دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

 

                                           کار دیونوسوس

 

مایکل هارت و آنتونیو نگری

برگردان مانی حقیقی

 

"کار"، به گفته­ی مارکس، "شعله­ی زنده­ی شکل­دهنده است، ناپایداری چیزها است، زمانمندی­شان است­، به منزله شکل­گیری­شان در دست زمان زنده."(1) هایش [تصدیق، تائیدaffirmation] کار به این معنا، هایش خود زندگی است .

اما به خوبی می­دانیم که کاری که در جامعه­ی معاصر رو در روی­مان قرار گرفته، امروز و هر روز، به ندرت شادمانه است، چه بسا که بر خلاف، این کار برای گروهی کسالت­بار و ملال­انگیز و برای گروهی دیگر پر رنج و فلاکت بار است. تکرار  این­همانی بی پایان کار سرمایه­داری، خود را به عنوان زندانی ارائه می­کند که قدرت ما را به بردگی می­گیرد، وقت­مان را به سرقت می­برد، و زمانی  که برای­مان به جا می­گذارد، زمان فراغت­مان، انگار که صرفاٌ اشباع است از رخوت و عدم تولیدمان. کاری که مورد هایش(تائید) ما است باید بر سطحی دیگر و در زمانی دیگر دریافت. کار زنده، چه در گستره­ی کاری و چه جز این، در زمانی در ورای تقسیم­بندی­های روز کاری ، چه در درون و چه خارج از زندان کار سرمایه­داری، زندگی را می­آفریند و به جامعه شکل می­دهد. دانه­ای است در انتظار زیر برف، یا دقیق­تر از این، نیروی زندگی است که همیشه پیشاپیش در شبکه­های پویای همکاری، در تولید و باز تولید جامعه­ای که در درون و بیرون زمانی تحمیل شده در دست سرمایه در نوسان است، انتظار می­کشد. دیونوسوس پروردگار کار زنده است، آفرینش است در زمانی از آن خودش.

در سال­های اخیر، مفهوم کار نه تنها در جدل­های فلسفی، بلکه در نظریه­پردازی قضائی، سیاست و حتی در اقتصاد نیز دیگر به کار گرفته نمی­شود، کار، در اغلب اوقات و به گونه­ای بی اندازه تنگ­نظرانه، در گستره­ی اخلاقیات کار سرمایه­داری، که طرد­کننده­ی لذات و امیال است­، تعریف می­شود. تحلیل ما می­باید مفهوم کار در پهنای تولید اجتماعی را به گونه­ای بگشاید تا آن حوزه­ای را که مارکس بر آن نام "غیر – کار" نهاد نیز  در بر گیرد. (2)

این گشایش مفهوم کار نمی­تواند به سادگی به واسطه­ی کاربُردش در سنت مارکسیستی انجام گیرد، بلکه هم­چنین می­باید در راه درک فرایند­های معاصر تولید ذهنیت­های اجتماعی، اجتماع­گرایی و اجتماع به خودی خود، به منابع دیگری نیز نظر اندازد.

مفهوم کار در وهله­ی نخست به مسئله­ی ارزش اشاره دارد. مفاهیم کار و ارزش، در کاربرد ما، به راستی به یکدیگر کنایه دارند. منظور ما از این کار، روندی ارزش­سازانه است. کار، به این معنا، به منزله­ی تحلیلی اجتماعی است که تولید ارزش را در تمامی طیف اجتماعی، در مفهوم اقتصادی و فرهنگی­اش، به گونه­ای یکسان تفسیر می­کند. این مفهوم کار می­باید خود را، پیش از هر چیز، از تمامی تلاش­های معاصر برای استفاده از "اجرا" [performance] و "اجراگرای"[ performativity] به منزله­ی نمونه­ی عالی تحلیل و عملکرد اجتماعی، متمایز کند: "اجرا"، اهمیت اجتماعی روندهای دلالت­گر یا استدلالی را برجسته می­سازد، در حالی که ما مفهوم کار را برای برجسته ساختن روندهای ارزش­ساز به استفاده می­گیریم.(3) به این ترتیب، پرداختن به روندهای ارزش­دهنده از دیدگاه ما، شفاف­ترین رسانه است برای نگریستن به تولید دانش­ها و هویت­ها و جامعه و ذهنیت­هایی که به آن روح می­دمند. در واقع، رسانه­ای برای نگریستن به تولیدِ تولید به خودی خود.

با وجود این، مناسبات میان تولید و ارزش به اشکالی گوناگون قابل طرح­اند. در جامعه­ی سرمایه­داری، کار به بدیلی اساسی و بنیادین اشاره می­کند: بدیلی که نه تنها تحلیلی از کار به منزله نیرویی ویران­گر بر علیه جامعه­ی سرمایه­داری را جایز می­شمارد، بلکه جامعه­ای دیگر را نیز طرح می­ریزد و هایش(تائید) می­کند. مارکس، به این ترتیب، نظریه­ی کارگری ارزش را به دو صورت و از دو دیدگاه طرح ریخت: یکی منفی و دیگری هاینده. دیدگاه نخست، با نظریه­ی تجریدی آغاز می­شود. مارکس، در امتداد روندهای اساسی اقتصادی زمانه­اش، متوجه بود که کار در قلب همه­ی کالاها حاضر است و جوهر مشترک تمامی روندهای تولیدی را شکل می­دهد. از این دیدگاه، می­توان منشاء هر گونه کار را در کار تجریدی یافت، کاری که به ما اجازه می­دهد تا در ورای تمامی اشکال خاصی که کار در شرایط معین به خود  می­گیرد­، گونه­ای قدرت کاری اجتماعی فراگیر را بیابیم که قادر است، بر اساس نیازهای اجتماعی، از یک گونه استعمال به گونه­ای دیگر تبدیل شود. مارکس از این پنداره­ی کیفی به مفهومی کمّی دست یافت، مفهومی متوجه مسئله­ی سنجش ارزش کار. کمیت ارزش، بیان­گر رابطه­ای است موجود میان کالایی خاص و زمان کار اجتماعی لازم برای تولیدش. مسئله­ی اصلی­ای که این نظریه طرح می­کند، بررسی قوانین اجتماعی و اقتصادی­ای است که آرایش نیروی کار در بخش­های مختلف تولید اجتماعی را شکل می­دهد و به این ترتیب، روندهای ارزش­گذاری سرمایه را آشکار می­کند. یکی از کارکردهای بنیادین این قانون ارزش، آشکار ساختن این مسئله است که، با وجود این­که هیچ­گونه متمرکز­سازی یا هم­آرائی­ای در جامعه­ی تولیدکنندگان کالا میسر نیست، گونه­ای راه­حل برای گزینش­های اجتماعی، گونه­ای نظام، همواره وجود دارد­. قانون ارزش همواره خردمندی­ای را بر ملا می­کند که در زیربنای عملیات کورکورانه­ی سرمایه­داران در بازار وجود دارد. از این رو، این قانون همواره سعی در توجیه حفظ توازن اجتماعی در میان آشفتگی نوسانات اتفاقی دارد. بدین ترتیب، در این نخستین نظریه­ی ارزش، مارکس در اصل تحلیل­های اقتصاددان­های سرمایه­دار معاصرش را پیش برد و فرهیخته کرد .

با این حال­، نظریه­ی کارگری ارزش به شکل دیگری نیز در آثار مارکس ارائه می­شود، شکلی که یکسر از نظریه­های سرمایه­داری دور می­شود و به جای تاکید بر روندهای سرمایه­داری ارزش­گذاری، بر روندهای ارزش­گذاری بر خود [Selbsverwertung] صحّه     می­گذارد.(4) در این شکل، مارکس ارزش کار را نه به منزله­ی نشانه­ای از توازن، بلکه به عنوان نشانه­ای متخاصم و به مثابه عامل گسست پویای نظام انگاشت. مفهوم قدرت کار به عنوان عنصر ارزش­دهنده­ی تولید شناخته می­شود، عنصری کمابیش مستقل از عملکردهای قانون سرمایه­داری ارزش. این بدان معنا است که کلیت ارزش، در اصل، در مناسباتش با "کار ضروری" شناسایی می­شود، که نه کمیتی ثابت، بلکه عنصر پویای نظام است. از جنبه­ی تاریخی، این مبارزات طبقه­ی کارگر بر علیه کار دستمزدی و به امید دگرگون­سازی کار به خودی خود بوده­اند که به کار ضروری شکل داده­اند. این بدین مفهوم است که، با وجود این­که در نظریه­ی اول ارزش در ساختارهای سرمایه ثابت انگاشته می­شود­، نظریه­ی دوم، هم کار و هم ارزش را عناصری متغیر در نظر می­گیرد.

به این ترتیب می­بینیم که مناسبت میان کار و ارزش یک سویه نیست. همان­طور که بسیاری از پژوهش­گران در طی سی سال گذشته اذعان داشته­اند، کافی نیست که ساختار اقتصادی کار را زیربنایی برای روبنای فرهنگی ارزش محسوب کرد، این پنداره­ی زیربنا و روبنا را باید فرو پاشید. ارزش به همان اندازه زیربنای کار است که کار زیربنای ارزش. (5)

آنچه کار، یا روند ارزش­ساز محسوب می­شود، همیشه وابسته است به ارزش­های موجود در هر زمینه­ی اجتماعی و تاریخی، به بیان دیگر، کار را نمی­باید به سادگی به عنوان یک کنش، هرگونه کنش، تعریف کرد، کار، بر خلاف، کنش خاصی است که از دید جامعه مولد ارزش است. تعریف این­که چه کنش­هایی به کار شکل می­دهند حاضر و آماده یا ثابت نیست، بلکه این تعریف به گونه­ای تاریخی و اجتماعی تعیین می­شود و به این ترتیب، این تعریف به خودی خود به گستره­ای متحرک برای مجادله­ی اجتماعی شکل می­دهد. برای نمونه، جستارها و کاربست­های فمینیستی، در بعضی از جنبه­های­شان، پس از تحلیل تقسیم کار بر مبنای جنسیت، بر اشکال گوناگونی از کار عاطفی، کار مراقبتی، و کار خانوادگی تمرکز کرده­اند، یعنی کارهایی که همواره زنانه محسوب می­شده­اند. (6) این بررسی­ها چگونگی تولید شبکه­های اجتماعی و خود اجتماع را در دست این کاربست­ها به وضوح آشکار می­کنند. امروز، در نتیجه­ی این تلاش­ها، چنین کاربست­های ارزش­سازی می­توانند و می­باید به منزله­ی کار تلقی شوند. در اینجا باید یادآوری کرد که مفهوم کار متحرک است و تنها به گونه­ای تاریخی و از راه مجادله تعریف می­شود. بدین معنا، نظریه­ی کارگری ارزش به همان اندازه نظریه­ی ارزشی کار محسوب می­شود.

به این ترتیب، برای گسترش دادن نقدی سنجشی با استفاده از مقوله­ی کار از این دیدگاه دوم، ما همواره باید متوجه نمونه­های معاصر اجتماعی- تاریخی این مقوله باشیم. مهم­ترین تجلّی همگانی دگرگونی کار که در سال­های اخیر مشاهده کرده­ایم حرکتی است به سوی آنچه ما آن را کارخانه- جامعه می­خوانیم. کارخانه را دیگر  نمی­توان به منزله نمونه­ای عالی از حوزه­ای برای تجمع کار و تولید انگار کرد، روندهای کارگری از دیوارهای کارخانه گذشته­اند و امروز دیگر در تمامی جامعه نیروگذاری می­کنند. به بیان دیگر، اضمحلال ظاهری کارخانه به منزله محل تولید، نمی­تواند به معنای اضمحلال رژیم و نظام تولید کارخانه­ای انگاشته شود، این اضمحلال، بر خلاف، بدین معنا است که تولید کارخانه­ای دیگر به محل خاصی در جامعه محدود نمی­شود، بلکه برای خود در تمامی شکل­های تولید اجتماعی جایی باز کرده است و چون ویروسی به همه جا سرایت می­کند. نظام کارخانه­ای، یا به عبارتی، قوانین مناسبت سرمایه­داری تولید، امروز تمامی جامعه را در همه­ی نقاط­اش مورد نفوذ قرار داده است. به این دلیل، رشته­ای از تمایزهای مارکسیستی باید از نو مورد مطاله و تجدید نظر قرار بگیرند. برای نمونه، تمایز سنتی میان مفاهیم کار تولیدی و غیر تولیدی و میان تولید و بازتولید [یا تولید مثل] که حتی در ادوار دیگر نیز از اعتبار چندانی برخوردار نبودند، می­باید در کارخانه- جامعه­ی امروزی کاملاً منسوخ انگاشته شوند.(7)

 جهان­گیری نظام کارخانه­ای با دگرگونی سرشت و کیفیت روندهای کارگری همراه بوده است. در جوامع ما، کار بیش­تر و بیش­تر به سوی کار غیرمادی متمایل شده است: کار فکری، کار عاطفی، و کار فنی- علمی به یک بیان، کار فرمانفرد. (8) پیچیدگی بیش از پیش شبکه­های همکاری، تلفیق کار مراقبتی [caring labor] در سراسر طیف تولید، و رایانگی ساختن گستره­ی وسیعی از روندهای کارگری، از ویژگی­های دگرگونی معاصر سرشت کار محسوب می­شوند. مارکس سعی داشت که این دگرگونی را تحت عنوان "اندیشمندی همگانی"[ General Intellect] مطرح کند، ولی نباید فراموش کرد که این­گونه کار، با وجود تمایل­اش به نامادیگی، به همان اندازه جسمانی است که اندیشمندانه. پیوست­های فرمانیک [سیبرنتیک] به درون کالبد فناورده شده [تکنولوژیزه] افروده می­شوند و بخشی از سرشت آن را تشکیل می­دهند. این اشکال نوین کار، به گونه­ای بی میانجی، اجتماعی­اند، چرا که مستقیماً به شبکه­هایی از همکاری تولیدی شکل می­دهند، شبکه­هایی که جامعه را دو باره و دوباره خلق می­کنند.

پس چنین به نظر می­رسد که درست در لحظه­ای که مفهوم کار به حاشیه­ی مباحث غالب رانده می­شود، موفق می­شود تا دوباره خود را در مرکز بحث مطرح کند. اینکه طبقه­ی کارگر صنعتی جایگاه اصلی خود را در جامعه از دست داده، اینکه سرشت و شرایط کار عمیقاً تعدیل شده­اند، و حتی اینکه آنچه به عنوان کار مطرح می­شود به کلی دگرگون شده است­، همه آشکار به نظر می­آیند. اما دقیقاً همین دگرگونی­ها، نه تنها مفهوم کار را به حاشیه نمی­رانند، بلکه مرکزیت برجسته­ی آن را از نو پیش  می­نهند­. با وجود این­که نخستین قانون ارزش کار، قانونی که سعی داشت تا به تاریخ ما، به نام مرکزیت کار پرولتاریایی و فرو کاسته شدن کمّی آن همگام با گسترش سرمایه­داری معنا بخشد، ورشکسته شده است، این نکته قادر به نفی رشته­ای از حقایق، ایجاب­ها و تداوم­ تاریخی نیست­. برای نمونه، نمی­توان انکار کرد که   سازمان­دهی حکومت و قوانین آن، به شکل گسترده­ای، وابسته است به ضرورت تشکیل نظامی از بازتولید اجتماعی بر اساس کار، و اینکه همگام با اصلاح سرشت کار، شکل حکومت و قوانین­اش نیز دگرگون می­شوند. مفاهیم پولی، نمادین و سیاسی­اش که گاه به گاه، در جای قانون ارزش، به منزله­ی عناصر شکل­دهنده­ی پیوند اجتماعی ارائه می­شوند، به واسطه­ی طرح کار از گستره­ی تئوری زیانبار محسوب می­شوند، ولی این مفاهیم بی شکل موفق به طرد کار از گستره­ی واقعیت نخواهند شد. به راستی که در عصر پساصنعتی، با جهانی شدن کارخانه- جامعه و نظام سرمایه­داری، و به هنگام غلبه­ی تولید رایانه­ای، حضور کار در مرکز زیست- بوم [Lebenswelt] و بسط همکاری اجتماعی در سراسر جامعه، تبدیل به امری کلی می­شود. این امر ما را به گونه­ای ناسازه روبرو می­کند: در همان لحظه­ای که تئوری از کار چشم می­پوشد، کار تبدیل به تنها گوهر مشترک می­شود. تهی ساختن تئوریک مسئله­ی کار همخوان است با نهایت باروری مفهوم کار به منزله­ی جوهر کنش انسانی در سراسر جهان. از آنجا که بررسی کار به منزله­ی امری والا در عمل (یا حتی صرفاً در مفهوم) میسر نیست، آشکار است که قانون ارزش در اشاره­ای چنین کلی به یکباره از میان برداشته می­شود، اما هم­چنین آشکار است که این در هم تنیدگی با کار به معضلی بنیادین، نه تنها برای اقتصاد و سیاست، بلکه برای فلسفه نیز شکل می­دهد. جهان، کار است. پیش نهادن کار به عنوان جوهر تاریخ انسانی از جانب مارکس یک زیاده­روی نبود، بر خلاف، اشتباه مارکس در نابسندگی این پیشنهاده بود.

بسیاری از نویسندگان (که اغلب تحت عنوان مبهم پسامدرنیسم طبقه­بندی         می­شوند) در واکنش به دگرگونی­های گسترده­ی اخیر در جامعه­ی معاصر، پیشنهاد کرده­اند که نظریه­های سوژه­های اجتماعی می­باید یکسره رها شوند، و این­که اگر بنا است سوژه­ای به رسمیت شناخته شود، این­کار تنها تحت عنوان ذهنیتی مطلقاً فردی امکان­پذیر است. با وجود این­که چنین پیشنهادهایی احتمالاً واقف بر یک دگرگونی واقعی هستند، از نظر ما، نتایج نادرستی را از این دگرگونی ترسیم می­کنند. به بیان دیگر شکی نیست که پیروزی پروژه­ی سرمایه­داری و تابعیت حقیقی جامعه از سرمایه، منجر به فراگیری حکومت سرمایه و اشکال استثمار­کننده­اش شده، به  گونه­ای مستبدانه گستره­ی امکانات واقعی را به جهانی تحت سلطه­ی انضباط و بازرسی محدود کرده و، به گفته­ی فوکو، جامعه را مبدل به نظامی "بی بیرون"  [sans dehors] کرده است. اما همین واقعیت، ذهنیت­ها و اندیشه­ی انتقادی را به سوی  برنامه­ای نوین سوق می­دهد: بازسازی خود به عنوان ماشین­های نوینی برای تولید مثبت هستی که ابزاری برای بیانگری در اختیار ندارد ولی در عوض دارای تشکلی نوین است و به انقلابی ریشه­ای شکل می­دهد. بحران سوسیالیسم، بحران مدرنیته، و بحران قانون ارزش، روند­های ارزش­گذاری اجتماعی و تشکل ذهنیت (سازماندهی عامل) را نفی نمی­کنند، آن­ها به هم­چنین، این روندها را (با تزویری نابخشودنی) به تقدیر یگانه­ی استثمار وا نمی­گذارند. در عوض، این دگرگونی­ها روندهای نوینی را بر تشکیل ذهنیت (سازماندهی عامل) تحمیل می­کنند – روندهایی که نه در بیرون، بلکه در درون بحران که تجربه­اش می­کنیم، یعنی بحران سازماندهی ذهنیت­های گذشته، قرار گرفته­اند. به این ترتیب، در این فضای نوین انتقادی و ژرف­اندیشانه، تئوری نوینی از ذهنیت (عامل) جا برای بیانگری می­یابد- و این تعریف نوین ذهنیت (عامل)، ابداع تئوریک بزرگی است در سازماندهی کمونیسم.

مسئله­ی سوژه به راستی در آثار مارکس مورد بحث قرار می­گیرد. مارکس در  باره­ی روند تشکل طبقات، که پیشاپیش از جنبه­ی تاریخی تعیین شده، نظریه­پردازی کرده است. به طور کلی می­توان دو گونه نیاز را به عنوان دلائل اهمیت روندهای ذهنی در آثار اصلی مارکس، چون سرمایه و گروندریسه، بر شمرد: نخست، نیاز به برجسته ساختن ضرورت عینی روندهای ذهنیت، و بنابراین نیاز دوم به طرد هر گونه اشاره به آرمان­شهر از افق کنش پرولتاریایی. اما هر این دو نیاز، در عمل، ناسازه­ای را رسوا  می­کنند که در سراسر اندیشه­ی مارکس در جریان است: ناسازه­ی واگذار کردن رهاسازی ذهنیت [سوبژکتیویته] انقلابی به روندی "بی سوژه". به این ترتیب، می­توان تصور کرد که مارکس تولد و تحّول ذهنیت انقلابی و ظهور کمونیسم را، در نهایت، به عنوان گونه­ای "تاریخ طبیعی سرمایه" توصیف می­کند. آشکار است که در تحول این تحلیل مارکسیستی چیزی به خطا رفته است. در واقع، همان مارکسی که مبارزه بر علیه تعالی و از خود بیگانگی را در سر چشمه­ی فلسفه­اش قرار داد و روند تاریخ بشری را به عنوان مبارزه­ای بر علیه هر گونه استثمار ترسیم کرد، به هم­چنین، و بر خلاف، تاریخ را در کالبد اثبات­گرایی علمی و در رده­ی ضرورتی اقتصادی – طبیعی نیز ارائه داد. به این ترتیب، ماده­گرایی از درون – ماندگاری آمرزیده­ای [absoluted immanentism] محروم می­شود که در فلسفه­ی مدرن به منزله­ی اعتبار و بنیادش انگاشته می­شود.

ذهنیت را باید تحت عنوان روندهای اجتماعی­ای دریافت که به تولیدش جان     می­بخشند. سوژه، همانطور که فوکو به خوبی درک کرده بود، به گونه­ای همزمان محصولی تولید شده و، در عین حال، امری تولیدکننده است: هم در شبکه­های پهناور کار اجتماعی شکل می­گیرد و هم به این شبکه­ها شکل می­دهد. کار، هم مطیع شدن [subjection] است و هم فاعل شدن [subjectivation] – le travail de soi sur soi [ کار خود بر خود] که همه­ی پنداشت­های مربوط به آزادی اراده و جبرباوری کنار گذاشته شوند. دهنیت، به گونه­ای هم­زمان و یکسان، از راه تولید کردن و قابل تولید بودنش تعریف می­شود، یعنی از راه توانائی­اش برای تولید کردن و تولید شدن.

هنگامی که کیفیت­های نوین روندهای کارگری در جامعه را زیر نظر می­گیریم، و نمونه­های نوین کار و همکاری اجتماعی غیرمادی را در اشکال گوناگونش مطالعه می­کنیم، می­توانیم مدارهای بدیلی ارزش­گذاری اجتماعی و ذهنیت­های نوینی را که از این روندها حاصل می­شوند، تشخیص دهیم. شاید چند نمونه این نکته را روشن­تر کنند. در مجموعه منسجمی از مطالعات پیرامون مبارزات سیاسی زنان کارگر در بیمارستان­ها و نهادهای پزشکی دیگر در فرانسه، نویسندگان بسیاری در باره­ی "ارزش خاص کار زنان" سخن گفته­اند. (9) این تحلیل­ها آشکار می­کنند که چگونه کاری که در بیمارستان­ها و نهادهای مساعدت عمومی، اکثراً در دست زنان، انجام می­گیرد، ارزش­های خاصی را از پیش می­انگارد و این ارزش­ها را خلق و باز تولید می­کند – به بیانی بهتر، تمرکز بر این گونه کار، سطح خاصی از تولید ارزش را برجسته می­کند، سطحی که بر آن، جنبه­های بسیار فنی و جنبه­های عاطفی کار این زنان­، برای تولید و باز تولید جامعه بسیار حیاتی و یکسر جانشین­ناپذیر به نظر  می­آیند. پرستاران، در طی مبارزات­شان، نه تنها مسئله وضعیت کاری­شان را مطرح کرده­اند، بلکه در عین حالف کیفت کارشان را، هم در مناسباتش با بیماران(پاسخ گویی به نیازهای یک انسان  رو در روی بیمار و مرگ) و هم با جامعه (به اجرا در آوردن رویه­های فنی پزشکی مدرن) به بحث کشانده­اند. مسحورکننده این است که در طی مبارزات پرستاران، این شکل­های خاص کار و سطح ارزش­گذاری، شکل­های نوینی از سازماندهی و پیکره­ی ذهنی بدیعی را تولید کرده­اند:

"هم­آرائی­ها" را [the coordinations] ویژگی عاطفی و فنی – علمی مبارزه­ی پرستاران، نه تنها تافته­ای جدا از بافت اجتماعی نیست، بلکه نمونه­ی بارزی است از چگونگی شکل گرفتن تولید ذهنیت در دست روندهای کارگری.

مبارزات پیرامون فعالیت­های چاره­جویانه برای بیماری ایدز(AIDS) نیز بر همین سطح جریان دارد . گروه اکت – آپ (AKT-UP) و عناصر دیگر جنبش ایدز در ایالات متحد، نه تنها سنجشی انتقادی را از کنش­های نهادهای علمی و طبی پیرامون پژوهش و درمان بیماری ایدز ارائه می­دهند، بلکه مستقیماً درحوزه­ی فنی نیز مداخله می­کنند و در تحقیقات علمی مشارکت دارند. همانطور که استیون اپستاین نوشته است:  "آن­ها نه تنها با اعمال قدرت از بیرون سعی در اصلاح علم دارند، بلکه افزون بر این، با جا گرفتن در درون، قصد دارند تا علم را به کار بندند".(11)

تعداد بسیار زیادی از مبارزان جنبش ایدز آنقدر در باره­ی رویه­ها و مسائل علمی و طبی پیرامون این بیماری تخصص یافته­اند، که نه  تنها قادرند وضعیت بدن­های­شان را به دقت زیر نظر داشته باشند، بلکه می­توانند بر اعمال درمان­هایی خاص، در دسترس قرار گرفتن داروهایی خاص و به کار گرفته شدن رویه­های درمانی خاص نیز تاکید داشته باشند، و این همه در راه کوششی پیچیده است برای جلوگیری، درمان و تحمل این بیماری. مقدار بی اندازه زیاد کار فنی- علمی­ای که مشخصه­ی این جنبش است راه را به سوی سطحی می­گشاید که پیکره­ی ذهنی نوینی بر آن شکل می­گیرد، این ذهنیتی است که نه تنها توانایی­های عاطفی­ای را برای زیستن با این بیماری و نگهداری از دیگران ضروری­اند، پرورش داده است، بلکه افزون بر این، توانایی­های پیشرفته علمی را در درون این پیکره بسط داده است. هنگامی که کار به منزله­ی امری نامادی، بسیار علمی، عاطفی، و همکارانه تشخیص داده می­شود (به بیان دیگر، هنگامی که مناسبات کار با هستی و با شکل­های زندگی آشکار می­شوند و کار به منزله نقش ویژه­ی جامعه تعریف می­شود) آنگاه می­توان دید که روندهای کارگری به بسط یافتن شبکه­های ارزش­گذاری اجتماعی و تولید ذهنیت­های بدیلی می­انجامد.

تولید ذهنیت همیشه روندی است که رگه­های مختلف را به یکدیگر پیوند می­زند و بر مرز میان محدوده­ها جریان دارد، و در تاریخ معاصر این پیوند ذهنی به گونه­ای روز افزون به هنگام رودررویی انسان و ماشین تولید می­شود. امروز ذهنیت، که از تمامی کیفیت­های به ظاهر ارگانیک­اش محروم شده است، به منزله گونه­ای گردهمایی فنی درخشان، از کارخانه بر می­خیزد. ده­ها سال پیش روبرت موزیل نوشت: "زمانی بود که مردم به گونه­ای طبیعی در شرایطی که انتظارشان را          می­کشید نمو می­کردند و این رویه­ای بود معقول برای بازیافتن خود. ولی امروز، پس از این همه تزلزل، به هنگامی که همه چیز از خاکی که در آن رشد می­کرده جدا می­شود، حتی در مواردی که مربوط به تولید روان می­شوند، می­باید آن­گونه فراستی را که همگام است با ماشین و کارخانه، جایگزین صنایع دستی کرد"(12)

ماشین به تمام و کمال جزئی است از ذهنیت، نه صرفاً به عنوان یک پیوست یا عضوی مصنوعی، یا کیفیتی میان کیفیت­های دیگر، ذهنیت، بر خلاف، در سراسر جوهر و سرشتش هم انسان است و هم ماشین. ویژه­گی فنی – علمی جنبش ایدز، و خصیصه­ی غیر مادی کار اجتماعی که روز به روز برجسته­تر می­شود، به گونه­ای کلی­تر اشاره به طبیعت بشری نوینی دارند که در بدن­های­مان به جریان افتاده­اند. اکنون دیگر تنها الگوی در دسترس برای نظریه­پردازی در باره ذهنیت الگوی فرمانفرد است. بدن­هایی بدون آلات، انسان­هایی بدون کیفیت، فرمان­فردها: اینها پیکره­های ذهنی­ای هستند که در افق معاصر ما تولید و بازتولید می­شوند، پیکره­هایی ذهنی، آماده برای کمونیسم.

در واقع، درک روند واقعی تاریخ چیزی است که ما را از دام هرگونه توهم در باره­ی "محو شدن ذهنیت" می­رهاند. هنگامی که سرمایه جامعه را کاملاً جذب خود کرده، هنگامی که تاریخ مدرن سرمایه به پایان رسیده، آنگاه این ذهنیت است که به  منزله­ی نیروی کنش دگرگون­سازنده­ی جهان از راه کار، و به منزله­ی نمایه متافیزیکی از قدرت هستی، با صدایی رسا اعلام می­کند که تاریخ پایان نگرفته است. یا به بیان بهتر، به آن هنگام که نظریه­ی ذهنیت مرز محدوده­ی مخروبه­ی تابعیت واقعی را پشت سر می­گذارد و خود را تسلیم افسون بازی­گوشانه یا پرتشویش پسامدرنیسم می­کند، آن مرز را به گونه­ای تنگاتنگ و ضروری به انقلاب پیوند می­زند، و این افسون­شدگی را نه به عنوان محدوده­ای گذرناپذیر، بلکه به منزله­ی گذرگاهی ضروری برای احیاء قدرت هستی از راه ذهنیت­، انکار می­کند.

تقریباً همه دیگر متوجه این نکته شده­اند که ادامه بحث به "طرفداری" یا بر "علیه" پسامدرنیسم، انگار که در آستانه­ی عصری جدید ایستاده باشیم و مشغول تصمیم­گیری در باره­ی این باشیم که آیا باید وارد شد یا نه، کاری است بی فایده. ما به  گونه­ای بازگشت­ناپذیر جزئی از این عصر جدیدیم و اگر می­خواهیم آنرا به نقد سنجشی بکشیم، یا بدیلی برایش ارائه کنیم، این کار را می­باید از درون انجام دهیم. پسا مدرنیسم، یا هر آنچه می­خواهیم عصری را که در آن زندگی می­کنیم نام نهیم، وجود دارد، و با این­که بی شک در بسیاری از عناصرش ب&