آيا براى ايجاد تحولات سوسياليستى در جامعه،
پشتيبانى اكثريت مردم ضروريست يا يك سازمان
يا حزب انقلابى بدون چنين حمايتى بايد آماده
به دستگيرى قدرت باشد و عليرغم خواست اكثريت
مردم آنرا حفظ كند؟ اين پرسش كه در مجادلات
سوسياليستى مربوط به دموكراسى سوسياليستى در
عمل و نظر جنبه محورى داشته است، از صد و
پنجاه سال پيش انقلابيون را به طور مداوم
شاخه شاخه كرده است.
اولين حزب ماركسيستى، اتحاديه كمونيستها، در
سال 1847 از اتحاد دو جريان كمونيستى به وجود
آمد؛ اين دو جريان نگرشهاى اساسا متفاوتى
نسبت به دموكراسى داشتند. يكى از اين گرايشها
كه رهبران اتحاديه عدالت آن را نمايندگى
ميكردند، ريشه در سنت بابوف - بلانكى داشت و
قيام ناموفق بلانكى در پاريس در ماه مى سال
1839 از اين تفكر الهام گرفته بود. انگلس در
مورد اين قيام نوشت: "چنين اقداماتى براى هيچ
حزبى اعتبار به همراه نميآورد"(1) اين
سوسياليستها همانند همه سوسياليستهاى قبل از
ماركس پدرسالار و نخبهگرا بودند.آنها تلاش
ميكردند جامعه را با كسب قدرت به نفع اقليتى
روشنفكر تغيير دهند كه به صلاح مردم عمل
ميكرد، بدون اينكه لازم باشد پشتيبانى
اكثريت مردم را به دست آورند و آن را حفظ
كنند. جريان ديگر، جريان همراه ماركس بود.
عقايد"فوق دموكراتيك" (2) اين گروه كه طرفدار
"خودمختارى مردم"(3) بود، با دموكراسى اجتماعى
و اقتصادى پيوند پيدا كرد و ماركس و انگلس
از طريق دگرگونى انقلابى در پايگاه طبقاتى
جامعه توسط طبقه كارگر از آن حمايت ميكردند.
ماركس و انگلس زمانى حاضر به پيوستن به اين
اتحاديه شدند كه به آنان اطمينان داده شد،
رهبران اتحاديه قديم "نسبت به درستى نحوه
نگرش ما همان اندازه باور دارند كه به رهايى
اتحاديه از اشكال و سنتهاى توطئهگرانه
قديم"(4). اولين كنگره اتحاديه از ژوئن سال
1847 در لندن برگزار و قانون اساسى كاملا
دموكراتيكى براى آن طرحريزى شد كه همانگونه
كه انگلس بعدها يادداشت كرد "جلوى هر گونه
گرايش به توطئه را گرفت كه متضمن ديكتاتورى
است "(5).
پس از نخستين كنگره، اتحاديه نشريهاى تحت
عنوان "نشريه كمونيستى " در لندن منتشر كرد كه
در ماه سپتامبر سال 1847 با شعار " كارگران
همه كشورها متحد شويد" به ميدان آمد.
درج خط مشى اتحاديه در سرمقاله اين نشريه به
روشنى نشان ميداد كه اتحاديه جديد خود را با
كداميك از دو جريان كمونيستى موجود هم هويت
ميداند. طرفداران اين اتحاديه ضمن اينكه
نوشتند: "بدون شك كمونيستهايى هم وجود دارند
كه با وجدانى آسوده از پذيرش آزاديهاى فردى
چشم ميپوشند و مايلند آنها را از صحنه گيتى
خارج كنند، زيرا آنها را مانعى در مقابل
همآهنگى كامل ميدانند" تاكيد كردند كه "خود
را جزء آن دسته از كمونيستها نميدانند كه در
پى از بين بردن آزاديهاى فردى اند."برعكس،
آنها يقين دارند"كه آزاديهاى فردى درهيچ
نظام اجتماعى به اندازه نظام مبتنى بر مالكيت
جمعى" تضمين نميشوند. در ادامه اين بحث آنها
خاطر نشان كردند كه "ضروريست حكومتى
دموكراتيك پايهريزى كرد تا در آن هر حزب
بتواند درگفتار يا نوشتار اكثريت مردم را به
طرفدارى از عقايد خود جلب كند."(6)
در دومين كنگره اتحاديه كه در نوامبر همان سال
برگزار شد، ماركس و انگلس ماموريت يافتند
برنامه"مفصل نظرى و عملى"(7) اتحاديهرا تدوين
كنن د كه قرار بود در آغاز سال بعد با نام
مشهور"مانيفست حزب كمونيست"منتشر شود؛ اين
برنامه نظرات ايدهآليستى را كه معتقد بود
پرولتاريا "استقلال تاريخى يا جنبش سياسى
مستقلى ندارد" رد ميكرد، و حمايت آشكار خود
را از "سازمانيابى طبقاتى، خودبه خودى و
تدريجى پرولتاريا (8) به مثابه "جنبش اكثريت
عظيم توده ها،(9) كه تلاش ميكنند به طبقه
حاكمه تبديل شوند و در مبارزه براى دموكراسى
پيروز شوند را" (10) اعلام ميداشت.
اما اين تلاشها به معنى از بين رفتن جريان
ديگر در جنبش كمونيستى نبود؛ بازتاب اين
جريان تا به امروز در مشاجرات اساسى وجود
داشته است. به لحاظ تاريخى نظرات لوئى آگوست
بلانكى بارزترين و بى پردهترين تجلى اين
گرايش است. بلانكى معتقد بود كه بايد اقليتى
انقلابى سازمان داد تا به نفع و اگر لازم
باشد، برخلاف خواست اكثريت مردم قدرت را به
دست گيرد و آن را در خدمت بالاترين منافع
تودهها حفظ كند تا آنان بدون نفوذ ارتجاع
آموزش ببينند و توليد در سطح بالايى افزايش
يابد. در آن "صورت ميتوان از خودمختارى
تودهها صحبت كرد"(11) طى صدسالى كه از مرگ
ماركس ميگذرد، به علت تحريف نظرات وى،
انديشهها و عملكردهايى كه مشابهت چشمگيرى با
نظرات و باورهاى بلانكى داشته است، هم به
وسيله منقدين ماركس ماركسيستى انگاشته
شدهاند و هم توسط كسانيكه اين نظرات را به
ماركس نسبت دادهاند. هدف اين مقاله مقايسه
عقايد بلانكى و آنچه كه اين عقايد از آن نشأت
گرفته با نظرات ماركس و انگلس پيرامون مسئله
حاكميت اقليت و اكثريت است. اين هدف با بررسى
نوشته هاى ماركس، انگلس و بلانكى دنبال
ميشود.
2
بلانكى سنت سياسى ژاكوبن - بلانكى را از
بوناروتى به ارث برده بود. اين سنت ريشه در
نظرحاكميت مردمى روسو داشت. روسو حاكميت مردم
را تجلى يك اراده عمومى ومتافيزيكى ميدانست
كه "همواره ثابت، غيرقابل تغيير و بى آلايش
است. او اين اراده را از "خواست مشخص مردم
مشخص" كه ميتوانست اشتباه باشد،(12) متمايز
ميدانست. (اين تمايز هنوز هم دربين اراده
"حقيقى" مردم و آنچه اكثريت در زمان معينى طلب
ميكنند وجود دارد") بحث روسو اين بود كه
حاكميت منحصرا به مردم اختصاص دارد و اين
آنها هستند كه بايد تدوين كننده هر قانونى
باشند. اما او اين پرسش را مطرح كرد: "توده
ناآگاه كه نميداند صلاح او در چيست چگونه
ميتواند، با اتكاء به خود، دستگاهى با عظمت و
دشوارى يك سيستم قانونگذارى را اراده كند؟"
اراده عمومى همواره بر حق بود(droite)،
اما داورى كه اين اراده را هدايت ميكرد،
هميشه بى عيب و نقص نبود. روسو نوشت "اين
اراده داورىكننده بايد بتواند اشيا را
آنگونه كه هستند و گاه آنگونه كه بايد باشند
ببيند." مردم احتياج به رهبرانى دارندكه به
آنها "دانستن آنچه را نياز دارند"
بياموزد."(13) افزون بر اين مهم است كه "به
منظور اعلام علنى اراده عمومى، گروهى كه از
منافع خاصى حمايت ميكند درحكومت وجود نداشته
باشد"(14) به زبان ديگر هيچ حزب سياسى وجود
نداشته باشد، زيرا روسو اين احزاب را مخل
هماهنگى اجتماعى ميدانست. هركس پيروى از"
اراده عمومى" را نپذيرد، بايد مهار شود. او
اين نظر را در جمله معروف زير بيان داشت:" اين
حرف معنايى جز اين ندارد كه چنين فردى را بايد
به زور آزاد كرد."(15)
در انقلاب فرانسه، روبسپير و ژاكوبنها كه از
روسو الهام گرفته بودند، سرسختترين قهرمانان
حاكميت مردم بودند.آنها درپى قيام عمومى
پاريس از ژوئن سال 1793 قدرت را به دست
گرفتند، مخالفين ژيروندن خود را ازمجلس ملى
كنار گذاشتند و قانون اساسى دموكراتيك سال
1973 را اعلام كردند. اجراى اين قانون كه برحق
راى مردان استوار بود، درنتيجه الزامات جنگ،
شورش و وخامت اوضاع اقتصادى به تعويق افتاد،
و ديكتاتورى تك حزبى واقعى از اكتبر 1793 تا
ژوئيه 1794 در فرانسه اعمال شد. دراين
ديكتاتورى مجلس ملى تصفيه شد و كميتههاى
امنيت و حفاظت عمومى كه قدرت اجرايى كامل
داشتند، "نگهبانان و مجريان منحصر به فرد
اراده عمومى" بودند.(16) روبسپير از طريق
"دولت موقت فرانسه" كه در پاريس مستقر بود،
حكومت را معرفى كرد. اين حكومت روز به روز
متمركزتر ميشد و بر حمايت اقليتى از مردم
تكيه داشت كه تجلى "جبر آزادى عليه استبداد"
بودند. روبسپير ميگفت ترورى كه دولت اعمال
ميكند "از فضيلت سرچشمه گرفته" و "نتيجه اصل
عمومى دموكراسى است كه در رويارويى با
ضرورىترين الزامات كشور مورد استفاده قرار
ميگيرد."(17)
پس از آنكه روبسپير در 27 ژوئيه سال 1794
(نهم ترميدور) سرنگون و قربانى همان گيوتينى
شد كه خود در گسيل بسيارى از انقلابيون به كام
آن نقش تعيين كننده داشت، حاكمين ترميدورى
جديد كنترل اقتصادى پيشينيان خودرا رد و قانون
اساسى سال 1795 را اعلام كردند. اين قانون به
طبقات دارا آزادى محدودى ميداد. در مقابل اين
گردش به راست بود كه بابوف و دوستانش"توطئه
برابرها"را درسال 6 - 1795سازمان دادند. هدف
اين بودكه براى سرنگونى دولت و احياى قانون
اساسى دموكراتيك سال 1793 قيامى سازمان داده
شود، قانون اساسى اصلاح شود و نوعى كمونيسم
پيش صنعتى(كه مبناى آن اساسا، و نه منحصرا،
توزيع تا توليد) بود، پايهريزى شودكه شامل
زميندارى مشترك و استقرار برابرى اجتماعى
باشد. درمركز اين توطئه" كميته نظم عمومى"
قرار داشت كه كميتهاى كوچك، مخفى و خودساخته
بود. اين تجمع دايره وسيعترى از هواداران را
دور خود گرد آورده بود؛ آنها از نقشهها و
اهداف كميته، اطلاعات محدودى دراختيار داشتند.
طرفداران متعصب جمهورى از بين توده مردم براى
اين اهداف تبليغ ميكردند ولى پشتيبانى لازم
از اين برنامه صورت نگرفت. به اين توطئه خيانت
شد و بابوف و ديگران باجان خود تاوان آنرا
پرداختند.
نظرات اصلى بابوف و همدستانش (بابوفيسم) در
سال 1828 توسط يكى از اين افراد يعنى بوناروتى
در نوشتهاى تحت عنوان "توطئه براى برابرى طبق
نظر بابوف" درسال 1828 تنظيم شد. اين نوشته
تأثيرعميقى بر بلانكى و ديگر انقلابيون عصر او
داشت. بوناروتى مينويسد "بابوف و كميته مخفى
او متقاعد شده بودند كه "توسل مستقيم به مجامع
عمومى براى انتخاب دستگاه قضايى و دولت طبق
قانون اساسى سال 1793 نه ممكن و نه خالى از
خطر است". چنين امرى "تضمين" كافى در مقابل
"اشتباهاتى كه مردم ممكن بود مرتكب شوند"
فراهم نميآورد.(18) بوناروتى نوشت مردمى كه
نظراتشان تحت يك رژيم غيرعادلانه و خودكامه
شكل گرفته باشد: "به دشوارى قادرند در آغاز
انقلابى خلاق، از طريق آراء خود افرادى را
انتخاب كنندكه براى اهداف آنان و به ثمر
رساندن آن انقلاب مناسب باشند. وى معتقد بود،
اين وظيفه مشكل را تنها ميتوان به شهروندان
خردمند و شجاعى واگذاشت كه عميقا از ميهن
پرستى و عشق به انسانيت الهام گرفته باشند ...
كه دانش آنان از معاصرانشان بيشتر باشد، به
ثروت و افتخارات پيش پا افتاده به ديده تحقير
بنگرند و سعادت خود را از راه تأمين پيروزى
عدالت و برابرى جاوادانه كنند. شايد در آغاز
يك انقلاب سياسى ضرورى باشد حتى بدون احترام
به حاكميت واقعى مردم، قدرت كامل را به
بيطرفانه ترين نحو ممكن به افراد خردمند و
انقلابيون توانا سپرد و كمتر در فكر كسب آراء
ملت بود". (19)
كميته مخفى تصميم به اعمال اين ديكتاتورى
انقلابى گرفت تا زمانيكه بتوان مردم پاريس
را براى انتخاب مجمع ملى فراخواند، مجمعى كه
ضرورتا بايد قدرت مطلق داشته باشد. "تحقيقات"
مفصل به منظور تعيين صلاحيت كانديداها و نيز
"نظارت بر فعاليت مجمع جديد"(20) محمل ادامه
حيات كميته مخفى دراين مقطع بود.
بلانكى كه از كمونيسم بابوف الهام گرفته بود،
تلاش ميكرد جمعى نسبتا كوچك، متمركز و داراى
ضوابط لازم از نخبگان را جهت تدارك وهدايت
قيام سازمان دهد. اين قدرت جديد ديكتاتورى
موقت انقلابى خود را جايگزين قدرت دولتى
سرمايهدارى ميكرد."انجمن فصول" كه يك انحمن
مخفى بود و توسط بلانكى و باربه هدايت مىشد،
عمدتا شامل كارگران و صنعتگران پاريس بود.
اين انجمن اقدام به اجراء مشهورترين نوع قيام
بلانكيستى درماه مه سال 1839 كرد، هتل دوويل
را به تصرف خود در آورد و خود را مقام قانونى
در پاريس اعلام كرد، آنها انتظار داشتند عمل
جسورانه آنها مردم را در پيوستن به آنها
تشويق كند، اما از واكنش مردم خبرى نشد و
تنها هشتصد تن به اين قيام پيوستند و پس از
چند روزى مبارزه ، شكست خوردند.
در سال 1848بلافاصله پس از انقلاب فوريه
فرانسه، بلانكى تاكتيك ديگرى در پيش گرفت، و
به جاى سازمان مخفى" انجمن مركزى
جمهوريخواهان" را به عنوان تشكلى علنى سازمان
داد. اين انجمن كه هر هفته شش روز جلسه داشت،
صدها تن را به خود جلب كرد. اما اندكى بعد،
بلانكى اين انحمن را نيز بشيوه انجمنهاى مخفى
مجددا سازماندهى كرد. ساموئل برنشتاين متذكر
ميشود كه اعضا اين انجمن جزء كسانى بودند كه
به هسته اصلى قيام كنندگان پاريس درسال
1839پيوسته بودند. و هدفشان" اين بود" كه "به
عنوان گروه فشار و ماشين تبليغاتى عمل كنند".
كه "مجدانه مىكوشيدند احساسات مردم را تحريك
و آنان را براى لطمه زدن اساسى به نهادهاى
موجود درجامعه بسيج كنند"(21) بلانكى با ايده
سازمان دادن كودتا (Putsch)
به
شيوه سال 1839مخالفت ورزيد. دراين رابطه اعلام
كرد كه،" اگر قدرت را طى عمليات شجاعانهاى
سريعا به دست گيريم، چه كسى ميتواند تداوم آن
را تضمين كند؟ آنچه ضروريست عبارت از "حمايت
تودهاى مردم قيام كنندة حومه پاريس است،
همانگونه كه عليه سلطنت در دهم اوت سال 1792
قيام كردند".(22) او خواستار اعطاى" آزادى
كامل و نامحدود مطبوعات" و ديگر آزاديها از
جمله تسليح كارگران شد.(23) وى در عين حال
اعتقادات اصلى خودكه از نظرات بابوف مايه
گرفته بود را حفظ كرد. طبق اين نظر تودهها
هنوز در موقعيتى نبودند كه حاكمان خود را
انتخاب كنند. نظر او خواستش را منعكس
ميكرد. او خواهان "تعويق نامحدود" انتخاباتى
بود كه براى انتخاب مجمع ملى قانون گذارى
تعيين شده بود. او ادعا كرد كه "آزادى حق راى
فقط صورى خواهد بود و دشمنان به ناچار در جهت
اراده مردم توطئه خواهندكرد."(24) در حومه
پاريس روحانيت و اشراف دست بالا را داشتند.
بلانكى نوشت: "استبدادى اغواكننده خودانگيختگى
تودهها را از درون خفه كرده است و دهقانان
نگونبخت كه به سطح رعيت سقوط كردهاند، براى
دشمنان خود كه آنها را سركوب و استثمار
ميكنند به پل پيروزى تبديل ميشوند". اگر
انتخابات قبل از اينكه مردم به آگاهى دست
يابند صورت گيرد، نتيجهاى جز پيروزى ارتجاع و
بروز جنگ داخلى نخواهد داشت. (25)
بيش از دو دهه بعد بلانكى اين نظرات را در
مقالهاى تحت عنوان "كمونيسم آينده جامعه" بسط
داد كه درسال 70-1869 نوشت. در اين مقاله او
خواهان"ديكتاتورى انقلابى پاريس"شد، و درپاسخ
به اين نظر كه تعويق انتخابات تا "دستيابى
كامل به آگاهى" متضمن "پذيرش اقليت و قهر
است" گفت: "نه! اكثريتى كه با ترور و خفقان به
دست آيد، اكثريت شهروندان نيست بلكه گله
بردگان است. هيئت داورى چشم وگوش بستهايست
كه هفتاد سال تنها شنونده يكى از دو طرف دعوا
بوده است و دين او اين است كه هفتاد سال ديگر
نيز حرف طرف مقابل را گوش كند. از آنجا كه
آنها قادر نبودهاند با هم به داورى بنشينند
به طور مجزا قضاوت ميكنند". درسال 1848
جمهوريخواهان پاداش اعطاى آزادى كامل به
دشمنان خويش را دريافت كردند. بلانكى تاكيد
كرد:"اين بار ديگر"نبايد به دشمن آزادى داده
شود" و بدين ترتيب وى" آزادى نامحدود مطبوعات"
را، پس گرفت كه خود در سال 1848پيشنهادكرده
بود.(26) او درادامه گفت: "دهانبند را روزى
از دهان كار برميدارند و بردهان سرمايه
ميزنند". بلانكى ادامه داد "يكسال ديكتاتورى
نوع پاريس درسال 1848ميتوانست براى فرانسه و
تاريخ ربع قرن صرفه جويى كند"، ربع قرنى كه به
پايان خود نزديك ميشود. اين بار اگراحتياج به
دهسال ديكتاتورى باشد، نبايد درآن ترديدكرد."
اوسپس به شيوه روبسپيرى ادعاكرد كه "دولت
پاريس دولت كشور توسط كشور است و بنابراين
تنها دولت قانونى... اين دولت نماينده واقعى
ملت است."(27) چنين برداشتى از "نماينده
واقعى، هيچ ربطى به امرى ندارد كه بتوان صحت
آن را به گونهی تجربى ثابت كرد، بلكه بيشتر
با" آرمان" يا تشكلى متافيزيكى همخوان است.
اين برداشتى بود كه بلانكى از دموكراسى داشت.
او معتقد بود كه كمونيستهاى مكتب او"همواره
جزء سرسختترين پيشگامان بودهاند."(28)
وظيفه اصلى ديكتاتورى انقلابى بلانكى بيشتر
آموزشى بود تا قهرى:"ارتش، قوه مقننه، كليسا
و مراجع عمومى صرفا حصارند؛ جهالت - دژى است
وحشتناك، يك روز بايد صرف ساختن حصار كرد و
بيست سال صرف ساختن دژ."(29) كمونيسم را
بايد"گام به گام" و"هميشه با رضايت كامل"(30)
پس از"اخراج اشراف و قشون سياه (روحانيون) چه
زن و چه مرد"(31)، از كشور به وجود آورد.
سرانجام بايد" از آن موجود زشت و مشئومى كه
دولت نام دارد اثرى باقى نماند."(32) بلانكى
ظاهرا نوعى زوال تدريجى دولت را تجسم ميكرد
كه با هدف سن سيمون انطباق داشت كه ميخواست
اداره اشيا را جايگزين حكومت بر انسانها
بكند.(33) او با رد مشاجرات بين مكاتب
سوسياليستى پيرامون جامعهاى كه اميد به
استقرار آن را داشتند، خود را از خيالپردازان
متمايز ميكرد. او نوشت كه "آنها با حرارت در
ساحل رودخانه بحث ميكنند كه آيا مزرعه آن سوى
رودخانه مزرعه ذرت است يا گندم"،"بسيارخوب،
بيائيد ابتدا از رودخانه عبور كنيم، آنوقت در
آنجا حقيقت را درمييابيم."(34) او ظاهرا
زياد هم نگران اين نبود كه بسيارى از مردم
وقتى مشاهده ميكنند كه از آنها در مورد آنچه
كه بايد كاشته شود پرسشى نميشود نه بخاطر
گندم يا ذرت، بلكه از ترس روبهرو شدن با
سياهى مرگزاى شب به عبور از رودخانه بى علاقه
ميشوند.
3
ماركس و انگلس براى بلانكى به عنوان يك
انقلابى شجاع و وفادار احترام زياد قائل
بودند. ماركس دركتاب "مبارزه طبقاتى در
فرانسه" در آنجا كه "دوره بين 1848تا 1850 را
توضيح ميداد، نوشت: "پرولتاريا هر چه بيشتر
بر محور سوسياليسم انقلابى، بر محور كمونيسم
سازمان مييابد، كه بورژوازى نام بلانكى را
براى آن اختراع كرد،."(35) ماركس در سال 1861
بلانكى را "روح و قلب حزب پرولترى در فرانسه"
توصيف كرد.(36) ماركس در، زمان كمون پاريس
متذكر شد تىير كه در راس دولت ورساى قرار
داشت، از مبادله بلانكى كه در اسارت آنها بود
با اسقف اعظم داربوى سر باز زد. ماركس نوشت:
"تى ير مىدانست كه با آزادى بلانكى به كمون
يك رهبر اعطا خواهد داد". (37)
در آوريل 1850، زمانيكه بلانكى در فرانسه به
زندان افتاد (او سى و سه سال از 76 سال زندگى
خود را در سى زندان مختلف گذراند)، ماركس و
انگلس با رهبران بلانكيست فرانسه كه در لندن
در تبعيد به سر ميبردند، توافقنامهاى كوتاه
مدت امضا كردند. ماركس و انگلس با آنها و
رهبر چارتيستهاى چپ، هارنى، انجمن سراسرى
كمونيستهاى انقلابى را پايهگذارى كردند. هدف
اين انجمن اينطور تعريف شده بود،"سرنگونى همه
طبقات صاحب امتياز و تسليم آنها در برابر
ديكتاتورى پرولترى از طريق حفظ اتقلاب مداوم
تا دستيابى به كمونيسم كه شكل نهايى ايجاد
خانواده بشرى خواهد بود".(38)
اين توافقنامه زمانى تنظيم شد كه ماركس و
انگلس هنوز انتظار داشتند انقلاب احيا شود.
آنها در فكر فعاليت با رهبران گرايشهاى اصلى
پرولترى بودند كه احيانا در فرانسه و ايتاليا
به سر ميبردند. اما در سال 1850ماركس و
انگلس به اين نتيجه رسيدندكه سرمايهدارى
اروپا به دوره شكوفايى وارد شده است و لذا در
مرحلهاى كه در پيش است، انقلابى جديد منتفى
است. اين ارزيابى واقعبينانه ماركس و انگلس
را رو در روى اقليت قابل ملاحظهاى از رهبران
اتحاديه كمونيستها قرار داد كه ويليچ و شاپر
آنرا رهبرى ميكردند. شاپر در يكى از جلسات
مقامات مركزى اتحاديه كه در پانزدهم سپتامبر
سال 1850 برگزار شد، اعلام داشت: "مسئله مورد
بحث اينست كه درآغاز كار آيا ما خود بايد سرِ
چند نفر را قطع كنيم يا اين که سر خودمان است
كه خواهد افتاد. در فرانسه كارگران به قدرت
خواهند رسيد و به همان ترتيب نيز در آلمان،
اگر اين چنين نباشد، واقعا من به رختخوابم
پناه خواهم برد"(39) ماركس اينگونه استدلال
ميكرد كه شاپر و ويليچ انقلاب را"نه محصول
واقعيتها و اوضاع و شرايط معين بلكه
نتيجه"تلاش اراده"ميدانند."(40) در اينجا
ماركس انتقاد سال 1844 خود از اعتقاد روبسپير
به "همه توانى و قدرت مطلق اراده" (41) و
روشهاى قهر و ترور ژاكوبنها تكرار كرد،
"جاييكه زندگى سياسى مانع گسترش
پيششرطها، يعنى جامعه مدنى و عناصر
تشكيلدهنده آنست و خود را فارغ از تناقضات
به مثابه زندگى واقعى نوع بشر معرفى ميكند.
آنگاه فقط از طريق تضادى قهرآميز با شرايط
حيات خود ميتواند به اين هدف برسد."(42)
تحقير اين ارادهگرايى از طرف ماركس شامل
تمامى سنت ژاكوبن - بابوفيست - بلانكيست
مىشد. زمانى كه شاپر همراه ديگر رهبران
اتحاديه عدالت سابق به ماركس و انگلس پيوست،
تا اتحاديه كمونيستها را سازمان دهند، او اين
سنت را كنار گذاشته بود. شاپر تحت تاثير
شتابان انقلاب 1848 اين موضع را اتخاذ كرد.
(43) بنابراين جاى تعجب نيست كه بسيارى از
بلانكيستها زمانيكه اتحاديه بر سر اين موضوع
پاره پاره شد جانب شاپر را گرفتند. روز نهم
اكتبر سال 1850 ماركس، انگلس و هارنى به
بلانكيستها نوشتند: "مدتهاست انجمن سراسرى
كمونيستهاى انقلابى را دو فاكتو منحل
ميدانند."(44)
وقتى ماركس و انگلس هنوز تصور ميكردند كه
"انقلاب جديدى در راه است" خطابيه مشهور ماه
مارس(1850) را از جانب"مقامات مركزى اتحاديه
كمونيستها (45) تدوين كردند. ادوارد برنشتاين
و كسان ديگرى كه از او پيروى ميكردند اين
خطابيه را "بلانكيستى" توصيف كردند.(46) اين
خطابيه درحقيقت اگر چه در تاكتيكهاى فورى
نكاتى داشت كه با نظرات بلانكيستها همخوانى
داشت و زمينه موافقت كوتاه مدت با آنها را
فراهم ساخت، استراتژى آن با استراتژى
بلانكيستها كاملا متفاوت بود. در اين خطابه
به جاى تجسم كودتاى كمونيستى يا حتى انقلاب،
درام انقلابى او در دو پرده پيشبينى شده
بود. در پرده نخست يك حزب وسيعا كارگرى
ميبايستى كمك ميكرد تا دموكراتهاى خرده
بورژوا به قدرت برسند و سپس آنها را تحت
فشار قرار دهند تا آنجا كه ممكن است به حريم
سرمايهدارى نقب بزنند.(47) دراين خطابه
همچنين تصريح شده بود كه كارگران آلمان بدون
از سرگذراندن دوران طولانى تكامل انقلابى قادر
نخواهند بود قدرت را تسخير و به منافع طبقاتى
خود دست يابند"(48) وقتى شاپر طرح بعدى خود
پيرامون كارگران و به قدرت رسيدن آنها
درآلمان را ريخت، ماركس تذكر داد كه اين نظر
با خطابيه ماركس و"مانيفست كمونيست" تفاوت
دارد كه شاپر آن را تائيد كرده است.(49)
مانيفست خاطرنشان ميكرد كه آلمان"درآستانه
انقلاب بورژوايى است" انقلابى كه بايد به تفوق
بورژوازى بيانجامد؛ در عين حال در مانيفست
پيشگويى شده بود كه "انقلاب بورژوايى تنها
مقدمه ايست بر انقلاب پرولترى كه بلافاصله
پس از آن اتفاق خواهد افتاد"(50) استانلى مور
از اين نقل قول به منظور دفاع از تز خود مبنى
بر اينكه تاكتيكهاى ماركس و انگلس از سال
1844 تا 1850"اساسا تحت تاثير سنت بابوف،
بوناروتى و بلانكى بوده است"(51) استفاده كرد.
ليكن تاكتيكهايى كه ماركس و انگلس در طى
سالهاى 49- 1848 اتخاذ كردند، اين تز را
تائيد نمى كنند. ماركس و انگلس كمى بيش از
دو ماه پس از اتمام "مانيفست " به وطن خود
بازگشتند و به"حزب دموكراتيك" يعنى "حزب خرده
بورژوازى"(52) پيوستند و تا بهار سال 1849
پيشروترين جناح اين حزب بودند؛(53) طى اين مدت
تلاش آنها صرف انتشار روزنامه نويه راينيشه
زايتونگ نيز ميشد. اين روزنامه به
عنوان"ارگان دموكراسى"(54) روزنامهاى راديكال
و پرخواننده بود. در واقع فرمولبندى بخش آخر
مانيفست را بيشتر بايد به حساب خوشبينى بيش
از حد نوبسندگان آن گذاشت تا به حساب
تاكتيكهاى بلانكى. اين فرمولبندى با
فرمولبندى انگلس كه در طرح مقدماتى "مانيفست"
در اكتبر سال 1847مبنى بر اينكه وقوع انقلاب
كمونيستى "درآلمان بطئى و بى نهايت دشوار
است"(55) با نظر شش يا هفت ماه بعد او دائر
بر اينكه "كارگران هنوز در شرايطى نيستند كه
بتوانند به عنوان طبقه حاكمه در آلمان اعلام
موجوديت كنند" تفاوت فاحش دارد.(56)
ماركس و انگلس كمى قبل از نوشتن طرح "خطابيه
ماركس"مقاله بلند بالايى در انتقاد به توطئه
گران انجمنهاى مخفى پاريس نوشتند و از آنها
به مثابه "كيمياگران انقلاب" و كسانيكه
"دقيقا انديشههاى پريشان و مشغوليتهاى ذهنى
كيمياگران قديم را دارند"(57) انتقاد كردند.
توطئههايى نظير آنچه در سال 1839 توسط
بلانكى سازمان داده شد"البته هرگز بخش وسيعى
از پرولتارياى پاريس را دربر نگرفت" با
وجوديكه "قيام سال 1839 قيامى قطعا پرولترى و
كمونيستى بود "ماركس و انگلس بر اين نكته
تاكيد كردند كه تجربه ثابت كرده است كه "در
انقلاب مدرن اين بخش از پرولتاريا براى
انقلاب كافى نيست و تنها پرولتاريا به طور عام
ميتواند انقلاب را به ثمر برساند" .(58)