1ــ
آيا طبيعت انسان ميتواند تغيير كند؟
يكي از دلايل مطرح شده عليه
سوسياليسم اين است كه سوسياليسم مخالف طبيعت
بشر است. ترجيعبندي كه مكرر ميشنويم اين است
كه: „طبيعت بشر را نميتوان تغيير داد“. اين
استدلال ممكن است در مورد غرائز بنياني انسان
مانند نياز مبرم براي به دست آوردن غذا،
توليد مثل، جستجوي سر پناه و لباس براي
محافظت او درست باشد. اما آنچه معمولا به
عنوان „طبيعت بشر“ به آن اشاره ميشود طي
تاريخ طولاني جامعه بشري بسيار تغيير كرده
است. با تغيير نظامهاي اجتماعي، مردم خود را
با ساختار اجتماعي جديد سازش داده و بسياري از
عادات و ويژگيهاي رفتاري خود را تغيير
دادهاند. انسانهاي از جهت جسمي مدرن حدود
150000 تا 200000 سال پيش ظاهر شدند. طي دهها
هزار سال از آن موقع تاكنون انواع متفاوت و
پرشمار سازمانيابي اجتماعي و جماعات مختلف به
وجود آمدهاند. در ابتدا اين جوامع اكثرا
برپايه شكار و جمعآوري مواد خوراكي از طبيعت
زندگي ميكردند و تنها در 7000 سال اخير پايه
در كشاورزي داشتهاند. سازمانيابي اين جوامع
به صورت عشيره، روستا، قبيله، دولت ــ شهر،
كشور و يا امپراتوري بوده است.
مردمشناساني كه جوامع „اوليه“
را مطالعه كردهاند روابط و „طبيعت بشر“ بسيار
متفاوتي از روابط شديدا رقابتي هركس به فكر
خويش (افتادن گرگها به جان هم) و خودخواهانه
كه ويژگي جوامع در دوران سرمايهداري است
يافتهاند. روابط مردم در جوامع اوليه ماقبل
سرمايهداري اغلب به شكل كمك متقابل و توزيع
ثروت بوده است. تجارت نيز مسلما وجود داشت اما
هدف تجارت ميان قبايل سود شخصي نبود. زمينهاي
كشاورزي نه در مالكيت خصوصي بود و نه
ميتوانست خريد و فروش شود بلكه عموما توسط
كدخداي ده تقسيم و توزيع مجدد ميشد. بيشتر
مواد خوراكي كه توسط رئيس ده جمعآوري ميشد
ضمن جشنهاي مرسوم ميان مردم توزيع ميشد. جنگ
و سلطهگري توسط مستبدين محلي هم وجود داشت
(اين جوامع به هيچ رو جوامعي بي نقص نبودند)
اما ارزشها، آداب و رسوم اجتماعي و „طبيعت
بشر“ متفاوتي [نسبت به ما] داشتند. به قول
كارل پولانيي - در كتاب (دگرگوني بزرگ -
1944): „كشف بزرگ پژوهشهاي مردمشناسي و
تاريخي سالهاي اخير اين است كه اقتصاد جوامع
انساني عليالاصول تابع روابط اجتماعي آنها
بوده است. نحوه رفتار انسانها طوري نبوده است
كه منافع فردي خود را به صورت تصاحب اموال
مادي حفظ كنند؛ شيوه عمل او چنان بود كه مقام
اجتماعي، خواستهي اجتماعي و مواهب اجتماعي
خود را حفظ كند.“
در چنين جوامعي اقتصاد يكي از
وظايف روابط اجتماعي به شمار ميآمد و مردم
مجاز نبودند از داد و ستد تجاري سود ببرند.
تنوع ساختار و سازمانيابي تمدنهاي گذشته به
راستي چشمگير است. هنوز ديري از زماني نگذشته
است كه مردم بومي آمريكاي شمالي و جنوبي آگاهي
و شيوه تفكر كاملا متفاوتي از آنچه داشتند كه
بعدها توسط هجوم و تسخير سرزمينشان توسط
ارتشها و مهاجران اروپايي به آنان تحميل شد.
به طوري كه كريستف كلمب پس از مسافرت اولش به
آمريكا مينويسد: „نتوانستهام دريابم كه ملك
و مال شخصي داشته باشند چرا كه اين طور به نظر
ميرسد كه هر چه يك نفر داشته با ديگران تقسيم
ميكند . . . [بوميان ] افرادي بي آلايشاند و
در مورد هر آنچه دارند چنان آزاد منشاند كه
اگر نديده باشيم برايمان باورنكردني خواهد بود
. . . اگر چيزي داشته باشند و از آنها تقاضا
كني كه آن را به شما اعطا كنند هرگز نه
نميگويند. به عكس از شما دعوت ميكنند كه در
استفاده از آن با او شراكت كني و در اين كار
چنان عشق و علاقهاي نشان ميدهند كه گويي قلب
آنها با توست.“
به قول ويليام براندون (W.Brandon)
مورخ برجسته بوميان آمريكا: „بسياري از
مسافران درون آمريكا، آنان كه دنياي واقعي
بوميان آمريكا را با چشم خود ديدهاند،
سالهاي سال و نسل اندر نسل از وجود چنين
احساساتي سخن گفتهاند و در ميان اين
پژوهشگران افراد بسيار مسئولي مثل دوتر (Du
Terre)
را مشاهده ميكنيم كه در سال 1650 درباره
بوميان منطقه كارائيب مينويسد: „همه با هم
برابرند، هيچ كس نسبت به ديگري احساس برتري يا
بندگي نميكند. . . هيچ كس از ديگري ثروتمندتر
يا فقيرتر نيست و همگي خواستهاي خود را به
آنچه محدود ميكنند كه به راستي مفيد و لازم
باشد و هر چيز ديگر را كه اضافي باشد با تحقير
نگاه ميكنند و شايسته داشتن نميدانند.“
مونتاني پژوهشگر ديگر، سه نفر بومياني را كه
در اواخر قرن 16 در فرانسه بودهاند ديده است.
آنها آداب و رسوم ميان اقوام بومي را برايش
توضيح دادهاند كه مردم چگونه بر پايه اينكه
وظيفه مذهبي و يا مديريت به عهده داشتند به
گروههاي مختلف تقسيم ميشدند ــ مانند
گروههاي تابستاني و زمستاني قبايل آمريكاي
شمالي. اين سه از وجود گروههاي مخالف و
رويارو با هم در جامعه فرانسه سخت در تعجب
بودند: „آنها دريافته بودند كه در ميان ما
(فرانسويان) كساني هستند مالامال از انواع
كالاها و اشيا و ديگراني كه از گرسنگي در حال
مرگاند و به دليل احتياج شديد و فقر دم در
منازل گدايي ميكنند و از اين مسئله در تعجب
بودند كه اين فقرا چرا چنين چيزي را تحمل
ميكنند و گلوي گروه اول را نميفشارند و يا
خانههاشان را به آتش نميكشند.“ (1)
اروپاييان مستعمرهنشين در
سيزده ايالت اوليه ــ كه بعدا به ايالات متحده
تبديل شد ــ در برتري خود از هر جهت نسبت به
بوميان „وحشي“ ترديد نداشتند. ولي اجازه دهيد
نگاهي به قبيله ايروكواز (Iroquois)
بياندازيم. در اين قبيله دموكراسي وجود داشت
اما نه از نوع احزاب سياسي بلكه به صورت
مشاركت مردم در تصميمگيريها و برداشتن
مقامات نالايق. زنان به همراه مردان در اين
رايگيريها شركت ميكردند و مسئوليتهاي
ويژهاي در فعاليتهاي مختلف اجتماعي داشتند.
در حالي كه همان موقع مستعمره نشينان سفيدپوست
و „متمدن“ از خدمتگزاران سفيدپوست و بردگان
افريقايي تبار استفاده ميكردند و حقوق زنان
نيز به شدت محدود بود. سه قرن و نيم از ورود
مهاجران اروپايي گذشت تا تازه بردگان „آزاد“
شدند و چهار قرن ميبايست سپري ميشد تا به
زنان حق راي داده شود!
قبلا به طور مختصر به جوامعي
اشاره كرديم كه در آن اقتصاد تابع روابط
اجتماعي بود. با تكامل سرمايهداري و مسلط شدن
مالكيت خصوصي، پول و تجارت با هدف سود شخصي
اين وضع به طرز شگرفي تغيير كرد و روابط
اجتماعي صرفا به تابعي از نيروهاي مسلط در
اقتصاد سرمايهداري تبديل شد. ارسطو خطرات
آينده را پيشبيني كرده بود و چون برخي وجوه
آنچه بعدها به سرمايهداري تبديل شد در عصر
كهن نيز وجود داشت، در كتاب „سياست“ مينويسد:
„همانطور كه اشاره كردم دو
نوع كسب ثروت وجود دارد، يكي بخشي از مديريت
خانواده است كه لازم و شرافتمندانه است در
حالي كه ديگري كه نتيجه داد و ستد است به
درستي محكوم شده است چرا كه غير طبيعي است
زيرا كه شيوه سود بردن يكي از ديگري است.
منفورترين نوع از اين كسب ثروت آشكارا
نزولخواري است چون درآمدش از خود پول است و
نه هدف طبيعي آن.
هدف پول عبارت از مبادله
[كالا] بوده است و نه افزايش آن از طريق كسب
ربح. و اين اصطلاح ربح كه معنايش زايش پول از
پول است از آن رو به كار برده ميشود كه
مولودش شبيه والدين آن است.“
ارسطو اگرچه از بردهداري
حمايت ميكرد چون ظاهرا آن را طبيعي ميديد،
اما سود بردن از طريق فروش يا پول قرض دادن را
غيرطبيعي ميديد. امروزه اوضاع به عكس شده
است. اكثر مردم اكنون بردهداري را غيرطبيعي
ميدانند در حالي كه فروش با هدف سود بردن و
قرض دادن با هدف ربح گرفتن را از طبيعيترين
فعاليتهاي انسان به شمار ميآورند.
اينكه مفهوم „طبيعت بشر“ اصلا
معنايي دارد مسلما زير سئوال است. زيرا آگاهي،
رفتار، عادات و ارزشهاي انسان ميتواند بسيار
متغير باشد و زير تاثير تحولات تاريخي و
فرهنگي هر جامعه قرار گيرد. نه تنها به اصطلاح
طبيعت بشر تغيير كرده است، بلكه ايدئولوژيها
كه بر اجزايي مختلف طبيعت بشر احاطه دارند نيز
به طور شگرفي تغيير كرده است. شكوهمند جلوه
دادن پولسازي و تاييد همه فعاليتهايي كه
براي اين كار لازم است و نيز تشويق خلقيات
لازم براي اين كار - خصوصياتي كه از نظر ارسطو
„غيرطبيعي“ و
نفرتآور بود - اكنون جزو
هنجارهاي پذيرفته شده در جامعه سرمايهداري
است.
طي تحول جامعه سرمايهداري -
از جمله درگذشته نه چندان دور - تلقي بسياري
نظريهپردازان از برخي خصوصيات به عنوان
ويژگيهاي آشكار طبيعت بشر پوچ و بي معنا از
آب درآمده است. به طور مثال زماني اعتقاد بر
اين بود كه بخشي از طبيعت بشر اين است كه زنان
به هيچ رو قادر به انجام برخي وظايف نيستند.
مثلا براي زنان بسيار غيرعادي بود كه پزشك
شوند چون باور بر اين بود كه زنان توان
فراگيري مهارتهاي لازم و كاربرد آنها را
ندارند. اكنون ديدن پزشكان زن كاملا عادي است
و بسياري از مواقع زنان بيش از نيمي از
دانشجويان پزشكي را تشكيل ميدهند. گفتههاي
ابلهانه اخير رئيس دانشگاه هاروارد (لارنس
سامرز) مبني بر اينكه زنان نميتوانند در رشته
رياضيات و علوم كار برجستهاي بكنند و اين
شايد بخشي از طبيعت بشر باشد نشاندهنده آن
است كه هنوز تعصب ايدئولوژيك درباره طبيعت بشر
شديدا وجود دارد. اكنون قرار است به اين گرايش
از طريق تفاوتهاي ژنتيك - حتي در زمينههايي
كه اصلا اثبات نشده است - جنبه به اصطلاح علمي
داده شود. آشكار است كه آنچه را خيليها طبيعت
بشر فرض ميكنند در واقع نتيجه سلسله
ديدگاهها و تعصباتي است كه از فرهنگ جامعهي
معيني سرچشمه ميگيرد.
نظام سرمايهداري 500 سال است
كه وجود داشته است ــ 250 سال سرمايهداري
تجاري و 250 سال اخير سرمايهداري صنعتي ــ و
اين در مجموع فقط 4/0 درصد عمر جامعه بشري را
تشكيل ميدهد (در بخشهاي وسيعي از جهان نيز
پس از گسترش نظام (از اروپا) ظاهر شد و در
نتيجه عمر خيلي كمتري داشته است). در اين
دورهي كوتاه از تاريخ بشر، طبيعت تعاوني،
نوعدوستانه و مشاركتي انسان كه از ويژگيهاي
اوست، تحقير شده در حالي كه به خاطر ادامه
حيات و رشد در جامعهاي كه بر پايه انباشت
سرمايه قرار دارد به رقابت تهاجمي دامن زده
شده است. بدين سان پا به پاي رشد سرمايهداري،
نوعي فرهنگ رشد كرده است كه در
آزمندي، فردگرايي (هر كس به
فكر خويش)، استثمار انسان از انسان و رقابت
خلاصه ميشود. رقابت هم در ميان بخشهاي مختلف
هر شركت صورت ميگيرد، هم از آن بيشتر ميان
شركتها و كشورهاي مختلف و هم ميان كارگران
براي به دست آوردن كار و در نتيجه اين فرهنگ
تا اعماق وجود افراد نفوذ ميكند. جنبه ديگر
فرهنگ سرمايهداري عبارت از مصرفگرايي است ــ
انگيزه شديد به خريد هر چه بيشتر كالاهايي كه
رابطهي مستقيمي با نياز يا خوشبختي انسان
ندارند. جوزف شومپيتر چند دهه پيش مسئله را
اين طور توضيح داده است:
„. . . اكثريت بزرگ تغييراتي
كه در كالاها داده ميشود توسط توليدكنندگان
به مصرفكنندگاني تحميل شده است كه اغلب در
برابر آن (تغيير) مقاومت كردهاند و ميبايست
با شگردهاي روانشناسي و تبليغاتي ظريف به
آنان آموزش داده شود“ (چرخههاي اقتصادي -
جلد دوم -1936- صفحه 73).
اگر طبيعت انسان و روابط و
ارزشهاي او در گذشته تغيير كردهاند، ناگفته
پيداست كه باز هم ميتوانند تغيير كنند. در
واقع اين برداشت كه طبيعت انسان در جايي ثابت
و منجمد شده است صرفا وسيلهي ديگري در دست
طرفداران نظام موجود است كه كوشش دارند به ما
بقبولانند اين نظام هم قابل تغيير نيست. جان
ديوئي در مقالهاي زير عنوان „طبيعت انسان“ كه
براي دائرهالمعارف علوم اجتماعي در سال 1932
نوشته شده مينويسد:
„بحث و جدلهاي كنوني ميان
آنها كه مدعي ثبات بنياني طبيعت بشراند با
آنها كه به قابليت تغيير عميق آن باور دارند،
در اساس بر محور آينده جنگ و آينده سيستم
اقتصاد رقابتي با انگيزه سود فردي ميگردد. به
حق و بدون تعصب ميتوان گفت كه هم علم
مردمشناسي و هم تاريخ به نفع آنهايي قضاوت
ميكند كه خواهان تغيير اين نهادها (جنگ و
سيستم رقابتي با انگيزه سود فردي) هستند.
ميتوان اثبات كرد كه بسياري از موانع موجود
بر سر راه تغيير اوضاع كه به طبيعت انسان نسبت
داده شده است در واقع در اثر بي عملي نهادها و
اراده دلبخواه طبقات قدرتمندي است كه
ميخواهند وضع موجود را حفظ كنند.“
2ــ چرا سرمايهداري نباشد؟
ادعانامه عليه سرمايهداري
جنبههاي متعددي دارد. نخست آنكه سرمايهداري
نظامي است كه بايد گسترش يابد و اين منجر به
جنگهاي استعماري و امپرياليستي و سلطهي
اقتصادي بر كشورهاي فقيرتر ميشود. عملكرد
اين نظام چه در سطح ملي و چه بينالمللي به
طور همزمان هم ثروتهاي عظيم و هم فقر گسترده
به وجود ميآورد. يكي از پيامدهاي سلطهي نظام
اين است كه بخش بزرگي از بشريت محكوم به شرايط
زير سلطه و اكثريت مردم محكوم به زندگي ناامن
و فلاكت باري هستند. سرمايهداري با گسترش خود
طبيعت را نيز به خرابي ميكشد زيرا در اين
نظام هيچ هدفي جز انباشت سرمايه - انگيزه
محركه و اصلي آن - وجود ندارد. گرايش اين نظام
به سوي اتمام منابع تجديدپذير و تجديدناپذير
طبيعت بدون توجه به محدوديت اين منابع است. و
در حالي كه بدترين پيامدهاي سرمايهداري گاه
ميتواند كاهش داده شود، هر گاه سرمايهداران
اين فعاليتهاي تخفيفدهنده را مانعي بر سر
راه انباشت سرمايه تشخيص دهند و قدرت وضع
قوانيني براي برگشت به سرمايهداري مهار
ناپذير به دست آورند اصلاحات فوق را از ميان
برميدارند.
الف: گسترش، (عنصر) ذاتي
سرمايهداري است
تجارت با هدف سود و استخراج
فلزات بهادار از آغاز دوران سرمايهداري تجاري
به انگيزه اصلي در مراكز سرمايهداري تجاري
نوظهور تبديل شد و منجر به انباشت سرمايه توسط
تجار و بانكداران كشورهاي قدرتمند گرديد. اين
پديده موجب مبارزه ميان گروههاي اجتماعي و
جنگ ميان كشورها براي دستيابي به قدرت و ثروت
و اموال بيشتر گرديد. آنچه تجارت اروپاييان
با ديگر كشورهاي جهان را محدود ميكرد وجود
اقيانوسها بود چون بازرگاني تا اواخر قرن
پانزدهم در اساس محدود به راههاي زميني بود.
دستيابي به توپخانه سنگين، ابزار دريانوردي و
كشتيهاي بزرگ اقيانوسپيما كه ميتوانست شمار
زيادي سرباز و توپ حمل كند توسط كشورهاي
اروپايي، كاوش اقيانوسها را
براي آنها ممكن ميساخت. به
قول سي پولا: „اروپاييان [تكنولوژي نظامي،
توپخانه دريايي و كشتيهاي اقيانوسپيماي خود
را] سريعا، پيش از آنكه غير اروپاييان
بتوانند به آنها دست يابند پيشرفت دادند.
بدين ترتيب عدم تعادل به طور فزايندهاي (ميان
اروپا و ديگر بخشهاي جهان) افزايش يافت.“ (2)
انگيزهي اوليه سفرهاي اكتشافي
و تسخير سرزمينهاي خارجي توسط اروپاييان
معمولا تجارت سوداگرانهي محصولات پر ارزش
مانند ادويه و مواد معدني بهادار بود. چند
دههاي بيش نگذشت كه كشورهاي اروپايي بر
اقيانوسها تسلط يافته و به بسياري كشورهاي
جهان دست يافته و وارد شدند. آنان شروع به
استقرار پايگاههاي كوچكي كردند كه بعضي از
آنها ميتوانست سريعا گسترش يابد چرا كه با
آلوده كردن سرزمينهاي تسخير شده با ميكربهاي
آسيايي ــ اروپايي كه مردم آنجا در برابرش
هيچ مقاومتي نداشتند، بوميان آنجا را وسيعا
نابود كردند. هجوم اروپاييان به سرزمينهاي
ديگر گرچه از اواخر قرن 15 آغاز شد اما به
دليل تسهيل بحث عليالعموم سال 1500 به عنوان
آغاز دوران مركانتيليسم (سوداگري) به كار
ميرود. سرمايهداري تجاري، بازار جهاني،
تمركز عظيم ثروت (عمدتا برپايه تجارت عمومي و
طلا و نقرهي چپاول شده از قاره آمريكا) و
آغاز دوران استعمار را به وجود آورد كه
بخشهاي عظيمي از جهان ماوراي درياها را در
برميگرفت و بر آنها اثر ميگذاشت. مردم بومي
اين مناطق را يا با كشتار يا با به بردگي
كشيدن و يا با بيماريهاي واگير نابود كردند و
يا منزوي ساخته و به گوشهاي راندند. رابطه
اروپاييان با افريقا قرنها برپايه تجارت برده
بود كه سود آن عمدتا نصيب بريتانيا ميشد.
سرمايهداري تجاري باعث آغاز
بازار جهاني شد و به انباشت سرمايه كمك كرد كه
آن هم موجب انقلاب صنعتي در اواسط قرن 18
گرديد. بدين ترتيب حدود دو قرن و نيم پيش
جامعهاي از نوع جديد در اروپا به وجود آمد -
جامعه
سرمايه داري صنعتي - كه از آن
پس تقريبا به اقصي نقاط جهان گسترش يافته است.
آنچه در تاروپود سرمايهداري مدرن و صنعتي
عجين است نياز به گسترش نفوذ خود و كنترل
سرزمينهاي ديگر است ــ و محتواي امپرياليسم
هم همين است.
در دورانهاي مختلف شماري
نيروهاي پراهميت وجود داشتهاند كه انگيزه
گسترش را به وجود آوردهاند و در هر دوران يكي
از اين نيروها غلبه داشته است؛ اما عموما اين
نيروها از هم جدا نبوده و همه ناشي از شيوهي
عملكرد سرمايهداري است.
كنترل منابع طبيعي كشورهاي
ديگر (در رقابت با سرمايهداران و يا كشورهاي
ديگر) براي تامين منابع مواد اساسي و لازم
براي توليد - از پنبه و بوكسيت گرفته تا نفت و
مس و غيره - ضروري است. جنگ آمريكا عليه عراق
و كوشش در اعمال نفوذ بر سياست و اقتصاد آن
كشور و كل منطقه خاورميانه بدون توجه به
استراتژي كنترل نفت خاورميانه - كه 65 درصد از
منابع انرژي جهان را دارد - قابل درك نخواهد
بود. ايالات متحده در حال حاضر بيش از نيمي از
نفت و 100 درصد 17 ماده معدني ديگر مورد نياز
خود را وارد ميكند و براي تعداد بسيار
زيادتري از اين مواد متكي به كشورهاي ديگر
است.
كوشش دائم براي سرمايهگذاري
سودهاي به دست آمده با هدف انباشت هر چه
بيشتر سرمايه - كه انگيزه اصلي سرمايههاي
صنعتي است - و توليد بيشتر در رقابت با
شركتهاي ديگر براي تصرف سهم بزرگتري از
بازار موجب گرديد كه سرمايهداران كالاهاي
جديدي توليد كنند و بازار داخلي خود را گسترش
دهند. وقتي بازارهاي داخلي اشباع شد و يا
نزديك به اشباع شدن بود، سرمايهداران براي
جلوگيري از ركود اقتصادي ناشي از آن به
دنبال بازارهاي خارجي و
فرصتهاي سودآور در آن بازارها ميگردند. پيشي
گرفتن دائم سرمايهگذاري و توليد نسبت به
تقاضاي موثر كه علت اصلي گرايش اقتصاد
سرمايهداري به ركود است، توسط ماركس به عنوان
ويژگي اين نظام تشخيص داده شده است. او
مينويسد: „اگر كار انداختن اين انباشت جديد
به علت نبود جايي براي سرمايهگذاري، به دليل
مازاد توليد در آن رشتهها و عرضه بيش از
اندازه وام با مشكل روبرو شود، وجود همين
سرمايههاي فراوان و وامپذير، نشاندهنده
محدوديت در توليد سرمايهداري است . . . در
قوانين گسترش سرمايه به راستي مانعي ذاتي وجود
دارد. يعني در تحقق سرمايه به مثابه سرمايه
محدوديت وجود دارد.“ (كاپيتال، جلد سوم - صفحه
507).
سرمايهگذاري در خارج فرصت
استفاده از كار ارزان و محدوديتهاي كمتر بر
سر راه حفظ محيط زيست و در نتيجه توليد با
سودآوري بيشتر براي بازارهاي داخل و خارج را
به وجود ميآورد. سرمايهگذاريهاي خارجي
متعدد به شركتها اين فرصت را ميدهد كه با
تخصيص مناسب درآمدها و مخارج خود در شعباتشان
در سراسر جهان ميزان پرداخت ماليات خود را به
حداقل برسانند.
در مرحله سرمايهداري انحصاري
كه از قرن بيستم آغاز شد، مبارزه ميان
انحصارات بزرگ در جهت دستيابي به سهم بيشتري
از بازار در داخل و خارج، عامل ديگري بود كه
به انگيزه گسترش كمك كرد. شركتها براي
پيشبرد چنين كاري نياز به تامين مالي از
بيرون شركت دارند. بخش بزرگي از سرمايههاي
مازاد توليد شده صرف فعاليتهاي غيرمولد مانند
تبليغات و حقوق سرسامآور مديران سطح بالاي
شركت ميشود. به طور مثال درآمد دو هفته مدير
شركت وال مارت مساوي با درآمد تمام عمر يك
كارگر معمولي اين شركت است (پال كروگمان -
نيويورك تايمز - 13 مه 2005). بنابر اين گرچه
شركتها قادر به توليد سرمايه از درون هستند
اما براي گسترش توليد
و بلعيدن شركتهاي ديگر اغلب
نياز به دسترسي به سرمايه از بيرون دارند.
براي جلب نظر بانكها و سرمايهگذاران بورس
سهام اين شركتها بايد نشان دهند كه توان
گسترش دارند.
و بالاخره هجوم بانكهاي
كشورهاي اصلي سرمايهداري به كشورهاي محيطي،
به سرمايهگذاري خارجي و سرمايهداران آن
كشورها و متحدانشان در هيئت حاكمه محلي و
انتقال سودهاشان به كشور „مادر“ كمك ميكند.
بانكهاي كشورهاي مركزي همچنين از دادن وام
به نهادهاي عمومي و خصوصي كشورهاي محيطي سود
ميبرند و به افزايش وامهاي اين كشورها و
توسعه وابستگيشان به كشورهاي مركزي كمك
ميكنند. بهره اين وامها (و بخشي از اصل وام)
كه معادل وام اوليه است سريعا به كشور مركزي
برگشته و از آن پس كشور قرباني را مجبور به
پرداخت بهره در درازمدت ميكنند.
شيوهاي كه مراكز سرمايهداري
نوظهور براي تضمين سلطه خود بر منابع خارجي و
بازارهاي آن به كار گرفتند كنترل استعماري
بود. گسترش قدرتهاي پيشرفته صنعتي و نظامي
منجر به سلطه عريان بر بيشتر جهان گرديد. به
سال 1914 كه ميرسيم مستعمرات كشورهاي ثروتمند
صنعتي حدود 85 درصد از كره زمين را
دربرميگرفت. (و امروزه بعضيها از „جهاني
شدن“ طوري صحبت ميكنند كه گويي پديدهي جديدي
است و نه شكل جديد هجوم امپرياليستي!). دو جنگ
جهاني قرن بيستم در درجه اول بر سر تقسيم مجدد
جهان بين قدرتهاي بزرگ بود. مبارزات سخت و
جنگهاي مردم كشورهاي مستعمره بعد از جنگ دوم
جهاني قدرتهاي استعمارگر را وادار به دست
برداشتن از استعمار مستقيم كرد. اما پس از
„استعمارزدايي“، كشورهاي ثروتمند مراكز
سرمايهداري به سلطهي اقتصادي خود بر بخشهاي
وسيع و عقب مانده جهان ادامه دادند. وجه مشترك
دوران استعمار و دوراني كه مستعمرات استقلال
سياسي به دست آوردند عبارت از
وابستگي اقتصادي كشورهاي فقير
به كشورهاي مركز و تابعيت آنها از نيازها و
خواستهاي سرمايههاي كشورهاي ثروتمند بود.
گذشته سلطهي استعماري و امپرياليستي، اقتصاد
كشورهاي محيطي را طوري به انحراف كشاند كه از
رشد خودجوش و مستقل آنها جلوگيري كرد. عامل
اصلي اين وابستگي كشورهاي فقير - بيرون كشيدن
ثروت براي كمك به انباشت سرمايه در كشورهاي
قدرتمند مركزي - تا به امروز هم ادامه دارد.
به دنبال استعمارزدايي وسايل جديدي براي تسلط
بر كشورهاي فقير و ادامهي وابستگي آنها لازم
بود. صندوق بينالمللي پول و بانك جهاني اكنون
همان وظيفهي اعمال زوري را انجام ميدهند كه
زماني توسط نيروهاي نظامي اشغالگر استعماري
انجام ميشد. البته هنوز هم از نيروهاي نظامي
براي تحميل ارادهي امپرياليستي استفاده
ميشود.
اهميت رخنه سرمايه به سراسر
جهان براي موفقيت كل سيستم سرمايهداري توسط
جون رابينسون به سادگي بيان شده است:
„كمتر كسي است انكار كند كه
گسترش سرمايهداري به مناطق تازه جهان سرچشمه
شكوفايي عظيم مادي دويست سال اخير بوده است.“
(3)
اما اين نوع گسترش كه ذاتي
سرمايهداري است موجب جنگ تقريبا دائمي و تابع
ساختن اقتصاد كشورهاي محيطي به خواستهاي
انحصارات كشورهاي مركزي ميگردد. اين وضع باعث
ميشود كه بخش بزرگي از مردم جهان در شرايط به
غايت سختي زندگي كنند.
ب ــ
سرمايهداري و وضعيت بشر
كالاها، اختراعات، نظريههاي
جديد و پيشرفتهاي تكنولوژيكي كه سرمايهداري
در شرايط سياسي متنوعاش به وجود آورده است از
تمام آنچه در طول تاريخ ماقبل آن به وجود آمد
بيشتر بوده است. طي نزديك به دو قرن و نيم
سرمايهداري صنعتي - به جز موارد استثنايي و
مهم ركود شديد اقتصادي، بحران و جنگ - كشورهاي
اصلي سرمايهداري تقريبا دائم در حال توسعه
بودهاند. اما دستآورد اين پيشرفت و توسعهي
عظيم قدرت توليدي از جهت شرايط زيستي و روابط
مردم كره زمين چه بوده است؟ از يك سو حدود 20
درصد از جمعيت كره زمين را داريم كه بخش قابل
توجهي از آن راحت زندگي ميكنند و فرصتهاي
زيادي براي دسترسي به آموزش، مسكن و خريد
انواع كالاهايي كه بخواهد دارد. اما در ميان
همين اقليت مرفه نيز توزيع ثروت بسيار نابرابر
است به طوري كه ثروتمندترين قشر بالا، صاحب
بخش عظيمي از داراييهاي جامعه است. ثروت 691
نفر ثروتمندترين افراد جهان 2/2 تريليون دلار
است كه معادل مجموع توليد ناخالص داخلي 145
كشور يعني بيش از مجموعه كشورهاي آفريقايي و
آمريكاي لاتين است! 7/7 ميليون نفر
ثروتمندترين مردم جهان (حدود 1/0 درصد جمعيت
جهان) با ثروت بيش از يك ميليون دلار، 8/28
تريليون دلار ثروت يعني 80 درصد توليد ناخالص
داخلي تمام كشورهاي جهان را زير كنترل خود
دارند. اين ثروت بيش از مجموع توليد ناخالص
داخلي همهي كشورهاي جهان منهاي ايالات متحده
آمريكاست (در واقع شامل 40 درصد از توليد
ناخالص داخلي آمريكا هم ميشود).
به رغم توليد اين ثروت عظيم و
انباشت آن در دست عدهاي بسيار كوچك، شرح
اينكه بخش عظيمي از بشريت در چه شرايط زندگي
ميكنند يعني شمار دوزخيان روي زمين و وضع
زندگيشان چيست هم تكاندهنده و هم هولناك
است. از حدود 3/6 ميليارد نفر مردم روي زمين:
ــ نزديك به نيمي (سه ميليارد
انسان) دچار سوءتغذيه و دائما دچار كمبود
كالري، پروتئين، ويتامين و املاح ضروري هستند.
(4) شمار بيشتري نيز دچار „عدم امنيت غذايي“
هستند يعني نميدانند وعده غذاي بعدي آنها از
كجا خواهد آمد. طبق تخمين سازمان ملل متحد
„فقط“ 840 ميليون انسان (از جمله 10 ميليون
نفر در كشورهاي سرمايهداري پيشرفته) دچار كم
غذايياند اما اين تخمين سازمان ملل بسيار
پايينتر از آمار ديگر پژوهشگران است.
ــ نزديك به نيمي از بشريت با
روزي كمتر از دو دلار قدرت خريد در آمريكا
زندگي ميكنند.
ــ يك ميليارد نفر در حلبي
آبادها (Slum)
زندگي ميكنند.
ــ يك ميليارد انسان به آب
سالم دسترسي ندارند.
ــ دو ميليارد انسان برق
ندارند.
ــ دو ميليارد و نيم انسان از
وسايل بهداشتي محروماند.
ــ يك ميليارد كودك يعني نيمي
از كودكان جهان به دليل فقر، جنگ و بيماري (از
جمله ايدز) از محروميت شديد رنج ميبرند.
ــ حتي در كشورهاي مركزي و
ثروتمند سرمايهداري بخش بزرگي از مردم زندگي
ناامني را سپري ميكنند. مثلا در ايالات متحده
12 ميليون خانواده از نظر تغذيه امنيت ندارند
و چهار ميليون خانواده (شامل 9 ميليون نفر)
دائم از يك يا دو وعده غذا در روز ميگذرند تا
بقيه خانواده غذا داشته باشند. (5)
جنبه ديگر شرايط زيست بشر، طي
دو قرن و نيم سرمايهداري صنعتي، وجود جنگ
تقريبا به طور بي وقفه به بهاي جان صدها
ميليون انسان بوده است. اشغالگري، بردگي،
قومكُشي، جنگ و بهرهكشي بخش جداييناپذيري
از تاريخ سرمايه داري بوده است.
جنگها نتيجه درگيري ميان
كشورهاي سرمايهداري براي سلطه بر بازارهاي
جهاني يا سيطره بر مستعمرات و يا به دليل
اختلافات مذهبي و قومي ميان مردم مختلف بوده
است كه اغلب اشغال استعماري و دخالت
امپرياليستي در آن نقش داشته است. نيروي محركه
اصلي سرمايهداري يعني انباشت سرمايه، كشورهاي
سرمايهداري را بر آن ميدارد كه به بازارهاي
خارجي رخنه كنند و سهم خود از آن بازارها را
افزايش دهند. اما جدا كردن انگيزههاي اقتصادي
كشورهاي امپرياليستي اصلي براي سرمايهگذاري و
فروش كالا در خارج، از خط مشي سياسي و نظامي
آنها غيرممكن است. تمام اين منافع در
مجموعهاي بسيار خطرناك و درهم پيچيده عمل
ميكند. جنگ طلبي در دوران بعد از جنگ سرد
ادامه يافته است. ايالات متحده به شدت درصدد
نشان دادن قدرت نظامي خويش است و در نتيجه
بدبختيهاي باز هم بيشتري به بار خواهد آورد.
اينكه حمله آمريكا به عراق موجب كشته شدن بيش
از 100 هزار نفر از مردم آن كشور شده است
نشاندهنده ابعاد فاجعهاي است كه بر سر آن
ملت آوردهاند.
ج ــ رابطهي ميان ثروت و فقر
ميان دستآوردهاي سرمايهداري
و واماندگيهايش پيوندي منطقي وجود دارد. فقر
و فلاكت بخش عظيمي از جمعيت جهان تصادفي يا
محصول فرعي و ناخواستهي نظام نيست كه با
دستكاريهاي جزيي در اينجا و آنجا بتوان آن
را از ميان برداشت. انباشت ثروتهاي افسانهاي
- به عنوان پيآمد مستقيم شيوه عملكرد
سرمايهداري چه در سطح ملي، چه بينالمللي -
به طور همزمان باعث به وجود آمدن گرسنگي،
سوءتغذيه، بيماري، كمبود آب، نبود بهداشت و
فلاكت عمومي براي بخشهاي وسيعي از مردم جهان
ميگردد.
وضع بسيار مشكل اكثر مردم جهان
بخشي به دليل نظام اقتصادي است كه اشتغال كامل
به وجود نميآورد. در عوض سرمايهداري آنچه
را به وجود ميآورد كه ماركس ارتش ذخيره كار
ميخواند ــ بخش بزرگي از جمعيت جهان كه در
شرايطي ناامن و پر خطر زندگي ميكند؛ گاه كار
به دست ميآورد و گاه بيكار است. هنگامي كه
شكوفايي موقت اقتصادي وجود دارد به اين
كارگران به طور فصلي و نامنظم نياز هست. گاه
نيز براي كارهاي نظامي از آنان استفاده ميشود
و گاه نيز هيچ كاري برايشان نيست. ارتش ذخيره
كار در كشورهاي ثروتمند، عليالعموم فقيرترين
قشر جامعه را تشكيل ميدهند كه شرايط
زندگيشان بسيار سخت و گاه بي خانمان هستند.
وجود اين ارتش ذخيره دائم، روي سطح دستمزد
كارگران شاغل فشار ميآورد و باعث پايين نگه
داشتن آن ميشود. (6)
در كشورهاي بخش پيراموني
سرمايهداري چند عامل وجود دارد كه شمار عظيمي
از مردم را در شرايط فلاكت باري نگه ميدارد.
عامل اول بيرون كشيدن ثروت از كشورهاي محيطي
در هنگامي است كه سودهاي برگشته به كشور
„مادر“ بيش از ميزان سرمايهگذاري در آن جاها
ميشود. علاوه بر آن از منابع طبيعي اين
كشورها به نفع كشورهاي ثروتمند مركز بهرهكشي
ميكنند. بانكها نيز وام به اين كشورها تحميل
ميكنند و با وابسته كردن مالي بخش محيطي به
اين بانكها ثروت باز هم بيشتري از آنها به
بيرون مكيده ميشود. مردم كشورهاي محيطي به
طور فزايندهاي نقش ارتش ذخيره كار سرمايههاي
خارجي و سرمايهداران داخل را بازي ميكنند.
در بسياري از مستعمرات سابق نيروي كار را عمدا
و از طريق متلاشي كردن بافت اجتماعي و شيوه
زندگي اين كشورها به وجود آوردند. يكي از
راههاي اين كار وادار كردن دهقانان اين
كشورها به پرداخت ماليات بود و بدين وسيله
آنها را وابسته به اقتصاد پولي كردند. وسيله
ديگري كه استعمارگران براي زير و رو كردن
وضعيت جوامع دهقاني به كار بردند عبارت از
تبديل زمينداري سنتي به مالكيت خصوصي زمين
بود. بدين ترتيب جمعيت عظيمي از اين دهقانان
با از دست دادن هرگونه حق نسق بر زمين به
شهرها رانده شدند و در شهرها نيز كار به
اندازه كافي براي جذب آنها نيست و بدين سان
بحران انساني بزرگي به وجود ميآيد. (7) علاوه
بر آن قدرت به وجود آمده توسط اين ثروتها
توان آن را دارد كه سيستم سياسي و حقوقي
كشورهاي محيطي را به نفع تداوم انباشت هر چه
بيشتر اين سرمايه و به ضرر تقسيم و توزيع
مجدد آن كه ميتوانست در جوامع „ابتداييتر“
صورت گيرد عمل كند.
ثروت كشورهاي ثروتمند در مركز
نظام سرمايهداري، تا به امروز شديدا وابسته
به مكيدن منابع و ثروتهاي كشورهاي محيطي بوده
است. سرمايهداران عمده و مهم در سطح جهاني،
در كشورهاي صنعتي ثروتمند مستقراند اما انباشت
سرمايه آنها بر پايه بهرهكشي از تمام جهان
قرار دارد. عنوان كتاب معروف سمير امين
„انباشت در مقياس جهاني“ – بيانگر اين پديده
است. كشورهاي مركزي جاي آنكه به كشورهاي
محيطي اجازه دهند مازاد اقتصادي خود را صرف
پيشبرد منافع داخلي كشور خود كنند، بخش بزرگي
از اين مازاد را بيرون كشيده و صرف رخنه در
ساير جاهاي جهان ميكنند و براي اين كار هم از
هيئت حاكمه كشور مربوطه و در غير آن صورت از
ارتش آمريكا يا ناتو كمك ميگيرند. نتيجه آنكه
كشورهاي فقير قادر نيستند مازاد بالقوه
اقتصادي خود را در جهت برآوردن نيازهاي
اجتماعي كشورشان به كار گيرند. در عوض اين
مازاد به جيب هيئتهاي حاكمه كشورهاي ثروتمند
سرازير ميشود و بخشي از آن نيز صرف كالاهاي
تجملي سردمداران وابسته (بورژوازي كمپرادور)
ميشود كه منافعشان با منافع سرمايههاي
خارجي گره خورده است.
در سالهاي آغازين سرمايهداري
صنعتي انباشت سرمايه از كشورهاي محيطي به صورت
چپاول عريان فلزات گرانبها صورت ميگرفت و
بعد هم نتيجهي تصرف محصولات كشاورزي توليد
شده با كار بردگي بود. منبع ديگر درآمد آنها
خريد و فروش بردگان بود كه خود كسب و كار با
سود فراوان ميتوانست باشد. در مرحله بعد،
دادن وام و سرمايهگذاري موجب بيرون كشيدن سود
به شكل پول رايج شد - در عين حال كه غارت
منابع طبيعي چون نفت و بوكسيت ادامه پيدا كرد
- و اين خود موجب بحران دائم وامها براي
بسياري كشورها گرديد. در اوايل دوران
سرمايهداري صنعتي، „كشورهاي مادر“ مركزي تمام
تلاش خود را به كار انداختند تا هرگونه توليد
و كسب و كار در كشورهاي محيطي را كه ممكن بود
روزي با آنها رقابت كند از بين ببرند. در اين
راستا بود كه انگليسيها صنعت پارچه بافي هند
را نابود كردند تا مردم هند را وادار كنند
پارچههاي ساخت انگليس را بخرند. از سوي ديگر
در همين دوران كشورهاي مركزي از صنايع و ديگر
كسب و كارهاي خود در برابر رقابت كشورهاي
خارجي محافظت كردند. حال قدرت عظيم اين صنايع
و كسب و كارهاي پيشرفته و نياز آنها به
رخنهي موثرتر در كشورهاي محيطي موجب گرديده
است كه سرمايهداران كشورهاي مركزي، دولتهاي
آنها و سازمانهاي „بينالمللي“ حافظ منافع
آنها همگي دست در دست هم „تجارت آزاد“ را
پيشنهاد كنند ــ در حالي كه با رياكاري هر چه
تمامتر هنوز از منافع ويژه صنايع „كشور مادر“
چه از نظر داخلي و چه در دادوستدهاشان با ديگر
كشورهاي جهان حمايت ميكنند. در موج جديد
گسترش جهاني نظام سرمايهداري كه در آن
سرمايهها به ميزانِ زيادي آزادي حركت به دست
آوردهاند، كالاهايي كه روزي در كشورهاي مركزي
توليد ميشد به طور فزايندهاي در كشورهاي با
سطح دستمزد پايين توليد ميشوند. اين پديده در
خدمت دو هدف است: علاوه بر به وجود آوردن
امكان عرضه كالاها با قيمتي پايينتر از
رقبايي كه هنوز در كشورهاي مركزي توليد
ميكنند، راه ورود اين كالاها به بازار داخلي
كشور مربوطه و منطقه اطراف آن را - كه حال
صاحب قشري با قدرت خريد بالا شده است - نيز به
وجود ميآورد. وارد كردن كالاهاي ارزان از
خارج با بهرهكشي شديد از كار ارزان كشورهاي
محيطي، راه ديگر تضمين انباشت ثروت و بازتوليد
آن براي كشورهاي مركزي است.
نظام سرمايهداري از طريق
سازوكارهاي مختلف - از چپاول عريان و سلطه
استعماري در سالهاي اوايل سرمايهداري گرفته
تا روابط امپرياليستي در دوران بلوغ بعدياش -
به بازتوليد ثروت در كشورهاي مركزي و تداوم
عقبماندگي كشورهاي محيطي ادامه داده است. اين
نظام هم چنين به توليد و بازتوليد ساختار
طبقاتي در كشورهاي مختلف - از جمله توليد هيئت
حاكمهي نوكرصفت در كشورهاي محيطي با حسابهاي
بانكي در خارج و ايمان به قدرت نظامي آمريكا
كمك ميكند.
توليد و بازتوليد دائم چنين
ساختار طبقاتي همراه با ارتش ذخيره كار هميشه
موجود به اين معناست كه در نظام سرمايهداري
هميشه بيعدالتي شديدي وجود خواهد داشت. وجود
سلسله مراتب و طبقات به اين معناست كه اختلاف
در تمام سطوح حاكم بوده و اكثريت عظيم مردم از
داشتن هرگونه قدرت موثري محروماند. توزيع
ثروت در ايالات متحده نشانهي بارزي از اين
بيعدالتي است. 80 درصد پايين جامعه آمريكا
تنها صاحب كمتر از نيمي از ثروت يك درصد بالاي
جامعه آمريكا است و 40 درصد پايين خانوارهاي
آمريكايي فقط صاحب 3/0 درصد كل ثروت
جامعهاند. (جدول ۱)
جدول 1ــ توزيع ثروت خالص در
خانوارهاي آمريكايي (سال 2001)
درصد خانواده ها درصد ثروت
1 درصد بالا 4/33 درصد
5 درصد بالا 2/59 درصد
10 درصد بالا 5/71 درصد
20 درصد بالا 4/84 درصد
80 درصد پايين 5/15 درصد
40 درصد پايين 3/0 درصد
منبع: 8
تفاوت در مناطق مختلف كشورها و
بين گروههاي قومي نيز ادامه دارد. به طور
مثال در سال 2000 متوسط ثروت خالص خانوارهاي
سفيد پوست 88000 دلار بود كه 11 برابر بزرگتر
از خانوارهاي لاتيني و 16 برابر بيشتر از
خانوارهاي آفريقايي تبار بود. (9)
در حالي كه فقط 13 درصد از
خانوارهاي سفيدپوست فاقد هرگونه ثروت
خالصاند، اين وضع نزديك به يك سوم از
خانوارهاي آفريقايي تبار و لاتينيها را در
برميگيرد. درآمد متوسط خانوادههاي آفريقايي
تبار و لاتيني در سال 2000 تقريبا نيمي از
درآمد متوسط سفيدپوستان بوده و شمار مردان
آفريقايي تبار كه جذب نيروي كار شدهاند بسيار
پايينتر از سفيدپوستان است ــ 67 درصد در
برابر 76 درصد. (10)
نياز چنداني به يادآوري تفاوت
شگرف ميان ثروت ملي كشورهاي سرمايهداري بسيار
پيشرفته و كشورهاي پيراموني نيست. در حالي كه
متوسط توليد ناخالص سرانه كشورهاي پيشرفته
تقريبا 30000 دلار است، تخمين زده ميشود كه
در آمريكاي لاتين و منطقه كارائيب 6000 دلار،
در آفريقاي شمالي 4000 دلار و در بخش جنوبي
آفريقا 2000 دلار است. اما اين اعداد و ارقام
بدترين مشكل را پنهان نگه ميدارند چرا كه
توليد ناخالص در هائيتي 1600 دلار، در اتيوپي
700 دلار و در شش كشور جنوب آفريقا درآمد
سرانه سالانه 600 دلار يا كمتر است. كشورهاي
ثروتمند با 15 درصد جمعيت جهان 80 درصد توليد
ناخالص ملي جهان را به خود اختصاص ميدهند. از
سوي ديگر فقيرترين كشورها با 60 درصد از جمعيت
جهان تنها 3 درصد از ثروت جهان را دارند.
د ــ ضايع
كردن محيط زيست
ضايع شدن محيط زيست در شمار
زيادي از جوامع ماقبل سرمايهداري اتفاق
افتاده است. اما در نظام سرمايهداري حتي با
وجود آنكه درك بهتري داريم از اينكه فعاليت
انسانها چه ضايعاتي ميتواند به بار آورد،
اين مسئله ابعاد تازهاي به خود گرفته است.
انگيزه سود و انباشت سرمايه به مثابه هدف اصلي
فعاليت اقتصادي و كنترلي كه منافع اقتصادي بر
حيات سياسي تحميل ميكند و نيز توسعه
تكنولوژيهاي متعدد در جوامع سرمايهداري كه
به افراد اجازه ميدهد محيط اطراف خود را
سريعا تغيير دهند ــ چه محيط اطراف و چه دور
دست، چه خواسته و چه ناخواسته ــ به معناي آن
است كه وارد شدن اثرات زيانبار بر محيط زيست
اجتنابناپذير است. آلودگي آب، هوا و خاك
محصول طبيعي سيستمهاي توليدي است كه هدف آن
فقط يك چيز و آن هم كسب سود است.
طبق منطق توليد و مبادله
سرمايهداري هيچ مكانيسم دروني در اين نظام
وجود ندارد كه صنايع را ترغيب كند يا وا دارد
درصدد پيدا كردن روشهايي باشند كه كمترين
زيان را به محيط زيست ميرساند. به طور مثال
مواد شيميايي جديدي كه براي ساختن كالاهاي
صنعتي مفيد به نظر ميرسند، بدون ارزيابي كافي
از اينكه آيا اين مواد براي انسانها و ديگر
انواع موجودات زنده زيانبارند يا نه، دائم در
محيط زيست ريخته ميشوند. جيوهاي كه از
نيروگاههاي با سوخت ذغال سنگ در فضا ريخته
ميشود درياچهها و اقيانوسهايي را كه صدها
مايل از كارخانهها فاصله دارند آلوده ميكند.
سوءاستفاده دائم از آنتي بيوتيك يا افزودن
بعضي مواد به غذاي حيواناتي كه در فضاي بسيار
تنگ و ناسالم مزارع صنعتي نگهداري ميشوند
موجب پيدايش ميكربهاي بيماريزايي گرديده است
كه در برابر آنتي بيوتيك مقاوماند. كاربرد
چنين تكنيكهايي براي پرورش حيوانات از نظر
حفظ محيط زيست به هيچ رو منطقي نيست اما از
نظر سرمايه بسيار مهم و سودآور است. به علاوه
توسعه جامعه اي چون آمريكا بر پايه اتومبيل،
پيامدهاي عظيم و زيانباري براي محيط زيست
داشته است و موجب به وجود آمدن مناطق وسيع
مسكوني در حومه شهرها شده و „بزرگ شهرهايي“ به
وجود آورده كه حد فاصل ميان مناطق مسكوني را
از ميان برده است. ضايع كردن سوخت براي رفت و
آمد به محل كار فقط بخشي از مشكل اين نوع
زندگي است چون كه بعضي در شهر كار ميكنند و
برخي در حومه شهر. خريد در مراكز بزرگ
فروشگاهي در بيرون شهر (Mall)
كه فقط با اتومبيل قابل دسترسي است و رفت و
برگشت كودكان به مدرسه و محل بازي و ورزش نيز
نياز به راندن اتومبيل به فواصل دور دارد.
يكي ديگر از پيامدهاي بهرهكشي
بي حد از منابع طبيعي، تغيير آب و هوا در اثر
بالا گرفتن گرماي فضاي اطراف زمين است كه گرچه
كاملا قابل پيش بيني نيست اما پيامدهاي كاملا
زيانباري دارد. از آنجا كه كارخانجات،
نيروگاههاي برق و اتومبيلها و كاميونها
مقادير عظيمي سوخت فسيلي (نفت و گاز)
ميسوزانند، ميزان اكسيد دو كربن فضاي اطراف
زمين افزايش يافته است. اين نگراني وجود دارد
كه گرم شدن تدريجي فضا منجر به دگرگونيهاي
نسبتا سريعي شود. از جمله آب شدن يخهاي قطبي،
تغيير در ميزان ريزش باران و برف و جريان
رودخانهها و قطع حركت آب گرم اقيانوسها (كه
گلف استريم بخشي از آن است). حركت آب گرم به
شمال اقيانوس اطلس به گرم نگه داشتن شمال
اروپا و آمريكا كمك ميكند. (11)
بعد ديگر خطري كه سرمايهداري
براي محيط زيست دارد وجود رگه قدرتمندي از اين
شيوه تفكر در غرب است كه طبق آن خداوند كره
زمين را براي بهرهكشي به مردم آن اعطا كرده
است. منشا اين تفكر در انجيل و در فصل آفرينش
(28: 1
Genesis)
است كه در آن ميخوانيم:
„خداوند به آنها (آدم و حوا)
رستگاري داد و به آنها گفت پرثمر باشيد، زاد
و ولد كنيد، زمين را (از فرزندان خود) پر كنيد
و آن را زير فرمان خود درآوريد: بر ماهيان
دريا، پرندگان هوا و هر موجود زندهاي كه روي
زمين حركت ميكند غلبه كنيد.“
در اين اواخر شاهد رگهي
زهرآگيني از دشمني با طرفداران محيط زيست در
پروتستانهاي افراطي (اوانجليستها) ايالات
متحده هستيم. اينان معتقدند كه روز قيامت
نزديك است بنابر اين فرقي نميكند كه چه بر سر
منابع طبيعي و يا سيستمهاي محافظت از حيات
روي كره زمين بيايد. (12)
محدوديت
منابع طبيعي
نظامي كه بنابه سرشتاش بايد
گسترش يابد و رشد كند سرانجام با اين واقعيت
روبرو خواهد شد كه منابع طبيعي كره زمين محدود
است. آب و هوا و خاك كره زمين تا زماني
ميتوانند به طور سالم و مفيد به نفع موجودات
زنده عمل كنند كه ميزان آلودگي محيط زيست از
قدرت جذب و خنثيسازي مواد آلودهكننده توسط
آنها فراتر نرود. علاوه بر آن منابع طبيعي
چون سوخت (نفت و گاز)، آب (در صنعت كشاورزي)،
درختها براي چوب و كاغذ، و انواع مواد معدني
مثل سنگ آهن و بوكسيت و غيره در فرايند توليد
مصرف ميشوند. وسعت برخي منابع چون جنگلها و
مناطق ماهيگيري محدود است. اما اگر استفاده
از آنها طبق برنامه، يعني طوري باشد كه با
تغيير شرايط به اندازه كافي انعطافپذير باشد،
اين منابع قابل بازسازياند. استفاده از بقيه
منابع ــ از نفت و گاز گرفته تا مواد معدني و
منابع آب زيرزميني در برخي مناطق بياباني
(ذخيره شده از دورههاي ماقبل تاريخ) پس از
اين محدود به منابع باقي مانده كنوني خواهد
بود.
سرمايهداران در فعاليتهاي
خود عليالعموم فقط آينده كوتاه مدت را مد نظر
دارند ــ حداكثر سه تا پنج سال آينده. آنان به
دليل شرايط غيرقابل پيش بيني كسب و كار (مراحل
مختلف چرخه اقتصادي، رقابت با ديگر شركتها،
قيمت مواد مورد نياز و غيره) و فشار بورس
بازهايي كه دنبال سودهاي بادآورده و سريع
هستند، بايد چنين عمل كنند. بنابر اين
سرمايهداران بدون توجه به اين كه محدوديتهاي
طبيعي بر سر راه فعاليتهايشان وجود داردــ
گويي كه منابع طبيعي پايانناپذيري براي
بهرهكشي وجود داردــ عمل ميكنند. وقتي كه
هر يك از سرمايهداران با هدف كسب سود و
انباشت سرمايه تصميماتي اخذ ميكند، مجموعه
اين تصميمگيريها به كل جامعه زيان ميرساند.
شاهد مثال كاملا مستند و موجود كاهش شديد ــ و
نزديك به نابوديِ ــ بسياري از انواع ماهيهاي
اقيانوسها است. منافع كوتاهمدت تكتك صاحبان
كشتيهاي ماهيگيري ــ كه برخي مثل كارخانه
عمل ميكنند و پس از صيد ماهي آن را عمل آورده
و منجمد ميكنند ــ در اين است كه صيد خود را
به حداكثر رسانند. گرچه بر طمع انسان محدوديت
طبيعي وجود ندارد اما بسياري از منابع از جمله
بازتوليد درياها محدود است.
مصرف آب براي كشاورزي فعاليتي
است كه از ديرباز وجود داشته است، فقط در 50
سال اخير است كه دارد به مرزهاي نهايي و
طبيعياش ميرسد. ظرفيت بعضي آبريزها و
رودخانهها اكنون تا سر حد ممكن مورد
بهرهبرداري قرار ميگيرد. به طور مثال در چين
از رودخانه زرد آنقدر برداشته ميشود كه اغلب
سالها چيزي از آن به دريا نميريزد. استفاده
از تلمبههاي هر چه قدرتمندتر براي بيرون
كشيدن آب از منابع زيرزميني به جايي رسيده است
كه ميزان بيرون كشيدن آب سريعتر از جايگزيني
آن توسط ريزش باران و نشت آن به درون خاك است.
نخستين كساني كه هشدار دادند ميزان بيرون
كشيدن آب از منابع عظيم زيرزميني اوگلالا (Oglala)
ــ كه از داكوتاي جنوبي تا باريكه تكزاس ادامه
دارد ــ بيش از مقداري است كه جايگزين آن
ميشود و اين كار نميتواند ادامه يابد مگر
آنكه چاههاي عميقتري حفر شود تا آنكه ادامه
اين كار ناممكن شود، متهم شدند كه
كمونيستاند! اين خود يكي از شواهد است كه فكر
كردن درباره امكان اينكه بر سر راه فعاليت
اقتصادي محدوديت وجود دارد چقدر
غيرسرمايهدارانه (Uncapitalistic)
است.
اينكه چقدر طول خواهد كشيد تا
منابع تجديدناپذير به پايان رسند، بستگي به
بزرگي اين منابع و شدت استخراج از آنها دارد.
گرچه اتمام برخي منابع ممكن است صدها سال طول
بكشد. (با اين فرض كه شدت رشد استخراج در سطح
كنوني بماند) رسيدن به مرزهاي نهايي برخي
منابع پر اهميت چون نفت و برخي مواد معدني
آنقدر دور نيست. مثلا تخمين زده ميشود كه با
استفاده از نفت به ميزان فعلي، منابع شناخته
شده در عرض 50 سال آينده تحليل خواهد رفت ــ
نسبت ذخيره منابع به استخراج سالانه در سال
2003 چهل و يكسال است، اين نسبت در سال 1989
چهل و چهار سال بود. (13) استخراج سنگ آهن ــ
ماده اصلي براي توليد آهن و فولاد مصرفي ــ از
سال 2003 تا 2004، 16 درصد افزايش يافت. اگر
استخراج اين ماده از حالا به بعد سالانه 7
درصد افزايش يابد، منابع شناخته شده آهن تا
حدود 60 سال ديگر تمام خواهد شد. مصرف مس اگر
سريعا افزايش يابد همهي منابع شناخته شده آن
در شصت سال آينده به اتمام خواهد رسيد.
با در نظر گرفتن محدوديت منابع
طبيعي، در نظام سرمايهداري، كه در آن بازار
ــ يعني قدرت ثروتمندان در بازار ــ تعيين
ميكند كه كالاها چگونه تخصيص يابند، هيچ شيوه
منطقي براي تعيين اولويتها در رويارويي با
اين محدوديتها وجود ندارد. هنگامي كه در
آيندهاي نه چندان دور استخراج منابع طبيعي
چون نفت رو به كاهش گذارد، افزايش قيمتها روي
آنهايي كه تا همين اواخر مايه افتخار
سرمايهداري جهاني بود، يعني به اصطلاح
كارگران طبقه متوسط كشورهاي مركزي فشار
فزايندهاي خواهد گذاشت.
و ــ سرمايهداري با چهره
انساني؟ اصلاحات و ضد اصلاحات
براي ملايم كردن اثرات مخرب
عملكرد عريان نظام سرمايهداري بر جامعه و
محيط زيست ميتوان دست به اصلاحاتي زد. البته
بسياري از اين اصلاحات از جمله اقداماتي كه
منجر به بهبود وضع كارگران در كشورهاي
سرمايهداري مركزي گرديد مثل كم شدن ساعات كار
روزانه و هفتگي، حق تشكيل اتحاديه، بيمه
اجتماعي و صندوق بازنشستگي دولتي، افزايش
درآمدها و قوانين ايمني در محل كار صورت گرفت.
نگراني در مورد محيط زيست منجر به وضع قوانيني
شد كه شرايط اسف بار كيفيت هوا و آب در بيشتر
كشورهاي پيشرفته سرمايهداري را بهبود بخشيد.
اما همانطور كه اكنون شاهد اوضاع در كشورهاي
مركزي هستيم، براي سرمايه اين امكان وجود
دارد كه دستآوردهاي نامبرده را،
دستآوردهايي كه نتيجهي مبارزات سخت طبقه
كارگر بودهاند از ميان بردارد. در حين
دورههاي اوج و نزول مبارزه طبقاتي، هنگامي كه
شرايط آشكارا به نفع سرمايه است، كوشش خواهد
شد كه نه تنها دستآوردهاي بالا از ميان
برداشته شود بلكه شرايط را به وضعي برگردانند
كه سرمايه با كمترين منافع روبرو بود و
بيشترين قدرت مانور را داشت.
در پايان جنگ دوم جهاني،
سرمايه از ترس انقلاب كه ميتوانست تمام سيستم
را از ميان برد، و از آنجا كه براي ترميم
كشورهاي جنگزده نياز به همكاري كارگران داشت،
برآن شد كه در بخش بزرگي از اروپا دولت رفاه
برپا كند ــ تعطيلات با حقوق و دستمزدهاي
بالا. دولت آلمان حتي كارگران را در هيئت
مديره شركتها راه داد. در ايالات متحده دولت
رفاه با نيوديل روزولت آغاز شد و در سراسر دهه
ي 1960 برنامههاي جديدي به آن اضافه شد.
به دنبال جنگ دوم جهاني وقتي
كه اقتصاد كشورها سريعا در حال بازسازي بود و
„انقلاب“ اتوموبيل و گسترش حومه شهرها با تمام
پيامدهايش نيز اين اقتصادها را به پيش
ميراند، مقادير زيادي پول وجود داشت كه نه
تنها ميتوانست بودجه برنامههاي دولت را
تامين كند بلكه دستمزد كارگران را نيز افزايش
دهد، در عين حال كه سود فراواني هم نصيب
سرمايهداري ميشد. هنگامي كه اقتصاد سريعا
رشد ميكند ميزان مالياتها (بدون صرف كوشش
زياد) بالا ميرود و در نتيجه ميتوان براي
برنامههاي جديد بودجه تامين كرد. دل نگراني
براي ثبات اجتماعي در دهه 1960 و كوشش در جلب
پشتيباني مردم در جنگ سرد بويژه در ايالات
متحده دليل ديگر افزايش برنامههاي اجتماعي
بود. آنچه در عمل اتفاق افتاد به روحيه
مبارزاتي اتحاديهها و ديگر اشكال مبارزه
طبقاتي مانند جنبش سياهان براي كسب حقوق مدني
و اقتصاد نيز وابستگي داشت. اما با رشد
فزايندهي انحصارات، رقابت ميان كشورها شديدتر
شد و نيروي جديدي براي تحرك بخشيدن به اقتصاد
و رشد سريعاش آن طور كه پس از جنگ دوم جهاني
تا اواخر دههي 1960 صورت گرفته بود، وجود
نداشت.
وقتي كه در دهه 1970 ركود
اقتصادي آغاز شد، سرمايه به چند طريق واكنش
نشان داد. براي بالا نگه داشتن سود،
استراتژيهاي سرمايهگذاري تغيير كرد ــ از
سرمايهگذاري در توليد كالاهاي مادي به
سرمايهگذاري در بخش خدمات و سفتهبازي در
بازار مالي (با ايجاد و فروش „فرآوردههاي“
مالي مختلف). جوامع سرمايهداري با آغاز دوران
ركود اقتصادي مانند تمام تاريخ خود در
دورانهاي بحران، بار سنگين ركود، ميليتاريسم
و جنگ را به دوش طبقه كارگر (و مردم مستعمرات)
انداختند. بالاترين قشر جامعه از همان آغاز
دهه 1980 جنگ طبقاتي پيگيري با هدف كاهش
ماليات انحصارات و افراد ثروتمند به راه
انداخت. به طور همزمان ــ و با شدتي مضاعف در
سالهاي اخير ــ اقشار صاحب امتياز و
سرمايهدار، پيكاري براي از ميان بردن بسياري
از حقوق كارگران به راه انداختند (از جمله
حقوق نيروهاي ذخيره ارتش): حمله به برنامههاي
رفاهي، دشوار كردن هر چه بيشتر پيوستن به
اتحاديههاي كارگري و آسانتر كردن اخراج
كارگران؛ كم كردن حقوق بازنشستگي، خصوصي كردن
خدمات اوليه (از جمله مدارس) و كوشش در خصوصي
كردن بيمه اجتماعي كارگران. نيروهاي محافظه
كار در ايالات متحده هيچگاه برنامههاي
اجتماعي دولت را نپذيرفته بودند. هدف آنها از
ميان بردن هر آنچه بود كه با نيوديل فرانكلين
روزولت و „جامعه بزرگ“ دههي 1960 آغاز شده
بود و برگرداندن وضعيت به دوراني بود كه دولت
نقش عمدهاي در حمايت از حقوق كارگران نداشت.
در اروپا نيز تلاش مشابهي از سوي سرمايه براي
كاهش پشتيباني از حقوق كارگران وجود دارد به
اين بهانه كه چنين كاري براي رقابت در بازار
جهاني ضرورت دارد.
آزمندي، فردگرايي و رقابت يعني
ويژگيهايي كه توسط سرمايهداري رشد داده
ميشود، توجيهكننده از ميان بردن برنامههايي
است كه به كارگران و فقرا كمك ميكند. بنابر
اين سرمايهداري ممكن است فقط در دورههاي
كوتاهي „چهره انساني“ داشته باشد. اما روي
اصلاحاتي كه دستآوردهاي ناچيزي دارند هيچگاه
نميتوان حساب كرد كه جامعهاي به راستي
انساني به وجود آورند. همانگونه كه اكنون
شاهديم با قدرتگيري هر چه بيشتر سرمايه در
برابر كار حركت ضد اصلاحات اتفاق افتاده و جنگ
طبقاتي يك طرفه از بالا شكل عادي به خود گرفته
است. نكته مهمتر آنكه پليديهاي بي عدالتي،
فقر و فلاكت، نابودي محيط زيست و مصرف منابع
طبيعي با سرعتي بيش از امكان جايگزيني آن ــ و
نيز رخنه اقتصادي، سياسي، و نظامي كشورهاي
امپرياليستي مركزي در كشورهاي محيطي ــ همه
ناشي از ماهيت و سرشت سرمايهداري است.
اين پليديها بخشي از ژنهاي
نظام سرمايهداري است و از اين رو جامعهاي
نوين لازم است. دوري جستن از سرمايهداري
واقعا يك انتخاب دلبخواه نيست؛ محدوديت محيط
زيست و گسترش فقر و فلاكت تغيير جامعه را به
ما تحميل خواهد كرد. آينده، امكانات معدودي را
پيش روي ما ميگذارد ــ يا رفتن به سوي فاشيسم
(بربريت) يا برپايي جامعهاي جمعي و تعاوني كه
بتواند نيازهاي بنياني همهي بشريت را فراهم
كند.
3ــ درسهاي شكست جوامع مابعد
انقلابي „سوسياليستي“
با توجه به ميزان فلاكت مردم
جهان و خطر فاجعهباري كه نظام سرمايه متوجه
محيط زيست ميكند، چه بايد كرد؟ نورا
كاستاندا (Nora
Castaneda)
بنيانگذار بانك زنان در ونزوئلا اخيرا پاسخ
سادهاي به اين پرسش داده است: „ما در حال
ايجاد اقتصادي هستيم كه در خدمت انسانهاست،
نه آنكه انسانها در خدمت آن باشند.“
اين توضيح ميتواند بيانگر هدف
اساسي سوسياليسم و منعكسكننده اميد ميلياردها
انسان باشد. اما تحولاتي كه به دنبال دو
انقلاب بزرگ سوسياليستي ــ در شوروي و چين ــ
صورت گرفت بسياري از نيروهاي چپ را در مورد
آينده سوسياليسم دچار يأس و دلسردي كرده است.
بسياري از ماها متاسفانه ديدي
سادهانگارانه نسبت به تاريخ داريم و تضادهايي
را كه بر سر راه رسيدن به نظم اجتماعي جديد
وجود دارد ناديده ميگيريم. جوامع مابعد
انقلابي دستآوردهاي بزرگي داشتند: اشتغال
كامل، آموزش همگاني، خدمات پزشكي همگاني،
صنعتي شدن، افزايش طول عمر، كاهش شديد مرگ و
مير اطفال و خيلي چيزهاي ديگر. اين انقلابات
راه پيشرفت به سوي سوسياليسم را نشان دادند
اما پس از مدت نسبتا كوتاهي به سوي نظامهاي
اجتماعي انحراف پيدا كردند كه نه سرمايهداري
بود نه سوسياليستي. سرانجام هر دو كشور قطعا
راه سرمايهداري را در پيش گرفتند. سئوال اين
است كه چه شد اين انقلابها به انحراف كشيده
شدند و آيا در كوششهاي آينده براي در پيش
گرفتن راهي راديكال، يعني راه سوسياليسم،
درسهايي براي ياد گرفتن از اين رويدادها هست؟
پيدا كردن پاسخهاي محكم، مشكل است و ما هم
ادعاي دانستن همهي پاسخها را نداريم. اما
ميخواهيم خطوط كلي مطالعه و تحليلي را نشان
دهيم كه ميتواند به درك علل اين شكستها كمك
كند.
به نظر ما، مهمترين موضوع اين
است كه انحراف از راه سوسياليسم اجتنابناپذير
نبود، بلكه محصول شرايط تاريخي مشخصي بود ــ
تا حد زيادي به دليل استقامت گروههاي اجتماعي
كهن و شيوه تفكر قديمي. ايدئولوژي سرمايهداري
پا برجا ماند و در خدمت گروههاي حاكمه جديدي
قرار گرفت كه بسياريشان، در عين حال كه
اخلاقيات هيئت حاكمه برافتاده را حفظ كرده
بودند، در پي منافع شخصي خود و دستيابي به
مقامي بالاتر در سلسله مراتب حكومت جديد
بودند. هدف اعلام شدهي دموكراسي واقعي يعني
درگير بودن عميق مردم و مشاركت آنها در تعيين
سياستها و فعاليتهاي جامعه نوين، بيشتر در
حرف بود تا عمل. شايد يكي از درسها ــ اگر
نگوييم مهمترين درس ــ در مورد جوامع مابعد
انقلابي اثبات اين مسئله است كه سوسياليسم يك
شبه پياده شدني نيست و براي چنين دگرگوني در
ساختار اجتماعي و آگاهي توده مردم راهي به
راستي طولاني در پيش است. اين راه پر از
تلهها و دامها هم هست. مائوتسه تونگ مسئله
را ساده و روشن اين طور توضيح ميدهد:
„ماركسيسم ــ لنينيسم و تجربه
اتحاد شوروي، چين و ديگر كشورهاي سوسياليستي
همه به ما ميآموزد كه جامعه سوسياليستي
دورهي تاريخي بسيار بسيار طولاني را
دربرميگيرد. در سراسر اين دوره مبارزه طبقاتي
ميان بورژوازي و پرولتاريا ادامه مييابد و
مسئلهي اين كه انتخاب ميان راه سرمايهداري و
سوسياليسم كدام برنده خواهد شد بر جاي ميماند
به همانگونه كه خطر برگشت به سرمايهداري، بر
جاي خواهد ماند.“ (14)
دوران گذار طولاني به
سوسياليسم تكامل يافته نياز به فرهنگي به
راستي نوين دارد كه سرشار از جهانبيني جديد
باشد. اما جهانبيني (ايدئولوژي)، ارزشها،
اصول اخلاقي و اعتقادات غالب در سرمايهداري،
قدرتمنداند و نميتوانند يك شبه به چيز ديگري
تغيير كنند. ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه
نه تنها خودخواهي، طمع، فردگرايي و روحيه
افتادن گرگها به جان هم را ترغيب ميكند بلكه
اغلب به چنين فرهنگي نياز دارد. در حالي كه
جامعه سوسياليستي به ايدئولوژي جمعي و اشتراكي
كه با عملكرد اجتماعي عميقا متفاوتي خوانايي
دارد نياز داشته و به ايجاد آن كمك ميكند؛
جامعهاي كه هدف محوري آن كمك به همهي مردم،
ممنوع ساختن سلسله مراتب، غلبه بر اختلاف مقام
و حركت به سوي برابري اجتماعي است. ماركس
مسئله دشوار مربوط به چنين تغييراتي را از نظر
فلسفي اين طور مطرح ميكند:
„آئين ماترياليستياي كه انسان را محصول شرايط
و تربيت و در نتيجه تغيير انسان را نتيجهي
تغيير شرايط و تربيت او ميداند از ياد ميبرد
كه اين انسانها هستند كه شرايط را تغيير
ميدهند و آموزشدهنده، خود بايد آموزش داده
شود. بنابرين، اين آئين ناگزير جامعه را به دو
بخش تقسيم ميكند كه يكي از آنها بر جامعه
برتري دارد. تقارن دگرگونسازي شرايط و
فعاليتهاي انساني يا دگرگوني خود، تنها
ميتواند در عمل انقلابي درك و به طور عقلاني
فهم شود.“ (15)
جمله تعيينكننده در نقل قول
بالا „عمل انقلابي“ است. و اين، درجه بالايي
از شركت مردم در فرايند انقلابي براي برپا
ساختن جامعه نوين را ميطلبد. اين، به نوبه
خود لااقل نياز به آزادي كامل تودههاي مردم و
تشويق آنها به انتقاد از رهبران و مورد سئوال
قرار دادن سياستهاي آنها دارد.
الف: تجربهي اتحاد شوروي
شكست تجربهي برقراري جامعه
سوسياليستي در اتحاد شوروي به عوامل چندي
مربوط است. برغم بهبود اساسي از نظر رفاه
اجتماعي و پيشرفت صنعتي چشمگير، هيچگاه خط
مشي سوسياليستي روشن و استواري در آنجا برقرار
نشد ــ قطعا آن سوسياليسمي كه مورد نظر ماركس
بود. شوروي گرچه كشوري سرمايهداري نبود اما
سوسياليستي هم نبود. ما قبلا در صفحات اين
مجله (مانتلي ريويو) برخي از برداشتهاي خود
را درباره ي مشكلات اقتصادي و اجتماعي موجود
در شوروي به طور مفصل مطرح كردهايم. (16) در
اينجا همهي آن بحث را تكرار نخواهيم كرد
بلكه خلاصهاي از موضوعات كليدي را با استفاده
از گزيدههايي از مقالات منتشر شده قبلي مطرح
خواهيم كرد.
انقلاب 1917 در حالي كه به
راستي دنيا را تكان داد اما جامعه مابعد
انقلابي آن با خطرات متعددي روبرو بود. چهار
سال جنگ داخلي جامعه شوروي را از هم گسست، بخش
بزرگي از زير ساخت جامعه را نابود كرد و مرگ و
نابودي فراواني به بار آورد. جامعه انقلابي
نوين با خطر تصميم قدرتهاي بزرگ ــايالات
متحده، بريتانيا، فرانسه و غيره ــ به خرد
كردن انقلاب بلشويكي در نطفه روبرو بود. با
اين همه و با وجود مشكلات وخيم، اتحاد شوروي
به محضي كه توانست نفس تازه كند با سرعتي
پيگير كوشش كرد امكان دسترسي عادلانه به مسكن،
آموزش، خدمات پزشكي و نگهداري از سالمندان و
معلولين را براي مردم فراهم كند. نكتهي به
راستي چشمگير و حتي هيجانانگيز، دستيابي به
اشتغال كامل و تداوم آن هم زمان با موقعي بود
كه غرب در ورطهي بحران بزرگ فرو رفته بود. در
آن سالها حتي در ثروتمندترين كشورهاي
سرمايهداري به طور معمول 20 تا 30 درصد
بيكاري وجود داشت.
حين جنگ دوم جهاني، هري مگداف
به منظور آماده كردن برنامهاي براي شركتهاي
توليدكننده ابزار ماشيني، از اين صنايع بازديد
ميكرد. صاحبان اين صنايع بارها به او
ميگفتند كه ادامه بقاي شركت آنها در اوج
بحران اقتصادي وابسته به سيل سفارشاتي بود كه
از شوروي براي برنامه پنج ساله دريافت
ميكردند. علاوه بر آن شوروي با تكيه بر توان
خود، كشوري عقب افتاده از نظر صنعتي را به
كشور پيشرفته صنعتي تبديل كرد ــ كشوري كه
توانست ارتش و نيروي هوايي تجهيز كند كه نه
تنها در جنگ دوم جهاني در برابر تجاوز آلمان
ايستاد بلكه در شكست نهايي ارتش آلمان نقش
عمدهاي بازي كرد. با اين همه هدف نهايي
سوسياليسم از همان سالهاي اول بعد از انقلاب
عمدتا به دليل رشد يك بوروكراسي نخبهگرا و
ديوانسالار همراه با ناسيوناليسم انحرافي تا
حد زيادي به بيراهه كشانده شد.
ديوانسالاري و ناسيوناليسم
جامعه مابعد انقلابي روسيه از
جامعه ايدهآل سوسياليستي كه توسط ماركس و
انگلس پيشنهاد شده بود سخت به دور افتاد.
ماركس و انگلس هيچ نسخهاي براي جامعه جديد
نپيچيده بودند. گرفتاريها و دردسرهاي مبارزه
در راه سوسياليسم از جمله امكان شكستها يا
پيروزيهاي متناوب و برد و باخت در نبردها تا
انتقال قدرت از طبقات بالا به طبقات پايين و
استقرار كامل آن را نيز به دقت پيش بيني نكرده
بودند اما با آموختن از سير حوادث زمان خود و
تاييد اصول جمهوري مردمي، در باور خود به
پيروزي نهايي سوسياليسم هيچگاه تزلزل نشان
ندادند. بنابر اين آنها نه تنها از كمون پاريس
استقبال كردند بلكه آن را مورد مطالعه قرار
دادند ــ از جمله در رساله „جنگ داخلي در
فرانسه“ به قلم ماركس. انگلس در پيشگفتار خود
بر اين رساله مشخصا به سياستهاي سوسياليستي
كمون اشاره ميكند. به نظر او آنچه اهميت
حياتي داشت، كوشش كمون در برقراري تدابير
حفاظتي در برابر تشكيل نوعي رهبري بود كه بعدا
به ارباب جديدي بدل شود:
„كمون از همان آغاز مجبور به
تشخيص اين مسئله شد كه وقتي طبقه كارگر به
قدرت رسيد نميتواند با ماشين دولتي سابق كشور
را اداره كند و براي اينكه برتري تازه فتح شده
اش را دوباره از دست ندهد از يكسو بايد تمامي
ماشين سركوبگر قديم را كه قبلا عليه خودش از
آن استفاده ميشد از ميان بردارد و از سوي
ديگر خود را در برابر نمايندگان و مقامات
منتخب خودش محافظت كند. . . براي جلوگيري از
تبديل دولت و ارگانهاي آن از خدمتگزار جامعه
به اربابان جامعه ــ تغيير اجتناب ناپذير در
تمام دولتهاي پيشين ــ كمون از دو وسيله
خطاناپذير استفاده كرد. نخست آنكه تمام مقامات
اداري و قضايي و آموزشي را بر پايه انتخابات
همگاني به شرط حق فراخواني بي قيد و شرط آنها
توسط همان راي دهندگان برگزيد. دوم آنكه
حقوق همه ي مقامات از بالا تا پايين به اندازه
حقوق ديگر كارگران تعيين شد . . . از اين طريق
مانع موثري در برابر مقام جويي و جاه طلبي به
وجود آمد. و اين علاوه بر احكام الزامي بود كه
به نمايندگان نهادهاي انتخابي اعلام شده بود.“
انقلاب شوروي برعكس با شرايط
ويژهاي روبرو بود كه منجر به رشد بوروكراسي
شد و بعدا بر جامعه شوروي مسلط گرديد. مشاهدات
تروتسكي در پايان جنگ داخلي ارزش ذكر كردن
دارد:
„مرخص كردن ارتش سرخ 5 ميليوني
در به وجود آوردن ديوانسالاري نقش كوچكي
نداشت. فرماندهان فاتح، مقامات بالايي در
شوراي محلي، اقتصاد و بخش آموزشي به دست
آوردند و پيگيرانه در همه جا رژيمي درست كردند
كه پيروزي در جنگ داخلي را تضمين كرده بود.
بدين ترتيب توده هاي مردم به تدريج در همه جا
از مشاركت در رهبري كشور دور نگهداشته شدند.“
(„خيانت به انقلاب“، نوشته تروتسكي)
طي دوران سخت و پرمشقت بازسازي
بعد از جنگ اول جهاني و جنگ داخلي متعاقب آن
ديوانسالاري مثل سرطان رشد كرد. ديري نگذشت كه
كنترل اقتصاد و جامعه در دست دولتي متمركز
گرديد كه اقليت كوچكي بر آن حاكم بودند؛
اقليتي كه تسلط شديد بر قدرت دولتي داشتند.
به موازات آن بخش نخبهاي از مردم ــ رهبران
حزبي، روساي صنايع، مقامات دولتي، افسران
ارتش، روشنفكران و هنرمندان ــ تبديل به قشري
صاحب امتياز شدند. قشربندي جامعه و سلسله
مراتب، بعد از مدتي جا افتاد و بر ساخت و
الگوي انباشت (ثروت) اثر گذاشت و در بازسازي و
شكل بندي اجتماعي جديد نقش بازي كرد. اين
قشربندي منافعي نصيب اقشار صاحب امتياز
ميكرد: نه تنها از جهت درآمد بلكه از آن
مهمتر از جهت اختلاف در كيفيت مراقبتهاي
پزشكي، آموزشي، محل سكونت (خانههاي ييلاقي به
علاوه آپارتمانهاي بزرگ در شهرها)،
تفريحگاههاي دوره تعطيلي، كلبههاي مخصوص
شكار، اتومبيل و دسترسي به مواد غذايي كه در
بازار پيدا نميشد. طبيعتا به همان اندازه كه
مصرف اين قشر بالا افزايش مييافت، كمتر در
دسترس بقيه مردم قرار ميگرفت. امتيازات و
قدرت افراد قشر بالا به اولاد آنها نيز
ميرسيد. اما وجه امتياز اين وضع نسبت به
سرمايه داري اين بود كه مالكيت خصوصي بر وسايل
توليد به ارث نميرسيد.
سيستم فرماندهي از بالا و
سلسله مراتبي با قدرت هر چه تمامتر بر اكثر
جنبه هاي زندگي مدني و كل اقتصاد كشور حاكم
بود. وجوه برجسته ديوانسالاري گسترده عبارت
بود از انعطاف پذيري (تصلب) و احساس عدم امنيت
دائم در ميان بخش صاحب امتياز ــ نياز به
محافظت از منافع خود، احتراز از از دست دادن
موقعيت ممتاز و حتي ترس از زندان. ديوانسالاري
عموما در همه نهادها، موسسات دولتي و
سنديكاهاي صنعتي نفوذ گسترده داشت. بدين ترتيب
سيستم حاكم بر شوروي تضادهاي مخصوص به خود را
به وجود آورد: ساختاري ديوانسالار كه كاملا
جدا از مردم عمل ميكرد و چنان انعطافناپذير
شده و محكم جا خوش كرده بود كه قادر بود
هرگونه اصلاحات سياسي و اقتصادي در جهت بهبود
كارآيي در توليد و توزيع را خنثي كند. پا به
پاي اين تحولات اختلاف در شرايط زندگي ميان
بخشهاي مختلف مردم، ميان جمهوري و مناطق به
وجود آمده، در هر يك از جمهوري ها اقشار بالا
و متوسط با جديت دنبال رسيدن به مقام بالاتر و
شيوه زندگي بهتر از نوع طبقات بالا و متوسط
غرب افتادند.
دومين نوع انحراف از اصول
سوسياليستي در مورد مسئله ملي اتفاق افتاد.
تزارهاي روس با انرژي هر چه تمامتر بر مناطق
وسيعي مركب از ملتهاي مختلف با اقوام متفاوت
دست يافتند. تزارها و اشرافيت روس يك
امپراتوري به وجود آوردند. پس از سرنگوني تزار
بر سر اينكه با اين وضع چگونه بايد رفتار كرد
ميان رهبران حزب كمونيست اختلاف وجود داشت. در
اين موقعيت به عنوان سوسياليست چه بايد كرد؟
لنين موضعگيري استواري داشت: تشكيل فدراسيوني
از ايالات مختلف كه هر يك حق جدا شدن داشته
باشند. علاوه بر آن قانون اساسي بايد طوري
باشد كه روساي جمهور اتحاد شوروي ميان
مليتهاي مختلف بچرخد. استالين پيشنهادات لنين
را به عنوان اينكه رمانتيكاند تمسخر ميكرد.
ماحصل كار تشكيل فدراسيوني بود كه روسيه در
مركز آن قرار گرفته و روسي كردن (ايالات)
قانون حاكم شد. (17)
برنامه توسعه اقتصادي كه به
دنبال آمد بازتابي از موقعيت برتر روسيه (نسبت
به جمهوريهاي ديگر) بود. اين واقعيت دارد كه
جمهوريهاي خاورميانهاي و آسيايي شوروي بعد
از انقلاب از جهات چندي به طور چشمگيري پيشرفت
كردند. به طور مثال سطح زندگي، آموزش و
تسهيلات فرهنگي جمهوريهاي خاورميانهاي خيلي
بالاتر از اقوام مشابه در آن سوي مرزهاشان
بود. پيشرفت به جمهوريهاي آسيايي شوروي نيز
گسترش يافت. با اين همه اختلافات عمده ميان
مركز و بخشهاي پيراموني بر جاي ماند. كتابچه
آمار رسمي اتحاد شوروي منتشره در سال 1987 ــ
70 سال پس از انقلاب ــ گزارش ميدهد: „در كل
كشور 21 درصد از دانش آموزان . . . در مدارسي
هستند كه گرماي مركزي ندارند؛ 30 درصد آب لوله
كشي ندارند؛ 40 درصد فاضلاب ندارند“ (18) ما
بر اين باوريم كه اين كمبودها نشان دهنده
اولويتهايي است كه در مركز (روسيه) اتخاذ شده
بود. از اين رو به طور مثال در تركمنستان 60
درصد زايشگاهها، بخشهاي پزشكي و
بيمارستانهاي كودكان فاقد آب جاري بود و
نزديك به دو سوم بيمارستانها لوله كشي داخلي
نداشت (19) انقلاب منافع چشمگيري نصيب
مستعمرات سابق روسيه كرد اما اختلاف عمده ميان
مركز و پيرامون بر جاي ماند. تصوير كلي مقايسه
توليد ناخالص داخلي سرانه روسيه با چند
جمهوري آسيايي پس از 70 سال حكومت شوروي در
جدول 2 نشان داده شده است.
توليد ناخالص داخلي سرانه
(1990) ــ جمهوريهاي مختلف نسبت به جمهوري
روسيه
جمهوريروسيه
100
آذربايجان
60
قرقيزستان
46
تاجيكستان
39
تركمنستان
47
ازبكستان
55
جدول شماره 2 (20)
علاوه بر تفاوت ميان روسيه و
مستعمرات قبلي تزاري تفاوت عمده اي ميان
بخشهاي مختلف خود روسيه ــ ميان مسكو و مناطق
عقب افتاده آن ــ از جهت سطح زندگي و كيفيت
زندگي بر جاي ماند.
برنامهريزي و اقتصاد شوروي
بيشتر مشكلاتي كه منجر به
بحران در اتحاد شوروي در اواخر قرن بيستم
گرديد به اقتصاد آن كشور و شيوه سازماندهي آن
در سالهاي اول انقلاب مربوطاند. معمولا گناه
مشكلات اتحاد شوروي به گردن استفاده از
برنامهريزي مركزي گذاشته ميشود. حتي كساني
هستند كه ادعا ميكنند كه داشتن اقتصاد با
برنامه در كشوري بزرگ و پيچيده غيرممكن است.
بعضي هم „سوسياليسم بازار“ را به عنوان
آلترناتيو پيشنهاد ميكنند. اما ناكامي اقتصاد
شوروي تنها به دليل برنامهريزي نبود بلكه
ريشه در ويژگيهاي خاص نوع برنامهريزي داشت
ــ سيستمي كه در شرايط منحصر به فرد تحول
يافته و مسيري پيدا كرد كه با آنچه انقلابيون
اوليه تصور ميكردند بسيار تفاوت داشت. در
اساس آنچه در اتحاد شوروي اتفاق افتاد
برنامهريزي بدون داشتن برنامهاي واقع بينانه
بود. اتحاد شوروي مجبور نبود به برنامهاي
بلند پروازانه با برنامهريزي مركزي و صنعتي
سازي عظيم ــ آنچنان كه در سالهاي آخر دهه
1920 ديديم ــ دست زند. بخش مهمي از رهبران و
در راس آن بوخارين، طرفدار در پيش گرفتن مسيري
آهستهتر و تدريجيتر بود. اما وقتي تصميم
گرفته شد تحت آن شرايط به غايت سخت، هدف اوليه
سرعت بخشيدن باور نكردني به رشد اقتصادي باشد
برخي پيامدها نيز ناگزير به دنبال ميآمد:
افزايش عظيم نقش دولت در اقتصاد، تمركز شديد
تصميمگيري و اعمال سختگيري و انضباط شديد بر
مردم. برنامه پنجساله اول صحنه را براي بيشتر
آنچه ميبايست از نظر اقتصادي، اجتماعي و
سياسي در اتحاد شوروي اتفاق افتد آماده كرد.
اهداف دوگانه صنعتي كردن سريع
كشور و ايجاد توانايي دفاعي قدرتمند ــ كه هر
دو در شرايط موجود جهان آن روز پر اهميت بود
ــ با آغاز اولين برنامه پنجساله در 1928 به
فكر و ذكر مسلط در شوروي تبديل شد. تلاش براي
پياده كردن برنامهاي بي اندازه بلند پروازانه
با توجه به منابع طبيعي و انساني موجود ــ و
بدون مشاركت وسيع توده مردم در برنامه ريزي آن
ــ منجر به استفاده مكرر از تهديد و اعمال
فشار گرديد.
تا زماني كه اقتصاد ميتوانست
به رشد سريع خود ادامه دهد، جاي مانور دادن
براي جلوگيري از رسيدن تضادها به نقطه بحراني
و انفجار آن وجود داشت. اما هنگامي كه نرخ
رشد اقتصادي افت كرد و بالاخره در سالهاي ميان
دههي 1960 و 1980 اقتصاد دچار ركود گرديد،
صحنه براي بحراني عميق آماده شد؛ بحراني كه در
نهايت منجر به برقراري مجدد نوعي سرمايهداري
حرامزاده شد. اما سئوال اين است كه اقتصادي با
فرماندهي از بالا و كنترل سلسله مراتبي با
اعمال زور ــ كه فقط يكي از راههاي موجود
پيشبرد كار از سال 1928 به بعد بود و با اين
همه در سالهاي دهه ي 1930، 1940 خوب عمل كرد
ــ چرا در سالهاي بعد به ركود گراييد؟ در
سالهاي اول مقادير فراواني نيروي كار در
شهرها وجود داشت و مقادير بيشتري نيز از مناطق
روستايي ميتوانست تامين گردد. نعمت منابع
طبيعي وافر نيز موجود بود. بنابر اين
سازماندهي كارخانجات با كنترل شديد دولت براي
هماهنگ سازي استفاده از منابع انساني و طبيعي
كه منجر به رشد سريع اشتغال و توليد گرديد،
امكان پذير بود. توسل به حس ميهن پرستي و
آرمانهاي انقلاب در الهام بخشيدن به اين
پيشرفتها بويژه در هنگامي كه كشور با تهديد
جنگ و سپس با واقعيت آن روبرو بود نقش بازي
ميكرد.
اما پس از آنكه بازسازي بعد از
جنگ به اتمام رسيد، استفاده از اقتصاد متمركز
و فرماندهي از بالا كه كوشش داشت تقريبا همهي
تصميمگيريهاي اقتصادي را زير كنترل خود
داشته باشد، دستيابي مجدد به نرخ رشدي سريع را
با موانع چندي روبرو كرد. در شرايط جديد روال
كاري كه قبلا از آن استفاده ميشد به عامل
مخربي تبديل شد: نخست آنكه رشد جمعيت فعال رو
به كاهش گذاشت (به دليل تلفات عظيم افراد سنين
زاد و ولد در جنگ و كاهش عمومي ميزان بچهدار
شدن). دوم آنكه با اتمام معادني كه استخراج از
آنها آسان بود تهيه موادخام با مشكل
فزايندهاي روبرو شد. در سال 1974 پيش از آنكه
بسياريها متوجه بحران اقتصادي و اجتماعي
اتحاد شوروي شوند، موشه لوين نوشت:
„در ساز و كارهاي اقتصادي كه
در اوايل دهه ي 1960 پديد آمده بودند،
جنبههاي محكوم به شكستي وجود داشت كه مدتها
از ديد مقامات رسمي پنهان مانده بودند. طنز
روزگار در اين بود كه هر چه وسايل بيشتري صرف
انباشت و سرمايهگذاري ميشد بهره به دست آمده
از اين سرمايهگذاريها رو به كاهش رفته و نرخ
رشد، پايينتر ميرفت. . . تحقيقات نشان ميداد
كه افزايش هزينههاي گرداندن اقتصاد، كل
فرايند توليد را آهسته كرده و استراتژيهاي به
كار گرفته شده به ضد خود تبديل ميگرديد و به
طور اضطراري به تجديدنظر نياز داشت. پايبندي
يك جانبه به اولويت دادن به سرمايهگذاري در
صنايع سنگين كه به قرار راز اصلي موفقيت
ميتوانست باشد همراه با تخصيص مقادير عظيم
نيروي كار در اين راه همراه با اعمال فشار و
سركوب سياسي به نظر ميرسيد كه عوامل موثر در
اين ركود اقتصادي باشد. اما تعصب و كوشش موجود
در پشت اين رويدادها پيگير و سرسختانه بود.
صنايع سنگين هنوز با دست و دلبازي هر چه
تمامتر به قيمت بي توجهي به كالاهاي مصرفي
مورد توجه قرار ميگرفت و توليدات بالنسبه
بيشتري در خدمت صنايع سنگين قرار ميگرفت تا
كالاهاي مصرفي. آنچه وضعيت اقتصاد شوروي را به
راستي ميتواند بيان كند „توليد به خاطر
توليد“ بود و اين كار نه سطح زندگي مردم را
بهتر ميكرد و نه درآمد ملي به اندازه كافي از
آن بهرهمند ميشد.“ (21)
اقتصاد كه توسعه پيدا ميكند
براي بالا بردن بارآوري كار و قدرت توليد،
ماشينهاي بهتر و جديدي جاي وسايل كهنه و
مستهلك گذاشته ميشود و اين كار نياز به
سرمايهگذاري دارد. اما در شوروي، تاكيد بر
ساختن و مجهز كردن كارخانجات جديد به عنوان
روش ادامه رشد منجر به بي توجهي به كارخانجات
قديميتر شد. كارگران مجبور ميشدند با وسايل
و ابزار كهنه و فاقد كارايي كار كنند و در
نتيجه به دليل از كار افتادن وسايل،
كارخانهها مكررا ميخوابيد. كمبود مواد اوليه
نيز موجب گرديد كه ساختمان كارخانجات جديد
بسيار آهستهتر از آنچه انتظار ميرفت پيشرفت
كند.
در اقتصاد شوروي كارآيي آن طور
كه انتظار ميرفت پيشرفت نميكرد چرا كه
انرژيها در جهات مختلف به هدر ميرفت.
ارزيابي روساي كارخانجات بر اين پايه بود كه
چند كارخانه ديگر ميتوانند بسازند نه اينكه
كارخانجات موجود چقدر كارآيي دارند. بنابر اين
به سرمايهگذاري در كارخانجات جديد اولويت
داده ميشد بي آنكه اكثرا منابع لازم را براي
اتمام كار داشته باشند. برنامهريزان و مديران
سنديكاها به شكل منطقي تعيين نميكردند نياز
به توليد چه چيزهايي و براي چه كساني وجود
دارد تا بهترين راه انجام آن را پيدا كنند.
در عوض ساختن كارخانههاي جديد خود تبديل به
يك ايدئولوژي شده بود.
شيوه كار كارخانهها علي
العموم بر پايه اصول عملكرد قديمي كارخانجات
فورد بود كه طبق آن هر سنديكايي همهي قطعات
مختلف لازم براي فرآوردههايش را توليد ميكرد
ــ از شيشه و بلبرينگ گرفته تا فولاد و غيره.
اين نوع سازماندهي توليد، بخش زيادي از كارآيي
را به هدر ميداد زيرا به دليل نبود
عرضهكنندگان متعدد و بالقوه قطعات، ايجاد
مشكل در هر بخش از توليد ميتوانست كل سنديكا
را به خاطر نبود قطعهي لازم از كار بياندازد.
ناكارآييهاي بسيار بدتري نيز در اقتصاد شوروي
وجود داشت. در مناطق روستايي، سيلوي كافي براي
انبار كردن غله وجود نداشت و در نتيجه محصولات
فراواني ضايع ميشد. نبود جادههاي خوب ميان
شهر و ده، حمل و نقل كالاها را با وقفه روبرو
ميكرد.
قدر مسلم آن است كه بحران
اقتصادي موجود قبل از روي كار آمدن گرباچف
پديدهاي اتفاقي نبود. اقتصاد شوروي طوري
سازمان يافته بود كه تا زماني ميتوانست رشد
كند كه منابع عظيمي در خدمت آن بسيج شود. اما
با ته كشيدن منابع، معجزه اقتصاد با فرماندهي
از بالا دود هوا شد. واماندگي در جابه جايي از
سيستم انتخاب شده در مرحلهي نخست توسعه در
شوروي ــ سيستمي كه به نوعي فرماندهي و كنترل
از بالا بر پايه رشد بي وقفه صنايع همراه با
رشد بي وقفه ديوانسالاري بزرگ و چسبيده به
قدرت با امتيازات متعدد و پاداشهاي فراوان
تبديل شده بود ــ به اين معنا بود كه ديگر راه
گريزي وجود نداشت.
پس از مرگ استالين راهحلهاي
چندي موردبحث قرار گرفت و آزمايش شد، اما
آنچه مورد نياز بود تجديد نظر در كل سيستم از
طريق عمل انقلابي به شيوهاي بود كه ماركس
دربارهاش نوشته بود. در اصلاحات مورد آزمايش
و پيشبيني شده خرابكاري ميشد زيرا مشاغل و
مقامات مديران صنايع و ديگر بخشهاي صاحب
امتياز جامعه را به خطر ميانداخت. گمان ما بر
آن است كه در ميان بالاترين قشر رهبري علاقه
فزايندهاي به خصوصيسازي وسايل توليد به
عنوان وسيلهي رسيدن به ثروت و امنيت مالي
براي خود و فرزندانشان وجود داشت.
تجربه چين
هنگامي كه ارتش سرخ به رهبري
حزب كمونيست چين در سال 1949 وارد پكن شد
مقدار كار لازم براي هموار كردن راه ورود به
سوسياليسم از توان هركول هم افزون تر بود.
گرسنگي بيداد ميكرد. فقر در آن كشور چنان بود
كه اين گفته گاندي در موردش صدق ميكرد. „فقر
بدترين نوع خشونت است.“ در حالي كه انواع
بيماريها در سراسر چين گسترده بود هيچ سيستم
خدمات پزشكي در آنجا وجود نداشت. تودههاي
عظيم مردم بي سواد بودند. آموزش در حد بسيار
محدودي وجود داشت. همه ي اين شرايط بسيار بد
دست به دست هم داده بود تا اين واقعيت حيرت
انگيز را به وجود آورد كه: متوسط طول عمر مردم
چين در آن موقع 35 سال باشد!
رژيم جديد با انجام يك عمل،
جامعهي قديم را زير و رو كرد: رفع نياز اوليه
مردم اولويت درجه اول به خود گرفت. سيستم
خدمات پزشكي در سراسر كشور برپا شد و پيكاري
همگاني عليه بيماريهاي واگير آغاز گرديد كه
موجب كاهش شديد يا از بين رفتن كامل
بيماريهاي شايع شد. تسهيلات آموزشي وسيعا
گسترش يافت و تلاش همه جانبه براي سوادآموزي،
ميزان با سوادي را در سراسر چين گسترش داد.
اصل „كاسه آهنين برنج“ ــ سيستمي كه شغل تمام
عمر با حقوق بازنشستگي مطمئن در موسسات دولتي
را تامين ميكرد ــ پياده شد. در اوايل دهه ي
1950 به هر دهقان سهمي از آن چيزي كه به قول
ويليام هينتون (W.Hinton)
„ارزشمندترين وسيله بنياني توليد يعني زمين“
است رسيد. نتيجه چشمگير همهي اين كوششها
براي بهبود زندگي مردم اين بود كه عمر متوسط
مردم چين در سال 1980 به 65 سال رسيد!
اما اين همه دست آوردهاي اجتماعي بنيادي در
شرايط فقدان دموكراسي، راه را براي رشد و نفوذ
ديوانسالاري باز كرد. مائوتسه تونگ در همه
نوشتههايش در آن سالها عليه بوروكراسي جديدي
كه نه تنها به صورت فرماندهان در برابر
زيردستان عمل ميكند بلكه امتيازات ويژهاي
براي خود به دست آورده است زبان به شكايت
ميگشايد. مائو بارها خطر بوروكراسي را توضيح
داده بود. چوئن لاي يار نزديك مائوتسه تونگ
خطر را اين طور توضيح ميدهد:
„طبقه ملاكين، بورژوازي و ديگر
طبقات استثمارگر مدتي طولاني پس از سرنگوني
شان، در جامعه سوسياليستي، قدرتمند باقي
خواهند ماند. ما به هيچ رو آنها را نبايد دست
كم بگيريم. به طور همزمان عناصر جديد بورژوا و
روشنفكران بورژواي جديد و استثمارگران جديدي
بي وقفه در جامعه، در حزب و ارگانهاي دولتي،
در سازمانهاي اقتصادي و مراكز فرهنگي و آموزشي
به وجود خواهند آمد. اين عناصر بورژوا، و ديگر
استثمارگران بدون استثنا كوشش خواهند كرد
پشتيبانان و عواملي در نهادهاي سطح بالاي
رهبري براي خود پيدا كنند. عناصر بورژوازي
قديم و جديد و ديگر استثمارگران خواهند كوشيد
دست اتحاد به هم داده و به مخالفت با
سوسياليسم و پيشبرد سرمايهداري دست زنند.“
(22)
همانطور كه مائوتسه تونگ
اشاره ميكند، حتي برخي از مقامات بالاي حزب
كمونيست قلبا خواهان در پيش گرفتن „راه
سرمايهداري“ بودند. هدف مائو از شروع انقلاب
فرهنگي (76ــ1966) بسيج و درگير كردن
ميليونها نفر از سطوح مختلف جامعه ــ
كارگران، دهقانان، دانشجويان و روشنفكران ــ
در مبارزه عليه نيروهاي درون حزب بود كه از
احياي سرمايهداري دفاع ميكردند. بسياري از
روشنفكران چين و ايالات متحده انقلاب فرهنگي
را به عنوان نوعي آشوب غيرانساني در نظر
ميگيرند. درست است كه در همين انقلاب فرهنگي
آشفتگي وجود داشت و در ميان گاردهاي سرخ
گروههاي مختلفي بود (كه بعضي نيز گارد
سرخهاي دروغين بودند كه احتمالا توسط افراد
مورد حمله به وجود آمده بودند تا سردرگمي به
وجود آورند) و موارد بسياري از رفتار سخت و
غيرانساني از جمله كشتن افراد ديده شد، اما از
سوي ديگر در مناطق روستايي به اين دوره علي
العموم با ديد مثبتتري نگاه ميكنند ــ به
عنوان دورهاي كه زيرساخت اقتصادي فراواني
ساخته شد و به مشكلات تودههاي عظيم منطقه
دهقاني توجه شد.
دو سال پس از مرگ مائوتسه تونگ
هنگامي كه بالاترين مقامات حزبي چين دست به
اصلاحات عمدهاي زدند و اهداف اساسي انقلاب را
رها كردند، تغييري بزرگ ــ در واقع عقبگردي
كامل ــ در سمت گيري تحولات اجتماعي و اقتصادي
چين از سال 1978 به بعد آغاز گرديد. (23)
ما نه ميتوانيم و نه
ميخواهيم هدفهاي رواني و شخصي طراحان
سمتگيري جديد را تشخيص دهيم. در سطور پيشين
هم كوشش نكرديم خطوط كلي پيچ و تابهايي را كه
انقلاب چين پس از سال 1949 پشت سر گذاشته است
توضيح دهيم. اما آنچه تاكنون آشكار شده اين
است كه مدتهاي طولاني در ميان رهبران درباره
ساختار جامعه چين و استراتژي تحولات آيندهاش
اختلافات عميقي وجود داشته است. در يك سو
كساني وجود داشتند كه ميخواستند:
1ــ با امپرياليسم خارجي (كه
كنارههاي شرقي كشور را عملا در كنترل داشته و
در آنجا سرمايهگذاري كرده بود) مبارزه كنند؛
2ــ كشور را از فرهنگ فئودالي
قديم برهانند؛
3ــ كمك به دهقانان را در
اولويت قرار دهند؛ و
4ــ بر ناسيوناليسم افراطي هان
(Han)
غلبه كرده و توجه زيادي به اقليتهاي ملي
معطوف دارند. از سوي ديگر كساني بودند كه
ميخواستند با دادن اولويت درجه اول به صنعتي
كردن كشور و سرعت بخشيدن به پيشرفت آن، چين را
به قدرت بزرگي تبديل كنند.
ما اين مطالب را به عنوان
متخصص امور چين نمينويسيم. توضيحات بالا
تفسير ما از تاريخ متاخر چين بويژه هدف اعلام
شده توسط رهبران اصلاحاتي است كه آن را
„سوسياليسم با چهره چيني“ (كه گاه اقتصاد
„سوسياليسم بازار“ نيز خوانده ميشود)
ناميدهاند. به تدريج اطلاعات بيشتري درباره
جنبههاي پر اهميت اين عقب گرد بيرون ميآيد.
هدف عمدهي انقلاب به وجود آوردن جامعهاي
برابريطلب بود. سمتگيري جامعه چين در سي سال
اول انقلاب هم در واقع چنين بود. „سوسياليسم
با چهره چيني“ كه در آن به گفته تنگ شيائو
پينگ „ثروتمند شدن شكوهمند است“ به سرعت „راه
سرمايهداري“ را در پيش گرفت و تمام پيامدهاي
منفي ناشي از آن چه از نظر اجتماعي و چه محيط
زيست (كه قبلا شرح داده شد) با شدت هر چه
تمامتر پديدار شد.
خط مشي جديد چين به راستي موجب
رشد بسيار سريع توليد و درآمد ملي شده است.
گرچه اين نرخ رشد بالاي اقتصادي بسياريها را
سخت حيرت زده كرده است اما بايد به خاطر داشت
كه زير ساخت اقتصادي به وجود آمده حين دوران
انقلابي و قبل از „اصلاحات“، بخش بزرگي از اين
رشد اقتصادي را ممكن ساخته است. دليل ديگر، آن
افزايش عظيم صادرات چين (از 6/0 تريليون دلار
در سال 1990 به 3/4 تريليون دلار در 2003) است
و بخش عمده ي آن نتيجه سرمايهگذاريهاي خارجي
است كه بر پايه مزدهاي بسيار پايين كارگران
چين، مافوق سود ميبرند.
با در پيش گرفتن استراتژي
سرمايهگذاري در توليد نوع سرمايه بر (Capital
intensive)
و دستگاههاي با صرفهجويي كار „بيش از 90
درصد از رشد متوسط سالانه 2/11 درصد ارزش
افزوده در صنايع ميان سالهاي 1993 تا 2004 به
شكل رشد در بهرهوري كار بوده است نه رشد
اشتغال.“ (24)
با تمركز دادن رشد بسيار بالاي
اقتصاد در كارخانجات خودكار (اتوماتيك) در جهت
صادرات و در موقعيتي كه كارگران قادر به
سازماندهي اتحاديههاي مبارز و هدفمند نيستند،
ثروت ايجاد شده به سوي كارگران سرازير نشده
است. اين وضع به جاي نظم برابري طلب قبلي قشر
كوچك ثروتمند و طبقه متوسط مرفهي را به وجود
آورده، در حالي كه بقيه مردم دست به گريبان
فقر، عدم امنيت، بيكاري، تنزل سطح آموزش و
خدمات پزشكي اند. اثرات منفي اين عقب گرد بر
توده عظيم فقرا سرانجام از سوي محافل رسمي هم
پذيرفته شده است. اداره سياسي وزارت دارايي
چين گزارشي در اين مورد منتشر كرده است.
روزنامه مردم ان لاين (People’s
Daily Online)
روز 19 ژوئن 2003 مقالهاي منتشر كرد كه عين
سند در آن منعكس شده بود. مقاله با بيان اين
مطلب آغاز ميشد كه گزارش فوق از جمله واقعيات
زير را آشكار ساخته است:
1ــ „وسعت گيري دائم شكاف در
توزيع درآمدها و شدتگيري شكاف ميان ثروتمندان
و فقرا“؛
2ــ تمركز هر چه بيشتر انباشت
ثروت و افزايش هر چه بيشتر اختلاف در ثروت
خانواده ها“.
گسترش سريع نابرابري اكنون به
نقطهاي رسيده است كه نابرابري توزيع ثروت در
چين تقريبا مثل آمريكا شده است (جدول 3) علاوه
بر اين نابرابري درآمدها در مناطق مختلف نيز
وجود دارد (جدول 4). و بيشتر رشد اقتصادي در
كناره هاي شرقي كشور متمركز است).
جدول 3 ــ مقايسه توزيع درآمدها در چين و
آمريكا برحسب يك پنجم جمعيت (1998)
يك و پنجم جمعيت
چين
ايالات متحده
درصد كل درآمد ملي
پايينترين
9/5
6/3
دومين
2/10
9
سومي
2/15
15
چهارمي
2/22
2/23
بالاترين
6/46
2/49
جدول 4 ــ ضريب درآمد سرانه (نسبت به پكن)
1995
پكن
00/1
گواندونگ
40/1
ليونينگ
56/0
جيانگسو
79/0
شانسي
30/0
هوبي
41/0
هنان
34/0
آنهويي
35/0
گانسو
28/0
يونان -
28/0
(26)
به نظر ما يكي از مهمترين
درسهايي كه از عقبگرد چين (از اهداف
انقلابياش) ميتوان فرا گرفت، اين است كه به
اصطلاح „سوسياليسم بازار“ منطق دروني خود را
دارد. هر قدم منجر به برداشتن قدم بعدي در
سرازيري لغزنده به سوي سرمايهداري ميشود.
طرفداران اين عقب گرد به اين واقعيت اشاره
ميكنند كه دولت هنوز صاحب شركتهاي ملي شده
باقي مانده است. اما همين نيز در حال تغيير
است. در ماه فوريه 2005 شوراي وزيران چين
گزارش داد كه اكنون „شركتهاي خصوصي از نظر
قانوني مجازند به اكتشاف نفت، تشكيل بانك در
مقياس معين، عرضه خدمات ارتباطي راه دور و
ايجاد خطوط هوايي بپردازند. ديگر بخشهايي كه
سرمايهگذاري خصوصي اكنون در آنها مجاز است
عبارتند از رشته بهداشت، آموزش و امور دفاعي“
(وال استرايت جورنال 28 فوريه 2005) تيتر درشت
روزنامه فاينانشنال تايمز اول ماه مي 2005 نيز
اعلام ميكند: „دولت چين اجازه فروش اموال
دولتي را داده است“ اين فرايند هم اكنون آغاز
شده است. فروش سهام چهار شركت زير كنترل دولت
نشانه بارز اين پديده است. اين كار ابتدا با
فروش گروه „شركتهاي ژي جيانگ شانگهاي سازنده
وسايل بسته بندي آغاز شده و با فروش شركت
صنايع سنگين ساني توليدكننده وسايل ماشيني،
شركت كامپيوترسازي تسينگ هوا تونگ فانگ و شركت
منابع انرژي هبي جي نيو كه يك شركت ذغال است“
ادامه يافته. (هرالدتريبون 9 مي 2005).
4ــ «سوسياليزم بازار» در برابر اقتصاد با
برنامه
گفته ميشود كه علت اصلي افول
اقتصاد شوروي و خود شوروي به واسطه شكست
برنامهريزي مركزي بوده است و فروپاشي شوروي
حتي «ثابت ميكند» كه برنامهريزي مركزي عملي
نيست. برخي از افراد پيشرو هم به جاي اقتصاد
با برنامه به دفاع از «سوسياليزم بازار»
برخاستهاند. اينان الگوهايي از سوسياليزم
بازار مطرح ميكنند كه قرار است همهي
بدبختيها را درمان كند؛ مدلهايي كه برازنده
قامت هر وضعيت تاريخي است. اين رويكرد بر پايه
دو فرضيه قرار دارد: الف ــ برنامهريزي غير
عملي است، و ب ــ بازار، زير كنترل صحيح
ميتواند جامعه سوسياليستي و انساني به وجود
آورد. ما با هر دوي اين فرضيات مخالفيم. مهم
اين است كه هم جنبههاي خوب و هم بد
برنامهريزي در شوروي را بشناسيم: آن نوع
برنامهريزي بود كه كشوري عقبافتاده و توسعه
نيافته را به جامعهي صنعتي پيشرفتهاي تبديل
كرد. همانطور كه قبلا در بخش 3 اشاره كرديم
شوروي ظرفيت توليد قدرت نظامي توانمندي را
پيدا كرد كه توانست در برابر قدرت نظامي كشوري
بسيار پيشرفته و صنعتي بايستد. شوروي با جابجا
كردن بسياري از كارخانجات به كوههاي اورال و
آموزش نيروي كارگري بي تجربهاي در مدتي كوتاه
توانست صنايع خود را از خطر نجات دهد. اين
كارها بدون برنامهريزي امكانپذير نبود. حتي
ايالات متحده مجبور شده بود براي تامين آذوقه
و مهمات براي ارتش خود در جنگ دوم جهاني نوعي
برنامه ريزي مركزي اتخاذ كرده و پياده كند.
نقص ها و كمبودهاي اقتصاد
شوروي كه مدت كوتاهي پس از بازسازي خرابيهاي
جنگ دوم آشكار شد پيامد شكست برنامهريزي
مركزي نبود بلكه به دليل شيوهاي بود كه
برنامهريزي پياده ميشد. برنامهريزي مركزي
در دوران صلح نيازي به كنترل مقامات مركزي به
جزئيات توليد ندارد. فرماندهي از بالا و نبود
دموكراسي نه تنها جزو ضروري برنامهريزي مركزي
نيست بلكه به برنامهريزي خوب لطمه ميزند.
پيش از آنكه سوسياليسم بازار را مورد بحث قرار
دهيم لازم است بدانيم كه بازار خود، تاريخي
دارد و برحسب سازماندهيهاي اجتماعي مختلف
تغيير ميكند. بازار به انواع گوناگوناش عملا
از هزاران سال پيش وجود داشته است. ديرگاهي
پيش از تشكيل شهرها با قشربندي طبقاتيشان،
قبيلهها گاه به گاه ديدار ميكردند و
فرآوردههاي خود را با هم تبادل و معامله
ميكردند. با ايجاد طبقات ــ دهقانان،
صنعتگران، كاركنان دولت (بردگان، كاتبان و
شاهان) و كاهنان و غيره بازار بخش عادي از
زندگي روزانه مردم شد كه در آن فرآوردهها به
فروش ميرسيد و مالياتها جمعآوري ميشد تا
كاركنان غير مولد بتوانند نيازهاي ضروري مثل
غذا، ديگ و لباس خود را تهيه كنند. بازارهاي
سنتي با عرضه كردن فرآوردههاي متنوع در يك جا
وسيلهاي راحت براي مردمي بود كه ميخواستند
همهي آن اجناس را خريداري كنند.
بازارها گرچه در تمدنهاي
پيشين اهميت داشتند اما با رشد سرمايهداري و
كالايي شدن همه فرآوردهها و خدمات از جمله
كار و طبيعت، اهميت حياتي پيدا كردند. در
سرمايهداري عملا چهار نوع بازار داريم كه از
نظر تئوريك قرار است براي خير و صلاح همگاني
به طور هماهنگ با هم كار كنند.
نخست بازار كالاهاي مصرفي را
داريم. از ديدگاه نظريهپردازان بازار، قيمت
اين كالاها بر پايه ميزان نسبي عرضه و تقاضا
تعيين ميشود و از قرار معلوم زماني به حال
توازن ميرسد كه عرضه برابر با تقاضا باشد.
خدمت ديگر بازار اين است كه توليدكنندگان
(سرمايهداران) را مطلع ميكند كه مردم خواهان
چه كالاهايي هستند. به عبارت ديگر بازار
راهنماي سرمايهداران براي تصميمگيريشان
درباره سرمايهگزاري و توليد است. به طور مثال
آيا تعداد مردهاي بيشتري كراوات آبي ميخواهند
يا قرمز؟ در آن صورت تعداد بيشتري از آن توليد
خواهد شد. يا اگر مردم اتومبيل بيشتري
ميخواهند در آن صورت بايد كارخانه جديد
اتومبيلسازي بر پا كرد. گرچه مردم تصور
ميكنند در انتخاب آنچه ميخواهند بخرند
آزادند، اما همانطور كه قبلا اشاره كرديم
(بخش۲) تبليغات تجارتي سهمگين روي بسياري از
اين تصميمگيريها اثر ميگذارد و حتي براي
فرآوردههايي كه استفاده چنداني ندارد يا
كاملا بلااستفاده است تقاضا به وجود ميآورد.
شكي نيست كه فرهنگ عمومي سرمايهداري و چشم و
هم چشمي در ايجاد جامعهاي كه تمركز اصلياش
بر مصرف هر چه بيشتر است نقش بازي ميكند.
بازار نوع دوم در سرمايهداري
بازار كار است. كارفرماها از بازار ذخيره كار
كه زير كنترل آنها عمل ميكند استفاده ميكنند
تا كارگران خود را استخدام كنند. از دوران
جنگهاي بزرگ كه بگذريم معمولا تعداد قابل
توجهي بيكار وجود دارد. براي اقتصاد سرمايه
داري بهترين موقعيت در زماني است كه تعداد
زيادي بيكار در جستجوي شغل باشند تا بتوان
ميزان دستمزدها را پائين نگهداشت. از طريق
عملكرد بازارهاي مختلف و سياستهاي حساب شده
ميتوان ارتش ذخيره كار دائمي به وجود آورد.
مزد كارگران و شرايط كار نتيجه و ماحصل مبارزه
طبقاتي است.
بازار سوم، بازار كالاهاي
سرمايهاي است كه وسعت و سمتگيرياش به ميزان
سرمايهگزاري (چه سرمايهگزاري داخلي و چه در
شعبات خارجي) و كوشش در افزايش بهرهوري (Productivity)
كار و سرمايه بستگي دارد.
بازار چهارم، بازار پول (بازار
مالي) است ــ ادارات مركزي جهان سرمايهداري.
بخشي از اين سرمايه صرف ادامه فعاليت توليدي
ميشود (سرمايهها و وامهاي فعال در گسترش كسب
و كارها)؛ بخش بزرگ ديگر پولهايي است كه خود،
پول ميسازند. ماركس توليد سرمايهداري را
اينطور بازنمايي ميكند:
M-C-M`.
M
پولي را نمايندگي ميكند كه براي خريد نيروي
كار، مواد اوليه و ماشينها جهت توليد كالا (C)
به كار ميرود. فروش كالاها موجب به دست آوردن
مبلغ سرمايهگزاري اوليه به علاوه ارزش اضافي
(M`)
ميشود. اما علاوه بر اين و در رابطه با فرمول
اول، رابطه ي
M-M`
را هم داريم: يعني پولهايي كه از طريق بورس
سهام، انتشار اوراق قرضه دولتي و شركتها به
علاوه كوهي از نقدينه در مخازن بانكها،
شركتهاي بيمه و ثروتهاي افراد بسيار ثروتمند
كه در انواع سفته بازيها سرمايهگزاري
شدهاند و پول ميسازند. با دادن اعتبار (credit)
به مردم (كارتهاي اعتباري، وام منزل و
اتومبيل و غيره) نيز ميشود از پول، پول ساخت.
در حاليكه هدف همه اين تكنيكها، چه از طريق
سرمايهگزاري و چه سفته بازي، كسب سود است،
بنيان نهايي فرمول
M-M`
همانا ارزش اضافي است كه توسط نيروي كار داخل
و خارج كشور به وجود ميآيد. بازار مالي
(پولي) چرخ و دنده سرمايهداري را روغن كاري
ميكند و مثل ديگر چيزها در چرخ و دندههاي
زندگي و رشد كشورهاي سرمايهداري، به دليل
سوددهي، حركت كل سيستم و فعاليتهايش را
برميانگيزد. البته به طور همزمان بحران هاي
مكرر هم ميآفريند چرا كه سفتهبازي در سرشت
رابطهاي
M-M`
نهفته است. (نياز به بازار مالي توضيحدهنده
اين است كه چرا در همان مراحل اول پياده شدن
سوسياليزم بازار در چين بورس سهام و ديگر
نهادهاي مالي آغاز به كار كردند). اهميت ايجاد
مقادير عظيم و فزاينده وام را ــ كه نتيجه
فعاليت شديد