دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

تاسیس‌ "ساكا" و فعالیت‌های آن

 رویداد دردناك خودكشی امامی موجب شد كه از طرف سازمان "‌گاما‌" با ما مجددا" ارتباط

برقرار شود. رفقای "‌گاما‌" با من و رفیق آوانس‌ تماس‌ گرفته و همدردی خودشان را از

این پیش‌آمد تاسف‌بار اعلام كردند. این ارتباط اما هم‌چنان ادامه یافت و به تدریج زمینه‌های

وحدت مجدد میان دو سازمان شكل گرفت. مسلماً بازنگری فعالیت گذشته "‌یكا‌"، كه در نشست

وسیع به عمل آمده بود، در شكل‌دهی مجدد وحدت دو سازمان نقش‌ داشت. ما پس‌ از مشاهده

زمینه‌های وحدت مجدد، بحث وحدت را به درون سازمان برده و در دستور كارمان قرار دادیم. ‍

پس‌ از ارزیابی از جنبه‌های مثبت و منفی و مباحثات درونی، سرانجام با اكثریت آراء اتحاد

مجدد در درون "‌یكا‌" به تصویب رسید. ما رفقا حسن اردین و آوانس‌ مرادیان و هونان عاشق

را به ‌عنوان نماینده "‌یكا‌" در مذاكرات تعیین كردیم و از طرف "‌گاما‌" رفقا حسن فشاركی

و حمید ستارزاده به عنوان نماینده تعیین شدند. پس‌ از چندین نشست  قرار شد كه افرادی

از دو گروه پیش‌نویس‌ برنامه و اساسنامه سازمان جدید را تدوین كنند. در این ارتباط

نشست‌های متعددی برگزار شد و سرانجام با پیوستن رفیق هونان عاشق از اعضای "‌یكا‌" به

چهار نفر یاد شده مركزیت جدید متشكل از رفقا آوانس‌ مرادیان، حسن اردین، هونان عاشق‌)‌همان‌طور

كه گفتم این رفقا از اعضای سازمان ما یعنی"‌یكا‌" بودند( و حسن فشاركی و حمید ستارزاده‌)‌از

گروه "‌گاما‌"‌( شكل گرفته و سازمان "‌ساكا‌"‌)‌سازمان انقلابی كارگران ایران‌( تاسیس‌

شد. هركدام از رفقا مسئولیت شاخه‌ای را به عهده گرفتند. رفیق جان‌باخته حسن اردین سرپرستی

نشریه را بعهده گرفت، رفیق آوانس‌ مرادیان مسئول بخش‌ تحقیق شد، رفقا هونان عاشق و

ستارزاده نیز هر یك مسئولیت شاخه‌ای از سازمان را به عهده گرفتند. مسئولیت شاخه دكتر

فشاركی بخاطر آن كه نامبرده عازم 18 ماه خدمت سربازی بود به رفیق آوانس‌ مرادیان واگذار

شد. دكتر فشاركی پس‌ از بازگشت از خدمت سربازی دوباره وارد كادر رهبری "‌ساكا‌" شد

اما در این هنگام با توجه به تحولات صورت گرفته شكل سازماندهی "‌ساكا‌" نیز تغییر یافت. ‍

در سال 1348 "‌ساكا‌" متشكل از بخش‌های زیر بود:1_ بخش‌ شهرستانها تحت مسئولیت رفیق

آوانس‌ مرادیان، 2_ بخش‌ نشریه كه مشتركاً توسط رفقا حسن اردین و حمید ستارزاده اداره

می‌شد، 3_ بخش‌ تشكیلات كه مسئولیت آن به عهده حمید ستارزاده بود، 4_ بخش‌ مالی كه

تحت مسئولیت رفیق هونان عاشق قرار داشت. در آن هنگام چند بخش‌ اصلی از تشكیلات تهران

"‌ساكا‌" كه معروف به بخش‌ فعالین بود تحت مسئولیت من قرار گرفت. "ساكا" توانست پس‌

از چندی هسته‌هائی را در شهرهای مشهد و اصفهان تشكیل دهد كه این هسته‌ها توانستند پس‌

از چندی رو به گسترش‌ بنهند. ما هم‌چنین چند نفر را هم در شهرهای اراك و تبریز به سازمان

جلب كرده و به آموزش‌ آنها پرداختیم. گسترش‌ فعالیت هم‌چنان ادامه یافته و "‌ساكا‌" ‍

توانست در شهرهای مشهد، قزوین، كاشان، شهر كرد و بجنورد نیز بخش‌هائی را به وجود آورد. ‍

ایجاد هسته‌های كمونیستی در كارخانه‌های بزرگ با شتاب بی‌نظیری نسبت به گذشته در حال

رشد بود. ما توانستیم در كارخانه ماشین‌سازی تبریز، ایران ناسیونال تهران‌)‌ایران خودرو

كنونی‌(، كارخانه ذوب آهن اصفهان، ماشین سازی اراك، راه آهن، كارخانه برق مركزی و در

چاپ‌خانه‌های كیهان و اطلاعات هسته‌ها را گسترش‌ دهیم. علاوه بر مراكز مهم كارگری هسته‌ها

در كارگاه‌های بزرگ وكوچك در تهران و شهرستانها رشد و گسترش‌ یافت. در همین دوره نشریه‌داخلی

"‌ساكا‌" منتشر شده و در اختیار اعضاء قرار می‌گرفت. در همین دوره هم‌چنین پیوندهائی

با گروه‌های انقلابی چپ نظیر گروه فلسطین، گروه جریان و فدائیان برقرار شد... بهر حال

فعالیت‌های ما با شتابی غیرقابل مقایسه با گذشته در حال گسترش‌ بود.

در همین دوره اما تحولاتی در چپ جهانی و چپ ایران جریان یافت كه بر سرنوشت سازمان ما

تاثیر انكارناپذیری نهاد. پیروزی جنگ چریكی در كوبا به رهبری فیدل كاسترو و ارنستو

چه‌گوارا موجی نیرومند در میان نیروهای چپ در سراسر آمریكای لاتین به وجود آورد. نسیمی

كه از مبارزه چریكی آمریكای لاتین می‌وزید به ایران نیز رسید و گروه‌های چپ و بویژه

جوانان پرشور و مبارز ایرانی را، كه سركوب و كشتار وحشیانه "‌ساواك‌" آنها را عاصی

ساخته بود، تحت تاثیر قرار داد. این جوانان پرشور و سرشار از انرژی انقلابی مبارزه

مسلحانه را جایگزین شیوه‌های سازش‌كارانه و كمونیست‌های سنت‌گرا می‌دانستند. آنها معتقد

بودند كه پیشاهنگ انقلابی باید از طریق فداركاری و از خودگذشتگی شكافی در تور دیكتاتوری

به وجود آورده و با در هم شكستن طلسم انفعال توده‌ای، كارگران و زحمت‌كشان را به عرصه

پیكار مسلحانه عمومی علیه دیكتاتوری بكشاند. بر اساس‌ تئوری مبارزه مسلحانه موتور كوچك‌)‌پیشاهنگ

مسلح و مصمم‌( از طریق اقدامات تعرضی خود می‌توانست موتور بزرگ یعنی كل جامعه )‌به

ویژه زحمتكشان‌( را به حركت در آورد. رفیق امیرپرویز پویان در جزوه "‌رد تئوری بقا‌" ‍

و رفیق مسعود احمدزاده در جزوه "‌مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاكتیك‌" تئوری این

شیوه از مبارزه را فرموله كرده بودند كه این دو نوشته در آن دوره به كتاب بالینی طرفداران

"جنگ چریك شهری" مبدل شد. این تئوری در سال 4913 از طریق آغاز زنجیره‌ای از اقدامات

مسلحانه به محك عمل كشیده شده و واقعه "سیاهكل" سرفصل جنگ چریكی علیه استبداد پهلوی

را گشود. گروهی از رفقای جوان سازمان ما نیز تحت تاثیر این شیوه مبارزه قرار گرفته

بودند. در تابستان 1349 بخشی از شاخه اصفهان سازمان "‌ساكا‌" خودسرانه و بدون هر گونه

نظرخواهی از مركزیت سازمان نقشه مصادره بانك صادرات شعبه مارنان در شهر اصفهان را طراحی

و به اجراء نهاد. در جریان عملیات مصادره سه نفر از رفقا بنام‌های محمود نوابخش‌، احمد

معینی‌‌عراقی و اصغر‌فتاحی دستگیر شده و رفیق هادی پاكزاد كه ناظر عملیات بود موفق

به فرار شد. رفقای دستگیر شده برای به انحراف كشاندن بازجوئی ابتدا چنین وانمود كردند

كه مصادره بخاطر اهداف شخصی آنها صورت گرفته است، اما پس‌ از مدت كوتاهی هویت آنها

كشف شده و اعضای سازمان "‌ساكا‌" در اصفهان دستگیر شدند. من و ستارزاده رفیق پاكزاد

را كه مسئول اصفهان بود به تهران فراخوانده و اقدام خودسرانه آنها را مورد انتقاد قرار

دادیم.

 اقدام شاخه اصفهان آشفتگی غیرمنتظره‌ای را در صفوف "ساكا" پراكند. ستارزاده پیشنهاد

انحلال سراسری و نامحدود سازمان را مطرح كرد. استدلال او این بود كه اقدام مسلحانه

اصفهان كل سازمان را زیر ضرب خواهد برد. از نظر او انحلال سازمان موجب می‌شد كه اعضاء

سازمان دستگیر نشود و یا در صورت دستگیری با مجازات سنگین روبه‌رو نگردد. او مطرح می‌كرد

كه پس‌ از گذراندن این طوفان و برطرف شدن خطر، با هر یك از اعضاء و هواداران كه مناسب

تشخیص‌ دادیم ارتباط برقرار كرده و فعالیت را مجدداً از سر خواهیم گرفت. روشن بود كه

پیشنهاد ستارزاده نه از روی دوراندیشی و تدبیر درازمدت برای حفظ بقای سازمان بلكه ناشی

از دید فرصت‌طلبانه‌ای بود كه دیگر عزم و اراده ادامه پیكار طبقاتی را از دست داده

بود. نظر دیگر بر آن بود كه سازمان نباید منحل و برچیده شود بلكه برای پیش‌گیری از

خطر زیر ضرب رفتن كل سازمان و تلاشی آن خود را به شكل "ظاهری" منحل كرده و انحلال آن

را به اطلاع اعضاء و هواداران سازمان می‌رسانیم. این دو دیدگاه به نظرخواهی نهاده شد

و دیدگاه دوم یا انحلال"‌ظاهری‌" بیشترین آرا را بخود جلب كرد. پس‌ از روشن شدن گرایش‌

عمومی سازمان ستارزاده‌ و طرفدارانش‌ از ما جدا شدند. پس‌ از جدائی ستارزاده‌ همه كارهای

سازمان بر دوش‌ چهار نفر یعنی حسن اردین، هونان عاشق، حسن فشاركی و من نهاده شد. سرانجام

پس‌ از مدتی انحلال ظاهری را به اطلاع اعضاء و هواداران سازمان رسانده و حق عضویت‌های

پرداختی اعضاء را به آنها پس‌ دادیم. هم‌چنین مغازه‌ای را كه برای كار انتفاعی تاسیس‌

كرده بودیم و برادرم خاچاطور سهرابیان كه استادكار قناد بود آن را اداره می‌كرد به

فروش‌ رسانده و بیش‌ از صدهزار تومان حاصل از فروش‌ مغازه را به حساب رفیق حسن اردین

ریختیم‌) این پول پس‌ از دستگیری ما بوسله ساواك بالا كشیده شد(.

                   ضربه سال 1350 و تلاشی "‌ساكا‌"

اگر چه ستارزاده از ما جدا شده بود اما رابطه‌‌ما با آنها هم‌چنان ادامه داشت. من خود

رابطه‌ام را با نامبرده حفظ كرده بودم. در یكی از روزهائی كه با او قرار داشتم متوجه

شدم كه چهره ستارزاده بسیار گرفته است. از او پرسیدم كه چه اتفاقی افتاده است؟ او با

ناامیدی و دل‌شكستگی جواب داد یك هفته است كه پسر كوچكش‌ فرید)‌كه سی ساله بود( همراه

همسرش‌ به زنجان رفته‌اند و این دوری برای او بسیار دشوار و غیرقابل تحمل است. او اضافه

كرد كه برای فرزندانش‌ پدر خوبی نبوده است و این امر همواره او را رنج می‌دهد. از او

سئوال كردم كه چرا پدر خوبی برای فرزندانت نبودی؟ او آهی كشید و پاسخ داد كه همسر نخستش‌

به خاطر اشتغال او به كارهای تشكیلاتی و نیز دستگیری‌ها و زندان‌های كوتاه‌مدت دل به

مردی دیگر داد و از او جدا شد و بدین ترتیب زندگی خصوصی‌اش‌ از هم پاشید... نمی‌دانم

چرا سخنان ستارزاده‌ به طور ناگهانی و خودبه‌خودی این حس‌ را در من برانگیخت كه از

جانب او خطر بزرگی در كمین ما نشسته است. من ابتدا این احساس‌ برانگیخته شده را به

حساب ارزیابی شتابزده نهادم اما هنگامی كه پس‌ از اتمام قرار دوباره گفته‌های ستارزاده

را مرور كردم به این نتیجه رسیدم كه كسی كه به قول خودش‌ تحمل دوری یك هفته زن و فرزندش‌

را ندارد در صورت دستگیری و مواجه شدن با خطر زندان طویل‌المدت چوب حراج بر هست و‌نیست

ما خواهد زد. اما واقعیت این بود كه در آن شرایط هیچ كاری از ما ساخته نبود زیرا ستارزاده

اطلاعات نسبتاً كامل و دست اولی از ما داشت و ما قادر نبودیم اطلاعات او را پاك كنیم.

در آخرین ملاقاتی كه با ستارزاده داشتم او با حالتی بسیار غیرطبیعی یعنی با ریش‌ نتراشیده

و عینك دودی بر سر قرار حاضر شد. از او پرسیدم كه چرا ریش‌ گذاشته و عینك دودی به چشم

زده است. او كه بسیار وحشت‌زده بود با دلهره پاسخ داد كه خطر دستگیری از سوی شاخه اصفهان

او را تهدید می‌كند و او پی برده است كه این خطر بسیاری جدی است. من بعداً دریافتم

كه تغییر‌قیافه و ادا و اطوار ستارزاده به پنهان‌كاری‌، فریب و‌نیرنگی بیش‌ نبوده است

زیرا ضربه‌ای كه به ما وارد آمد از شاخته اصفهان نبود.

در اوایل فروردین 1350 اولین ضربه به ما وارد شد و بخشی از گروه مركزی "‌ساكا‌" به

وسیله ساواك دستگیر شدند. از آن پس‌ همه اعضای ساكا در طی چند روز یكی پس‌ از دیگری

به وسیله ساواك جهنمی شاه به اسارت گرفته شدند. دستگیری‌ها چنان پی در پی و سریع بود

كه همه ما را غافلگیر و شگفت‌زده كرد.

دكتر فشاركی‌)‌جراح عمومی‌(، دكتر ابطحی‌)‌پزشك كودكان‌( و ستارزاده‌)‌پزشك‌یار‌( با

هم یك درمانگاه كوچك تاسیس‌ كرده بودند. روز یكشنبه 20 یا 21 فروردین 1350 ساواك به

این درمانگاه هجوم می‌آورد. همان شب رفیق ابراهیمی یكی از رفقای ما برای انجام كاری

به درمانگاه سر می‌زند. نامبرده به محض‌ ورود به درمانگاه توسط ساواكی‌ها دستگیر می‌شود. ‍

پس‌ از بازجوئی ساواكی‌ها به او می‌گویند:" فعلاً با تو كاری نداریم‌"! در همان روز

دكتر خادم و یكی از رفقای كارگر به نام دانش‌ كه راننده بانك كار بود همراه با چند

رفیق دیگر در نقاط مختلف دستگیر شدند. رفیق ابراهیمی پس‌ از ماجرای درمانگاه به منزل

من آمده و گزارش‌ شوم و‌ناگوار هجوم ساواك را به من اطلاع داد. من هم بی‌درنگ جریان

را به رفقای دیگر اطلاع دادم. احساس‌ می‌كردم كه در چنبره پلیس‌ سیاسی شاه قرار داریم. ‍

بلافاصله خانه‌ام را از كلیه مدارك تشكیلاتی پاك كرده و به همه كسانی كه دسترسی داشتم

اعم از اعضا و هواداران، كسانی كه مدتی با ما بوده ولی كنار كشیده بودند، هواداران

تازه و... ماجرای ضربه را اطلاع دادم. خوشبختانه رفقائی كه ستارزاده از جلب آنها به

سازمان اطلاع نداشت هرگز دستگیر نشدند.

ساواك تلاش‌ می‌كرد هم در جریان بازجوئی و هم در جریان تشكیل پرونده برای دادستانی

ارتش‌، همكاری ستارزاده را محو ساخته و چنین وانمود سازد كه دستگیری ناشی از برخی ضربات

قبلی "‌ساكا‌" و بازجوئی‌های انجام شده بوده است. پس‌ از پنجاه روز بازجوئی و شكنجه

مداوم، سران سازمان ما را از سلولهای انفرادی در یك سالن گرد آوردند. بازجوئی ما را

تهرانی، عضدی‌ و مصطفوی شكنجه‌گران معروف ساواك به عهده داشتند. تهرانی پس‌ از یك سلسله

رجزخوانی و وراجی گفت كه سازمان امنیت از همه نابسامانی‌های مملكت از كمبودها و پلشتی‌های

جامعه آگاه است و با راهنمائی رهبر بزرگ شاهنشاه آریامهر همه این نواقص‌ جبران خواهد

شد. او مطرح كرد كه این مسائل و مشكلات به شما كه در پی تشكیل حزب و انقلاب هستید مربوط

نیست ... ما برای همه مسائل پاسخ داریم و كمبودها را بر طرف خواهیم كرد. او سپس‌ مطرح

كرد كه شبی دچار خونریزی شدید معده شده و او را به بیمارستان برده‌اند و از بركت تلاشهای

بی‌دریغ پزشكان و پزشك‌یاران محترم )‌همان‌طور كه گفتم حمید ستارزاده پزشك‌یار بیمارستان

بود( به ویژه آقای حمید ستارزاده از مرگ قطعی نجات یافته است. او گفت هنگامی كه صبح

روز بعد به هوش‌ آمده ستارزاده را بالای سرخود دیده است كه در تمام طول شب هم‌چون پدری

دلسوز و مهربان از او مواظبت كرده است. او گفت پس‌ از دستگیری سازمان "‌ساكا‌" متوجه

شده است كه ستارزاده نیز در شمار دستگیرشده‌گان است اما از مواجهه با او كه زندگی وی

را نجات داده بود شرمسار شده و بالاخره با پادرمیانی او این مرد نیكوكار آزاد شد. او

مدعی شد كه با درخواست او از مسئولان بالای ساواك، پسر ستارزاده نیز مورد بازجوئی قرار

نگرفته و آزاد می‌شود. این صحنه‌سازی و سناریوئی كه تهرانی تحویل ما داد همكاری كامل

و همه جانبه حمیدستارزاده را برای همه ما مسجل ساخت.

در كیفرخواست صادره توسط دادستانی ارتش‌ برای محاكمه "‌ساكا‌" چنین وانمود شده بود

كه گویا دو نفر از افراد شاخه مشهد سازمان ما به سبب گرایشی كه به سیاهكل داشتند برای

ملاقات با افرادی از گروه سیاهكل عازم شمال ایران می‌شوند. پلیس‌ به این دو نفر مظنون

شده و آنها را دستگیرمی‌كند.‌از جیب یكی از آن دو نفر بازداشتی سازمان "‌ساكا‌"، به

نام عباس‌ فیض‌، نام و آدرس‌ فردی از رفقای ساكا بنام حسین مهدی‌پور كشف می‌گردد. حسین

مهدی‌پور دستگیر شده و حمید‌ستارزاده و دیگر افراد گروه مركزی "ساكا" را معرفی می‌كند...

 هدف همه این سناریوهای پوچ و دروغ ساواك‌ساخته این بود كه اذهان ما را از علت واقعی

دستگیری‌مان منحرف سازد و ستارزاده را به عنوان همكار "ساواك" جهنمی شاه از زیر ضرب

خارج سازد.

اما ماجرای واقعی از چه قرار بود؟ ما پس‌ از دوره‌ای با جمع‌آوری همه حقایق موجود در

ارتباط با دستگیری‌مان توانستیم نحوه ضربه خوردن "‌ساكا‌" را شناسائی كنیم‌. قضیه از

این قرار است كه در جریان دستگیری گروه فلسطین فردی بنام احمد صبوری معروف به "احمد

مائو" دستگیر می‌شود.‌احمد صبوری كه فردی حراف و مدعی اما دارای شخصیت پوشالی و توخالی

بود در زیر بازجوئی ضعف جدی نشان داده و همه اطلاعات خود را در اختیار ساواك قرار می‌دهد. ‍

او از جمله با رفقائی از سازمان ما به‌نام‌های نجی و فریدون ستارزاده‌)‌پسر بزرگ حمید

ستارزاده‌( ارتباط داشته است. صبوری در اعترافات خود مطرح می‌كند كه ماركسیسم را نزد

نجی و حمید ستارزاده آموخته است و رفقای ما را به عنوان افرادی كه دارای سواد ماركسیستی

هستند معرفی می‌كند. ساواك پس‌ از كسب این اطلاعات رفقای ما را تحت تعقیب قرار می‌دهد. ‍

من شخصاً شرح این تعقیب و مراقبت را از زبان رفیق نجی شنیده‌ام. او قبل از دستگیری

متوجه تعقیب و مراقبت می شود و با بكار بستن روش‌های ضد تعقیب و مراقبت موفق می‌شود

از تور پلیسی بگریزد. اما فریدون ستارزاده یك هفته تمام ناپدید می‌شود. غیبت او در

طول هفته یاد شده برای رفقائی كه با وی در ارتباط بودند سئوال‌برانگیز می‌شود. از پی

دستگیری فریدون، پدرش‌ حمید ستارزاده به بازجوئی فراخوانده می‌شود. حمید ستارزاده نیز

وارد یك معامله با ساواك شده و در ازای آزادی خود و پسرانش‌ فریدون و فردریك ستارزاده، ‍

كروكی و اسامی "‌ساكا‌" از راس‌ تا ذیل را در اختیار ساواك قرار می‌دهد. ساواك به پاس‌

خیانت ستارزاده به ما و به بیان دیگر خدمت ستارزاده به پلیس‌ امنیتی رژیم شاه، او را

برای رد گم كردن هفده روز و آن هم به صورت نمایشی در زندان نگه‌داشته و سپس‌ آزاد می‌كند. ‍

ستارزاده به خاطر خیانتش‌ به ما تا آخر عمر در بدنامی كامل به سر برد و سرانجام در

سال 1368 در تهران درگذشت.

 ساواك شاه پرونده 130 نفر از اعضای "‌ساكا‌" را برای محاكمه به دادگاههای فرمایشی

نظامی ارسال كرد. به رفقای ما محكومیت‌های گوناگونی از شش‌ ماه‌، ده ماه تا شش‌ سال

تعلق گرفت. رفقائی كه در جریان مصادره بانك اصفهان شركت داشتند و یا با گروه‌های معتقد

به مبارزه مسلحانه نظیر سازمان چریكهای فدائی خلق ارتباط بر قرار كرده بودند به زندان‌هائی

از ده سال تا حبس‌ ابد محكوم شدند. كلیه رفقای دستگیر شده كه دارای زندان‌های طویل

المدت بودند در جریان انقلاب 57 از زندان آزاد شدند.

 زنده یاد بهروز صُنعی از رفقای برجسته و‌مبارز "‌ساكا‌" بود كه پس‌ از دستگیری به

زندان بندرعباس‌ كه یكی از بدآب و هوا‌ترین زندانهای