه باطنی خود را
عیان سازد. آنان وعده گسترش جهانشمول رفاه
عمومی و برقراری صلح جهانی جاودان را
میدادند. و
چنین بود که از برقراری "نظام جهانی نوین"
مبتنی بر اصول سرمایهداری نوید داده شد.
توهم
حضرات اما دیری نپایید و برنامه سیاسی آنان به
سرعت در برابر واقعیت موجود بی آبرو و رسوا
شد. زیرا سران سرمایه بعد از فتح آسان،
بیدرنگ به پس گرفتن کلیه دستاوردهای مبارزات
سندیکائی و بازپس گرفتن آوانسهای داده شده که
با ملاحظه وجود سوسیالیسم واقعا موجود صورت
گرفته بود، پرداختند. شیوه رایج عملکرد آنان
در مناطق تازه نفوذ به این مناطق محدود نماند،
بلکه پیاده کردن سرسختانه سیاست نئولیبرال در
کشورهای مادر را به دنبال آورد: برای رساندن
بازدهی گردش سرمایه به درجه مطلوب و تشدید
حداکثر بهرهکشی از نیروی کار به تغییرات
بنیادی در تنظیم امور سیستم اجتماعی دست زدند
که به بازگشت به دوران تناقضات ظاهراً حل شده،
منجرگردید. پانزده سال بعد از فروپاشی
سوسیالیسم نتیجه نهائی کار رقت انگیز است:
·
دنیا پرتشنجتر و ناامنتر شده است
· تناقضات
اجتماعی، هم در مقیاس جهانی و هم در خود
کشورهای متروپول تشدید یافتهاند
· دره
مابین فقر و ثروت به طرز مهیبی عمی
تر شده است.
دیگر
برای طرح مسئله طرد سرمایهداری دلیل فوق
العادهای لازم نیست. چرا که دیگر مثل آفتاب
روشن شده است که شیوه عملکرد سرمایهداری به
تخریب اجتماعی می انجامد زیرا:
· راز
بقای سرمایهداری درگرو گسترش هرچه بیشتر
میدان نفوذ و تشدید فشارروز افزون بر مردم
نهفته است.
· سرمایهداری
به تشدید رقابت میان تک تک افراد مردم نیاز
دارد و از اینرو "جنگ همه برعلیه همه" را بر
میانگیزد.
· به
سبب شیوه عملکرد متداول آن، تمایلات خصمانه و
خشونت بار نه تنها نسبت به "برون" بلکه
همچنین نسبت به "درون" انسانها توسعه
مییابد.
· اصول
خود ـ مخرب رشد آن، حتی دستاوردهای تمدن بشری
را به طور روز افزونی مورد مخاطره قرار داده و
شالودههای طبیعی زندگی را تهدید میکند.
· استراتژی
زیرفشار گذاشتن و از عرصه بدرکردن موثر در
حیات اقتصادی، سایه خود را بر فضای اجتماعی
حتی در بخشهای "متمدن" آن نیز گسترده است.
این سیاست، زمینه را برای پروبال گرفتن لگام
گسیخته "فرهنگ کینه و دشمنی" و گسترش اعمال
زور وستم جمعی و فردی آماده میسازد. اعمال
زوری که نه تنها از نظر کمی و شدت فزونی
یافته، بلکه در بسیاری از واحدهای اجتماعی
امری متداول و طبیعی تلقی میشود.
تجزیه و تحلیل سرمایهداری و
تصوراتی در باره سوسیالیسم
با
بررسی ساختارتضادهای جامعه سرمایهداری
میتوان به مشخصات عمده و کیفی آلترناتیو
تاریخی آن دست یافت:
· زندگی
فارغ از اعمال زور
· طرد
استثمار و ستم
· انسانی
کردن فرهنگ
· گسترش
عمومی شیوه رفتار مبتنی بر همبستگی
·
و پوشاندن جامه قانون بر اندام عدالت و تأمین
اجتماعی.
نکات
فوقالذکر بی شک اهداف مهم و ارزشمندی را
تشکیل میدهند.
لیکن شیوه تحقق آنها قابل بحث است. پاسخ روشن
برای این سؤال که نیروی محرکه این تغییرات
کدام است، هنوزمعلوم نیست و احتیاج به بحث و
بررسی دارد. کدام نیروی اجتماعی میتواند
امروز به عنوان عامل تحول تاریخی به حساب آید؟
جواب
حاضر و آماده برای این پرسش، مثل اغلب مسایل
مطروحه، هنوز وجود ندارد.
از
اینرو امروزه مسایل بنیادی که قبلا حل شده
تلقی میشدند، از نو طرح میشوند:
مثلا
نقش طبقه کارگر و مسئله تحولات اجتماعی با
دخالت جدی دولت در امور. راه حلهای سنتی
متداول، امروزه در جمع متشتت و پریشان نیروهای
چپ به حق مورد تردید قرار میگیرند.
ازجمله نقش سازمانهای سنتی که خود را نماینده
بلافصل طبقه کارگر قلمداد میکردند،
مورد انتقاد است. سندیکاها به عنوان انجمنهای
بروکراتیک و احزاب سیاسی پیشرو به عنوان
نهادهایی محسوب میشوند
که کاری جز تعیین تکلیف برای طبقه کارگر
ندارند.
به جای
ارائه طرحهای متمرکز پیشنهاد میشود
که به اشکال بروزخودبهخودی تضادها و
راهحلهای زاییده از زندگی جاری توجه شود.
کسی که
بحثهای جاری جنبشهای اجتماعی سالهای اخیر
را دنبال کرده است، میتواند به آسانی دریابد
که چنین نقطه نظرهائی جنبش ضد گلوبالیزاسیون
را نیز به خود مشغول میدارد
که پوسته پیشین خود را ترکانده ولی از نظر
محتوا بسیار ناهمگون مانده است.
با این
حال جنبش ضد گلوبالیزاسیون توانسته حداقل در
محیط اجتماعی مملو از بی تفاوتی و محیط سیاسی
آکنده ازعزلت جوئی و مسئولیت گریزی، مسائل
مبرم رشد جامعه بشری را به گوش بخش اعظم مردم
برساند.
اگرچه
اعتراضات موجود علیه دینامیسم گلوبالیزاسیون
سرمایهداری اغلب شکل شماتت و سرزنش اخلاقی به
خود میگیرد
و بیشتر اوقات نیاز به سرکشی و احساس نومیدی
و عجز را همزمان به همراه دارد، با این حال
جریان فکری ضد گلوبالیزاسیون از روح سرکش
تضادی غریب و بی سابقه حکایت میکند:
این
جریان فکری خطر اجتماعی ملموس را به نام میخواند
و از ریشههای اقتصادی ـ اجتماعی عینی آن پرده
برمیدارد.
درک نفوذ روزافزون اکونومیسم سرد و بیرحم در
عرصههای مختلف زندگی مردم به این جریان فکری
چهرهای محتوامند بخشیده است.
گسترش
دم افزون تفکر ضد گلوبالیزاسیون از سوی دیگر
نشانگر آن است که وعده های پوچ و خدعههای
عوام فریبانه جناحهای حاکم اعتبار خود را تا
حدودی از دست دادهاند.
شاید
هنوز شتابزده باشد که جنبش ضد گلوبالیزاسیون
را ماهیتا ضدامپریالیستی قلمداد کنیم، ولی با
توجه به محتوای این جنبش میتوان گفت که
مبارزه سیاسی آن واقعیت امپریالیسم را در هیأت
کنونیاش نشانه گرفته است.
این
جنبش نه تنها تصوری را درسر میپرورد که
خواهان جهانی عادلانه و مبتنی بر همبستگی است،
بلکه علاوه بر آن از اندیشهای مایه میگیرد
که از مرحله نارضایتی ناآگاهانه فراتر رفته
است:
دینامیسم گسترش گلوبالیزاسیون و تعمیق بحران
عمومی به عنوان دو امر مربوط به هم مورد
ملاحظه قرار میگیرند.
این امر
در مقایسه با جهان بینی "جنبش
آلترناتیوی" که در دو دهه اخیر عرصهدار میدان
بود، از تفاوتی تعیینکننده حکایت میکند.
افراد وابسته به جنبش آلترناتیوی اکنون در بخش
سازمان یافته "حزب سبزها" تا حدود زیادی از
تمایلات هژمونی طلبی امپریالیستی و استراتژی
تغییرات نئولیبرالیستی پشتیبانی می
کنند:
· آن
ها در درهم کوبی یوگسلاوی نقش فعالی به عهده
داشتهاند
·
از مفاد عمده "جنگ جهانشمول علیه تروریسم"
حمایت میکنند
· در
تغییر قانون اساسی آلمان در زمینه تحدید حقوق
پناهندگان نقش فعالی ایفا کردهاند
·
و از منادیان استراتژی تعمیق فاصله طبقاتی ـ
اجتماعی مردم کشورند.
· این
سیاست از سوی بخش چشمگیری از "جنبش حقوق
شهروندان" سابق آلمان شرقی بی کم و کاست تأیید
و اجرا میشود.
تجربه تضادها و جنبش ضد گلوبالیزاسیون
جنبش
محیط زیستی
خود را عمدتا به عرصهای مشخص و مسئلهای مجزا
و منفرد محدود میکرد، ولی جنبش ضد
گلوبالیزاسیون که از وسعت نظر بیشتری
برخوردار است، تا حدودی این مرحله را پشت
سرگذاشته است. اما فقط تا حدودی! چه طرح و
بررسی ارتباط پدیدهها با همدیگر اغلب به
بقایای طرز تفکری آلوده است که قادر به ترک
افق دید محدود خود نیست. از اینروست که بررسی
جریان فکری جنبش ضد گلوبالیزاسیون در حال حاضر
متناقض جلوه میکند.
· به
عنوان اقدامی مثبت میتوان از طرح مجدد مسئله
نحوه و درجه نفوذ طبقات اجتماعی، تقسیم ثروت و
شرایط تأمین بقای نسل بشر از طریقی انسان
دوستانه سخن گفت. اما این موضعگیری انتقادی
هنوز به آن معنی نیست که مسئله را از ریشه
کاپیتالیستی آن بررسی کنند و به تغییراتی روی
آورند که در چارچوب سیستم حاکم نمیگنجد.
·
مسئله
اعتراض ضد سرمایه داری از سوی آنان بندرت به
مسئله مالکیت ربط داده میشود. از اینرو به
این نتیجه میرسند که اشکال اصلی کار نه در
شیوه تولید و تملک ارزش اضافی بلکه در نحوه
تقسیم ثروت نهفته است.
·
آن ها
از اقدامات فرعی مانند "مالیات توبین" ( که
دارندگان ارزهای انتقالی از بازار بورس را به
پرداخت بخش ناچیزی از سود وا میدارد) انتظار
معجزه دارند.
هر چند
در جنبش ضد گلوبالیزاسیون از ضرورت "دنیای
دیگر" سخن رانده میشود ولی منظور آنها از
دنیای دیگر صورتبندی اجتماعی دیگر نیست. این
که آلترناتیو برای جامعه سرمایهداری میتواند
تنها سوسیالیسم باشد، به ذهن آنها خطور نمی
کند. بسیاری از فعالین جنبش ضد گلوبالیزاسیون
هنوز از تردید خود نسبت به سیستم سرمایهداری
به نتیجهای قاطع نرسیدهاند:
اکثر
آنان با محکوم کردن سرمایهداری لگام گسیخته
(وحشی) توهم برقراری سرمایهداری اهلی و
خیرخواه را در سرمیپرورند.
این
موضعگیری نتیجه ناگزیر امتناع آنان از
پرداختن عاری از پیشداوری به مسئله
قدرت و
حاکمیت
است. امید اینکه بدون تسخیرقدرت
دنیا را تغییر میتوان داد ـ همانطور که
هالووی
یکی از برجستگان جنبش ضد گلوبالیزاسیون
میگوید ـ نه تنها به معنی تسلیم در برابر
مسئله
قدرت
بلکه همچنین به معنی زانو زدن در برابر سیستم
بازتولید
حاکمیت
است. هالووی توانسته است قدم به قدم نه تنها
تفکر مردم بلکه مشاهدات و احساسات آن ها را
آلت دست قرار دهد. احتیاط آنان (اگر بخواهیم
محتاطانه جملهبندی کنیم) در مورد مسئله
قدرت
به بهانه تجربهای تاریخی توجیه میشود که
گویا روندهای انتقال
قدرت
که تحت لوای رهائی صورت گرفتهاند، به گرفتار
آمدن در نسوج جدید
حاکمیت
منجر شدهاند. استنتاج درستی که اصولا راه به
جائی نمیبرد، زیرا کارآئی سیستم
قدرت
و عواقب اجتماعی مخرب آن دست نخورده باقی
میمانند: عدم مقابله با سرمایهداری جهانی
شده و استوار بر نئولیبرالیسم رادیکال را
میتوان تنها به قیمت عقیم کردن فکری خود
توجیه کرد و این واقعیت تاریخی را از یاد برد
که سرمایهداری بازتولید خود را در فواصل
زمانی معین با توسل به شیوههای فاجعهآمیز و
بربرمنشانه عملی میسازد.
هرگز
نباید از یاد برد که نه تنها هر دو جنگ جهانی
قرن بیستم در رابطه ای تنگاتنگ با تشدید
تضادهای تمدن ستیز سرمایهداری شعلهور
شدهاند بلکه شیوه دخالتهای نظامی کنونی با
عواقب کثیفی که به دنبال دارد و توجیه جنگ
داخلی جهانی تحت عنوان "مبارزه علیه تروریسم"
بار دیگر به یاد میآورد که
کوشش
جامعه سرمایهداری برای تحکیم خویش با آمادگی
آن برای تخریب خویش همراه است.
از
اینرو نفی جامعه سرمایهداری امری ضرور و
الزامی است. اینجا سخن از یک ضرورت اجتماعی و
یا تکنولوژیک نیست، بلکه صحبت از دیالک تیک
واقعی پیشرفت و انحطاط است، زیرا با توسعه
تغییرات بنیادی جامعه، تضادها حدت مییابند و
راه میخکوب کردن جامعه در فرماسیون فرتوت
موجود از سقوط در ورطه بربریت میگذرد. اگر
پیگیر در اندیشه باشیم و به عاقبت کار
بیندیشیم به این نتیجه ناگزیر خواهیم رسید که
انتقاد از سرمایه داری لگام گسیخته از مسئله
قدرت و
ضد قدرت
تفکیک ناپذیرست.
انتقاد از قدرت
از
آنجا که دینامیسم خود ـ مخرب تمدن ستیز،
استراتژی توسعهطلبانه با توسل به تجاوز عریان
و بی پرده و تعمیق بی پروای فاصله طبقاتی در
جامعه ناشی از مناسبات حاکمیتی مشخص است، پس
نیروهای بالقوه مقاومت تنها از طریق تجزیه و
تحلیل دستگاه قدرت (دولت) و نحوه عملکرد آن
قابل تشخیص میباشند. هم سردمداران قدرت و هم
قربانیان آن را باید به نام خواند، زیرا
تضادهای شعلهور هر نظام اجتماعی فقط و فقط از
طریق قیام و مقاومت قربانیان آن نظام قابل حل
میباشند. قربانیان جامعه سرمایهداری عمدتا
کسانی جز مردان و زنان زحمتکش نیستند: چون این
طبقه کارگر است که قربانی مستقیم استراتژیهای
حاکمیت و استثمار سیستم سرمایه داری است. لذا
صرفنظر از این که خود زحمتکشان موضع اجتماعی
خود را چگونه ارزیابی میکنند، به این نتیجه
میرسیم که مایحتاج حیاتی بخش اکثریت اعظم
مردم جامعه جبهه اصلی مقاومت در برابر منافع
سرمایه لگام گسیخته را تشکیل میدهد. علاوه بر
این زحمتکشان به سبب موقعیت اجتماعی خود به
طور خود بهخودی به عنوان اهرم قدرت محسوب
میشوند: زیرا آنها اصولا امکان آن را دارند
که از کار دست بردارند و خود را از زیر بار
حکام جامعه خلاص کنند.
طبقه
کارگر به سبب جایگاه مخصوص خود در روند
اقتصادی بازتولید سرمایهداری، به عنوان
طبقهای که به طور دسته جمعی کار میکند و
مورد استثمار قرار میگیرد و اعضای آن تنها به
ازای فروش نیروی کار خود قادر به ادامه زندگی
اند، خود را از سایر گروههای اجتماعی در
تاریخ طولانی جوامع طبقاتی متمایز میکند: او
خالق ثروت های جامعه است و به طور جدی در زیر
فشار تضادهای جامعه سرمایهداری جان می کند:
زندگی او در خدمت منافع بیگانه است و حیات
اجتماعی او به طرز مهیبی در معرض مخاطره و
تهدید. طبقه کارگر زیر ستم مستقیم قدرت
اجتماعی موجود قرار دارد که از تعداد محدودی
از زبدگان جامعه تشکیل یافته و عملا اقتصاد
سربازخانهای را درجامعه رواج داده است (تهمتی
که سالهای سال به سوسیالیسم زده شده است):
تصمیم این اقلیت به سرمایهگذاری و یا عدم
سرمایهگذاری، برای دورنمای رشد یک منطقه و
سرنوشت تعداد بی شماری از ساکنان آن
تعیینکننده میباشد.
این
خصایص حیاتی و ساختاری خود ویژه طبقه کارگر را
گروههای اجتماعی دیگر ندارند، هرچند که آنها
نیز تضاد منافع حیاتی خود را با منافع اقلیت
سرمایهدار در زندگی روزمره خویش به طور
ملموسی احساس میکنند و از آن رنج میبرند.
بنابراین گروههای اجتماعی دیگر (و نه فقط از
اینرو) میتوانند درحرکات اعتراضی اجتماعی ـ
فرهنگی و جنبش انقلابی نقش مهمی به عهده
گیرند. ولی آنها علیرغم آن فقط در شرایط
استثنائی تاریخی میتوانند به عنوان نیروی
بنیادی دگرگونساز عرض اندام کنند، هرچند که
آن ها از نظر فکری مبتکر و نوگرا هستند و
میتوانند هشیارانه به مسایل جدید جلب توجه
کنند (و همانطور که در مانیفست حزب کمونیست
آمده است) عناصر آموزشی جدیدی را به میان طبقه
کارگر ببرند. جنبش های اجتماعی جدید نیز
توانستند تا حدودی تأثیرات مشابهی به جا
گذارند، همانطور که جنبش های بعد از سالهای
1968
(در آلمان- مترجم) انجام دادهاند. ولی
کارگردانان اصلی این جنبشها بندرت توجه به
ریشههای اصلی معضلات و مسایل مطروحه
داشتهاند.
محدودیت
فکری آنان به دلیل عینی محدودیت نفوذ اجتماعی
آنان بوده است:
ترکیب
اجتماعی گروههای "حفظ محیط زیست" و "
فمینیسم" آن چنان ناهمگون بود که آنها به
سختی میتوانستند از عهده اشاعه نظرات رادیکال
برآیند و پایگاه اجتماعی آنان که عمدتا در
حواشی جامعه قرار داشت به آنان اجازه اتخاذ
تصمیم برای تغییر بنیادهای اقتصادی ـ اجتماعی
جامعه را نمیداد.
هربرت
مارکوزه در ایام رکود نظریات سیاسی رادیکال و
تحولطلب به رشد انقلابی در
حواشی
سیستم جهانی سرمایهداری
و در میان
حاشیهنشینان کشورهای متروپول
امید بسته بود. در مورد ظهور نیروی انقلابی از
حواشی سیستم جهانی سرمایهداری هنوز حرف آخر
زده نشده است ولی امید به حاشیهنشینان
کشورهای متروپول دیری است که برباد رفته است.
از همان
آغاز معلوم بود که نظریات مارکوزه کوچکترین
تطبیقی با واقعیت ندارند، زیرا نظریات او بر
پذیرش تضادی بارآور میان جنبشهای اجتماعی
نوین و جنبش های سنتی کارگری استوار شده بود.
دگرگونی های ساختاری طبقه کارگر
حتی اگر
که طبقه کارگر اکنون دیگر از وضوح طبقاتی سنتی
خود برخوردار نیست ولی هنوز هم به عنوان عنصر
مرکزی در حاکمیت و استثمار سیستم سرمایهداری
به شمار میآید. زیرا کماکان در خدمت گرفتن
نیروی کار او شالوده اقتدار طبقه داراست.
شعلهورتر شدن نبرد سرمایه برای تشدید استثمار
و افزایش هر چه بیشتر ارزش اضافی (که این
روزها ما شاهد آن هستیم) از این مناسبات
خصمانه ساختاری حکایت میکند. این رویاروییها
از مسائل اقتصادی ـ اجتماعی بنیادین جامعه
نشأت می گیرند: از اقتدار بی رقیب سرمایه جهت
تصاحب محصول اضافی اجتماعی و تحکیم سرکردگی
اجتماعی خویش.
کاملاً
آشکار است که طبقه کارگر در این رویارویی
ماهرانه عمل نکرده و پراکنده و سازمان نیافته
و از نظر سیاسی ناتوان از تصمیمگیری عملی
بوده است. ولی دقیقاً همین وضعیت موجود و شیوه
عمل ناشی از بیچارگی و بلاتکلیفی اوست که
مسئله مناسبات طبقاتی و عواقب مبارزات طبقاتی
را به مسئله حاد روز تبدیل میکند، زیرا موضع
دفاعی طبقه کارگر در شرایط حاد بحرانی نتیجه
یک جنگ طبقاتی است که سرمایه برعلیه طبقه
کارگر براه انداخته و از آن پیروز بیرون آمده
است:
انسانها تحت فشار کمرشکن ناشی از بحران
مستأصل شدهاند و از هراس بیکار شدن به انضباط
روی آورده اند.
گسترش جو هراس و وحشت زحمتکشان را به عقب
نشینی و کوتاه آمدن هرچه بیشتر واداشته است.
با
بدبینی میتوان پرسید، آیا با همه این
توصیفها، این همان طبقه است که باید عامل
دگرگونساز باشد؟ این نگرانیها به سبب
تغییرات عمیق ساختاری در جهان کار و
دگرگونیهای بحران زا در مناسبات زندگی، که در
نتیجه آن برای زحمتکشان مشکلتر شده است که به
منافع مشترک خود واقف شوند و علیه سیطره بی
بند و بار سرمایه وارد مبارزه گردند، دلهره
انگیزتر شدهاند.
·
به سبب اوتوماتیزه کردن تولید و تقسیم محل کار
به واحدهای مجزا از هم، رشته های بنیادی لازم
برای تبادل نظر میان زحمتکشان و بسیج آنان از
هم گسیخته شده اند.
· نمیتوان
نادیده گرفت که علیرغم اهمیت کماکان معتبر
کارخانههای بزرگ وحدت تاریخی درون و برون
کارخانهای طبقه کارگر مخدوش شده است و پیوند
جنبش کارگری با نسج اجتماعی ـ فرهنگی مناسبات
زندگی روزمره مردم و افقهای ارزشی درخور از
هم گسسته است.
اگرچه
تضاد میان کار و سرمایه حدت گرفته است ولی
میان خود طبقه کارگر نیز فواصل، اختلافات و
مرزبندیهای جدیدی پدید آمدهاند.
میان کارکنان مراکز تکنولوژیکی عالی و کارکنان
بخشهای دیگر از نظر میزان درآمد و تأمین
اجتماعی تفاوتی چشمگیر وجود دارد و در حاشیه
این تقسیمبندی از بالا به پایین سیستم صنعتی،
بخشهایی وجود دارند که در آنها، دستمزدها آن
چنان پایین است که گذران زندگی فقط در زیر مرز
فقر امکانپذیر میباشد. تمایز عملی میان
بیکاران و شاغلین به جبههبندی نا به جایی
میان زحمتکشان منجر میگردد: برای مثال اکثریت
مردم براین باورند که از نظر اجتماعی، تمایز
میان بیکاران و شاغلین از تفاوت میان فقیر و
غنی مهمتر است. از این بابت میتوان نتیجه
گرفت که برای مردم درک زمینه های منافع
مشترکشان هر روز دشوارتر میگردد.
اما
علیرغم وجود تفرقه و جدائی و گسترش روحیه ضد
همبستگی، ویژگیهای طبقاتی کارگران مزدبگیر و
گرفتاری آنان در منگنه تضادها از بین نرفته
است. مردم هر چند که به طورمنفرد و مجزا از هم
عمل میکنند ولی روز بروز برای آنان روشن
میشود که یک دست صدا ندارد و حل مسائل مبرم
از عهده یک فرد برنمیآید.
تجربه
تضادها و روحیه طبقاتی
تحت ستم
بودن صرف به طور اتوماتیک موجب آن نمیشود که
کارگران از نظر سیاسی مترقی باشند، بلکه درست
برعکس. قرار داشتن مدام در زیر فشار تضادها
تأثیری دوگانه برجای میگذارد:
در دراز
مدت موجب کسب تصوری واقعی نسبت به جامعه میشود
ولی در کوتاه مدت به پیدایش احساس ناتوانی و
بیچارگی و تسلیم نومیدانه در برابر قدرت حاکم
منجر میگردد.
اما در ذهن اکثریت زحمتکشان تضاد اصلی جامعه و
هم
سرنوشتی اجتماعی آنان به صورت نوعی پیشداوری
ته نشین شده است.
برداشت زحمتکشان از جامعه
یک بعدی است: آنها اوضاع اجتماعی را علیرغم
کلیه تحریفات ایدئولوژیک و توهمات فردی
غیرعادلانه و جامعه را به عنوان سیستمی متشکل
از بالائیها
و پائینیها
احساس میکنند
(البته گاهی هم سکنه طبقات پایین هرم اجتماعی
که مثلا صاحب خانه شخصی شدهاند و از نظر شغلی
شانس ترقی دارند، ضمن سرپوش نهادن بر ضعف
اجتماعی خویش، خود را متعلق به اقشار بالا و
یا طبقات متوسط قلمداد میکنند.)<