بازگشت به صفحه قبل

 

 

مرگ دولت نزد مارکس و انگلس

 

 هال دریپر

سوسن روستا

 

هدف این مقاله بررسی شیوه تفكر ماركس‌ و انگلس‌ در رابطه با "احتضار" دولت در جامعه ‍ سوسیالیستی (كمونیستی) است [dying away در ‍­انگلیسی بیش­تر زوال دولت " withering away" خوانده شده است. خواننده می­تواند اصطلاح  مورد علاقه خود را برگزیند، ضمن آن­كه ما در  ادامه، عبارت اصلی را ذكر خواهیم كرد كه توسط ماركس‌ و انگلس‌ ‍ به كار برده شده­ است.]. در جریان  بازنگری آن­چه آن­ها در رابطه با این موضوع نوشته ‍­اند،- تا آن­جا كه عملی و بدون ورود به مطالب كشدار- ملاحظه خواهیم كرد چگونه درك ‍ آن­ها طی سه دوره كاملا متمایز تكامل یافته است.

ماركس‌ برای رسیدن به این استنتاج كه كار دولت پایان می­یابد، ابتدا به ساکن از دیدگاه­های خود‌ آغاز ‍ نكرد. او درواقع با این مفهوم به طور ساخته و پرداخته روبه­رو گشت. با نگاهی به سابقه ماقبل ماركسیستی  این مفهوم رابطه آن با ماركسیسم را روشن خواهد شد.

 

1_ ضد دولت­گرایی به مثابه یك آرزو

"الغاء دولت" یكی از قدیمی­ترین ایده­های تاریخ اعتراض‌ اجتماعی است، قدیمی­تر و ‍ ابتدائی­تر از ایدئولوژی یا جنبش‌ سوسیالیستی و آنارشیستی . این حدسی بدیهی است كه ‍

ضد دولت­گرایی طبیعتا می­باید با ظهور خود دولت، در واكنش‌ به فشارهای جدید آن به وجود آمده باشد، و می­باید به مثابه نشانه­های عصر طلایی به بقای خود ادامه داده باشد. در ‍ هرحال حداقل ردپای آن­را درفلسفه كهن یونانی و چینی می­توان پیدا کرد.

در طول تاریخ جامعه طبقاتی، دولت، از دید انسان كوچك اعماق، اساسا نیرویی قبضه كننده ‍ و قهار به نظر می­آمد. برای زارع زمین، دولت به شكل مردی در می­آید كه مالیات وصول می­كند،‍ خراج می­گیرد و از مردان مسلح تشکیل شده است. ماركس‌ نوشت:  "دهقان فرانسوی شیطان ‍ را در هیئت یك مامور وصول مالیات ترسیم می­كند".(1) دهقان می­بیند ثروت جامعه، آن­طور كه ‍ او آن­را می­شناسد، از اثر كار او در دل طبیعت تولید می­شود، آن­چه كه او در رابطه با ‍­دولت می­بیند این است كه پس‌ از آن­كه او ثروت را تولید كرد دستی از خارج دراز شده،‍­ تا آن را به چنگ آورد. ضد دولت­گرایی عموما (مثل آنارشیسم بعدی) بیش‌ از همه درمیان تولیدكنندگان منفرد ‍­و منزوی، از قبیل دهقانان، پیشه­وران و كارگران خانگی رشد كرد كه به راحتی رابطه بین كار شخصی خودشان و كار جامعه را نمی­دیدند. ‍­دراین چارچوب محدود، دولت فقط یك متجاوز بیگانه است. برهمین سیاق، امید به "الغاء ‍ دولت " فقط مسئله­ای مربوط به­ اراده و قهر است: یك حركت چاقو و غده سرطانی بی مصرف از پیكر جامعه تولید­كننده جدا می­شود. بدین ترتیب آرزوی "الغاء دولت"، كه امروزه به نظر بیش­تر آدم­ها یكی از وحشیانه­ترین تخیلات به شمار می­رود، به مثابه ایده­ای ساده، مستقیم، سهل الوصول و پیش‌ پا افتاده به وجود آمد. ‍(برای ماركسیسم، این ایده نه ساده است، نه تخیلی) ضد دولت­گرایی هم­چنین، در شكل كمتر تعمیم­یافته­اش‌، به صورت نفرت فراگیر و بی اعتمادی­‍ به قوانین (حتی بیش­تر بی اعتمادی به وكلا و حقوق­دانان) و مقامات، به مثابه نمایندگان ‍ دولتی بیگانه ظاهر می­شود. سرنگون باد قانون، مرگ بر مقامات، نابود باد دولت - اینها قدیمی­ترین شعارهای مبارزه طبقاتی هستند. درحالی­كه دولت­های بسیاری سرنگون شده­اند، دولت هرگز "ملغی" نشده است. از نقطه نظر ماركسیستی، ‍ دلیل آن روشن است: دولت یك ضرورت اجتماعی بوده است. نارضایی، هرقدر هم بتواند جنبش توده­ای نیرومندی گرد آورد و هرچند گاه هم به پیروزی برسد، قادر نیست جانشینی برای كاركردهای مثبت و ضروری دولت ارائه دهد. دولت، تاوقتی­كه، امور جامعه بدون آن پیش‌ نمی­رود،‍ بر فاتحان خود غلبه می­كند. (به اصطلاح "قانون آهنین الیگارشی " عبارتی مربوط به بخش‌‍ اعظم گذشته است و چیزی درباره آینده نمی­گوید). همین كه ضد دولت­گرایی بدوی دیگر منفی نباشد، همین كه این مسئله مطرح شود كه چه چیز باید جایگزین دولت شود، آنگاه همواره روشن خواهد شد كه دولت، كه در خیال "ملغی" شده است، دوباره ‍ در شكل دیگری وارد صحنه می­شود. گاه جالب و همیشه آموزنده است كه ببینیم این امر تا چه حد حتی درمورد اتوپیای "آنارشیست­ها" هم صادق است، آنجا كه اشاره­ای به سازماندهی ‍ مثبت جامعه می­شود، گوش­های نوك تیز یك دولت بسیار خودکامه بیرون می­زند. [خواننده علاقمند برای امتحان این قاعده می­تواند به نمونه آرمان­شهرهای ضد دولت­گرا ‍ مراجعه كند كه توسط نویسنده آنارشیست ماری لوئیز برنری (سفری در اتوپی) توصیه شده ‍ است – به عنوان مثال به اثر دو فوآنی De Foigny ، ولی لازم است به خود او مراجعه شود، ‍ نه به خلاصه شسته و رفته  برنری.]  همین مسئله تا اندازه­ای درمورد سوسیالیست­های اولیه صادق است. دشمنی عمیق نسبت به دولت­‍ به معنی اخص‌ كلمه، به عنوان جزیی از قدیمی­ترین سنن رادیكال، بین آن­ها معمول بود، و ‍ بدین جهت برخی از نویسندگان مدرن حتی فوریه و سن سیمون را "آنارشیست" می­خواندند. درحالی­كه بدیل آن­ها ‌(بدون ذكر عنوان) خود تصویر دولت­های كاملا خودکامه­ای بود. مثلا در گفته­ای ‍ كه هم آنارشیست­ها و هم ماركسیست­ها نقل قول كرده­اند، سن سیمون خواهان آن است كه مدیریت­‍ اشیاء جایگزین حكومت افراد شود. این معمولا نیت قابل تحسینی به شمار آمده كه به مفهوم ‍ الغاء حكمروایی انسان بر انسان است؛ ولی در واقع طرح به شدت مستبدانه سن سیمون نشان داد­ كه منظور او - درحكومت مورد نظرش‌، چیزی كاملا متفاوت است: مدیریت افراد چنان­كه گویی هم­چون ‍ شئی به شمار می­روند.

بنابراین وقتی ماركس‌ و انگلس‌ اولین بار در سال­های 1840 به سوسیالیسم و كمونیسم آگاهی­ یافتند، اعتقاد به "الغاء دولت"، واقعی­ترین نقطه اشتراك رادیكالیسم، حتی رادیكالیسم ‍ صورتی بود. مالكیت چیست ؟ پرودون (1840) به تازگی به این ایده كهن، رنگ جدیدی داده ‍ بود: "آنارشی". ویلهلم وایتلینگ، شناخته­ترین كمونیست آلمانی در این دوره، مدافع دیكتاتوری ‍ مسیحی خود و "الغاء دولت" هر دو بود، بدون آن­كه برتناقض‌ این دو آگاهی داشته باشد.‍ حتی متفكرانی كه نظم اجتماعی بورژوایی را می­پذیرفتند، "الغاء دولت" را به عنوان نتیجه ‍­"منطقی" مكتب غالب هگلی از فلسفه آلمانی استخراج می­كردند. درحقیقت، این واقعیتی بود  كه این ضد دولت­گرایی اغلب مستلزم ضدیت با سرمایه­داری نبود. [این در تحلیل نهایی حتی در مورد پرودون ‍ صادق بود، كه ایده­اش‌ بر مالكیت خرده بورژوایی استوار بود. این امر در مورد ماكس‌ اشتیرنر هگلی ‍ هم كه در بالا به او اشاره شد صادق است (خود و مالكیت او) كه پیشگام مكتب آنارشیسم ماقبل­‍ سرمایه داری است كه در ایالات متحده (بنیامین توركر، یوشیا وارن) برجسته گردید و روح ‍­او هنوز برفراز سر جناح محافظه­كار جمهوری­خواه و دانشگاه شیكاگو پرسه می­زند. جنبش‌ ‍­آنارشیستی بعدی، پیوندی از ضدسرمایه­داری و ضد دولت­گرایی یافت تا موجود دورگه "آناركو - كمونیسم " را شكل دهد.]

 

 

2_ ضد دولت­گرایی اولیه ماركس‌ و انگلس‌

ماركس‌ و انگلس‌ پیش‌ از آنكه به ایده­ای دررابطه با"ماركسیسم" دست یافته باشند، این دوره تكامل را سپری كردند. چنان­كه انگلس‌ بعدا دریك نامه یادآوری ‍ می­كند:

"... الغاء (abolizione) دولت، یك عبارت فلسفی آلمانی قدیمی است، كه ما وقتی جوانان ‍­ساده­ای بودیم، از آن استفاده كردیم".(2) با وجود این ماركس‌ وقتی هنوز یك لیبرال دموكرات چپ وابسته به راینیشه زایتونگ بود، از ‍ آن استفاده نكرد. این موسی هس‌ از هگلی­های چپ بود كه در همان راینیشه زایتونگ، مسئله ‍ ناپدیدشدن و مركزیت­زدایی دولت را مطرح كرد؛ و درمه 1842 ماركس‌ شروع به نوشتن مقاله­ای کرد كه آشكارا مجادله ای علیه این نقطه نظر بود. او دستنویس‌ را چندان پیش‌ نبرده بود ‍­كه آن­را قطع كرد، و این قطعه كوتاه­تر از آن است كه به توان روشن كرد خط استدلال او چه ‍­بوده است.(3) ولی وقتی ماركس‌ در 1843 به یك سوسیالیست تبدیل می­شود، ایده ناپدید شدن دولت را به مثابه یك ایده اساسی مسلم می­گیرد. این را می­توان در همان یادداشت­های دستنویس‌ ماركس‌ در 1843 یافت كه تئوری ‍ دولت هگل را به نقد می­كشد. [نگاه كنید به دستنویس‌ ماركس‌، نقدفلسفه دولت هگل، در نوشته­های ماركس‌ جوان (ناشر ‍- ایستون و گودات)، به ویژه صفحات 75-174، 2.2 در هردو بخش‌ به "فرانسوی"ها، منظور پرودون ‍ و (احتمالا) فوریه، اشاره شده است. دراین موقع ماركس‌ هنوز از تئوری انقلابی دولت ‍­فاصله دارد. او فكر می­كند دولت "در دمكراسی واقعی ناپدید می­شود" (untergehe)، و این­كه اصلاحات انتخاباتی دموكراتیك (انتخابات عمومی غیرمشروط) "عبارتست از درخواست انحلال ‍)Aufloesung) این دولت، ولی هم­چنین انحلال جامعه مدنی". دریك یادداشت حدود ژانویه 1845، طرح خلاصه ماركس‌ برای كاری در مورد دولت با این نكته پایان می­یابد: "انتخابات، مبارزه برای الغاء دولت، و جامعه بورژوایی" (ایدئولوژی آلمانی، مسكو، 1964، ص‌ 655). از این­جا چنین بر می­آید كه ماركس‌ هنوز انتخابات عمومی را به عنوان امری ضرورتا ضد دولتی مورد توجه ‍ قرار می­دهد، كه یك دیدگاه نمونه بورژوا - رادیكال آن زمان است - مفهوم دولت را با دولت ‍ مستبد یكی دانستن، بر ایدئولوژی آنارشیستی سیطره دارد، و آن را می­توان نزد باكونین نیز ‍ یافت (نگاه كنید به "دولت­گرایی و آنارشی" او، و به یادداشت­های ماركس‌ براین اثر ‍ در م - ا Werke 18، به خصوص‌ ص‌ 61.) رابطه مهمی بین دیدگاه رفرمیستی و آنارشیستی نسبت ‍ به دولت وجود دارد.]

انگلس‌ درحقیقت توسط موسی هس‌ به سوسیالیسم (كمونیسم) گروید كه "سوسیالیسم حقیقی" احساساتی- دراساس‌ رفرمیستی- را با حمایت از ضد دولت­گرایی پرودونیستی به هم آمیخته بود (او‍ به عنوان یك سوسیالیست دولتی طرفدار لاسال زندگی را به پایان رساند). در 1843، انگلس‌- نوآئین نازك­دل، درحال نوشتن مقاله­ای بود كه در آن "آنارشی" پرودون سرمشقی برای سوسیالیست­ها- به شمار می­آمد – سوسیالیست­هایی كه عبارتند از روشنفكران فلسفه­دان از "طبقات تحصیل­كرده"، كه "از دانشگاه­ها و از كلاس‌ تجاری" عضوگیری شده­اند، و به خاطر "عشق­شان به اصول ‍ مطلق " و "بی توجهی به واقعیت "، (به سوسیالیسم) پیوسته­اند. (4) حتی در اواسط 1844، ماركس‌ هنوز تفاوتی بین تحول اجتماعی و حذف دولت قائل نبود:" قهرمانان انقلاب فرانسه، بسی دور از این­كه منشاء عیوب اجتماعی را در اصول دولت ببینند، ‍ منبع شر سیاسی را در عیوب اجتماعی جستجو می­كردند ".(5) به هرحال این تقدم "اصول دولت" همراه است با قبول این امر كه انقلاب سیاسی باید دارای ‍ یك "روح اجتماعی" باشد. ما به فرمول انتقالی زیر می­رسیم:

 "انقلاب- براندازی قدرت حاكم موجود و انحلال شرایط كهنه- عموما یك اقدام سیاسی است.  درهرحال، بدون انقلاب، سوسیالیسم عملی نیست. سوسیالیسم تا آن­جا كه نیاز به براندازی­‍ و انحلال دارد، این اقدام سیاسی را می­طلبد. ولی وقتی فعالیت سازمان­گر آن آغاز می­شود، ‍ و روح و هدف خاص‌ آن ظاهر می­گردد، سوسیالیسم پوسته سیاسی را دور می­افكند."(6) به عبارت دیگر، هم ماركس‌ هم انگلس‌، هریك به طور مستقل، این ضد دولت­گرایی "آنارشیستی" را ‍ از اولین آشنایی خود با سوسیالیسم گرفته، و تا وقتی كه به شیوه تاریخی درك خود از جامعه ‍ رسیدند، آن را درمجموع پذیرفتند.

در پائیز 1844، هنگامی­كه آن­ها خانواده مقدس‌ را می­نوشتند، به درك این مسئله نائل می­شدند ‍ كه این دولت نیست كه نظم اجتماعی را ایجاد می­كند بلكه نظم اجتماعی است كه بخ وجود آورنده­ی ‍ دولت است.(7) در ایدئولوژی آلمانی (46-1845) آن­ها این "ایده قدیمی كه دولت به محض‌ آن­كه اعضایش‌ ‍­آن­را ترك كنند، به خودی خود مضمحل می­شود" را به استهزاء می­گیرند... "این نظر نارسایی ‍­و تخیلی بودن آرزوهای زاهدانه را آشكار می­كند". به جای آن "انقلاب كمونیستی، كه تقسیم ‍ كار را از بین می­برد، نهایتا، نهادهای سیاسی را ملغی می­كند (ازبین می­برد beseitigt). ‍(8)"این نخستین عبارت آن­هاست درجدایی از ضد دولت­گرایی ابتدایی (كه بعدها به شكل آنارشیسم ‍ تبلور یافت)، و جایگزینی آن با تئوری ضد دولت­گرایی خودشان. كلمه كلیدی در اینجا "نهایتا" است. "الغاء دولت" دیگر اولین كلام انقلاب نیست، آخرین كلام آن است. این امر را باید‍ در پیوند با این نكته درنظر گرفت كه نخست دراین اثر است كه ماركس‌ و انگلس‌ این تز‍ را اعلام می­كنند كه پرولتاریای انقلابی باید در پی تسخیر قدرت سیاسی باشد، یعنی دولت­‍ كارگری خود را مستقر كند.  وقتی سال­ها بعد آن­ها با نظر به "الغاء دولت" در تعبیر متاخر باكونینیستی آن روبه­رو ‍ شدند، برای­شان تازگی نداشت.

 

3- دوره دوم : 1851-1847

بنابراین از همان آغاز، تئوری "دولت كارگری" ماركس‌ و انگلس‌ - تسخیر قدرت سیاسی توسط ‍­طبقه كارگر به مثابه اولین مرحله انقلاب- به یكسان در تضاد با آنارشیسم اولیه و لیبرالیسم ‍­بورژوا - دموكراتیك تكامل یافت. در واقع این دو درآن زمان آن قدر تفاوت نداشتند كه امروز با هم تفاوت ‍­دارند. بعد از ایدئولوژی آلمانی، عبارات مربوط به این نظر در دو اثر ‍­عمده­ای كه آن­ها قبل از انقلاب 1848 نوشتند، به چشم می­خورد. ­فقر فلسفه ماركس‌ (نقدی بر پرودون، 1847)، پس‌ از طلب این اصل كه "از این رو رهایی ‍­طبقه تحت ستم، ضرورتا متضمن ایجاد جامعه نوینی است"، با یادداشت زیر ختم می­شود:­"آیا این بدان معناست­كه پس‌ از سقوط جامعه كهنه، سلطه طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد ‍­كه منجر به قدرت سیاسی جدیدی خواهدشد؟ نه.­ شرط رهایی طبقه كارگر الغاء همه طبقات است، درست هم­چنان كه شرط آزادی رسته سوم، آزادی ‍­نظم بورژوایی، الغاء همه رسته­ها و نظام­ها بود.

"طبقه كارگر، در مسیر تكامل خود، اجتماعی را جایگزین جامعه مدنی كهنه خواهدكرد كه فاقد ‍­طبقات و تضاد آنهاست، و دیگر، به اصطلاح قدرت سیاسی وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی ‍­دقیقا مظهر رسمی تضاد در جامعه مدنی است".(9) ­اگرچه ماركس‌ بعدا بارها به این گفته، به مثابه دیدگاه "دولت كارگری"خود‌ اشاره می­كند، ‍­ولی هنوز آشكارا متضمن معنای دوگانه­ای است. ایده­ای كه لغت "نهایتا" در ایدئولوژی ‍­آلمانی حمل می­كند دراین­جا با مضمون "در مسیر تكامل‌"خود بیان می­شود. هنوز كاملا روشن نیست ‍­كه معنای "در مسیر تكامل‌"خود به دوره بعد از انقلاب اشاره دارد، ولی تصادفا، دقیقا همان ‍­عبارت در بخش‌ مربوطه در مانیفست كمونیست به كار رفته است، این بار در زمینه­ای روشن. ‍

این بخش‌ درست پس‌ از برنامه ده ماده­ای مانیفست می­آید و این مسئله را مورد بحث قرار ‍

می­دهد كه چطور "پرولتاریا سیادت سیاسی خود را به كار خواهد گرفت":

"وقتی در جریان تكامل، تمایزات طبقاتی از میان رفته باشد و همه تولید در دست اجتماع ‍­وسیع متشكل از همه ملت متمركز شده باشد، قدرت عامه، خصلت سیاسی خود را از دست خواهد ‍­داد. قدرت سیاسی‌، به معنای خاص‌ كلمه، صرفا عبارت است از قدرت سازمان­یافته یك طبقه برای ‍­سركوب طبقه دیگر. اگر پرولتاریا در جدال خود با بورژوازی، تحت فشار شرایط مجبور می­شود ‍­خود را به صورت یك طبقه سازمان دهد؛ اگر به وسیله انقلاب خود را به طبقه حاكم تبدیل می­كند، ‍­و بدین ترتیب شرایط كهنه تولید را با اعمال زور می­روبد،  آنگاه به موازات آن شرایط وجود ‍­تضاد طبقاتی و به طور كلی خود طبقات را محو می­کند، و بدین وسیله سیادت خود به مثابه یك طبقه را نیز ‍­ملغی می­كند. "aufheben "

"به جای جامعه بورژوایی كهنه، با طبقات و تضاد طبقاتی­اش‌، ما اجتماعی خواهیم داشت كه ‍­درآن تكامل آزادانه هر فرد شرط تكامل آزادانه همگان است"(10)­"الغاء دولت" دیگر یك شعار نیست. حالت یك هدف نهایی انقلاب اجتماعی را دارد و خواهد ‍­داشت. بنابراین، در جریان انقلاب 1848، تاكید ماركس‌ مفهوم بی­واسطه دارد: خرد كردن دولت ‍­ارتجاعی موجود و استقرار قدرت سیاسی دموكراتیك جدیدی توسط انقلاب.­ او در جمعبندی خود از انقلاب فرانسه، مبارزه طبقاتی در فرانسه 1850-1848 به رابطه بین ‍­اهداف بی­واسطه و نهایی باز می­گردد. سوسیالیسم انقلابی بدین معنی است-­"اعلام انقلاب مداوم، دیكتاتوری طبقاتی پرولتاریا به مثابه مرحله انتقالی ضروری برای ‍­الغاء عمومی تمایزات طبقاتی، برای الغاء كلیه روابط تولیدی كه این تمایزات مبتنی بر ‍­آن است، برای الغاء روابط اجتماعی كه وابسته به این روابط تولیدی است، برای انقلابی ‍­كردن كلیه ایده­هایی كه ناشی از این روابط اجتماعی است."(11) ­این جمعبندی ناظر بر آینده، از جمله الغاء طبقات است، ولی به طور ویژه درباره حذف دولت ‍­چیزی نمی­گوید. [این اثر ماركس‌ همان سال توسط اتو لونینگ، ناشر نویه دویچه زایتونگ، ‍­از نقطه نظر ایدئولوژی احساساتی قهر "سوسیالیسم حقیقی" مورد بازبینی قرار گرفت. لونینگ ‍­با مراجعه به این بخش‌ از اثر ماركس‌ گلایه كرد كه به جای الغاء كلیه طبقات از حكومت ‍­طبقاتی پرولتاریا صحبت می­كند. ماركس‌ در پاسخی كه به چاپ رسیده است، نوشت: "من این تصحیح ‍­را نمی­فهمم" و خاطر نشان كرد خود جمله مورد بحث متضمن الغاء طبقات هم هست، او هم­چنین ‍­بخشی از فقر فلسفه و مانیفست كمونیست را كه ما در بالا از آن یاد كردیم نقل قول كرد"(12) ‍­دراین تبادل نظر، باز "الغاء دولت" به طور خاص‌ مشخص‌ نشده است.] درهرحال، ماركس‌ درهمین زمان مقاله جالبی درباره انواع ضد دولت­گرایی بورژوایی آن زمان ‍­نوشت كه در آن هم ماهیت دولت سرمایه­داری و هم چشم­انداز الغاء دولت را مورد بحث قرار ‍­داد. این مقاله بررسی كتابی است درباره سوسیالیسم و وضع مالیات از امیل دو ژیراردن ‍­كه ابتدا یك Hearst فرانسوی بود كه از یك مرحله "سوسیالیستی" می­گذشت.­ ژیراردن طرحی برای حل مسئله اجتماعی پیشنهاد می­كرد كه مبتنی بود بر به اصطلاح لغو مالیات ‍­و دولت از طریق طرح یك "بیمه متقابل". ما به رابطه تاریخی بین آرزوی امحاء ماموران ‍­وصول مالیات و الغاء دولت اشاره كردیم. ژیراردن به طور كاملا روشن این رابطه بین آنارشیسم ‍­بدوی و رادیكالیسم بورژوایی را نمایندگی می­كرد. او طرح خود‌ را توصیه می­كرد زیرا كه به ‍­مفهوم "انقلاب بدون انقلابیون است " و نه تنها "بدون هیچ شوك"، بلكه هم­چنین "بدون ‍­الغاء روابط اجتماعی سرمایه­داری"، دولت را ملغی می­كند. او كاملا طرفدار "هماهنگی كار ‍­و سرمایه" است. ماركس‌ چنین نظر می­دهد: ­اصلاح مالیاتی، اسب چوبی كلیه بورژوا رادیكال­ها و عنصر اختصاصی همه اصلاحات اقتصاد بورژوایی ‍­است. از بی فرهنگان قرون وسطی تا تجار آزاد مدرن، جنگ اصلی حول مالیات­ها بوده است...­كاهش‌، یا ارزیابی منصفانه مالیات­ها و غیره و غیره- این است رفرم متداول بورژوایی. ‍­الغاء مالیات- این است سوسیالیسم بورژوایی.(13) ­این هم­چنین وجهی از آنارشیسم بورژوایی است. ژیراردن تصور می­كند از طریق "لغو" مالیات­ها ‍­(ماركس‌ نشان داد كه طرح درجمع می­شود یك مالیات بر سرمایه تك نرخی. دولت را نیز ملغی ‍­می­كند، زیرا این طرح یك كمیسیون اداری) را جانشین قدرت سیاسی می­كند. این تعویض‌ متداول ‍­نام دولت، با عنوان ساده­تری است، درحالی­كه دولت واقعی از در عقب وارد می­شود.­ ماركس‌ در بخش‌ بعد، از ماهیت كنونی دولت سرمایه داری به حذف دولت در فردا می­پردازد ‍­و دراین میان نشان می­دهد چطور ژیراردن دولت را تحت عنوان دیگری معمول می­دارد:­"دولت بورژوایی چیزی نیست مگر بیمه متقابل [استعاره "بیمه متقابل" این­جا البته از ‍­طرح ژیراردن گرفته شده است. ژیراردن بیمه متقابل را به جای دولت پیشنهاد می­كند. ماركس‌ ‍­پاسخ می­دهد دولت اكنون شیوه بورژوایی "بیمه متقابل" است.] برای طبقه بورژوا علیه اعضای ‍­منفرد خودش‌ و بهمان ترتیب علیه طبقه استثمار شده، بیمه­ای كه باید دائما گران­تر شود ‍­و نسبت به جامعه بورژوایی دائما مستقل­تر شود، زیرا سركوب طبقه استثمارشده هرچه بیش­تر ‍­مشكل می­شود. تغییر نام در مناسبات این بیمه كوچك­ترین تغییری ایجاد نمی­كند. استقلال آشكاری ‍­را كه آقای ژیراردن دریك آن به فرد می­دهد با توجه به بیمه خود باید بلافاصله از او ‍­پس‌ بگیرد.‌"آنچه اكنون می­آید مراجعه است به نقشه ژیراردن"؛ هركس‌ كه ثروتش‌ را با ارقام ‍­خیلی پائین ارزیابی كند، كیفر می­بیند؛ اداره بیمه  "جایگزین ژیراردن برای دولت" اموال ‍­او را به ارزشی كه خودش‌ تعیین كرده است می­خرد و حتی به هركسی كه مورد خلافی را اعلام ‍­كند جایزه می­دهد. بالاتر از آن هركس‌ ترجیح بدهد ثروتش‌ را بیمه نكند خارج از جامعه ‍­قرار می­گیرد و مستقیما از هرگونه حقی بی بهره اعلام می­شود. جامعه طبیعتا نمی­تواند تحمل ‍­كند كه طبقه­ای در درونش‌ علیه شرایط موجودیتش‌ طغیان كند. اجبار، اتوریته و دخالت ‍­بوروكراتیكی را كه ژیراردن خواهان محو آن از جامعه است به آن باز خواهد گشت. ‍­اگر او خود را دریك آن از شرایط جامعه بورژوایی منتزع می­كند، تصادفا بر