دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

مارکسیسم و حقوق

آیا یک مارکسیست موظف است به حقوق بشر باور داشته باشد؟

نوشته: دورسیلا کورنل

ح.ریاحی

 

 

آیا یک مارکسیست مجاز است به  مساله حقوق بشر باور داشته باشد؟ استفان لوکس در یکی از شماره­های اخیر مجله  (praxis International) این پرسش را طرح می­کند و از دیدگاه خود به آن پاسخ می­دهد. لوکس نتیجه­گیری می­کند که یک مارکسیست اجازه ندارد به مساله حقوق بشر باور داشته باشد. طبق نظر او باور به حقوق بشر به  رویزیونیسم آلوده است.

شیوه طرح پرسش از جانب لوکس طنزآمیز است. واژه "مجاز بودن" دلالت به فاعلی دارد که مفعول، آن را شدیدا محدود کرده است. در فرمول­بندی لوکس کتاب­ها- در این مورد آثار کلاسیک "واقعی" - معین می­کنند که مارکسیست­ها اجازه دارند چه کاری را انجام دهند. از نظر لوکس این کتاب­ها هستند که برای مارکسیست­ها تصمیم می­گیرند به جای آن که مارکسیست­ها کتاب­ها را تفسیر کنند. همه نظرات مربوط به ماهیت تفسیرهای متن، روشن ساخته است که این نظر که کتاب­ها بر درستی نظری تاکید می­کنند از اعتبار چندانی برخوردار نیست. ما تفسیر­کننده متن­ها و در نتیجه تعیین­کننده آن چیزی هستیم که مارکسیسم نامیده می­شود و نه کتاب­ها. در توافق با مارکس که الگوبرداری را رد می­کرد، سئوال در این­جا، دست­کم، باید این باشد: آیا باور به حقوق با تفسیر ابتکاری- سیاسی و به شیوه­ایی که با متن­ها خوانایی داشته باشد، با سنت مارکسیسم سازگار است؟ از آن­جا که بحث حقوق دارای معانی تجویزی گسترده­ای­ست و از آن­جا که در میان مارکسیست­ها اجتناب از استفاده از زبان اخلاقی بیش از حد متداول است و من در این جا می­خواهم آن را تصحیح کنم در تدوین دوباره پرسش فوق جنبه اخلاقی این بحث را آشکارا تایید می­کنم. بنابراین سئوال را این­گونه طرح می­کنم: آیا یک مارکسیست وظیفه دارد که به مساله حقوق بشر باور داشته باشد؟

 من می­خواهم توجه را عمدا به واژه "مارکسیست" جلب کنم. آن­چه یک مارکسیست وظیفه دارد بدان باور داشته باشد امری است که باید از آنچه مارکس خود راجع به حقوق قانونی می­اندیشد مجزا کرد. امیداورم بتوانم نشان دهم که در رویکرد مارکس به قانونیت شیوه­های بیانی متناقضی وجود داشته است. این دوگانگی در شیوه بیان مارکس، در سنت مارکسیستی شکاف ایجاد کرد. لوکس این شکاف را تنها با رد کسانی می­تواند نادیده بگیرد که نظرات­شان با سنت مارکسیستی در تناقض قرار می­گیرد. بدین ترتیب است که لوکس معتقد است میراث واقعی مارکسیستی را باید در آثار لنین، انگلس، تروتسکی و کائوتسکی و نه در کتب ارنست بلوخ، روزا لوگزامبورگ و گروه پراکسیس در یوگسلاوی جستجو کرد. بدین شیوه لوکس پرسش این­که چه کسی در سنت مارکسیستی قرار دارد را از پرسش حقوق جدا می­کند. او به این ترتیب به آنچه در بهترین حالت بخشی از سنت مارکسیستی است تبلور مادی می­بخشد. اشتباه او این است که فکر می­کند این مساله ­که چه کسانی مارکسیست­های واقعی­اند را می­توان از مساله سمت و سوئی که مارکسیسم باید اتخاذ کند مجزا کرد. ما خود بخشی از داستانی هستیم که روایت می­کنیم.

 من بحث را بدین شیوه پیش می­برم. در ابتدا­ می­گویم که آشفته فکری اساسی لوکس این­ست که نمی­تواند بین این دو حکم مارکسیستی تمایز قائل شود. حکم اول این است که تنها با نقد حقوق بورژوایی می­توان تئوری حقوق را تدوین کرد  و حکم دوم این نظر است که حقوق به خودی خود باید رد شود. به بیان دیگر، لوکس "تئوری عمیقی" که پایه نگرش مارکس نسبت به حقوق دموکراتیک بورژوایی بود را چنین خصلت­بندی می­کند که نقد مارکس در بررسی حقوقی- فلسفی عصر انقلاب فرانسه ریشه دارد. این ناتوانی در تشخیص بین زمانی که مشخصه­اش اثبات­گرایی بود و پشتوانه نظری نقد مارکسیستی حق بورژوایی در نفی ساده قانونیت قرار گرفت، بی تردید ریشه در این امر دارد که مارکس بعدها به گفتار علمی تکیه داشت. با این وجود، این حقوق که مارکس خود گهگاه به نوعی اثبات­گرایی(Positivism) در غلطید دلیل آن نیست که اشتباهش تکرار شود. در حقیقت، پذیرش تفسیر پوزیتیویستی مارکسیسم از طرف لوکس باعث می­شود که از موضع مارکس هم عقب­تر باشد. لوکس، بی شباهت به مارکس، بین گفتمان عدالت و زبان حقوق تمایزی قائل نیست. او همین طور هم از تشخیص ضمنی­ایی که مارکس در آثار اولیه خود بین حقوق عمومی و خصوصی قائل شده است آگاهی ندارد.

استدلال من این­ست که در تصور مارکس نفی ساده هنجارهای دموکراتیک هرگز وجود نداشته است. در خصوص بقیه موضوعات معتقدم که مارکس تصویر جامعه عادلانه خود را در راستای استنباط خود از آزادی شکل بخشید. با این همه، حق با لوکس است که می­گوید در درک مارکس از عدالت به مثابه آزادی عینیت­یافته این آگاهی وجود ندارد که لازمه­ نهادینه کردن آزادی،  ایجاد نظامی قانونی است. بحث من این خواهد بود که در باور مارکس فراتر رفتن از قانون با درک او از پایان تاریخ پیوند دارد. او معتقد بود که با پایان تاریخ (کمونیسم) فرد با نوع خود هماهنگ می­شود. لوکاچ معنای ضمنی جامعه­ای که مارکس معتقد بود نتیجه ترکیب ماهیت و نمود انسان است را بسیار خوب خلاصه می­کند "هدف نهایی کمونیسم پایه­ریزی جامعه­ای­ست که در تنظیم رفتار جبر قانون جای خود را به آزادی اخلاق می­سپارد." (1)

تجربه تلخ جوامع نوع شوروی که مدعی بودند از قانونیت فراتر رفته بسیاری از مارکسیست­ها را وادار کرد از مارکس فراتر روند. استدلالم تنها این­ست که تجربه (2) به ما آموخت که نهادینه کردن حقوق هم­چنان ضرورت دارد و این تدبیر با فراتر رفتن از مارکس و نقد اولیه او از حق و دفاع جانانه او از آزادی مطبوعات و حق رای خوانایی دارد.

اجازه دهید با نقد مارکس از فلسفه حق هگل آغاز کنیم. به منظور درک درست نقد مارکسیستی حق، ضروری است استنباط متفاوتی از حقوق از نقطه­نظر لوکس داشت. لوکس نتیجه­گیری می­کند که "باور به حقوق بشر شامل پذیرش محدودیت­های جانبی است که ریشه در استدلالات کانتی دارد و در پیگیری هدف­های فرد عمل  می­کند" (3) منظور لوکس از استدلالات کانتی ظاهرا "دستور مطلق" است که بر طبق آن با دیگران به مثابه هدف برخورد می­کند. آن چه از این هم برای ما بیش­تر اهمیت دارد این­ست که لوکس نتوانسته است به تفاوت بین استنباط کانت و هگل از حق به  ویژه­ تفاوت بین درک کانت و هگل از رابطه بین قانون و اخلاق پی ببرد. هگل بی شباهت به کانت قانون را صرفا اجبار بیرونی نمی­داند. او تلاش کرد فرارویی [aufgehoben] از تفاوت بین قانون و اخلاق را در مدنیت [Sittlichkeit] تصور کند. مارکس نیز       می­خواهد تفاوت بین قانون و اخلاق را از بین ببرد. اختلاف­اش با هگل در این است که او نمی­پذیرد که در دولت مدرن این تفاوت از بین رفته است. با این همه مارکس در نقد خود، استنباط هگل از دولت را به عنوان عزیمتگاه می­پذیرد. هگل دولت را "فعلیت یافتن ایده اخلاقی" می­داند. عدم دقت در این­که مارکس از چارچوب فکر هگل استفاده می­کند و نه کانت، نه تنها موجب عدم درک ظرافت نقد مارکسیستی حقوق می­شود بلکه باعث می­شود نتوانیم زمینه باور مارکس را هم درک کنیم یعنی این­که می­توان در پیوند با تفاوت بین اخلاق و قانون بر فرارویی کامل دست یافت.

از نظر هگل حق عبارت­ست از ".... اصل خرد در هیات آزادی تضمین شده قانونی برای همه انسان­ها....(4)" زمینه حق انتزاعی، آزادی­ای­ست که در جامعه مدنی فعلیت یافته باشد. "حق انتزاعی آزادی مشخصی را سندیت می­بخشد، زیرا کار اجتماعی فراگشتی است که در آن آگاهی تبلور مادی می­یابد تا بتواند شکل درست خود را پیدا کند و سرانجام به مثابه مولد جامعه بورژوایی خود را از قالب زبون و بنده­وار خود برهاند. در این فراگشت، اجتماعی شدن حق انتزاعی دولت مدرن، فعلیت پیدا می­کند." (5) با این همه، هگل پی می­برد که آزادی جامعه مدنی که در عین حال برای تحقق حق انتزاعی ضروری است نعمت بی عیب و نقصی نیست. او می­گوید:"زمانی­که مانعی در راه پیشرفت جامعه مدنی وجود نداشته باشد، جمعیت و صنعت رشد می­کند. انباشت ثروت به دو طریق افزایش می­یابد:

 الف از طریق تعمیم پیوند افراد به خاطر  نیازمندی­های­شان و

 ب: با اتخاذ روش­های تدارک و توزیع و مسائل رفع آن نیازها. زیرا به خاطر این فراگشت دوگانه تعمیم است که بیش­ترین سودها حاصل می­شود. این یکسوی این تصویر است. سوی دیگر آن زیربخش­ها و محدودیت­های شغل­های مخصوص است. نتیجه چنین شرایطی، وابستگی و نگرانی­های طبقه­ای­ست که اسیر آن نوع شغل­هاست و این شرایط باز به نوبه خود نمی­گذارد فرد آزادی­های گسترده­تر، مخصوصا ثمرات معنوی کامل را، احساس کند و از آن­ها بهره­مند شود." (6)

از نظر هگل در جامعه مدنی هراس و آزادی در هم تنیده است. برخورداری از حق انتزاعی بدین معنا است که افراد به مثابه اشخاص فقط از طریق هدف­هایی که پی می­گیرند برای یکدیگر وجود دارند. دولت ما را با ظرفیت حقوقی برابرمان در داشتن مالکیت به رسمیت می­شناسد. ریتر [Ritter] دیدگاه هگلی را چنین توضیح می­دهد: "فرد زمانی به آزادی دست می­یابد که به تواند به مثابه یک شخص صاحب حقوقی گردد  و بدین طریق حق دارد اراده خود را بر هر چیزی که او را با دیگران مرتبط می­سازد اعمال کند. این ارتباط با اشخاص مبنایش اهدافی است که فرد از اراده تحقق آن­ها برخوردار است و از طریق دارایی که شکل آن مالکیت خصوصی است صورت می­پذیرد." (7) در این جا عام – منظور به رسمیت شناختن شخص – از خاص جدا می­شود. این­که ما در زندگی روزانه کی هستیم ربط ناچیزی به ما "به عنوان اشخاص" دارد.

طنز قضیه این­ است که  به رسمیت شناختن فردیت هدفمند و ساخته شدن شخصیت ما، مستلزم پذیرش و تاثیر بافت و مجموعه­ایی از روابط مشخص اجتماعی است. هر چند که تجلی قانونی فردیت مستلزم آنست که فرد از بافت اجتماعی جدا شود. نتیجه این­که پذیرش قانونی فردیت ظاهرا ایده­آل زندگی اخلاقی واقعی را از بین می­برد. افراد در یک جامعه سرمایه­داری از سلطه قید و بندهای جارٍی آزادند، اما این قید و بندها محتوای زندگی عمومی را تشکیل می­دهد.

"جامعه مدنی- جامعه­ایی که اعضاء آن افراد خودبنیادند(Selfsubsistence)، عامیتی را داراست که به خاطر خودبنیادی­اش فقط انتزاعی است. همبستگی اعضاء جامعه مدنی از طریق نیازها و نظام قضائی که ابزار امنیت شخصی و مالکیت است و سازمان بیرونی جهت دستیابی به منافع عام و خاص آن­ها به وجود می­آید".(8)

آن­چه جایگزین زندگی اخلاقی واقعی می­شود یک مساله عام انتزاعی است. همان­گونه هم آزادی جامعه مدنی انتزاعی است. در واقع، آزادی جامعه مدنی عبارت­ست از آزادی از به رسمیت شناختن نفع همگانی واقعی. در نتیجه "محتوای واقعی" جامعه مدنی باید از بیرون به آن واگذار شود.

انتزاعی بودن حق از نظر هگل به معنی آن­ست که باید آن­را در واقعیت فراگیرتری از آزادی ادغام کرد. اجازه می­خواهم بر واژه "ادغام" تاکید کنم. از نظر هگل دیالکتیک ذاتی جامعه مدنی به انحلال آن در جامعه­ایی کاملا آزاد منتهی نمی­شود. تنش­های جامعه مدنی را نمی­توان از بین برد بلکه تنها می­توان تخفیف داد. طبق نظر هگل دولت بر انتزاعی بودن حوزه حق فائق می­آید و تنش­های جامعه مدنی را با اختصاص مدنیتی عام کاهش می­دهد، این مدنیت حوزه­های گوناگون زندگی- حق انتزاعی، اخلاق و خانواده- را به مثابه عناصر یک کل به رسمیت می­شناسد. بنابراین هگل بر این باور بود که "محتوای" واقعی جامعه مدنی در دولت است. ما با آزادی انتزاعی حوزه حق به حال خود واگذاشته نشده­ایم، نظر اساسی­تر و کامل­تری به مثابه حقیقت دولت مدرن به ما عرضه می­شود.

جان­مایه­ی نقد آغازین مارکس از هگل این است که او شیوه حل تضاد بین آزادی انتزاعی و آزادی واقعی هگل را رد می­کند. به نظر مارکس دولت نه تنها این تضاد را از بین نمی­برد بلکه خود زائده جامعه مدنی است. مارکس با استفاده از روش دگرگون­سازی فوئرباخ رابطه بین دولت و جامعه مدنی را معکوس می­کند. طبق نظر مارکس دولت معرف واقعیت تحریف شده جامعه مدنی است. آنچه در جامعه مدرن فعلیت یافته تضاد بین آزادی انتزاعی جامعه مدنی و آزادی واقعی شهروندگان (Citizenry) کاملا رهایی یافته است. حل این تضاد تغییر واقعیت اجتماعی را می­طلبد، تغییری که به باور مارکس طبقه­ایی می­تواند به وجود آورد که زندگی­اش سازش ادعایی آزادی واقعی و آزادی انتزاعی در دولت را آشکارا رد می­کند. بدین ترتیب، مارکس آزادی واقعی را در مقابل بی محتوایی حق صوری بر مبنای آنچه باید باشد قرار نمی­دهد. کل آثار مارکس به این اختصاص یافته است که نشان دهد تضاد بین آزادی واقعی و آزادی صوری در ذات جامعه سرمایه­داری به طور طبیعی وجود دارد. مارکس می­گوید:

"نقد دولت قانون­سالار بورژوایی در عین حال نقد ایدئولوژی در شکل سلسله­مندتر آن هم هست. نظریه کار - بنیادی ارزش (Theory of labor valve) هم کلید حل مسائلی است که اقتصاد سیاسی کلاسیک نتوانست حل کند و هم ماهیت واقعی آزادی انتزاعی متکی بر مالکیت خصوصی و ماهیت ایدئولوژیک توجیه­کننده آن را برملا می­کند. جوهر واقعی آزادی انتزاعی جامعه مدنی هم اکنون به صورت تضاد طبقاتی، استثمار کار مزدی به دست سرمایه و اسارت واقعی پرولتاریا بازشناختنی است. این پرولتاریا که همواره رشد می­کند به مثابه فاعل تاریخی قابل تشخیص است، فاعلی که لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ضرورت هستی­اش را تشکیل می­دهد." (9)

اینکه مارکس رابطه بین دولت و جامعه مدنی را معکوس کرده است، الزامات  نحوه­ی اندیشه او درباره حقوق را آشکارا نشان می­دهد. اما آیا این به معنی آن­ست که مارکس در نقد قانون­سالاری هگل حقوق را به نقش پی­پدیدارانه (epiphenomenon) تنزل می­دهد؟ پاسخ این پرسش منفی است. مارکس، دست­کم، در نوشته­های آغازین­اش هم­چنان بر این باور بود که دولت هگلی هسته­ایی آرمان­گرایانه دارد که برای خدمت به نیازهای سلطه­گری تحریف شده­اند. از نظر مارکس قانون بورژوایی آزادی­ایی را نوید می­دهد که در به اصطلاح "حقوق بشر" تحریف شده است. قانون در این معنی ایدئولوژی است که بیان­گر خرد است اما به شکلی غیرعقلانی. هدف نقد ایدئولوژیک مارکس عبارت­ست از جدا کردن هسته آرمان­گرایانه شکل قانون­سالاری از اسارت در قالبی از خود بیگانه. از نظر مارکس محتوای واقعی انقلابات بورژوایی را نه تنها باید فعلیت بخشید بلکه کاملا هم درک کرد. یک گام ضروری در فعلیت بخشیدن به آزادی از میان بردن آگاهی نادرستی است که با خرد در شکل تحریف­شده آن همراه است.

روشنگری به خودی خود انقلاب به وجود نمی­آورد بلکه صحنه را برای آغاز روند انقلابی آماده می­کند. تنها دگرگونی در شرایط کنونی زندگی می­تواند به نویدهای انقلاب بورژوا دموکراتیک جامه عمل بپوشاند. آزادی سیاسی نفی نخواهد شد بلکه در جامعه سوسیالیستی به صورت کامل تحقق پیدا می­کند. از نظر مارکس تضاد آشکار در دولت بین نوید آزادی و نفی واقعی آن، در حقیقت، تضادی است بین دو مرحله پی در پی تکامل بشری. مارکس بر این باور بود که آزادی سیاسی را فقط در جامعه­ایی که به رهایی انسانی یا اجتماعی نیز دست یافته باشد می­توان کاملا متحقق ساخت. با این همه، از آنجا که نوید جهانی بهتر، گیرم در شکل تحریف­شده آن، در قانون­های اساسی بورژوایی تجلی یافته است، لازم نیست نقد صرفا به آرمانی انتزاعی متوسل شود. نقد بر هسته عقلانیی استوار است که در ایده­های از پیش موجود حق وجود داشته است.

"خرد همواره وجود داشته است اما نه همیشه به شکل عقلانی آن. بنابراین، نقد با شکلی از آگاهی نظری و عملی آغاز می­شود و فعلیت حقیقی را از شکل­های خاص واقعیت موجود به مثابه آنچه باید باشد و هدف نهایی آن بسط می­دهد. تا آنجا که به زندگی واقعی مربوط است، این دولت سیاسی در همه شکل­های مدرن آن­ست که در برگیرنده مطالبات عقلانی است حتی در جائی­که دولت از مطالبات سوسیالیستی آگاهانه اطلاع نداشته باشد. دولت در این مرحله هم باقی نمی­ماند. دولت همه جا فرد را تحقق­یافته معرفی می­کند، اما در عین حال دچار تضادی بین ماهیت آرمانی و پیش­فرض­های واقعی آن هم می­شود. بنابراین، حقوق اجتماعی را بر پایه درگیری دولت سیاسی با خود می­توان بسط و گسترش داد". (10)

اظهارات تند مارکس پیرامون حقوق بشر در کتاب "درباره مساله یهود" در آن­جا که در متن نقد ایدئولوژیک او از استنباط هگلی حق قرار داده می­شود، مفهوم متفاوتی پیدا می­کند. همان­گونه که لوکس به درستی ادعا دارد، قصد مارکس در نقد هگل اینست که مبنای اساسی آن­چیزی را بر ملا کند که امروزه حقوق خصوصی می­دانیم.

"بنابراین هیچ­یک از مواد به اصطلاح حقوق بشر از انسان به عنوان عضوی از جامعه مدنی یعنی فرد فرو رفته در خود و اسیر منافع و هوس­های شخصی و جدا از جماعت، فراتر نمی­رود. حقوق بشر، نه تنها حقوق انسان به معنای موجودی نوعی نیست، بلکه نفس زندگی نوعی، نفس جامعه را چارچوبی بیگانه از افراد و هم­چون محدودیتی بر استقلال اولیه آنان می­انگارد. تنها قیدی که انسان­ها را به هم پیوند می­دهد نیاز طبیعی، احتیاج و منافع خصوصی، حفظ مالکیت و نفس خودپرست آن­ها است." (11)

اما از آنجا که لوکس نمی­تواند ماهیت نقد مارکس از حق بورژوایی را بپذیرد به نتایجی می­رسد که بر اساس زبان مارکس نمی­توان آن­ها را توجیه کرد. مارکس با معکوس کردن رابطه بین دولت و جامعه مدنی سعی کرد نشان دهد که قانون اساسی بورژوایی بیان­گر تصور محدودی از آزادی­ای­ست که در جامعه مدنی فعلیت دارد. این دقیقا روش دیگری است  برای این­که گفته شود تصوری که از حقوق وجود دارد، خود در زمینه­ای که در آن تحقق یافته است تحریف می­شود.

با این وجود، همان شخصی که استدلالات مادی "حقوق بشری" را بر ملا کرد، حامی حق رای همگانی و آزادی مطبوعات باقی ماند. امروزه چنین حقوقی را حقوق مشارکتی می­دانیم. مارکس و قبل از او هگل شدیدا تحت تاثیر ایده شهروندی قرار داشتند. آرمان کلاسیک آزادی سیاسی با آزادی­ایی سرو کار داشت که شهروند در آن عضوی کاملا آزاد بود و در اجرای امور دولت شهر (polis) مشارکت داشت. تصمیمات اساسی را شهروندگان آزاد می­گرفتند. قانون حافظ حقوق قلمرو عمومی بود. اما قانون خود در طبیعت وجود نداشت، قانون هم وضع می­شد. هانا آرنت نگرش کلاسیک نسبت به قانون و استفاده آن در حفاظت از قلمرو عمومی را به شیوه فصیح توضیح می­دهد:

"از نظر آن­ها قوانین شبیه حصاری بود که دولت – شهر را احاطه کرده بود. این قوانین نتیجه عمل نبود بلکه فراورده­هایی بود که باید ساخته شوند. پیش از این­که افراد دست به عمل بزنند، فضای معینی باید تضمین می­شد و ساختاری به وجود    می­آمد که در آن همه فعالیت­های بعدی را بتوان انجام داد. این فضا قلمرو عمومی دولت – شهر بود و ساختار آن قانون  را تشکیل می­داد". (12)

از جنبه­های اصلی نقد مارکس از قانون اساسی یکی هم این است که مارکس بر این باور است که درک کلاسیک نقش قانون در حفاظت از قلمرو عمومی دیگر وجود ندارد. حفاظت از جماعت سیاسی دیگر هدفی در خود تصور نمی­شود. به جای آن "ناجیان سیاسی تا آنجا پیش می­روند که شهروندی و جماعت سیاسی را به ابزار صرف حفاظت ازین به اصطلاح حقوق بشر تقلیل می­دهد و بنابراین شهروند خادم انسان خودخواه اعلام می­شود و حوزه­ای که انسان در آن به عنوان موجودی گروهی فعالیت دارد به سطحی پائین­تر از حوزه­ای تنزل داده می­شود که او در آن به عنوان انسان جانبدار عمل می­کند و سرانجام این­که انسان نه به مثابه شهروند که به مثابه بورژوا است که انسان حقیقی و راستین به حساب می­آید". (13)

مارکس به لحاظ دفاع از مطبوعات آزاد و حق رای همگانی یک اندیشمند کلاسیک به حساب می­آید. هم آزادی مطبوعات و هم حق رای همگانی می­تواند برای قانون اساسی قلمرو عمومی حیاتی باشد. چنین حقوقی شهروند را تابع فرد خودخواه جامعه مدنی نمی­کند و حقوق همگانی جماعت را شری که فرد باید از آن در امان باشد نشان نمی­دهد. در عین حال، نهادینه کردن حقوق همگانی اجازه نمی­دهد افراد نقش ابزار را برای خیر همگانی بزرگ­تری بازی کنند. تحت چنین نظری، قانون نیز شیئی­واره­ای نیست که  در طبیعت وجود داشته باشد. قانون نیز آفریده دست شهروندان آزاد است. با این همه، اعتبار قانون به نقشی است که در حفاظت از قلمرو عمومی دارد.

آنچه تا حال ارائه داده­ام بازسازی نگرشی است به حقوق عمومی که به باور من با تئوری عمیقی که اساس نقد "حقوق بشر" مارکس را تشکیل می­دهد خوانایی دارد. مارکسیست­های پس از مارکس آشکارا این رویکرد به قانون را قبول کرده­اند. مثلا روزا لوگزامبورگ در موافقت با حفاظت قانونی از قلمرو عمومی صریحا استدلال آورده است. او می­گوید: "بدون حق رای همگانی، آزادی نامحدود مطبوعات و تجمع و مبادله آزاد عقیده، زندگی در هر نهاد عمومی پژمرده می­شود". (14) اما، مارکس خود هرگز دید کاملی از حقوق به گونه­ی نظام­مند تدوین نکرد و لازم هم ندانست چنین کند زیرا بر این باور بود که می­توان از سطح نیاز به حفاظت قانونی از فضیلت­های عمومی فراتر رفت. از دیگر سو، حمایت مارکس از آزادی مطبوعات و حق رای همگانی تعهد مداوم به آزادی عمومی را نشان می­دهد.

 درحقیقت، دلیل کافی در دست است که باور کنیم مارکس حقوق عمومی را آن­قدر طبیعی می­دانست که هرگز به فکرش هم خطور نکرد که جامعه می­تواند چنان به قهقرا رود که آزادی سیاسی انکار شود. آلبرشت ولنر حد این فرض کردن طبیعی اعتبار آزادی سیاسی از نظر مارکس را به اختصار چنین توضیح می­دهد. ".... تنها به این دلیل مارکس توانست بر سنتی انقلابی متکی باشد که در آن هدف­های دستیابی به آزادی فردی و سعادت شخصی کم و بیش با ایده یک عرصه عمومی سیاسی در پیوند قرار داشت و این عرصه عمومی به همت شهروندانی پایه­گذاری شده بود که می­توانستند با یک­دیگر بدون قهر و اعمال فشار و با ایده­های آزادی و سعادت عمومی رابطه برقرار کنند. آری تنها بدین طریق بود که نقد مارکس جوان از هگل به نقد ایدئولوژی دولت قانون­سالار پیشرفته غربی تبدیل شد. مارکس توانست نقد هگلی جامعه مدنی را به طور اساسی رادیکالیزه کند صرفا به این دلیل که جنبش­های رهایی مدنی خود مفهومی واقعی از آزادی اجتماعی به وجود آورده بودند که به رسمیت شناختن آن تلویحا به معنی داوری جامع پساانقلابی بود". (15)

از آن­جا که مارکس از فجایعی که بعد از او پیش آمد خبر نداشت، درک ساده­اندیشی او در پذیرش مداوم هنجارهای اساسی آزادی سیاسی برای ما آسان­تر است. با این همه، به این خاطر که مارکس می­توانست این هنجارها را طبیعی فرض کند در دید خود از یک جامعه عادلانه دغدغه­ایی در رابطه با حفاظت از قلمرو عمومی نداشت زیرا او این قلمرو را حقیقت زندگی دولت مدرن بوروژوایی می­دانست. مارکس استفاده هگل از مفهوم حق را به نقد کشید: هگل قانون مثبت دولت پروس را بنام استاندارد آزادی توجیه می­کرد، استانداردی که هنوز می­بایست تحقق پیدا کند. مارکس در نقد خود از هگل به طور ضمنی به حق قانونی تکیه کرده است. این اتکا را نباید نادیده گرفت آن­هم صرفا به این خاطر که مارکس از کم و کیف آن ظاهرا بی اطلاع بوده است. تنها در آثار اولیه­اش نبود که مارکس محتوای هنجاری سنت حقوق طبیعی را در تئوری اجتماعی خود گنجانید. توسل محض مارکس در سراسر آثارش به استاندارد واقعی آزادی که باید تحقق پیدا کند حال و هوای حقوق طبیعی دارد.

بنابراین، لوکس نمی­تواند ماهیت نقد آغازین مارکس از حق را درک کند. همان­طور که قبلا اشاره کردم او به این دلیل دچار اشتباه می­شود که نقد مارکس از پوزیتیویسم پوشیده هگل را با نفی ساده قانونیت خلط می­کند. با این وجود، قبلا گفته بودم که تصور مارکس از جامعه­ای که آزادی در آن عینیت یافته است به رسمیت شناختن نیاز به یک نظام قضایی رسمی را شامل نمی­شود. دراین صورت، مارکس بر چه مبنایی قانونیت در جامعه سوسیالیستی را رد می­کند؟ شناخت خود از بی توجهی مارکس به ساختار قضایی در یک جامعه سوسیالیستی را چگونه می­توانم با پافشاری – و در مخالفت با لوکس- بر این­که مارکس هرگز در صدد نفی انتزاعی هنجارها و ایده عدالت نبوده است را به هم نزدیک کنم؟

برای نزدیک کردن آنچه در نگاه نخست اظهارات متناقض به نظر می­رسد ضروری است نقد مارکس از عدالت را از نقد او از قانونیت جدا کنیم. لوکس هر دو را ترکیب می­کند، گفتی آن­ها یک چیزند. همان­گونه که لوکس اشاره می­کند، مارکس پرودن را به خاطر اتکای­اش به "باید" انتزاعی به مثابه مبنای نقد خود از سرمایه­داری شدیدا مورد انتقاد قرار می­دهد. مار