هدف این مقاله بررسی شیوه تفكر ماركس و
انگلس در رابطه با "احتضار" دولت در جامعه
سوسیالیستی (كمونیستی) است [dying
away
در انگلیسی
بیشتر زوال دولت "
withering away"
خوانده شده است. خواننده میتواند اصطلاح
مورد
علاقه خود را برگزیند، ضمن آنكه ما در
ادامه، عبارت اصلی را ذكر خواهیم كرد كه توسط
ماركس و انگلس
به كار برده شده
است.]. در جریان بازنگری آنچه آنها در
رابطه با این موضوع نوشته اند،-
تا آنجا كه عملی و بدون ورود به مطالب كشدار-
ملاحظه خواهیم كرد چگونه درك
آنها طی سه دوره كاملا متمایز تكامل یافته
است.
ماركس برای رسیدن به این استنتاج كه كار دولت
پایان مییابد، ابتدا به ساکن از دیدگاههای
خود آغاز نكرد. او درواقع با این مفهوم به
طور ساخته و پرداخته روبهرو گشت. با نگاهی به
سابقه ماقبل ماركسیستی
این
مفهوم رابطه آن با ماركسیسم را روشن خواهد شد.
1_ ضد دولتگرایی به مثابه یك آرزو
"الغاء دولت" یكی از قدیمیترین ایدههای
تاریخ اعتراض اجتماعی است، قدیمیتر و
ابتدائیتر از ایدئولوژی یا جنبش سوسیالیستی
و آنارشیستی . این حدسی بدیهی است كه
ضد دولتگرایی طبیعتا میباید با ظهور خود
دولت، در واكنش به فشارهای جدید آن به وجود
آمده باشد، و میباید به مثابه نشانههای عصر
طلایی به بقای خود ادامه داده باشد. در
هرحال حداقل ردپای آنرا درفلسفه كهن یونانی و
چینی میتوان پیدا کرد.
در طول تاریخ جامعه طبقاتی، دولت، از دید
انسان كوچك اعماق، اساسا نیرویی قبضه كننده
و قهار به نظر میآمد. برای زارع زمین، دولت
به شكل مردی در میآید كه مالیات وصول
میكند،
خراج میگیرد و از مردان مسلح تشکیل شده است.
ماركس نوشت: "دهقان فرانسوی شیطان
را در هیئت یك مامور وصول مالیات ترسیم
میكند".(1) دهقان میبیند ثروت جامعه، آنطور
كه
او آنرا میشناسد، از اثر كار او در دل طبیعت
تولید میشود، آنچه كه او در رابطه با دولت
میبیند این است كه پس از آنكه او ثروت را
تولید كرد دستی از خارج دراز شده،
تا آن را به چنگ آورد. ضد دولتگرایی عموما
(مثل آنارشیسم بعدی) بیش از همه درمیان
تولیدكنندگان منفرد و منزوی، از قبیل
دهقانان، پیشهوران و كارگران خانگی رشد كرد
كه به راحتی رابطه بین كار شخصی خودشان و كار
جامعه را نمیدیدند. دراین چارچوب محدود،
دولت فقط یك متجاوز بیگانه است. برهمین سیاق،
امید به "الغاء
دولت " فقط مسئلهای مربوط به اراده و قهر
است: یك حركت چاقو و غده سرطانی بی مصرف از
پیكر جامعه
تولیدكننده جدا میشود. بدین ترتیب آرزوی
"الغاء دولت"، كه امروزه به نظر بیشتر آدمها
یكی از وحشیانهترین
تخیلات به شمار میرود، به مثابه ایدهای
ساده، مستقیم، سهل الوصول و پیش پا افتاده به
وجود آمد. (برای ماركسیسم، این ایده نه ساده
است، نه تخیلی) ضد دولتگرایی همچنین، در شكل
كمتر تعمیمیافتهاش، به صورت نفرت فراگیر و
بی اعتمادی
به قوانین (حتی بیشتر بی اعتمادی به وكلا و
حقوقدانان) و مقامات، به مثابه نمایندگان
دولتی بیگانه ظاهر میشود. سرنگون باد قانون،
مرگ بر مقامات، نابود باد دولت - اینها
قدیمیترین شعارهای مبارزه طبقاتی هستند.
درحالیكه دولتهای بسیاری سرنگون شدهاند،
دولت هرگز "ملغی" نشده است. از نقطه نظر
ماركسیستی،
دلیل آن روشن است: دولت یك ضرورت اجتماعی بوده
است. نارضایی، هرقدر هم بتواند جنبش تودهای
نیرومندی گرد آورد و هرچند گاه هم به پیروزی
برسد، قادر نیست جانشینی برای
كاركردهای مثبت و ضروری دولت ارائه دهد. دولت،
تاوقتیكه، امور جامعه بدون آن پیش نمیرود،
بر فاتحان خود غلبه میكند. (به اصطلاح "قانون
آهنین الیگارشی " عبارتی مربوط به بخش
اعظم گذشته است و چیزی درباره آینده
نمیگوید).
همین كه ضد دولتگرایی بدوی دیگر منفی نباشد،
همین كه این مسئله مطرح شود كه چه چیز باید
جایگزین دولت شود، آنگاه همواره روشن خواهد شد
كه دولت، كه در خیال "ملغی" شده است، دوباره
در شكل دیگری وارد صحنه میشود. گاه جالب و
همیشه آموزنده است كه ببینیم این امر تا چه حد
حتی درمورد اتوپیای "آنارشیستها" هم صادق
است، آنجا كه اشارهای به سازماندهی
مثبت جامعه میشود، گوشهای نوك تیز یك دولت
بسیار خودکامه بیرون میزند. [خواننده علاقمند
برای امتحان این قاعده میتواند به نمونه
آرمانشهرهای ضد دولتگرا
مراجعه كند كه توسط نویسنده آنارشیست ماری
لوئیز برنری (سفری در اتوپی) توصیه شده
است – به عنوان مثال به اثر دو فوآنی
De Foigny
، ولی لازم است به خود او مراجعه شود،
نه به خلاصه شسته و رفته برنری.]
همین مسئله تا اندازهای درمورد
سوسیالیستهای اولیه صادق است. دشمنی عمیق
نسبت به دولت
به معنی اخص كلمه، به عنوان جزیی از
قدیمیترین سنن رادیكال، بین آنها معمول بود،
و
بدین جهت برخی از نویسندگان مدرن حتی فوریه و
سن سیمون را "آنارشیست" میخواندند. درحالیكه
بدیل آنها (بدون ذكر عنوان) خود تصویر
دولتهای كاملا خودکامهای بود. مثلا در
گفتهای
كه هم آنارشیستها و هم ماركسیستها نقل قول
كردهاند، سن سیمون خواهان آن است كه مدیریت
اشیاء جایگزین حكومت افراد شود. این معمولا
نیت قابل تحسینی به شمار آمده كه به مفهوم
الغاء حكمروایی انسان بر انسان است؛ ولی در
واقع طرح به شدت مستبدانه سن سیمون نشان داد
كه منظور او - درحكومت مورد نظرش، چیزی كاملا
متفاوت است: مدیریت افراد چنانكه گویی همچون
شئی به شمار میروند.
بنابراین وقتی ماركس و انگلس اولین بار در
سالهای 1840 به سوسیالیسم و كمونیسم آگاهی
یافتند، اعتقاد به "الغاء دولت"، واقعیترین
نقطه اشتراك رادیكالیسم، حتی رادیكالیسم
صورتی بود. مالكیت چیست ؟ پرودون (1840) به
تازگی به این ایده كهن، رنگ جدیدی داده
بود: "آنارشی". ویلهلم وایتلینگ، شناختهترین
كمونیست آلمانی در این دوره، مدافع دیكتاتوری
مسیحی خود و "الغاء دولت" هر دو بود، بدون
آنكه برتناقض این دو آگاهی داشته باشد.
حتی متفكرانی كه نظم اجتماعی بورژوایی را
میپذیرفتند، "الغاء دولت" را به عنوان نتیجه
"منطقی"
مكتب غالب هگلی از فلسفه آلمانی استخراج
میكردند. درحقیقت، این واقعیتی بود
كه
این ضد دولتگرایی اغلب مستلزم ضدیت با
سرمایهداری نبود. [این در تحلیل نهایی حتی در
مورد پرودون
صادق بود، كه ایدهاش بر مالكیت خرده
بورژوایی استوار بود. این امر در مورد ماكس
اشتیرنر هگلی
هم كه در بالا به او اشاره شد صادق است (خود و
مالكیت او) كه پیشگام مكتب آنارشیسم ماقبل
سرمایه داری است كه در ایالات متحده (بنیامین
توركر، یوشیا وارن) برجسته گردید و روح او
هنوز برفراز سر جناح محافظهكار جمهوریخواه و
دانشگاه شیكاگو پرسه میزند. جنبش
آنارشیستی بعدی، پیوندی از ضدسرمایهداری و
ضد دولتگرایی یافت تا موجود دورگه "آناركو -
كمونیسم " را شكل دهد.]
2_ ضد دولتگرایی اولیه ماركس و انگلس
ماركس و انگلس پیش از آنكه به ایدهای
دررابطه با"ماركسیسم" دست یافته باشند، این
دوره تكامل را سپری كردند. چنانكه انگلس
بعدا دریك نامه یادآوری
میكند:
"... الغاء (abolizione)
دولت، یك عبارت فلسفی آلمانی قدیمی است، كه ما
وقتی جوانان سادهای بودیم، از آن استفاده
كردیم".(2)
با وجود این ماركس وقتی هنوز یك لیبرال
دموكرات چپ وابسته به راینیشه زایتونگ بود، از
آن استفاده نكرد. این موسی هس از هگلیهای چپ
بود كه در همان راینیشه زایتونگ، مسئله
ناپدیدشدن و مركزیتزدایی دولت را مطرح كرد؛ و
درمه 1842 ماركس شروع به نوشتن مقالهای کرد
كه آشكارا مجادله ای علیه این نقطه نظر بود.
او دستنویس را چندان پیش نبرده بود كه
آنرا قطع كرد، و این قطعه كوتاهتر از آن است
كه به توان روشن كرد خط استدلال او چه بوده
است.(3)
ولی وقتی ماركس در 1843 به یك سوسیالیست
تبدیل میشود، ایده ناپدید شدن دولت را به
مثابه یك ایده
اساسی مسلم میگیرد. این را میتوان در همان
یادداشتهای دستنویس ماركس در 1843 یافت كه
تئوری
دولت هگل را به نقد میكشد. [نگاه كنید به
دستنویس ماركس، نقدفلسفه دولت هگل، در
نوشتههای ماركس جوان (ناشر -
ایستون و گودات)، به ویژه صفحات 75-174، 2.2
در هردو بخش به "فرانسوی"ها، منظور پرودون
و (احتمالا) فوریه، اشاره شده است. دراین موقع
ماركس هنوز از تئوری انقلابی دولت فاصله
دارد. او فكر میكند دولت "در دمكراسی واقعی
ناپدید میشود" (untergehe)،
و اینكه اصلاحات انتخاباتی دموكراتیك
(انتخابات عمومی غیرمشروط) "عبارتست از
درخواست انحلال )Aufloesung)
این دولت، ولی همچنین انحلال جامعه مدنی".
دریك یادداشت حدود ژانویه 1845،
طرح خلاصه ماركس برای كاری در مورد دولت با
این نكته پایان مییابد: "انتخابات، مبارزه
برای الغاء دولت، و جامعه بورژوایی"
(ایدئولوژی آلمانی، مسكو، 1964، ص 655). از
اینجا چنین بر میآید كه ماركس هنوز
انتخابات عمومی را به عنوان امری ضرورتا ضد
دولتی مورد توجه
قرار میدهد، كه یك دیدگاه نمونه بورژوا -
رادیكال آن زمان است - مفهوم دولت را با دولت
مستبد یكی دانستن، بر ایدئولوژی آنارشیستی
سیطره دارد، و آن را میتوان نزد باكونین نیز
یافت (نگاه كنید به "دولتگرایی و آنارشی" او،
و به یادداشتهای ماركس براین اثر
در م - ا
Werke 18،
به خصوص ص 61.) رابطه مهمی بین دیدگاه
رفرمیستی و آنارشیستی نسبت
به دولت وجود دارد.]
انگلس درحقیقت توسط موسی هس به سوسیالیسم
(كمونیسم) گروید كه "سوسیالیسم حقیقی"
احساساتی- دراساس رفرمیستی- را با حمایت از
ضد دولتگرایی پرودونیستی به هم آمیخته بود
(او
به عنوان یك سوسیالیست دولتی طرفدار لاسال
زندگی را به پایان رساند). در 1843، انگلس-
نوآئین نازكدل، درحال نوشتن مقالهای بود كه
در آن "آنارشی" پرودون سرمشقی برای
سوسیالیستها- به شمار میآمد –
سوسیالیستهایی كه عبارتند از روشنفكران
فلسفهدان از "طبقات تحصیلكرده"، كه "از
دانشگاهها و از كلاس تجاری" عضوگیری
شدهاند، و به خاطر "عشقشان به اصول
مطلق " و "بی توجهی به واقعیت "، (به
سوسیالیسم) پیوستهاند. (4)
حتی در اواسط 1844، ماركس هنوز تفاوتی بین
تحول اجتماعی و حذف دولت قائل نبود:" قهرمانان
انقلاب فرانسه، بسی دور از اینكه منشاء عیوب
اجتماعی را در اصول دولت ببینند،
منبع شر سیاسی را در عیوب اجتماعی جستجو
میكردند ".(5)
به هرحال این تقدم "اصول دولت" همراه است با
قبول این امر كه انقلاب سیاسی باید دارای
یك "روح اجتماعی" باشد. ما به فرمول انتقالی
زیر میرسیم:
"انقلاب- براندازی قدرت حاكم موجود و انحلال
شرایط كهنه- عموما یك اقدام سیاسی است.
درهرحال،
بدون انقلاب، سوسیالیسم عملی نیست. سوسیالیسم
تا آنجا كه نیاز به براندازی
و انحلال دارد، این اقدام سیاسی را میطلبد.
ولی وقتی فعالیت سازمانگر آن آغاز میشود،
و روح و هدف خاص آن ظاهر میگردد، سوسیالیسم
پوسته سیاسی را دور میافكند."(6)
به عبارت دیگر، هم ماركس هم انگلس، هریك به
طور مستقل، این ضد دولتگرایی "آنارشیستی" را
از اولین آشنایی خود با سوسیالیسم گرفته، و تا
وقتی كه به شیوه تاریخی درك خود از جامعه
رسیدند، آن را درمجموع پذیرفتند.
در پائیز 1844، هنگامیكه آنها خانواده مقدس
را مینوشتند، به درك این مسئله نائل میشدند
كه این دولت نیست كه نظم اجتماعی را ایجاد
میكند بلكه نظم اجتماعی است كه بخ وجود
آورندهی
دولت است.(7)
در ایدئولوژی آلمانی (46-1845) آنها این
"ایده قدیمی كه دولت به محض آنكه اعضایش آنرا
ترك كنند، به خودی خود مضمحل میشود" را به
استهزاء میگیرند... "این نظر نارسایی و
تخیلی بودن آرزوهای زاهدانه را آشكار میكند".
به جای آن "انقلاب كمونیستی، كه تقسیم
كار را از بین میبرد، نهایتا، نهادهای سیاسی
را ملغی میكند (ازبین میبرد
beseitigt).
(8)"این نخستین عبارت آنهاست درجدایی از ضد
دولتگرایی ابتدایی (كه بعدها به شكل آنارشیسم
تبلور یافت)، و جایگزینی آن با تئوری ضد
دولتگرایی خودشان. كلمه كلیدی در اینجا
"نهایتا" است. "الغاء دولت" دیگر اولین كلام
انقلاب نیست، آخرین كلام آن است. این امر را
باید
در پیوند با این نكته درنظر گرفت كه نخست
دراین اثر است كه ماركس و انگلس این تز
را اعلام میكنند كه پرولتاریای انقلابی باید
در پی تسخیر قدرت سیاسی باشد، یعنی دولت
كارگری خود را مستقر كند.
وقتی
سالها بعد آنها با نظر به "الغاء دولت" در
تعبیر متاخر باكونینیستی آن روبهرو
شدند، برایشان تازگی نداشت.
3- دوره دوم : 1851-1847
بنابراین از همان آغاز، تئوری "دولت كارگری"
ماركس و انگلس - تسخیر قدرت سیاسی توسط طبقه
كارگر به مثابه اولین مرحله انقلاب- به یكسان
در تضاد با آنارشیسم اولیه و لیبرالیسم بورژوا
- دموكراتیك تكامل یافت. در واقع این دو درآن
زمان آن قدر تفاوت نداشتند كه امروز با هم
تفاوت دارند.
بعد از ایدئولوژی آلمانی، عبارات مربوط به این
نظر در دو اثر عمدهای
كه آنها قبل از انقلاب 1848 نوشتند، به چشم
میخورد.
فقر
فلسفه ماركس (نقدی بر پرودون، 1847)، پس از
طلب این اصل كه "از این رو رهایی طبقه
تحت ستم، ضرورتا متضمن ایجاد جامعه نوینی
است"، با یادداشت زیر ختم میشود:"آیا
این بدان معناستكه پس از سقوط جامعه كهنه،
سلطه طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد كه
منجر به قدرت سیاسی جدیدی خواهدشد؟ نه.
شرط رهایی طبقه كارگر الغاء همه طبقات است،
درست همچنان كه شرط آزادی رسته سوم، آزادی نظم
بورژوایی، الغاء همه رستهها و نظامها بود.
"طبقه كارگر، در مسیر تكامل خود، اجتماعی را
جایگزین جامعه مدنی كهنه خواهدكرد كه فاقد طبقات
و تضاد آنهاست، و دیگر، به اصطلاح قدرت سیاسی
وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقا
مظهر رسمی تضاد در جامعه مدنی است".(9)
اگرچه
ماركس بعدا بارها به این گفته، به مثابه
دیدگاه "دولت كارگری"خود اشاره میكند، ولی
هنوز آشكارا متضمن معنای دوگانهای است.
ایدهای كه لغت "نهایتا" در ایدئولوژی آلمانی
حمل میكند دراینجا با مضمون "در مسیر
تكامل"خود بیان میشود. هنوز كاملا روشن نیست
كه
معنای "در مسیر تكامل"خود به دوره بعد از
انقلاب اشاره دارد، ولی تصادفا، دقیقا همان عبارت
در بخش مربوطه در مانیفست كمونیست به كار
رفته است، این بار در زمینهای روشن.
این بخش درست پس از برنامه ده مادهای
مانیفست میآید و این مسئله را مورد بحث قرار
میدهد كه چطور "پرولتاریا سیادت سیاسی خود را
به كار خواهد گرفت":
"وقتی در جریان تكامل، تمایزات طبقاتی از میان
رفته باشد و همه تولید در دست اجتماع وسیع
متشكل از همه ملت متمركز شده باشد، قدرت عامه،
خصلت سیاسی خود را از دست خواهد داد.
قدرت سیاسی، به معنای خاص كلمه، صرفا عبارت
است از قدرت سازمانیافته یك طبقه برای سركوب
طبقه دیگر. اگر پرولتاریا در جدال خود با
بورژوازی، تحت فشار شرایط مجبور میشود خود
را به صورت یك طبقه سازمان دهد؛ اگر به وسیله
انقلاب خود را به طبقه حاكم تبدیل میكند، و
بدین ترتیب شرایط كهنه تولید را با اعمال زور
میروبد، آنگاه به موازات آن شرایط وجود تضاد
طبقاتی و به طور كلی خود طبقات را محو میکند،
و بدین وسیله سیادت خود به مثابه یك طبقه را
نیز ملغی
میكند. "aufheben
"
"به جای جامعه بورژوایی كهنه، با طبقات و تضاد
طبقاتیاش، ما اجتماعی خواهیم داشت كه درآن
تكامل آزادانه هر فرد شرط تكامل آزادانه همگان
است"(10)"الغاء
دولت" دیگر یك شعار نیست. حالت یك هدف نهایی
انقلاب اجتماعی را دارد و خواهد داشت.
بنابراین، در جریان انقلاب 1848، تاكید ماركس
مفهوم بیواسطه دارد: خرد كردن دولت ارتجاعی
موجود و استقرار قدرت سیاسی دموكراتیك جدیدی
توسط انقلاب.
او در جمعبندی خود از انقلاب فرانسه، مبارزه
طبقاتی در فرانسه 1850-1848 به رابطه بین اهداف
بیواسطه و نهایی باز میگردد. سوسیالیسم
انقلابی بدین معنی است-"اعلام
انقلاب مداوم، دیكتاتوری طبقاتی پرولتاریا به
مثابه مرحله انتقالی ضروری برای الغاء
عمومی تمایزات طبقاتی، برای الغاء كلیه روابط
تولیدی كه این تمایزات مبتنی بر آن
است، برای الغاء روابط اجتماعی كه وابسته به
این روابط تولیدی است، برای انقلابی كردن
كلیه ایدههایی كه ناشی از این روابط اجتماعی
است."(11)
این
جمعبندی ناظر بر آینده، از جمله الغاء طبقات
است، ولی به طور ویژه درباره حذف دولت چیزی
نمیگوید. [این اثر ماركس همان سال توسط اتو
لونینگ، ناشر نویه دویچه زایتونگ، از
نقطه نظر ایدئولوژی احساساتی قهر "سوسیالیسم
حقیقی" مورد بازبینی قرار گرفت. لونینگ با
مراجعه به این بخش از اثر ماركس گلایه كرد
كه به جای الغاء كلیه طبقات از حكومت طبقاتی
پرولتاریا صحبت میكند. ماركس در پاسخی كه به
چاپ رسیده است، نوشت: "من این تصحیح را
نمیفهمم" و خاطر نشان كرد خود جمله مورد بحث
متضمن الغاء طبقات هم هست، او همچنین بخشی
از فقر فلسفه و مانیفست كمونیست را كه ما در
بالا از آن یاد كردیم نقل قول كرد"(12) دراین
تبادل نظر، باز "الغاء دولت" به طور خاص
مشخص نشده است.]
درهرحال، ماركس درهمین زمان مقاله جالبی
درباره انواع ضد دولتگرایی بورژوایی آن زمان
نوشت
كه در آن هم ماهیت دولت سرمایهداری و هم
چشمانداز الغاء دولت را مورد بحث قرار داد.
این مقاله بررسی كتابی است درباره سوسیالیسم و
وضع مالیات از امیل دو ژیراردن كه
ابتدا یك
Hearst
فرانسوی بود كه از یك مرحله "سوسیالیستی"
میگذشت.
ژیراردن طرحی برای حل مسئله اجتماعی پیشنهاد
میكرد كه مبتنی بود بر به اصطلاح لغو مالیات
و
دولت از طریق طرح یك "بیمه متقابل". ما به
رابطه تاریخی بین آرزوی امحاء ماموران وصول
مالیات و الغاء دولت اشاره كردیم. ژیراردن به
طور كاملا روشن این رابطه بین آنارشیسم بدوی
و رادیكالیسم بورژوایی را نمایندگی میكرد. او
طرح خود را توصیه میكرد زیرا كه به مفهوم
"انقلاب بدون انقلابیون است " و نه تنها "بدون
هیچ شوك"، بلكه همچنین "بدون الغاء
روابط اجتماعی سرمایهداری"، دولت را ملغی
میكند. او كاملا طرفدار "هماهنگی كار و
سرمایه" است. ماركس چنین نظر میدهد:
اصلاح
مالیاتی، اسب چوبی كلیه بورژوا رادیكالها و
عنصر اختصاصی همه اصلاحات اقتصاد بورژوایی است.
از بی فرهنگان قرون وسطی تا تجار آزاد مدرن،
جنگ اصلی حول مالیاتها بوده است...كاهش،
یا ارزیابی منصفانه مالیاتها و غیره و غیره-
این است رفرم متداول بورژوایی. الغاء
مالیات- این است سوسیالیسم بورژوایی.(13)
این
همچنین وجهی از آنارشیسم بورژوایی است.
ژیراردن تصور میكند از طریق "لغو" مالیاتها
(ماركس
نشان داد كه طرح درجمع میشود یك مالیات بر
سرمایه تك نرخی. دولت را نیز ملغی میكند،
زیرا این طرح یك كمیسیون اداری) را جانشین
قدرت سیاسی میكند. این تعویض متداول نام
دولت، با عنوان سادهتری است، درحالیكه دولت
واقعی از در عقب وارد میشود.
ماركس در بخش بعد، از ماهیت كنونی دولت
سرمایه داری به حذف دولت در فردا میپردازد و
دراین میان نشان میدهد چطور ژیراردن دولت را
تحت عنوان دیگری معمول میدارد:"دولت
بورژوایی چیزی نیست مگر بیمه متقابل [استعاره
"بیمه متقابل" اینجا البته از طرح
ژیراردن گرفته شده است. ژیراردن بیمه متقابل
را به جای دولت پیشنهاد میكند. ماركس پاسخ
میدهد دولت اكنون شیوه بورژوایی "بیمه
متقابل" است.] برای طبقه بورژوا علیه اعضای منفرد
خودش و بهمان ترتیب علیه طبقه استثمار شده،
بیمهای كه باید دائما گرانتر شود و
نسبت به جامعه بورژوایی دائما مستقلتر شود،
زیرا سركوب طبقه استثمارشده هرچه بیشتر مشكل
میشود. تغییر نام در مناسبات این بیمه
كوچكترین تغییری ایجاد نمیكند. استقلال
آشكاری را
كه آقای ژیراردن دریك آن به فرد میدهد با
توجه به بیمه خود باید بلافاصله از او پس
بگیرد."آنچه اكنون میآید مراجعه است به نقشه
ژیراردن"؛ هركس كه ثروتش را با ارقام خیلی
پائین ارزیابی كند، كیفر میبیند؛ اداره بیمه
"جایگزین ژیراردن برای دولت" اموال او
را به ارزشی كه خودش تعیین كرده است میخرد و
حتی به هركسی كه مورد خلافی را اعلام كند
جایزه میدهد. بالاتر از آن هركس ترجیح بدهد
ثروتش را بیمه نكند خارج از جامعه قرار
میگیرد و مستقیما از هرگونه حقی بی بهره
اعلام میشود. جامعه طبیعتا نمیتواند تحمل كند
كه طبقهای در درونش علیه شرایط موجودیتش
طغیان كند. اجبار، اتوریته و دخالت بوروكراتیكی
را كه ژیراردن خواهان محو آن از جامعه است به
آن باز خواهد گشت. اگر
او خود را دریك آن از شرایط جامعه بورژوایی
منتزع میكند، تصادفا بر