1ــ
آيا طبيعت انسان ميتواند تغيير كند؟
يكي از دلايل مطرح شده عليه
سوسياليسم اين است كه سوسياليسم مخالف طبيعت
بشر است. ترجيعبندي كه مكرر ميشنويم اين است
كه: „طبيعت بشر را نميتوان تغيير داد“. اين
استدلال ممكن است در مورد غرائز بنياني انسان
مانند نياز مبرم براي به دست آوردن غذا،
توليد مثل، جستجوي سر پناه و لباس براي
محافظت او درست باشد. اما آنچه معمولا به
عنوان „طبيعت بشر“ به آن اشاره ميشود طي
تاريخ طولاني جامعه بشري بسيار تغيير كرده
است. با تغيير نظامهاي اجتماعي، مردم خود را
با ساختار اجتماعي جديد سازش داده و بسياري از
عادات و ويژگيهاي رفتاري خود را تغيير
دادهاند. انسانهاي از جهت جسمي مدرن حدود
150000 تا 200000 سال پيش ظاهر شدند. طي دهها
هزار سال از آن موقع تاكنون انواع متفاوت و
پرشمار سازمانيابي اجتماعي و جماعات مختلف به
وجود آمدهاند. در ابتدا اين جوامع اكثرا
برپايه شكار و جمعآوري مواد خوراكي از طبيعت
زندگي ميكردند و تنها در 7000 سال اخير پايه
در كشاورزي داشتهاند. سازمانيابي اين جوامع
به صورت عشيره، روستا، قبيله، دولت ــ شهر،
كشور و يا امپراتوري بوده است.
مردمشناساني كه جوامع „اوليه“
را مطالعه كردهاند روابط و „طبيعت بشر“ بسيار
متفاوتي از روابط شديدا رقابتي هركس به فكر
خويش (افتادن گرگها به جان هم) و خودخواهانه
كه ويژگي جوامع در دوران سرمايهداري است
يافتهاند. روابط مردم در جوامع اوليه ماقبل
سرمايهداري اغلب به شكل كمك متقابل و توزيع
ثروت بوده است. تجارت نيز مسلما وجود داشت اما
هدف تجارت ميان قبايل سود شخصي نبود. زمينهاي
كشاورزي نه در مالكيت خصوصي بود و نه
ميتوانست خريد و فروش شود بلكه عموما توسط
كدخداي ده تقسيم و توزيع مجدد ميشد. بيشتر
مواد خوراكي كه توسط رئيس ده جمعآوري ميشد
ضمن جشنهاي مرسوم ميان مردم توزيع ميشد. جنگ
و سلطهگري توسط مستبدين محلي هم وجود داشت
(اين جوامع به هيچ رو جوامعي بي نقص نبودند)
اما ارزشها، آداب و رسوم اجتماعي و „طبيعت
بشر“ متفاوتي [نسبت به ما] داشتند. به قول
كارل پولانيي - در كتاب (دگرگوني بزرگ -
1944): „كشف بزرگ پژوهشهاي مردمشناسي و
تاريخي سالهاي اخير اين است كه اقتصاد جوامع
انساني عليالاصول تابع روابط اجتماعي آنها
بوده است. نحوه رفتار انسانها طوري نبوده است
كه منافع فردي خود را به صورت تصاحب اموال
مادي حفظ كنند؛ شيوه عمل او چنان بود كه مقام
اجتماعي، خواستهي اجتماعي و مواهب اجتماعي
خود را حفظ كند.“
در چنين جوامعي اقتصاد يكي از
وظايف روابط اجتماعي به شمار ميآمد و مردم
مجاز نبودند از داد و ستد تجاري سود ببرند.
تنوع ساختار و سازمانيابي تمدنهاي گذشته به
راستي چشمگير است. هنوز ديري از زماني نگذشته
است كه مردم بومي آمريكاي شمالي و جنوبي آگاهي
و شيوه تفكر كاملا متفاوتي از آنچه داشتند كه
بعدها توسط هجوم و تسخير سرزمينشان توسط
ارتشها و مهاجران اروپايي به آنان تحميل شد.
به طوري كه كريستف كلمب پس از مسافرت اولش به
آمريكا مينويسد: „نتوانستهام دريابم كه ملك
و مال شخصي داشته باشند چرا كه اين طور به نظر
ميرسد كه هر چه يك نفر داشته با ديگران تقسيم
ميكند . . . [بوميان ] افرادي بي آلايشاند و
در مورد هر آنچه دارند چنان آزاد منشاند كه
اگر نديده باشيم برايمان باورنكردني خواهد بود
. . . اگر چيزي داشته باشند و از آنها تقاضا
كني كه آن را به شما اعطا كنند هرگز نه
نميگويند. به عكس از شما دعوت ميكنند كه در
استفاده از آن با او شراكت كني و در اين كار
چنان عشق و علاقهاي نشان ميدهند كه گويي قلب
آنها با توست.“
به قول ويليام براندون (W.Brandon)
مورخ برجسته بوميان آمريكا: „بسياري از
مسافران درون آمريكا، آنان كه دنياي واقعي
بوميان آمريكا را با چشم خود ديدهاند،
سالهاي سال و نسل اندر نسل از وجود چنين
احساساتي سخن گفتهاند و در ميان اين
پژوهشگران افراد بسيار مسئولي مثل دوتر (Du
Terre)
را مشاهده ميكنيم كه در سال 1650 درباره
بوميان منطقه كارائيب مينويسد: „همه با هم
برابرند، هيچ كس نسبت به ديگري احساس برتري يا
بندگي نميكند. . . هيچ كس از ديگري ثروتمندتر
يا فقيرتر نيست و همگي خواستهاي خود را به
آنچه محدود ميكنند كه به راستي مفيد و لازم
باشد و هر چيز ديگر را كه اضافي باشد با تحقير
نگاه ميكنند و شايسته داشتن نميدانند.“
مونتاني پژوهشگر ديگر، سه نفر بومياني را كه
در اواخر قرن 16 در فرانسه بودهاند ديده است.
آنها آداب و رسوم ميان اقوام بومي را برايش
توضيح دادهاند كه مردم چگونه بر پايه اينكه
وظيفه مذهبي و يا مديريت به عهده داشتند به
گروههاي مختلف تقسيم ميشدند ــ مانند
گروههاي تابستاني و زمستاني قبايل آمريكاي
شمالي. اين سه از وجود گروههاي مخالف و
رويارو با هم در جامعه فرانسه سخت در تعجب
بودند: „آنها دريافته بودند كه در ميان ما
(فرانسويان) كساني هستند مالامال از انواع
كالاها و اشيا و ديگراني كه از گرسنگي در حال
مرگاند و به دليل احتياج شديد و فقر دم در
منازل گدايي ميكنند و از اين مسئله در تعجب
بودند كه اين فقرا چرا چنين چيزي را تحمل
ميكنند و گلوي گروه اول را نميفشارند و يا
خانههاشان را به آتش نميكشند.“ (1)
اروپاييان مستعمرهنشين در
سيزده ايالت اوليه ــ كه بعدا به ايالات متحده
تبديل شد ــ در برتري خود از هر جهت نسبت به
بوميان „وحشي“ ترديد نداشتند. ولي اجازه دهيد
نگاهي به قبيله ايروكواز (Iroquois)
بياندازيم. در اين قبيله دموكراسي وجود داشت
اما نه از نوع احزاب سياسي بلكه به صورت
مشاركت مردم در تصميمگيريها و برداشتن
مقامات نالايق. زنان به همراه مردان در اين
رايگيريها شركت ميكردند و مسئوليتهاي
ويژهاي در فعاليتهاي مختلف اجتماعي داشتند.
در حالي كه همان موقع مستعمره نشينان سفيدپوست
و „متمدن“ از خدمتگزاران سفيدپوست و بردگان
افريقايي تبار استفاده ميكردند و حقوق زنان
نيز به شدت محدود بود. سه قرن و نيم از ورود
مهاجران اروپايي گذشت تا تازه بردگان „آزاد“
شدند و چهار قرن ميبايست سپري ميشد تا به
زنان حق راي داده شود!
قبلا به طور مختصر به جوامعي
اشاره كرديم كه در آن اقتصاد تابع روابط
اجتماعي بود. با تكامل سرمايهداري و مسلط شدن
مالكيت خصوصي، پول و تجارت با هدف سود شخصي
اين وضع به طرز شگرفي تغيير كرد و روابط
اجتماعي صرفا به تابعي از نيروهاي مسلط در
اقتصاد سرمايهداري تبديل شد. ارسطو خطرات
آينده را پيشبيني كرده بود و چون برخي وجوه
آنچه بعدها به سرمايهداري تبديل شد در عصر
كهن نيز وجود داشت، در كتاب „سياست“ مينويسد:
„همانطور كه اشاره كردم دو
نوع كسب ثروت وجود دارد، يكي بخشي از مديريت
خانواده است كه لازم و شرافتمندانه است در
حالي كه ديگري كه نتيجه داد و ستد است به
درستي محكوم شده است چرا كه غير طبيعي است
زيرا كه شيوه سود بردن يكي از ديگري است.
منفورترين نوع از اين كسب ثروت آشكارا
نزولخواري است چون درآمدش از خود پول است و
نه هدف طبيعي آن.
هدف پول عبارت از مبادله
[كالا] بوده است و نه افزايش آن از طريق كسب
ربح. و اين اصطلاح ربح كه معنايش زايش پول از
پول است از آن رو به كار برده ميشود كه
مولودش شبيه والدين آن است.“
ارسطو اگرچه از بردهداري
حمايت ميكرد چون ظاهرا آن را طبيعي ميديد،
اما سود بردن از طريق فروش يا پول قرض دادن را
غيرطبيعي ميديد. امروزه اوضاع به عكس شده
است. اكثر مردم اكنون بردهداري را غيرطبيعي
ميدانند در حالي كه فروش با هدف سود بردن و
قرض دادن با هدف ربح گرفتن را از طبيعيترين
فعاليتهاي انسان به شمار ميآورند.
اينكه مفهوم „طبيعت بشر“ اصلا
معنايي دارد مسلما زير سئوال است. زيرا آگاهي،
رفتار، عادات و ارزشهاي انسان ميتواند بسيار
متغير باشد و زير تاثير تحولات تاريخي و
فرهنگي هر جامعه قرار گيرد. نه تنها به اصطلاح
طبيعت بشر تغيير كرده است، بلكه ايدئولوژيها
كه بر اجزايي مختلف طبيعت بشر احاطه دارند نيز
به طور شگرفي تغيير كرده است. شكوهمند جلوه
دادن پولسازي و تاييد همه فعاليتهايي كه
براي اين كار لازم است و نيز تشويق خلقيات
لازم براي اين كار - خصوصياتي كه از نظر ارسطو
„غيرطبيعي“ و
نفرتآور بود - اكنون جزو
هنجارهاي پذيرفته شده در جامعه سرمايهداري
است.
طي تحول جامعه سرمايهداري -
از جمله درگذشته نه چندان دور - تلقي بسياري
نظريهپردازان از برخي خصوصيات به عنوان
ويژگيهاي آشكار طبيعت بشر پوچ و بي معنا از
آب درآمده است. به طور مثال زماني اعتقاد بر
اين بود كه بخشي از طبيعت بشر اين است كه زنان
به هيچ رو قادر به انجام برخي وظايف نيستند.
مثلا براي زنان بسيار غيرعادي بود كه پزشك
شوند چون باور بر اين بود كه زنان توان
فراگيري مهارتهاي لازم و كاربرد آنها را
ندارند. اكنون ديدن پزشكان زن كاملا عادي است
و بسياري از مواقع زنان بيش از نيمي از
دانشجويان پزشكي را تشكيل ميدهند. گفتههاي
ابلهانه اخير رئيس دانشگاه هاروارد (لارنس
سامرز) مبني بر اينكه زنان نميتوانند در رشته
رياضيات و علوم كار برجستهاي بكنند و اين
شايد بخشي از طبيعت بشر باشد نشاندهنده آن
است كه هنوز تعصب ايدئولوژيك درباره طبيعت بشر
شديدا وجود دارد. اكنون قرار است به اين گرايش
از طريق تفاوتهاي ژنتيك - حتي در زمينههايي
كه اصلا اثبات نشده است - جنبه به اصطلاح علمي
داده شود. آشكار است كه آنچه را خيليها طبيعت
بشر فرض ميكنند در واقع نتيجه سلسله
ديدگاهها و تعصباتي است كه از فرهنگ جامعهي
معيني سرچشمه ميگيرد.
نظام سرمايهداري 500 سال است
كه وجود داشته است ــ 250 سال سرمايهداري
تجاري و 250 سال اخير سرمايهداري صنعتي ــ و
اين در مجموع فقط 4/0 درصد عمر جامعه بشري را
تشكيل ميدهد (در بخشهاي وسيعي از جهان نيز
پس از گسترش نظام (از اروپا) ظاهر شد و در
نتيجه عمر خيلي كمتري داشته است). در اين
دورهي كوتاه از تاريخ بشر، طبيعت تعاوني،
نوعدوستانه و مشاركتي انسان كه از ويژگيهاي
اوست، تحقير شده در حالي كه به خاطر ادامه
حيات و رشد در جامعهاي كه بر پايه انباشت
سرمايه قرار دارد به رقابت تهاجمي دامن زده
شده است. بدين سان پا به پاي رشد سرمايهداري،
نوعي فرهنگ رشد كرده است كه در
آزمندي، فردگرايي (هر كس به
فكر خويش)، استثمار انسان از انسان و رقابت
خلاصه ميشود. رقابت هم در ميان بخشهاي مختلف
هر شركت صورت ميگيرد، هم از آن بيشتر ميان
شركتها و كشورهاي مختلف و هم ميان كارگران
براي به دست آوردن كار و در نتيجه اين فرهنگ
تا اعماق وجود افراد نفوذ ميكند. جنبه ديگر
فرهنگ سرمايهداري عبارت از مصرفگرايي است ــ
انگيزه شديد به خريد هر چه بيشتر كالاهايي كه
رابطهي مستقيمي با نياز يا خوشبختي انسان
ندارند. جوزف شومپيتر چند دهه پيش مسئله را
اين طور توضيح داده است:
„. . . اكثريت بزرگ تغييراتي
كه در كالاها داده ميشود توسط توليدكنندگان
به مصرفكنندگاني تحميل شده است كه اغلب در
برابر آن (تغيير) مقاومت كردهاند و ميبايست
با شگردهاي روانشناسي و تبليغاتي ظريف به
آنان آموزش داده شود“ (چرخههاي اقتصادي -
جلد دوم -1936- صفحه 73).
اگر طبيعت انسان و روابط و
ارزشهاي او در گذشته تغيير كردهاند، ناگفته
پيداست كه باز هم ميتوانند تغيير كنند. در
واقع اين برداشت كه طبيعت انسان در جايي ثابت
و منجمد شده است صرفا وسيلهي ديگري در دست
طرفداران نظام موجود است كه كوشش دارند به ما
بقبولانند اين نظام هم قابل تغيير نيست. جان
ديوئي در مقالهاي زير عنوان „طبيعت انسان“ كه
براي دائرهالمعارف علوم اجتماعي در سال 1932
نوشته شده مينويسد:
„بحث و جدلهاي كنوني ميان
آنها كه مدعي ثبات بنياني طبيعت بشراند با
آنها كه به قابليت تغيير عميق آن باور دارند،
در اساس بر محور آينده جنگ و آينده سيستم
اقتصاد رقابتي با انگيزه سود فردي ميگردد. به
حق و بدون تعصب ميتوان گفت كه هم علم
مردمشناسي و هم تاريخ به نفع آنهايي قضاوت
ميكند كه خواهان تغيير اين نهادها (جنگ و
سيستم رقابتي با انگيزه سود فردي) هستند.
ميتوان اثبات كرد كه بسياري از موانع موجود
بر سر راه تغيير اوضاع كه به طبيعت انسان نسبت
داده شده است در واقع در اثر بي عملي نهادها و
اراده دلبخواه طبقات قدرتمندي است كه
ميخواهند وضع موجود را حفظ كنند.“
2ــ چرا سرمايهداري نباشد؟
ادعانامه عليه سرمايهداري
جنبههاي متعددي دارد. نخست آنكه سرمايهداري
نظامي است كه بايد گسترش يابد و اين منجر به
جنگهاي استعماري و امپرياليستي و سلطهي
اقتصادي بر كشورهاي فقيرتر ميشود. عملكرد
اين نظام چه در سطح ملي و چه بينالمللي به
طور همزمان هم ثروتهاي عظيم و هم فقر گسترده
به وجود ميآورد. يكي از پيامدهاي سلطهي نظام
اين است كه بخش بزرگي از بشريت محكوم به شرايط
زير سلطه و اكثريت مردم محكوم به زندگي ناامن
و فلاكت باري هستند. سرمايهداري با گسترش خود
طبيعت را نيز به خرابي ميكشد زيرا در اين
نظام هيچ هدفي جز انباشت سرمايه - انگيزه
محركه و اصلي آن - وجود ندارد. گرايش اين نظام
به سوي اتمام منابع تجديدپذير و تجديدناپذير
طبيعت بدون توجه به محدوديت اين منابع است. و
در حالي كه بدترين پيامدهاي سرمايهداري گاه
ميتواند كاهش داده شود، هر گاه سرمايهداران
اين فعاليتهاي تخفيفدهنده را مانعي بر سر
راه انباشت سرمايه تشخيص دهند و قدرت وضع
قوانيني براي برگشت به سرمايهداري مهار
ناپذير به دست آورند اصلاحات فوق را از ميان
برميدارند.
الف: گسترش، (عنصر) ذاتي
سرمايهداري است
تجارت با هدف سود و استخراج
فلزات بهادار از آغاز دوران سرمايهداري تجاري
به انگيزه اصلي در مراكز سرمايهداري تجاري
نوظهور تبديل شد و منجر به انباشت سرمايه توسط
تجار و بانكداران كشورهاي قدرتمند گرديد. اين
پديده موجب مبارزه ميان گروههاي اجتماعي و
جنگ ميان كشورها براي دستيابي به قدرت و ثروت
و اموال بيشتر گرديد. آنچه تجارت اروپاييان
با ديگر كشورهاي جهان را محدود ميكرد وجود
اقيانوسها بود چون بازرگاني تا اواخر قرن
پانزدهم در اساس محدود به راههاي زميني بود.
دستيابي به توپخانه سنگين، ابزار دريانوردي و
كشتيهاي بزرگ اقيانوسپيما كه ميتوانست شمار
زيادي سرباز و توپ حمل كند توسط كشورهاي
اروپايي، كاوش اقيانوسها را
براي آنها ممكن ميساخت. به
قول سي پولا: „اروپاييان [تكنولوژي نظامي،
توپخانه دريايي و كشتيهاي اقيانوسپيماي خود
را] سريعا، پيش از آنكه غير اروپاييان
بتوانند به آنها دست يابند پيشرفت دادند.
بدين ترتيب عدم تعادل به طور فزايندهاي (ميان
اروپا و ديگر بخشهاي جهان) افزايش يافت.“ (2)
انگيزهي اوليه سفرهاي اكتشافي
و تسخير سرزمينهاي خارجي توسط اروپاييان
معمولا تجارت سوداگرانهي محصولات پر ارزش
مانند ادويه و مواد معدني بهادار بود. چند
دههاي بيش نگذشت كه كشورهاي اروپايي بر
اقيانوسها تسلط يافته و به بسياري كشورهاي
جهان دست يافته و وارد شدند. آنان شروع به
استقرار پايگاههاي كوچكي كردند كه بعضي از
آنها ميتوانست سريعا گسترش يابد چرا كه با
آلوده كردن سرزمينهاي تسخير شده با ميكربهاي
آسيايي ــ اروپايي كه مردم آنجا در برابرش
هيچ مقاومتي نداشتند، بوميان آنجا را وسيعا
نابود كردند. هجوم اروپاييان به سرزمينهاي
ديگر گرچه از اواخر قرن 15 آغاز شد اما به
دليل تسهيل بحث عليالعموم سال 1500 به عنوان
آغاز دوران مركانتيليسم (سوداگري) به كار
ميرود. سرمايهداري تجاري، بازار جهاني،
تمركز عظيم ثروت (عمدتا برپايه تجارت عمومي و
طلا و نقرهي چپاول شده از قاره آمريكا) و
آغاز دوران استعمار را به وجود آورد كه
بخشهاي عظيمي از جهان ماوراي درياها را در
برميگرفت و بر آنها اثر ميگذاشت. مردم بومي
اين مناطق را يا با كشتار يا با به بردگي
كشيدن و يا با بيماريهاي واگير نابود كردند و
يا منزوي ساخته و به گوشهاي راندند. رابطه
اروپاييان با افريقا قرنها برپايه تجارت برده
بود كه سود آن عمدتا نصيب بريتانيا ميشد.
سرمايهداري تجاري باعث آغاز
بازار جهاني شد و به انباشت سرمايه كمك كرد كه
آن هم موجب انقلاب صنعتي در اواسط قرن 18
گرديد. بدين ترتيب حدود دو قرن و نيم پيش
جامعهاي از نوع جديد در اروپا به وجود آمد -
جامعه
سرمايه داري صنعتي - كه از آن
پس تقريبا به اقصي نقاط جهان گسترش يافته است.
آنچه در تاروپود سرمايهداري مدرن و صنعتي
عجين است نياز به گسترش نفوذ خود و كنترل
سرزمينهاي ديگر است ــ و محتواي امپرياليسم
هم همين است.
در دورانهاي مختلف شماري
نيروهاي پراهميت وجود داشتهاند كه انگيزه
گسترش را به وجود آوردهاند و در هر دوران يكي
از اين نيروها غلبه داشته است؛ اما عموما اين
نيروها از هم جدا نبوده و همه ناشي از شيوهي
عملكرد سرمايهداري است.
كنترل منابع طبيعي كشورهاي
ديگر (در رقابت با سرمايهداران و يا كشورهاي
ديگر) براي تامين منابع مواد اساسي و لازم
براي توليد - از پنبه و بوكسيت گرفته تا نفت و
مس و غيره - ضروري است. جنگ آمريكا عليه عراق
و كوشش در اعمال نفوذ بر سياست و اقتصاد آن
كشور و كل منطقه خاورميانه بدون توجه به
استراتژي كنترل نفت خاورميانه - كه 65 درصد از
منابع انرژي جهان را دارد - قابل درك نخواهد
بود. ايالات متحده در حال حاضر بيش از نيمي از
نفت و 100 درصد 17 ماده معدني ديگر مورد نياز
خود را وارد ميكند و براي تعداد بسيار
زيادتري از اين مواد متكي به كشورهاي ديگر
است.
كوشش دائم براي سرمايهگذاري
سودهاي به دست آمده با هدف انباشت هر چه
بيشتر سرمايه - كه انگيزه اصلي سرمايههاي
صنعتي است - و توليد بيشتر در رقابت با
شركتهاي ديگر براي تصرف سهم بزرگتري از
بازار موجب گرديد كه سرمايهداران كالاهاي
جديدي توليد كنند و بازار داخلي خود را گسترش
دهند. وقتي بازارهاي داخلي اشباع شد و يا
نزديك به اشباع شدن بود، سرمايهداران براي
جلوگيري از ركود اقتصادي ناشي از آن به
دنبال بازارهاي خارجي و
فرصتهاي سودآور در آن بازارها ميگردند. پيشي
گرفتن دائم سرمايهگذاري و توليد نسبت به
تقاضاي موثر كه علت اصلي گرايش اقتصاد
سرمايهداري به ركود است، توسط ماركس به عنوان
ويژگي اين نظام تشخيص داده شده است. او
مينويسد: „اگر كار انداختن اين انباشت جديد
به علت نبود جايي براي سرمايهگذاري، به دليل
مازاد توليد در آن رشتهها و عرضه بيش از
اندازه وام با مشكل روبرو شود، وجود همين
سرمايههاي فراوان و وامپذير، نشاندهنده
محدوديت در توليد سرمايهداري است . . . در
قوانين گسترش سرمايه به راستي مانعي ذاتي وجود
دارد. يعني در تحقق سرمايه به مثابه سرمايه
محدوديت وجود دارد.“ (كاپيتال، جلد سوم - صفحه
507).
سرمايهگذاري در خارج فرصت
استفاده از كار ارزان و محدوديتهاي كمتر بر
سر راه حفظ محيط زيست و در نتيجه توليد با
سودآوري بيشتر براي بازارهاي داخل و خارج را
به وجود ميآورد. سرمايهگذاريهاي خارجي
متعدد به شركتها اين فرصت را ميدهد كه با
تخصيص مناسب درآمدها و مخارج خود در شعباتشان
در سراسر جهان ميزان پرداخت ماليات خود را به
حداقل برسانند.
در مرحله سرمايهداري انحصاري
كه از قرن بيستم آغاز شد، مبارزه ميان
انحصارات بزرگ در جهت دستيابي به سهم بيشتري
از بازار در داخل و خارج، عامل ديگري بود كه
به انگيزه گسترش كمك كرد. شركتها براي
پيشبرد چنين كاري نياز به تامين مالي از
بيرون شركت دارند. بخش بزرگي از سرمايههاي
مازاد توليد شده صرف فعاليتهاي غيرمولد مانند
تبليغات و حقوق سرسامآور مديران سطح بالاي
شركت ميشود. به طور مثال درآمد دو هفته مدير
شركت وال مارت مساوي با درآمد تمام عمر يك
كارگر معمولي اين شركت است (پال كروگمان -
نيويورك تايمز - 13 مه 2005). بنابر اين گرچه
شركتها قادر به توليد سرمايه از درون هستند
اما براي گسترش توليد
و بلعيدن شركتهاي ديگر اغلب
نياز به دسترسي به سرمايه از بيرون دارند.
براي جلب نظر بانكها و سرمايهگذاران بورس
سهام اين شركتها بايد نشان دهند كه توان
گسترش دارند.
و بالاخره هجوم بانكهاي
كشورهاي اصلي سرمايهداري به كشورهاي محيطي،
به سرمايهگذاري خارجي و سرمايهداران آن
كشورها و متحدانشان در هيئت حاكمه محلي و
انتقال سودهاشان به كشور „مادر“ كمك ميكند.
بانكهاي كشورهاي مركزي همچنين از دادن وام
به نهادهاي عمومي و خصوصي كشورهاي محيطي سود
ميبرند و به افزايش وامهاي اين كشورها و
توسعه وابستگيشان به كشورهاي مركزي كمك
ميكنند. بهره اين وامها (و بخشي از اصل وام)
كه معادل وام اوليه است سريعا به كشور مركزي
برگشته و از آن پس كشور قرباني را مجبور به
پرداخت بهره در درازمدت ميكنند.
شيوهاي كه مراكز سرمايهداري
نوظهور براي تضمين سلطه خود بر منابع خارجي و
بازارهاي آن به كار گرفتند كنترل استعماري
بود. گسترش قدرتهاي پيشرفته صنعتي و نظامي
منجر به سلطه عريان بر بيشتر جهان گرديد. به
سال 1914 كه ميرسيم مستعمرات كشورهاي ثروتمند
صنعتي حدود 85 درصد از كره زمين را
دربرميگرفت. (و امروزه بعضيها از „جهاني
شدن“ طوري صحبت ميكنند كه گويي پديدهي جديدي
است و نه شكل جديد هجوم امپرياليستي!). دو جنگ
جهاني قرن بيستم در درجه اول بر سر تقسيم مجدد
جهان بين قدرتهاي بزرگ بود. مبارزات سخت و
جنگهاي مردم كشورهاي مستعمره بعد از جنگ دوم
جهاني قدرتهاي استعمارگر را وادار به دست
برداشتن از استعمار مستقيم كرد. اما پس از
„استعمارزدايي“، كشورهاي ثروتمند مراكز
سرمايهداري به سلطهي اقتصادي خود بر بخشهاي
وسيع و عقب مانده جهان ادامه دادند. وجه مشترك
دوران استعمار و دوراني كه مستعمرات استقلال
سياسي به دست آوردند عبارت از
وابستگي اقتصادي كشورهاي فقير
به كشورهاي مركز و تابعيت آنها از نيازها و
خواستهاي سرمايههاي كشورهاي ثروتمند بود.
گذشته سلطهي استعماري و امپرياليستي، اقتصاد
كشورهاي محيطي را طوري به انحراف كشاند كه از
رشد خودجوش و مستقل آنها جلوگيري كرد. عامل
اصلي اين وابستگي كشورهاي فقير - بيرون كشيدن
ثروت براي كمك به انباشت سرمايه در كشورهاي
قدرتمند مركزي - تا به امروز هم ادامه دارد.
به دنبال استعمارزدايي وسايل جديدي براي تسلط
بر كشورهاي فقير و ادامهي وابستگي آنها لازم
بود. صندوق بينالمللي پول و بانك جهاني اكنون
همان وظيفهي اعمال زوري را انجام ميدهند كه
زماني توسط نيروهاي نظامي اشغالگر استعماري
انجام ميشد. البته هنوز هم از نيروهاي نظامي
براي تحميل ارادهي امپرياليستي استفاده
ميشود.
اهميت رخنه سرمايه به سراسر
جهان براي موفقيت كل سيستم سرمايهداري توسط
جون رابينسون به سادگي بيان شده است:
„كمتر كسي است انكار كند كه
گسترش سرمايهداري به مناطق تازه جهان سرچشمه
شكوفايي عظيم مادي دويست سال اخير بوده است.“
(3)
اما اين نوع گسترش كه ذاتي
سرمايهداري است موجب جنگ تقريبا دائمي و تابع
ساختن اقتصاد كشورهاي محيطي به خواستهاي
انحصارات كشورهاي مركزي ميگردد. اين وضع باعث
ميشود كه بخش بزرگي از مردم جهان در شرايط به
غايت سختي زندگي كنند.
ب ــ
سرمايهداري و وضعيت بشر
كالاها، اختراعات، نظريههاي
جديد و پيشرفتهاي تكنولوژيكي كه سرمايهداري
در شرايط سياسي متنوعاش به وجود آورده است از
تمام آنچه در طول تاريخ ماقبل آن به وجود آمد
بيشتر بوده است. طي نزديك به دو قرن و نيم
سرمايهداري صنعتي - به جز موارد استثنايي و
مهم ركود شديد اقتصادي، بحران و جنگ - كشورهاي
اصلي سرمايهداري تقريبا دائم در حال &