|
فصل سوم : طبقه سرمايه دار
1 _ تجارت و اعتبار
در كشورهايى كه نظام سرمايه دارى
توليد حاكم است ، توده هاى مردم به شرايط
پرولتاريا رانده ميشوند يعنى به شرايط كارگرانى كه
از ابزار توليدشان جدا شده اند ، كارگرانيكه با
تلاش خود نميتوانند چيزى توليد كنند و بنابراين
مجبورند تنها كالاهايى كه دارند يعنى نيروى كارشان
را بفروشند . اكثريت دهقانان ، توليد كنندگان خرد
و كسبه نيز به اين طبقه تعلق دارند . اندك دارايى
آنهاچيزى نيست مگر پوشش نازلى كه بيشتر براى مخفى
نگهداشتن وابستگى و استثمار آنهاست تا جلوگيرى از
آن .
بر فراز اين طبقه گروه كوچك
متمولان _ سرمايه داران و زمينداران _ قرار دارند
كه بتنهايى صاحب مهمترين ابزار توليد و مهمترين
منابع زندگى هستند . اين دارايى انحصارى آنها را
قادر ميسازد تا طبقه ندار را به تبعيت و استثمار
خود در آورند .
درحاليكه اكثريت مردم بيشترو بيشتر
نيازمند و تنگدست ميشوند، اين گروه كوچك سرمايه
دار و زميندار همراه با انگلها و نوكرانشان همه
امتيازات عظيمى كه از طبيعت بدست آمده بخصوص از
طريق پيشرفت علوم طبيعى و كاربرد عملى آن تصاحب
ميكنند.
سه نوع سرمايه وجود دارد : سرمايه
تجارى ، سرمايه ربايى و سرمايه صنعتى . سرمايه
صنعتى جديدترين نوع سرمايه نيز هست و مانند دو نوع
ديگر كه هزاران سال سابقه دارند حتى داراى چند صد
سال سابقه هم نيست . اما اين برادر جوانتر
ازبرادران بزرگتر بسيار سريعتر رشد كرده است .
سرمايه صنعتى به غولى تبديل شده است كه دو نوع
ديگر سرمايه را به اسارت خود در آورده و به خدمت
گرفته است .
توليد خرد در شكل كلاسيك خود به
تجارت وابسته نبود. كشاورز و مكانيك ميتوانستند
ابزار توليد را هرگاه احتياج داشتند مستقيما از
توليد كننده بدست آورند . بعلاوه ميتوانستند توليد
خود را مستقيما به مصرف كننده بفروشند . تجارت در
آن مرحله از تكامل اقتصادى عمدتا پاسخ به تجمل
پرستى بود و نه پيشبرد توليد و نه براى تقويت
جامعه ضرورت داشت .
اما توليد سرمايه دارى از همان
آغاز به تجارت وابسته است و همينطور بعكس، از
مرحله معينى به بعد تجارت به توليد سرمايه دارى،
براى توسعه بيشتر نيازمند است. هر قدر نظام
سرمايه دارى توليد بيشتر توسعه مييابد و هرقدر اين
نظام بيشتر مسلط ميشود ، بهمان اندازه نيز توسعه
تجارت براى كل زندگى صنعتى ضرورت پيدا ميكند.
امروز تجارت ديگر پاسخگوى تجملات و اشياء مازاد
بر نياز نيست. آرى، كل نظام توليدى ، حتى معيشت
مردم دريك كشور سرمايه دارى امروزه به فعاليت آزاد
و نامحدود تجارت وابسته است . اين يكى از دلايلى
است كه امروزه جنگ ازهر زمان ديگر ويرانگرتر است ؛
جنگ در تجارت وقفه ايجاد ميكند و اين وقفه با توقف
توليد، تعويق در زندگى اقتصادى و ويرانى صنعتى اى
برابر است كه از محدوده جنگ فراتر ميرود و زيانش
از ويرانى جنگ كمتر نيست .
براى نظام سرمايه دارى توليد ،
بهره باندازه تكامل تجارت اهميت دارد . در دوران
توليد خرد ، وام دهنده صرفا يك انگل بود كه از رنج
و فلاكت ديگران سود ميبرد. پولى كه به ديگران قرض
ميداد قاعدتا در كارهاى غير مولد مصرف ميشد . مثلا
اگر يك اشراف زاده پول قرض ميگرفت ، آنرا براى
تفريحش گرفته بود، اگر كشاورز يا مكانيك پول قرض
ميگرفت، عمدتا براى پرداخت مالياتها و مخارج
دعاويش بود . آنروزها وام دادن بمنظور گرفتن بهره
عملى مغاير با اخلاق محسوب ميشد و همه جا محكوم
بود .
تحت نظام سرمايه دارى توليد ، اين
امر كاملا تغيير كرده است . اكنون پول وسيله ايست
كه با آن صنعت سرمايه دارى تاسيس ميشود و نيروى
كار خريدارى و مورد استفاده قرار ميگيرد . وقتى
سرمايه دار پول براى تاسيس يك كارخانه يا توسعه
كارخانه قبلى فراهم ميكند _ البته بشرط اينكه
كارش سود آورباشد _ اين بدين معنى نيست كه درآمد
قبلى او با بهره اى كه بخاطر وامى كه دريافت كرده
ميپردازد كاهش نمييابد ، برعكس ، وام به او كمك
ميكند تا نيروى كار را استثمار كند و در نتيجه
درآمدش را با پولى بيش از بهره اى كه ميبايستى
بپردازد افزايش دهد . بنا براين تحت نظام سرمايه
دارى توليد ،وام دادن خصلت ابتدايى خود را از دست
داده است . نقش آن بعنوان وسيله اى براى استثمار
رنج يا اسرافكارى ديگران توسط نقش جديد كه
عبارتست از " بثمر رساندن " نظام سرمايه دارى
توليد يعنى قادر نمودن آن به رشد سريعتر از
زمانيكه در گاوصندوقهاى سرمايه داران صنعتى
انباشته ميشد تغيير يافت . وحشت وام دادن وقتى كه
وام دهنده اين نقش را پذيرفت از بين ميرود ، او
حالا ديگر به شخصيت پاك و منزهى تبديل ميشود و نام
جديد و خوش آهنگ "اعتباردهنده" را ميگيرد .
همزمان با اين تغيير شكل ، جريان
اصلى سرمايه ربايى نيز دگرگون شد . قبلا پولهاى
ربا خواران در گاو صندوقها انباشته شده بود و از
هزاران طريق بدست كسانيكه سرمايه دار نبودند
ميرسيد . امروزه برعكس ، گاوصندوق رباخواران ،
يعنى موسسات اعتبارى به مانعى تبديل شده اند كه از
هزاران راه پول كسانيكه فاقد سرمايه اند به داخل
آن سرازير ميشود و سپس از اين منابع بدست سرمايه
داران ميرسد . امروزه اعتبار ، همانند گذشته
وسيله ايست كه كسانيكه ثروتمند نيستند _ خواه صاحب
دارايى خواه بى چيز _ را به بهره دهنده تبديل
ميكند. امروزه اعتبار همچنين به ابزار پر قدرتى
تبديل شده است كه دارايى طبقات ديگر، از املاك
بزرگ، موسسات اوقاف و اشراف تا شاهيهاى پس انداز
شده پيشخدمتها و زحمتكشان را به سرمايه تبديل
ميكند. به بيان ديگر ، اعتبار به ابزار جابجايى
طبقات متمول قديم و استثمار شديد مزدبگيران تبديل
شده است. مردم، موسسات اعتبارى، بانكهاى پس انداز
و غيره را تمجيد ميكنند و فكر ميكنند كه اين
موسسات پس انداز اندك كارگران روزمزد و پيشخدمتان
زن و كشاورزان را به سرمايه و اين بداقبالان را به
" سرمايه دار" تبديل ميكند. با اين وجود تنها هدف
جمع آورى پول كسانى كه سرمايه دار نيستند، عبارت
از اينستكه مقدار سرمايه بيشترى در اختيار سرمايه
داران بگذارند تا بدينوسيله رشد نظام سرمايه دارى
توليد تسريع شود. قبلا مفهوم اين روند را در
رابطه با مزد بگيران ، دهقانان خرد و مكانيكها
مشاهده كرده ايم .
در عين حال كه موسسات اعتبارى
كنونى تمامى دارايى غير سرمايه داران را به سرمايه
تبديل ميكنند و در اختيار طبقه سرمايه دار
ميگذارند ، به اين امر نيز توجه دارند كه طبقه
سرمايه دار از دوران پيش بهتر مورد استفاده قرار
گيرند . اين موسسات اعتبارى منبع همه پولهايى
ميشوند كه سرمايه دار منفرد گهگاه ممكن است زمينه
مصرف آنرا نداشته باشد ؛ سپس اين مقادير را كه
ممكن بود "بلامصرف" باقى بماند در اختيار سرمايه
دارانى ميگذارد كه به آن احتياج دارند . بعلاوه
اين موسسات اعتبارى تبديل مال التجاره به پول را
قبل از فروش آن ميسرميسازند و بدين ترتيب مقدار
سرمايه اى كه قبلا در شاخه بخصوصى ازتجارت لازم
بود را تقليل ميدهند.
تمامى اين راهها مقدار و قدرت
سرمايه اى كه در اختيار طبقه سرمايه دار است را
بطرز شگفتى افزايش ميدهد . چنين است كه
امروزاعتبار به قويترين اهرم نظام سرمايه دارى
توليد تبديل شده است . بموازات پيشرفت ماشين آلات
و بوجود آمدن ارتش ذخيره بيكاران ، اعتبار از علل
اصلى تكامل سريع نظام موجود است.
اما اعتبار از تجارت نسبت به هر
گونه اختلالى حساس تر است و هر اختلالى دراعتبار
به سراسر نظم اقتصادى گسترش مييابد.
بسيارى از متخصصين اقتصاد سياسى به
اعتبار بعنوان ابزارى كه مى توان توسط آن مردم بى
بضاعت و يا كم بضاعت را به سرمايه دار تبديل كرد
مينگرند . اما همانطور كه از نامش پيداست ،
اعتبار به اعتماد اعتبار دهنده نسبت به اعتبار
گيرنده بستگى دارد . هر چه اعتبار گيرنده بيشتر
پول داشته باشد ، اعتماد بيشترى را جلب ميكند و در
نتيجه از اعتماد بيشترى بهره ميبرد . نتيجه اينكه
اعتبار تنها وسيله ايست كه توسط آن پول بيشترى از
آنچه سرمايه دار دارد ميتوان در اختيارش گذاشت و
در نتيجه بر برترى او افزود و تضادهاى اجتماعى را
بيشتر تشديد نمود تا تخفيف داد يا از بين برد.
خلاصه كنم ، اعتبار ابزارى است كه
توسط آن نه تنها نظام سرمايه دارى توليد سريعتر
رشد ميكند و قادر ميگردد تا از هر فرصت مناسبى
استفاده كند ، بلكه همچنين وسيله ايست كه زوال
توليد خرد را نيز سرعت ميبخشد . و سرانجام اعتبار
ابزارى است كه صنعت مدرن را پيچيده تر و آسيب
پذيرتر ميكند و احساس ناامنى را به همه رده هاى
سرمايه داران نيز تسرى ميدهد و زمين زير پايشان را
ناامن تر ميكند .
2 _ تقسيم كار و رقابت
از سوى ديگر تكامل صنعت در عين
اينكه تجارت و اعتبار را درارتباط بسيار تنگى قرار
ميدهد، تقسيم كار را نيز افزايش ميدهد. وظايف
گوناگونى كه سرمايه دار ميبايست در حوزه صنعت
انجام دهد بيشتر و بيشتر از يكديگر تفكيك و به
مشاغل و نهادهاى مجزايى منتقل ميشوند. قبلا نه
تنها خريد و فروش كالا بلكه ذخيره و حمل و نقل آن
به بازارهاى دور دست از وظايف تاجر بود. او
ميبايست كالاهايش را جور كند . عرضه نمايد و در
اختيار فرد خريدار قرار دهد . امروزه نه تنها بين
عمده فروشى و خرده فروشى تقسيم كار هست ، بلكه
موسسات بزرگ حمل و نقل و انبار كالا نيز وجود دارد
. در بازارهاى بزرگ مركزى مبادله، خريد و فروش تا
بدان حد به مشاغل مجزا و تا انجا از وظايف معمول
تاجر جدا شده است كه نه تنها كالاهاى ذخيره شده در
مناطق دور افتاده يا كالاهاى هنوز توليد نشده خريد
و فروش ميشود ، بلكه كالاها بدون اينكه خريدار
قصد تملك آنها را داشته باشد خريده ميشود و يا
بدون اينكه فروشنده هرگز صاحب آن باشد ، بفروش
ميرسد.
در دوره هاى پيش يك سرمايه دار
بدون گاوصندوقى كه در آن پول ذخيره ميشد و از آن
براى پرداخت مبلغ مورد نياز استفاده ميكرد قابل
تصور نبود . امروزه خزينه سرمايه دار در همه
كشورهاى پيشرفته صنعتى بخصوص انگليس و آمريكا به
موضوع حرفه مجزايى تبديل شده است . بانك به يكباره
ايجاد شده است ؛ پرداختها ديگر نه به سرمايه دار
بلكه در بانكش گذاشته ميشود و نه سرمايه دار كه
بانكش قرضها را جمع آورى ميكند . چنين است كه
امروزه معدود كنسرنهاى مركزى وظايف خزانه دارى را
براى كل طبقه سرمايه دار انجام ميدهند.
اما گرچه وظايف گوناگون سرمايه
دار به مسئوليتها و حرفه هاى مجزا تبديل ميگردد
ولى از يكديگر مگر در ظاهر و شكل حقوقى مستقل
نميشوند. از لحاظ اقتصادى آنها مثل هميشه به
يكديگر مربوط و وابسته اند. وظائف هر يك از اين
حرفه ها در صورت قطع وظائف حرفه هاى ديگر كه به
آنها مربوط بود، نميتوانست ادامه يابد
.
هرچه تجارت، اعتبار و صنعت به
يكديگر وابسته ميشوند و هر چه وظائف مجزاى طبقه
سرمايه دار به عهده حرفه هاى مجزا گذاشته ميشود،
وابستگى يك سرمايه دار به سرمايه دار ديگر بيشتر
ميشود، در نتيجه توليد سرمايه دارى هر چه بيشتر به
هيولايى مبدل ميشود كه اعضاء آن ارتباط بسيار
تنگاتنگى با يكديگر دارند. بدين ترتيب در حاليكه
توده هاى مردم بيشتر و بيشتر به سرمايه داران
وابسته ميشوند ، سرمايه داران نيز هر چه بيشتر
بيكديگر وابسته ميشوند.
دستگاه اقتصادى نظام جديد توليد هر
چه بيشتر مكانيسمى ظريف و پيچيده پيدا ميكند.
عملكرد بى وقفه آن بطور مداوم به هماهنگى هر قسمت
با قسمتهاى ديگر و انجام وظايف مورد نظر بسته است.
هيچ نظام توليدى اى به اندازه نظام سرمايه دارى تا
به اين حد به هدايت دقيق نياز نداشته است . اما
نهاد مالكيت خصوصى ، نظم بخشيدن به اين نظام و
نقشه مندى آنرا غيرممكن ساخته است.
در حاليكه صنايع گوناگون از نقطه
نظر حقيقى بيشتر به يكديگر وابسته ميشوند از نقطه
نظر حقوقى كاملا مستقل باقى ميمانند . ابزار توليد
در صنعت منفرد در مالكيت خصوصى است و صاحب آن
ميتواند هر چه ميخواهد با آن انجام دهد .
هر چه توليد بزرگ بيشتر توسعه
مييابد و هر چه صنعت منفرد و بزرگتر ميشود ، نظم
فعاليت اقتصادى هر يك از آنها بيشتر و نقشمندى
هريك تا كوچكترين جزئيات دقيقتر ميشود. اما
فعاليت مشترك صنايع گوناگون تابع نيروى كور رقابت
آزاد است . بقيمت اتلاف فراوان نيرو، مواد و تحت
فشار بحرانهاى اقتصادى مداوم است كه رقابت آزاد،
مكانيسم صنعتى را فعال نگه ميدارد. اين روند نه با
قرار دادن هر كس در جاى خاص خود، بلكه با له
كردن هركس كه سد راه است ، به پيش ميرود. اينرا
"بقاى انسب درمبارزه براى بقا" نام نهاده اند. اما
حقيقت اينستكه رقابت ، نه آنهايى كه واقعا
نامناسبند، بلكه آنهايى كه تصادفا در جاى اشتباه
ايستاده اند و فاقد كيفيات خاص و از آن مهمتر
فاقد سرمايه براى بقا هستند را له ميكند. رقابت،
اما ديگر به له كردن آنهايى كه "در مبارزه براى
بقا " نابرابرند، بسنده نميكند ؛ نابودى هر يك از
اينها خانه خرابى تعداد بيشمار ديگرى را كه از
لحاظ اقتصاد ى با كنسرن ورشكسته در رابطه بودند ،
يعنى مزدبگيران ، اعتباربگيران و غيره را بهمراه
دارد.
" هر كس معمار سرنوشت خويش است "
چنين است ضرب المثل مناسب، ضرب المثلى بجا مانده
از دوران توليد خرد، زمانيكه سرنوشت هر نان آور
منفرد و حداكثر سرنوشت خانواده اش، به شايستگى
شخصى او بستگى داشت. امروزه سرنوشت هر عضو جامعه
سرمايه دارى هرچه كمتر به فردا و هر چه بيشتر به
هزاران شرط ديگرى كه از اختيار او بيرون است ،
وابسته است . رقابت ديگر بوجود آورنده بقاى انسب
نيست .
3 _ سود
طبقه سرمايه دار در آمدش را از
كجا بدست مياورد ؟ منافع سرمايه تجارى و ربايى در
آغاز از سهمى كه از دارايى ديگران برميداشت تامين
ميشد ، يعنى از سهم كسانيكه به آنها وابسته بودند
و احتمالا ميتوانستند از هر طبقه اى باشند. اما در
مورد سرمايه صنعتى وضعيت متفاوت است. جريان چنين
است كه به نسبت توسعه نظام سرمايه دارى توليد، شكل
صنعتى سرمايه ديگر اشكال را تحت الشعاع قرار ميدهد
و بخدمت خود در مياورد . بعلاوه اين روند در صورتى
ممكن است كه سرمايه صنعتى بخشى از ارزش اضافى كه
از كارگران تصاحب كرده است را به آنها بازگرداند
. در اثر اين رشدوتوسعه ، مازادى كه توسط
پرولتاريا توليد ميشود، هر چه بيشتر به تنها منبع
درآمد كل طبقه سرمايه دار تبديل ميشود.
با از ميان رفتن صنعتگر كوچك و
كشاورز خرد و كاهش نفوذ آنان بر جامعه مدرن ،
اشكال قديم سرمايه تجارى و ربايى نيز كه از
استثمار طبقات غير سرمايه دار سود ميبرند ، از بين
ميرود . هم اكنون ملتهايى وجود دارند كه فاقد
صنعتگر و كشاورز خرد ند، انگلستان يكى از اين
نمونه هاست . اما هيچكس نميتواند جامعه جديدى را
بدون توليد بزرگ تصور كند. هر كس بخواهد اشكال
جديد سرمايه را درك كند ، ميبايستى از شكل صنعتى
سرمايه آغاز كند . منبع واقعى و با اهميت منافع
سرمايه را ميبايست در ارزش اضافى اى كه توسط
سرمايه صنعتى توليد ميشود جستجو كرد .
در فصل پيش با ارزش اضافى اى كه
پرولتارياى صنعتى توليد ميكند و سرمايه صنعتى
تصاحب ميكند آشنا شديم . همچنين ديديم كه مقدار
ارزش اضافى كه كارگر منفرد توليد ميكند با آهنگى
سريعتر از دستمزد او افزايش مييابد . اين روند با
افزايش مقدار كار و عرضه ماشين آلات كه موجب صرفه
جويى در نيروى كار ميشود و اشكال ارزانقيمت كار
ميسر است . همزمان شمار پرولتاريا افزايش مييابد
، بدين ترتيب مقدار مازادى كه نصيب طبقه سرمايه
دار ميشود پيوسته بيشتر و بيشتر ميشود . اما
بدبختانه " لذت بى دردسر سرنوشت انسان فانى
نيست". براى سرمايه دار هر چقدر هم ناخوشايند ولى
مجبور است منافعش را با زميندار و دولت " تقسيم
" كند . و سهمى كه هر يك از ايندو طلب ميكنند سال
به سال بيشتر ميشود .
4 _ اجاره (رانت )
وقتى از طبقاتى صحبت ميشود كه
همواره تنها صاحبان مكنت ، استثمارگر و مالكان
انحصارى ابزار توليد ميشوند ، بايستى بين سرمايه
داران و زمينداران تمايز قائل شد .
زمين ابزار توليد ويژه و ضرورى
ترين ابزار توليد است. .بدون زمين هيچ فعاليتى
ممكن نيست. حتى ملوان و خلبان نيز احتياج به محلى
براى حركت و جايى براى فرود آمدن دارند. بعلاوه
زمين ابزار توليدى است كه نميشود بدلخواه آنرا
افزايش داد. با اينوجود ميبايستى توجه داشت كه
بندرت اتفاق افتاده است كه تمامى خاك يك كشور
واقعا مورد بهره بردارى قرار گرفته باشد، يا توسط
ساكنين آن بگونه اى مولد مورد بهره بردارى قرار
گرفته باشد، حتى در چين هنوز قطعه زمينهاى بسيار
وسيع غير مولد وجود دارد.
دراروپاى قرون وسطى هر كشاورز
ساختمان و قطعه زمين خود را داشت. آب، جنگل و
مراتع درتملك شهردارى بود. زمين به اندازه كافى
وجود داشت، بطوريكه به هر كس كه زمينى را كشت
ميكرد، زمين داده ميشد. سپس توسعه توليد كالايى
فرارسيد و فراورده هاى ارضى ارزش مبادله پيدا
كرند. درنتيجه، زمين نيز ضرورتا به يك محصول تبديل
شد. زمين ارزش پيدا كرد. با پيش آمدن اين روند
جماعات تعداد خود را تقليل و اقداماتى جهت تضمين
تصاحب هميشگى زمين انجام دادند . آنها به بنگاههاى
نزديك به هم تبديل شدند .
اما طبقه ديگرى ، يعنى زمينداران
فئودال ، نيز علاقه به مالكيت كمونى داشتند ، و در
مناطقى كه كشت بمقياس وسيع توسعه پيدا كرده بود ،
توانستند كشاورزان خرد را از زمينها بيرون كنند.
بمرور همه زمينها عملا به مالكيت خصوصى معدودى
درآمد .
بدين ترتيب انحصار جديدى بوجود آمد
، انحصارى با ويژگى خارق العاده . سطح كره زمين
بضرر طبقه پرولتارياى ندار و حتى بخشى از خود
طبقه سرمايه دار در دست معدودى قرار دارد . بخشى
از طبقه سرمايه دار صنعتى ممكن است براى مدتى شاخه
اى از صنعت را به انحصار خود در آورد ، اما
انحصارش هرگز مطلق و هميشگى نيست ، دراين رابطه
انحصارگران زمين اين امتياز را دارند كه انحصارشان
ميتواند هم مطلق و هم بادوام باشد .
اين نوع سرمايه دارى درانگلستان از
هر جاى ديگر رشد يافته تر است . در آنجا چند
خانواده صاحب كل زمينها هستند . هركس زمين لازم
داشته باشد تنها در مقابل اجاره ميتواند اجازه
استفاده از آنرا بدست آورد . برطبق قانون ، سرمايه
دار نميتواند زمين را جهت يك كارخانه يا سكونت
خريدارى كند و بدين ترتيب بخشى از منافع او هميشه
به جيب زميندار سرازير ميشود.
اما در اغلب نقاط جهان چنين حد و
مرز مشخصى وجود ندارد . مثلا در قاره اروپا صاحب
كارخانه معدنچى و غيره معمولا زمين لازم براى
فعاليتشان را در تملك دارند . معمولا زمينداران
بزرگ بسهم خود، فعاليت كشاورزى را خود انجام
ميدهند.
از طرف ديگر با رشد سرمايه دارى
پرولترها هر چه بيشتر به شهر ها هجوم مياورند. اين
روند به طرزى غير منتظره باعث بالا رفتن قيمت زمين
ميشود و به تقويت موقعيت طبقه زميندار مى
انجامد . كارگران بايستى اجاره هاى بيشتر و بيشترى
بپردازند واين بنوبه خود افزايش دستمزدها را
ضرورى ميسازد . بدين ترتيب سرمايه دار صنعتى
بارديگر مجبور است زميندار را در غنايم خود سهيم
كند .
5 _ مالياتها
اگر زميندار بطور مداوم بخش
فزاينده اى از ارزش اضافه را تصاحب ميكند ، دولت
نيز در آن جهت از پا ننشسته است . دولت مدرن همراه
و بكمك طبقه سرمايه دار رشد ميكند و بنوبه خود
قويترين تكيه گاه اين طبقه نيز هست . هريك منافع
ديگرى را به پيش ميبرد. طبقه سرمايه دار نميتواند
از كمك دولت چشم بپوشد. اين طبقه به بازوى پر قدرت
دولت احتياج دارد تا آنرا درمقابل دشمنان داخلى و
خارجى حفظ كند.
هرچه نظام سرمايه دارى توليد رشد
ميكند و تعارضات و تضادها بهمراه آن شدت مييابد،
كاركرد آن پيچيده تر ميشود و وابستگى افراد به
يكديگر بيشتر، و درنتيجه ضرورت وجود قدرتى كه هر
كس را موظف به انجام وظايف اقتصاديش كند، بيشتر
مطرح ميشود. توليد مدرن بعلت حساسيت فوق العاده
كمتر از هر دوره اى توان تحمل فشارهاى ناشى از رفع
اختلافات بشيوه قدرت نمايى فردى را دارد. امروزه
بجاى دفاع از خود، نظام حقوقى جديدى كه مورد
پشتيبانى دولت است بوجود آمده است .
نظام سرمايه دارى توليد بهيچوجه
محصول حقوق يا قوانين سياسى نيست، برعكس، نيازهاى
اين نظام بود كه قوانينى را بوجود آورد كه هم
اكنون به اجرا در ميايند. اين قوانين استثمار
پرولتاريا را بوجود نمياورند. آنها فقط زمينه
اداره بى دردسر نظام بهره كشى همراه با ديگر
روندهاى مربوط به نظم اجتماعى موجود را فراهم
ميكنند . رقابت بعنوان انگيزه اصلى توليد متداول
ميشود و قانون بعنوان تسهيل كننده امور) روغن چرخ
( بمنظور هرچه كمتر كردن اصطكاكهاى ناشى از
مكانيسم اجتماعى كنونى تدوين ميشود.
از آنجا كه شرايطى كه چنين
اصطكاكهائى را موجب شد رو به وخامت ميگذارد، ضرورت
وجود قدرت حكومتى توانمندى كه قانون را به اجرا در
آورد بيشتر ميشود. مثلا خصومت همواره رو به
افزايش بين استثمار كننده و استثمار شونده، بين
دارا و ندار پيوسته عنصر فلاكت، در جامعه را تقويت
ميكند و بدين ترتيب ضرورت ايجاد نيروى قوى پليس
بيشتر ميشود . از طرف ديگر هر چه سرمايه دار
منفرد بيشتر و بيشتر به همكارى سرمايه داران طبقه
خود وابسته شود، تعلقش به احكام دادگاهها بيشتر
ميشود.
اما سرمايه دار نه تنها به توليد و
تجارت بى دردسر در كشور خود علاقمند است بلكه
تجارت خارجى نيز از آغاز سهم مهمى را درنظام صنعتى
ما داشته است. هر چه تجارت خارجى منبع سود مطمئن
ترى باشد، تامين و گسترش بازارهاى خارجى به علاقه
عمده يك ملت تبديل ميشود. اما در بازار جهانى،
سرمايه داران يك ملت با سرمايه داران ملتهاى ديگر
بعنوان رقيب روبرو ميشوند آنها براى مخالفت با اين
رقبا، از دولت خود ميخواهند تا از حقوق آنها حمايت
كند يا به بيان بهتر رقباى خارجى را از ميدان بدر
كند. بدين ترتيب همانگونه كه دولتها و شاهان هر چه
بيشتر به طبقه سرمايه دار وابسته ميشوند، ارتشها و
نيروى دريايى هرچه انحصارى تر به ابزار اين طبقه
تبديل ميشوند. جنگها ديگر جنگهاى سلسله ها نيست،
بلكه جنگهاى تجارى و بالمآل ملى است. اين جنگها
نتيجه رقابت اقتصادى بين سرمايه داران ملتهاى
مختلف است .
بدين ترتيب نظام سرمايه دارى نه
تنها به ارتش افسران براى اداره دادگاهها و
ادارات پليس بلكه به ارتش سربازان نيز نيازمند
است . هر دو نيرو گرايش به رشد سريع دارند ولى
درخلال سالهاى اخير دومى از اولى پيشى گرفته است،
بعلاوه كاربرد علم جديددر جنگ مخارج آنرا بسيار
بالا برده است. در نتيجه مخارج نظامى قدرتهاى بزرگ
جهان بطرز غير قابل باورى افزايش يافته است .
حكومت بطور مداوم پرخرج ميشود و
مخارجش سنگين . سرمايه داران و زمينداران همه جا
ميكوشند اين مخارج را به ديگر طبقات تحميل كنند .
اما طبقات نيازمندتر روز به روز ناتوانتر از
پرداخت اين مخارج اند و استثمارگران عليرغم
زيركيشان مجبورند بر سهم سود دولت بيفزايند.
6 _ سقوط نرخ سود
همزمان با اين پيشرفت ، مقدار
سرمايه ايكه طبقه سرمايه دار بشكل مولد مورد
استفاده قرار ميدهد با آهنگى سريعتر از استثمار
طبقه كارگر يعنى سريعتر از مجموعه مازاد توليد شده
توسط اين طبقه رشد ميكند.
توضيح اينكه مثلا اگر ريسنده يكصد
سال پيش را با ريسنده اى كه امروز بر روى ماشين
ريسندگى كار ميكند ، مقايسه كنيد ميبينيد چه
سرمايه هنگفتى لازم است تا اين ريسنده قادر باشد
كار كند. از سوى ديگر سرمايه اى كه سرمايه دار در
ريسندگى بشيوه دستى ميگذاشت ناچيز بوده و ريسنده
اى كه مورد استثمار قرار ميگرفت ميتوانست درخانه
كار كند . در آنصورت سرمايه دار دستمزدش را
ميپرداخت و پنبه يا كتان را در اختيارش قرار
ميداد. درمورد دستمزدها تغييرى حاصل نشده ولى
ريسنده اى كه روى ماشين ريسندگى كار ميكند، د
رخلال توليد صد برابر بيشتر از بافنده اى كه با
دست ميبافت مواد خام مصرف ميكند، فصل
سوم
55 علاوه بر اين امروز هزينه ساختمانها ، ماشينهاى
بخار ، دستگاههاى ريسندگى و غيره كه براى صنعت
لازم است هنگفت اند.
مطلب ديگرى را نيز ميبايس |