دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

فصل پنجم - مبارزه طبقاتى

 

1 - سوسياليسم و طبقات دارا

 

آخرين بندهاى اصول برنامه اعلام شده ما بدينقرار است : " اين تغيير شكل اجتماعى رهايى نه فقط پرولتاريا بلكه كل نژاد انسان معنى ميدهد. اما فقط طبقه كارگر ميتواند آنرا متحقق سازد. همه طبقات ديگر عليرغم اختلاف منافع، بر پايه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد هستى خود را حفظ ميكنند و بنابراين انگيزه مشتركى بمنظور دفاع از اصول نظام اجتماعى موجود دارند.

"مبارزه طبقه كارگر عليه استثمار سرمايه دارى ضرورتا يك مبارزه سياسى است. طبقه كارگر نميتواند سازمان اقتصادى خود را توسعه دهد و بدون حقوق سياسى مبارزه اقتصادى خود را پيش‏ ببرد. اين طبقه نميتواند انتقال ابزار توليد به كل جامعه را بدون اينكه ابتدا قدرت سياسى را بكف آورد بانجام رساند .

"هدف حزب سوسياليست اينستكه به اين مبارزه كارگران وحدت و آگاهى ببخشد تا تنها هدف سترگ خود رامد نظر داشته باشند . "

درهمه كشورهايى كه توليد سرمايه دارى مسلط است، منافع طبقه كارگر يكسان است. با گسترش‏ تجارت جهانى و توليد براى بازار جهانى ، وضعيت كارگران درهر كشور هرچه بيشتر به وضعيت كارگران ديگركشورها بستگى پيدا ميكند. بنابراين رهايى طبقه كارگر وظيفه اى است كه كارگران همه كشورهاى متمدن به يك نسبت به آن علاقمندند. حزب سوسياليست كه به اين حقيقت   واقف است همبستگى خود را با كارگران آگاه همه كشورها اعلام  ميدارد.

بنابراين حزب سوسياليست نه براى امتيازات طبقاتى بلكه براى الغا طبقات و حاكميت طبقاتى ما و براى حقوق برابر و وظايف برابر براى همه بدون تمايزات جنسى و نژادى مبارزه ميكند. حزب سوسياليست در هماهنگى با اين اصول، درجامعه امروزى، نه تنها با استثمار وستم كارگران مزدور بلكه باهرنوع استثمار و ستم، خواه ستم و استثمارى كه متوجه يك طبقه، يك حزب، جنبش‏ يا نژاد باشد مخالفت ميورزد."

جمله مقدماتى اولين بند نياز به كمى توضيح دارد. قبلا ثابت كرديم كه پيروزى سوسياليسم بنفع كل تكامل اجتماعى است. در مفهوم خاصى حتى بنفع طبقات دارا و استثمارگر نيز هست. اينان همانند قربانيان خود از تضادهاى شيوه جديد توليد رنج ميبرند. پاره اى از آنها از بيكارى به فساد روى مياورند و ديگران درمسابقه پايان ناپذير سود خود را كاملا خسته و فرسوده ميكنند، درعين حال شمشير دموكلس ورشكستگى بالاى سرهمه آنها درحركت است.

ليكن تجربه بما آموخته است كه اكثريت ثروتمندان و استثمارگران شديدا باسوسياليسم مخالفند. آيا اين تنها بخاطرنداشتن دانش‏ و بصيرت است ؟ برعكس‏، سخنگويان دشمنان سوسياليسم همان اشخاصى هستند كه مناسبترين موقعيت رادر دولت،  جامعه و علم براى فهم مكانيسم اجتماعى و درك قانون تكامل اجتماعى دارند.

شرايط جامعه مدرن بقدرى وحشتناك است كه كسى كه بخواهد در سياست و علم جدى گرفته شود، ديگر نميتواند حقانيت اتهاماتى كه سوسياليسم به نظم اجتماعى كنونى ميزند را انكار كند. از ديگر سو مترقى ترين انديشمندان احزاب سياسى سرمايه دارى  ميپذيرند كه دراين اتهامات " نشانه اى از حقيقت" وجود دارد.  پاره اى حتى اعلام ميكنند كه پيروزى نهايى سوسياليسم حتمى است، مگر اينكه جامعه بناگاه مسير عوض‏ كند و به رفرم دست بزند . امرى كه اين آقايان تصور ميكنند بدون مقدمه ميتواند انجام گيرد بشرطى كه خواستهاى اين يا آن حزب فورا برآورده شود. بدين طريق حتى آنهاييكه از احزاب غير سوسياليست، انتقادهاى سوسياليستها به جامعه سرمايه دارى را به بهترين وجه ميفهمند، خود را از پذيرش‏ پى آمدهاى چنين انتقادى ميرهانند.

درك علت اين پديده جالب كار مشكلى نيست. اگر چه بخشى از منافع مهم طبقات دارا عليه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد است، ديگر منافعشان، يعنى منافع فورى ترى كه به آسانى قابل تشخيصند، حفظ اين مالكيت را طلب ميكند.

اين امر بويژه درمورد ثروتمندان صادق است. آنها نميتوانند از الغا مالكيت خصوصى بر ابزار توليد منفعتى بلافصل انتظار داشته باشند. نتايج موثر لغو مالكيت خصوصى بر ابزار توليد سرانجام هم توسط آنها و هم جامعه بطور عام احساس‏ خواهد شد ولى اين نتايج نسبتا دور دستند. از سوى ديگر مزايائى كه ثروتمندان دراين رابطه از دست ميدهند بديهى است. آنان قدرت و اعتبارى كه امروز از آن بهره ورند را يكباره از دست ميدهند، تعدادى نيز از آسايش‏ و راحتى كنونيشان محروم ميشوند.

اما مسئله در رابطه بارده هاى ديگر طبقات دارا يعنى توليد كنندگان خرد، تجار و كشاورزان فرق دارد. اينان با استقرار نظام سوسياليستى توليد ازلحاظ قدرت و اعتبار چيزى از دست نميدهند. بلحاظ آسايش‏ و راحتى تنها ميتوانند امتياز كسب كنند.  ليكن براى رسيدن به اين مقصود لازم است از بينش‏ طبقاتى خود فراتر روند. از نقطه نظر توليد كنندگان و كشاورزان خرد نظام سرمايه دارى توليد پيچيده و نامفهوم است، و اين درحاليست كه اين توليد كنندگان از سوسياليسم مدرن درك ناچيزى دارند. اگر قرار باشد نظام توليد آنها حفظ گردد، تنها قضيه اى كه نسبت به آن نظر روشنى دارند عبارتست از مالكيت خصوصى بر ابزار توليد خويش0‌ مادام كه توليد كننده خرد همچون توليد كننده خرد استدلال ميكند، كشاورز خرد همچون كشاورز خرد، تاجر خرد همچون تاجر خرد و مادام كه آنها احساس‏ نزديكى بيشتر با طبقه خود دارند، گرفتار ايده مالكيت خصوصى بر ابزار توليدند و هرچقدر هم تحت نظام سرمايه دارى دررنج باشند بطور غريزى درمقابل سوسياليسم مقاومت خواهند كرد.

دريكى از فصول پيشين ديديم كه چگونه مالكيت خصوصى بر ابزار توليد، توليد كننده خرد را مادام كه حرفه توسعه نيافته اش‏ فاقد قدرت رقابت باشد و حتى زمانى كه بتواند شرايط زندگى خود را مستقيما با كسب دستمزد بهبود بخشد به حرفه خود پايبند ميسازد. بدين ترتيب مالكيت خصوصى بر ابزار توليد نيرويى است كه هم طبقات صاحب مكنت و هم آنهائيكه خود استثمارگرند و دارايى آنها به مضحكه تلخى تبديل شده است را به نظام سرمايه دارى گره ميزند.

تنها آن عده از سرمايه داران و كشاورزان خرد كه از حفظ طبقه خود مايوس‏ شده و قادر به درك اين حقيقت اند كه شكل توليدى كه براى امرار معاش‏ به آن وابسته اند محتوم به نابودى است، قادر به درك اصول سوسياليسم اند. اما فقدان آگاهى و تنگ نظرى كه هردو نتايج طبيعى شرايط هستى آنهاست پى بردن به نابودى محتوم طبقه خود را برايشان دشوار كرده است. فلاكت و   تلاش‏ ديوانه وار آنان در راه يافتن وسيله نجاتى، تاكنون اين نتيجه را داشته است كه  بسادگى شكار عوامفريبانى شده اند كه بيش‏ از حد پرمدعا و پيمان شكن بوده اند.

درميان رده هاى بالايى طبقات دارا درجه بالاترى از فرهنگ و بصيرت وجود دارد. گوشه و كنار افرادى پيدا ميشوند كه هنوز تحت تاثير خاطرات ايده آليستى روزهاى نخست مبارزه انقلابيند. اما واى بحال كسى كه درميان آنان به سوسياليسم يا تبليغ آن علاقمند باشد !  او دير يازود بايد بين كنار گذاشتن معتقداتش‏ و يا قطع كليه پيوندهاى اجتماعى كه او را حمايت و سرپا نگهداشته يكى را برگزيند. اندكند كسانيكه قدرت و استقلال شخصيت لازم براى انتخاب راه درست از بين راههاى ديگر را دارند. از ميان همين معدود افراد نيز نادرند كسانيكه شجاعت كافى براى بريدن از طبقه خود را در لحظه مناسب داشته باشند و بالاخره از ميان همين معدود افراد نيز اكثريت  آنها بزودى خسته شده و به   "بى احتياطيهاى جوانيشان" پى برده و عاقبت "معقول" شده اند.

درميان طبقات دارا ، تنها ايده آليستها ممكن است از سوسياليسم حمايت كنند. اما حتى درميان همين طيف نيز اكثريت با آنهايى است كه معتقدند در تلاش‏ براى يافتن راه حل مسالمت آميز مسايل اجتماعى انرژى خود را تحليل برده اند، يعنى در تلاش‏ براى يافتن راه حلى كه منافع سرمايه دار را با معلومات كم و بيش‏ پيشرفته آنها از سوسياليسم و آگاهى آشتى دهند.

تنها آندسته از ايده آليستهاى بورژوا به سوسياليستهاى راستين ارتقا پيدا ميكنند كه نه تنها بينش‏ تئوريك كافى بلكه شهامت و قدرت بريدن از طبقه خود را نيز داشته باشند.

از اينروست كه آرمان سوسياليسم ميبايست اميد اندكى به طبقات دارا داشته باشد. افرادى از اين طبقات را ميتوان به سوسياليسم جذب كرد ولى تنها آنهاييكه ديگر بلحاظ اعتقادات و رفتار به طبقه اى كه موقعيت اقتصاديشان آنها را بدان منتسب نموده تعلق ندارند. اين عده جز در دوران انقلابى كه كفه ترازو بنفع سوسياليسم پايين ميرود، هميشه اقليت ناچيزى را تشكيل ميدهند. تنها در چنين مواقعى سوسياليستها ميتوانند درانتظار جدا شدن بخشى از طيفهاى طبقات دارا باشند.

تاكنون زمينه مناسب جلب نيروى سوسياليست طبقاتى نبوده اند كه چيزى براى از دست دادن داشته اند، هرچند هم اين چيز اندك بوده باشد، بلكه از طبقه اى بوده كه هيچ چيز جز زنجيرهايش‏ نداشته كه از دست دهد و درمقابل دنيايى را بدست آورد.

 

2 _ نوكران و جيره خواران

زمينه جلب نيرو براى سوسياليسم عبارتست از طبقه تهيدست. اما همه رده هاى اين طبقه بيكسان مناسب  نيستند.

اگرچه خطاست همه مردم عامى و بيسواد را فقير بدانيم ولى حقيقت دارد كه تاريخ تهيدستى به نظام توليد براى فروش‏ برميگردد. فقر در ابتدا پديده اى استثنائى مينمود، مثلا در قرون وسطى اندك بودند كسانيكه صاحب ابزار توليد لازم جهت برآورد نيازهاى زندگيشان نباشند. در آن ايام براى تعداد نسبتا معدودى افراد تهيدست پيدا كردن جايى در خانواده افراد دارا بعنوان همكار، كارگر مزرعه، كارگر ماهر، كلفت و غيره كار ساده اى بود. اينها معمولا افراد جوانى بودند كه با داشتن چشم انداز ايجاد كارگاه و يا خانه اى براى خويش‏، تهيدستى خويش‏ را كاهش‏   ميدادند. درهر حال آنها با رئيس‏ خانواده و همسرش‏ كار ميكردند و از ثمره كارشان مشتركا بهره ميبردند. آنها بعنوان عضو يك  خانواده دارا پرولتر نبودند. آنها احساس‏ ميكردند كه در دارائى خانواده ذينفعند و خود را در خوشبختى و بدبختى خانواده بيكسان شريك ميدانستند. آنجاييكه مستخدمين خود را بخشى از خانواده دارا ميدانند، حاضر خواهند بود از دارايى دفاع كنند هرچند خود فاقد آن باشند. درميان اينان سوسياليسم نميتواند ريشه بدواند.

وضعيت شاگردان حرف بسيار شبيه طبقاتى است كه اخيرا مورد بحث قرار گرفت (آنرا با فصل دوم قسمت يك مقايسه كنيد.)

اما دركنار اين طبقات كه در واقع در توليد شركت داشتند، بتدريج طبقه ديگرى بنام نوكران شخصى رشد كرد. پاره اى از مستمندان بمنظور تامين زندگى به خانواده هاى استثمارگران بزرگ روى آوردند. در قرون وسطى اين امر بمعنى ورود به جرگه خدمه شخصى نجبا، تجار ثروتمند يا روحانيون بلند پايه بود. مستمندان نه بمنظور كمك به كار مولد بلكه بعنوان سرباز مزدور يا نوكر صرف به خدمتگزارى مشغول ميشدند. احساس‏ قبلى يعنى داشتن منافع مشترك جاى خود را به احساس‏ جديدى داد. نوكران با درجه بندى هاى مختلف، كار و دستمزد متفاوت بوجود آمدند. هر فرد با هر آنچه در توان دارد، مشتاق بهبود وضعيت خويش‏ است. موقعيت او به  لطف ارباب بستگى دارد و هرچه خود را ماهرانه تر با شرايط تطبيق دهد چشم انداز بهترى دارد. درعين حال هر چه درآمد، قدرت و تشخيص‏ ارباب بيشتر باشد، نوكرانش‏ سهم بيشترى ميبرند. اين امر بويژه درمورد آندسته از عمله و نوكرانى صادق است كه صرفا براى نمايشند و تنها كارشان عبارت است از خرده كارى هاى غير ضرورى براى خوشامد ارباب، كمك به او در بتاراج دادن ثروتش‏ و هنگام ارتكاب جنايت يا حماقت، وفادارانه دركنار او ماندن. بدين ترتيب نوكر امروزى روابط خصوصى ويژه اى با ارباب خود برقرار ميكند و در نتيجه بطور طبيعى به دشمن ستمديگان و طبقه كارگر استثمار شونده تبديل ميشود. او حتى از اربابش‏ هم نسبت به اين طبقات بيرحمتر ميشود. ارباب اگرداراى تشخيص‏ باشد، مرغى كه برايش‏ تخم طلايى ميگذارد را نميكشد ! او اين مرغ رانه تنها براى خود بلكه براى جانشينان خود نيز حفظ خواهد كرد . اما هيچيك از اين ملاحظات نوكر را محدود نميكند.

جاى تعجب نيست كه مردم از اين طبقه نوكران بيش‏ از هركس‏ ديگر متنفرند. چاكرى آنها نسبت به فرادستان و وحشيگرى آنها نسبت به فرودستان ضرب المثل است.

اما ويژگى نوكران به تهيدستان طبقات پائين محدود نميشود. نجباى فقر زده ايكه بعنوان دربارى و نديمه در پى كسب معاشند نيز همسطح نوكران برخاسته از پائين ترين رده هايند.

اما دراينجا با نوكران اين طبقه سرو كار داريم. شدت يافتن هر چه بيشتر استثمار، افزايش‏ مداوم سود اضافه سرمايه دار و ولخرجيهاى ناشى از آن همگى به افزايش‏ شمار نوكران و مستخدمين كمك ميكند.درواقع اينها به رشدطبقه اى كمك ميكنند كه عليرغم تهيدستى اش‏، بهيچوجه زمينه اميدبخشى براى جذب به جنبش‏ سوسياليستى نيست.

اما ، خوشبختانه، گرايشات ديگر در جهت عكس‏ عمل ميكنند. انقلاب مداوم در صنعت، نفوذ آن به قلمرو خانواده، عقب نشينى مداوم از حوزه وظايف خانگى، اشتغال افراد به صنايع ويژه و از همه مهمتر تقسيم و باز تقسيم كار همگى مشاغل گوناگونى چون آرايشگرى ، دربانى ، شوفرى و غيره ايجاد كرده است. مدتها پس‏   از اينكه اين حرفه ها و حرفه هاى مشابه خصلتهاى محلى را از  دست دادند، ويژگيهاى اوليه آنها پابرجاست، با اين وجود با گذشت زمان اين ويژگيها رنگ ميبازند و اعضا اين حرفه ها كيفيات طبقه مزدور صنعتى را پيدا ميكنند.

 

 

 

 

3 _ زاغه ها

هرقدر هم تعداد طبقه مستخدمين زياد باشد، قاعدتا نميتوانند همه تهيدستان را بخود جلب كنند. افرادى كه شرايط اشتغال را ندارند، كودكان، كهنسالان، افراد مريض‏ و معلول از ابتدا نتوانسته اند از راه نوكرى روزى خود را كسب كنند. در آغاز عصر تمدن به اين مجموعه خيل افرادى اضافه شد كه ميتوانستند كار پيدا كنند ولى هيچيك قادر به اينكار نشدند. آنها راهى جز گدايى، دزدى يا خودفروشى نداشتند. آنها يا محكوم به مرگ بودند يا شرم، شرافت و عزت نفس‏ را بدور افكندند. آنها هستى خود را با مقدم شمردن نيازهاى فورى بر آبرو و اعتبار نجات دادند. اينكه چنين شرايطى فاسد كننده است و نفوذ مخربى بر اخلاق دارد امرى بديهى است.

افزون بر اين، تاثير اين نفوذ مخرب با اين حقيقت كه تهيدستان بيكار براى نظم موجود كاملا سربار و اضافى اند تشديد ميگردد. نظم موجود با نابودى اينان از بار ناخواسته اى آسوده ميشود. طبقه اى كه سربار است و هيچ كاركرد مفيدى ندارد ميبايستى رو به زوال گذارد.

و گدايان حتى نميتوانند براى كسب آبروى خود، خود را با اين تصور گول بزنند كه براى نظام اجتماعى لازم اند؛ آنها  نميتوانند زمانى را بخاطر بياورند كه طبقه آنها خدمت مفيدى هم كرده است. آنها شيوه اى براى وادار كردن جامعه درحمايت از خود بعنوان انگل نميشناسند. به آنها تنها به ديده اغماض‏ نگريسته  ميشود، درنتيجه فروتنى اولين وظيفه گدايان و برجسته ترين فضيلت فقر است. اين طبقه از پرولتاريا همانند مستخدمين نسبت به قدرتمندان خادم و چاكرمآب اند و در مقابل نظم اجتماعى موجود مخالفتى نميكنند. برعكس‏، آنها هستى خود را از خرده ريزى كه از سفره اغنيا باقى ميماند دست و پا ميكنند. چرا بايد بخواهند ولى نعمتان خود را نابود كنند؟ افزون براين، گدايان خود استثمار نميشوند. هرچه درجه استثمار شديدتر، درآمد ثروتمندان بيشتر و در نتيجه گدايان ميتوانند سهم بيشترى انتظار داشته باشند. آنها نيز مانند نوكران و مستخدمين سهم بران ثمره استثمارند. آنها انگيزه اى براى پايان دادن به نظام ندارند.

اما گرچه اين بخش‏ از پرولتاريا هرگز مقاومتى درمقابل نظام مبتنى بر استثمار نميكند، از آن بعنوان تكيه گاه اين سيستم هم نميتوان نام برد. اين بخش‏ بى پرنسيپ و بزدل زمانى كه قدرت و ثروت ولى نعمتشان از دست ميرود او را سريعا ترك خواهند كرد. اين طبقه هرگز در هيچ جنبش‏ انقلابى نقش‏ رهبرى نداشته است. اما هميشه در خلال نابسامانيهاى اجتماعى حضور داشته و از آب گل آلوده ماهى گفته است. گاهگاه آخرين لگد را بر فرق طبقه درحال سقوط زده است و قاعدتا خود را با سوءاستفاده از هر انقلابى كه بوقوع پيوسته راضى نگهداشته است تا در اولين فرصتى كه بدست آورد ، به آن خيانت كند.

نظام سرمايه دارى توليد تعداد پرولتارياى حلبى آباد را بسيار افزايش‏ داده و بطور مداوم بر اين خيل ميافزايد. در مراكز بزرگ صنعتى بخش‏ قابل توجهى از جمعيت را اين افراد تشكيل  ميدهند.

    پرولتارياى حلبى آباد بلحاظ  خصلت  و جهانبينى با  پائين ترين رده كشاورزان و طبقه خرده بورژوا نزديك و همانند آنان بقدرت خود نااميد است. و سعى ميكند كه خود را با كمكى كه از بالا دريافت ميكند نجات دهد.

4 _ جوانه هاى پرولتارياى مزدبگير

 

سرمايه دارى اولين ذخيره نيروى مزدور خويش‏ را از ميان طبقاتى كه در فصل گذشته ذكر شد گرفت. سرمايه دارى آنقدر كه به كارگران مطيع و چاكرمآب نياز داشت به كارگران ماهر احتياج نداشت و از آنجا كه پرولتارياى حلبى آباد و بخشهايى از جمعيت كه با آن نزديكترين رابطه را داشتند از آنان اطاعت و فروتنى را آموخته بودند، براى رفع نياز سرمايه دار بسيار مناسب بودند. سرمايه دارى با كارگرانى از اين دست ميتوانست بدون مخالفت تكامل يابد. آنها بسادگى و بطرز غيرقابل تصورى استثمار ميشدند و ميتوانستند ساعتها تحت شرايط غير قابل تحمل كار كنند. هركس‏ ميخواهد از وضعيت رقت بار پرولتاريا در خلال سالهاى نخستين شكوفايى صنعت جديد بياموزد تنها كافى است آثار كلاسيك انگلس‏ در رابطه با طبقه كارگر انگليس‏ را مطالعه كند.

5 _  پيشرفت پرولتارياى مزدبگير

در آغاز پيدايش‏ صنعت مدرن اصطلاح پرولتاريا انحطاط مطلق معنى ميداد و هنوز هم افرادى هستند كه معتقدند پرولتاريا  همان مفهوم را دارد. اما حتى از همان آغاز شكاف بزرگى بين پرولتارياى مزدبگير و پرولتارياى زاغه نشين بوجود آمد.

پرولتارياى زاغه نشين خواه در لندن امروزى، خواه در رم قديم هميشه يكسان بوده است. پرولتارياى زحمتكش‏ مدرن پديده اى كامل بى نظير است.

بين اين دو در درجه اول تفاوت دراين حقيقت نهفته است كه اولى انگل و دومى مهمترين سرچشمه زندگى اجتماعى مدرن است. پرولتارياى زحمتكش‏ نه تنها صدقه بگير نيست بلكه ستون تمامى بناى جامعه است. مطمئنا اين طبقه در آغاز اين امر را درك نكرده بود. اما بزودى كشف كرد كه بجاى گرفتن  روزى خود از سرمايه دار، خود تامين كننده روزى سرمايه دار است.

از سوى ديگر پرولتارياى زحمتكش‏ خود را ازنوكران و شاگردان، با اين حقيقت متمايز ميكنند كه آنها با استثمارگران خود زندگى و كار نميكنند. روابط شخصى كه قبلا آنها را به كارفرمايانشان پيوند ميداد، از بين رفته است.

افزون براين، كارگران مدرن همچون مستمندان دوران پيش‏ سرمايه دارى از ثروتمندان تقليد نميكنند و به آنها حسد نمى ورزند. آنها از ثروتمندان بمثابه دشمن خود متنفرند و بعنوان بيكارگان آنها را تحقير ميكنند.

اين احساس‏ در آغاز به تصادف خود را آشكار ميساخت ولى بمجرديكه كارگران دريافتند منافعشان مشترك است و همه با استثمارگران مخالفند، احساسشان در سازمانهاى بزرگ شكل گرفت و مبارزه عليه طبقه استثمارگر را آغاز كردند. احساس‏ قدرتى كه بموازات آگاهى طبقاتى وجود دارد تجديد قدرت طبقه كارگر معنى ميدهد و اين طبقه را براى هميشه به سطحى بالاتر از طبقه فقير انگل ارتقاء ميدهد.

  تمامى شرايط توليد جديد در خدمت افزايش‏ همبستگى طبقات زحمتكش‏ است. در قرون وسطى هر صنعتگرى يك فراورده را توليد ميكرد. از لحاظ صنعتى تقريبا مستقل بود. امروزه چنين   كارى به دهها و حتى صدها نفر نياز دارد. از اين طريق صنعت حسن تعاون را مياموزد.

شايد دراين راستا هماهنگى شرايط نوين حتى از ضرورت همكارى موثرتر باشد. نخستين جوانه هاى انترناسيوناليسم را در بين اصناف قرون وسطى ميتوان مشاهده كرد. ليكن حرفه هاى مختلف از يكديگر بسيار جدا بودند . همانطور كه ديديم رده بندى در ميان نوكران و مستخدمان بى پايان بود ، اما در كارخانه ها عملا هيچگونه رده بندى وجود ندارد، همه مستخدمان كم و بيش‏ در شرايط يكسانى كار ميكنند و كارگر منفرد، نميتواند اين شرايط را تغيير دهد. اضافه براين تحت تاثير ماشين تفاوت بين حرفه ها بسرعت از بين ميرود. اين امر را اين حقيقت ثابت ميكند كه دوران شاگردى همواره كوتاهتر ميشود. با اختراعات جديد پاره اى از حرفه ها ديگر غير لازمند و كسانى كه به اين حرفه هامشغولند ناچارا به كار ديگرى تن ميدهند. اين امر كارگر منفرد را واميدارد حرفه خود را فراموش‏ و بخاطر كل طبقه اش‏ مبارزه كند.

قيام عليه كارفرمايان پديده تازه اى نيست. در قرون وسطى تعداد اين قيامها بسيار بوده است، اما تنها در قرن نوزده بود كه اين قيامها ماهيت مبارزه طبقاتى بخود گرفت و بدين ترتيب مبارزه سترگ همواره هدفى فراتر از جبران خطاهاى موقت را پيدا كرد. جنبش‏ كارگرى به يك جنبش‏ انقلابى تبديل شده است.

 

6 _  كشاكش‏ بين گرايشات تعالى بخش‏ و تحقير آميزى كه بر پرولتاريا اثر ميگذارد

ارتقا طبقه كارگر روندى است ضرورى و اجتناب ناپذير   ولى نه صلح آميز است و نه منظم. خواست نظام سرمايه دارى،  همانطور كه در فصل دوم ثابت كرديم عبارت است از تحقير هر چه بيشتر پرولتاريا، بازسازى اخلاقى طبقه كارگر تنها در مبارزه با اين گرايش‏ و نمايندگان آن يعنى سرمايه داران ميسر است. اين امر شدنى نيست مگر از طريق گرايش‏ جديدى كه با شرايط جديد كار در پرولتاريا رشد ميكند. اما اين دو گرايش‏ يكى بالنده و ديگرى رو به افول در مكانهاى گوناگون و دورانهاى متفاوت همواره تغيير ميكند و بستگى به شرايط بازار، سازماندهى صنعت، تكامل ماشين، بينش‏ سرمايه داران و كارگران و غيره و غيره دارد. تمامى اين شرايط هرساله در شاخه هاى متعدد صنعت متفاوت است.

اما خوشبختانه بلحاظ تكامل بشرى زمانى در تاريخ حيات هر بخش‏ از پرولتاريا فرا ميرسد كه تمايلات رشد يابنده دست بالا را دارد. و زمانيكه آگاهى طبقاتى كامل را درهر بخش‏ از كارگران بيدار ساختند، آگاهى به همبستگى با همه اعضا طبقه كارگر و به قدرتى كه از اتحاد ناشى ميشود فزونى مييابد. بمجرديكه هر گروه پى برد كه وجودش‏ براى جامعه ضروريست و جرات كرد كه چيزهاى بهترى را در آينده خواستار باشد، در آنصورت ديگر راندن اين گروه به ميان توده هاى منحطى كه مخالفتشان عليه نظامى كه از آن رنج ميبرند  شكلى جز احساس‏ نفرت غير معقول بخود نميگيرد، تقريبا غير ممكن ميشود.

 

7 _  بشردوستى و قانون كار

اگر هر بخشى از پرولتاريا به مساعى خود متكى بود، روند ارتقاى او بسيارديرتر آغاز ميشد، كندتر پيش‏ ميرفت و  دردناكتر از آنى ميبود كه در واقع بود. بدون كمك ديگران بخشهاى  بسيارى از پرولتاريا كه هم اكنون داراى موقعيت قابل احترامى هستند، نميتوانستند بر مشكلاتى كه ويژگى همه آغازهاست فائق آيند. اين كمكها از طريق بسيارى از سوى رده هاى بالاى جامعه يعنى رده هاى فوقانى پرولتاريا و طبقات دارا صورت گرفت. كمكهاى گروه اخير درنخستين روزهاى توليد بزرگ سرمايه دارى چندان كم اهميت نبود.

فقر در قرون وسطى بحدى ناچيز بود كه خيريه هاى عمومى و خصوصى ميتوانستند بر آن فائق آيند. اين پديده براى جامعه مسئله اى ايجاد نميكرد كه بدنبال راه حل آن باشند. فقر تنها موضوع تعمق و تامل زاهدانه را فراهم ميساخت و به آن بمثابه بلائى آسمانى بمنظور تنبيه بدكاران و يا آزمايش‏ نيكوكاران نگريسته ميشد. فقر براى ثروتمندان فرصتى فراهم ميساخت تا فضيلت خود را جامعه عمل بپوشانند.

اما با توسعه نظام سرمايه دارى توليد بر شمار بيكاران افزوده شد و فقر ابعاد هولناكى پيدا كرد. منظره رقت انگيز طبقه وسيع مستمندان كه بهمان اندازه كه تازگى داشت خطرناك &#