دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

خاطرات زندان سالهای پنجاه

 

آن  جا كه عشق

عزل نیست

     كه حماسه‌ئی است،

     هر چیز را

            صورت حال

                  باژگونه خواهد بود؛

زندان

      باغ ِ آزاده مردم است

 و شكنجه و تازیانه و زنجیر

  نه وهنی به ساحت آدمی

                 كه معیار ارزش‌های اوست؛

                 

                                            احمد شاملو

                                           30. 11. 1343

 

چهار ماه از بازداشت‌مان می‌گذشت‌. در طی این مدت نه ملاقاتی داشتیم و نه اطلاعی از

خانوادهای‌مان كسب كرده بودیم. همانند افرادی بودیم كه به ته چاه سیاهی پرتاپ شده و

دستمان از همه جا قطع شده است. سرانجام با اصرار و پافشاری خانواده اولین ملاقات را

به من دادند. ساقی شكنجه‌گر معروف كه آن موقع رئیس‌ زندان قزل قلعه بود در یك روز جمعه

صبح به من اطلاع داد كه ملاقات خواهم داشت. ملاقات‌ هیچ گونه نظم و روالی نداشت. زمان

ملاقات برای برخی حداكثر ده دقیقه بود در حالی كه برای برخی دیگر به نیم ساعت می‌رسید. ‍

در شرایطی كه بیش‌ از صد زندانی منتظر ملاقات بودند روشن بود كه با این روال همه موفق

به ملاقات بستگانشان نخواهند شد. ساقی به این نتیجه رسید كه با كم كردن‌ زمان ملاقات

سروته قضیه را بهم آورد. ناگهان سر‌وكله‌ این شكنجه‌گر پر آوازه پیدا شد، همه ما را

ردیف كرد و در حالی كه از سخنانش‌ خشم و پرخاش‌ بر می‌خواست با آن لهجه آذری خاص‌ خودش‌

اعلام كرد كه هر كس‌ از دستوراتش‌ تخظی كند باید در انتظار سرانجام شومی باشد. او تاكید

كرد كه هر كس‌ پاسخ‌گوی رفتارش‌ است و او همه را می پاید تا كسی دست از پا خطا نكند.

قیافه و ریخت ما شبیه اسرای جنگی بود. یكی با دمپائی دیگر پای برهنه،  یكی با پیراهن

پاره پاره، دیگری با موهای ژولیده و صورت نتراشیده، برخی   به خاطر آن كه پاهایشان

از شكنجه ورم كرده بود قادر به راه رفتن نبودند، پای برخی دیگر به خاطر شكنجه‌های مداوم

ریش‌ ریش‌ شده و خون و چرك از زخم‌ها سرازیر بود... سروصورت من هم بهتر از دیگران نبود. ‍

از سوئی پاشنه یكی از كفش‌هایم از بیخ كنده شده بود و از سوی دیگر بخاطر آن كه بندهای

كفش‌هایم را در هنگام بازرسی گرفته بودند قادر به بستن كفش‌هایم نبودم و این در حالی

بود كه پاهایم در نتیجه شكنجه به شدت درد می‌كردند. آری براستی كه تنها یك نقاش‌ چیره

دست لازم بود كه آن صحنه‌ها را تصویر كند و جنایات دوران طلائی محمدرضاشاه را در آستانه

ورود به دروازه تمدن بزرگ برای نسل‌های آینده به یادگار بگذارد. به هر حال همه ما را

ردیف كردند و در حالی كه سربازان تفنگ به دست ما را در محاصره خود گرفته بودند با توپ

و تشر و پرخاش‌ ما را به طرف فضای باز مقابل ساختمان‌ زندان كه مانند میدان سربازخانه‌ها

بود، بردند. به سربازان دستور داده بودند كه در صورتی كه زندانیان خواستند اقدام به

فرار كنند به طرف آنها تیراندازی كنند. در آن سوی میدان جائی كه خانواده‌ها ایستاده

بودند ردیف دیگری از سربازان مسلح صف كشیده و ملاقات كنندگان را زیر نظر داشتند. هنگامی

كه ما در محاصره سربازان به سوی خانواده‌ها حركت كردیم آنها طاقت خود را از دست داده

و بسوی ما هجوم آوردند. صدای ایست، ایست، شلیك می‌كنیم از سوی ساقی و سربازان بلند

شد. ساقی رو به سوی خانواده‌ها كرده و به آنها نهیب می‌زد كه اگر پیش‌ بیایند به سوی

آنها شلیك خواهند كرد. صدای گریه و زاری كودكانی كه از این صحنه دچار هراس‌ شده بودند

و نیز شیون مادران به آسمان رفت‌. ساقی و دستیارانش‌ فریاد می‌زدند "ایست، ایست، جلو

نیائید، جلو نیائید، شلیك خواهیم كرد!". بوی تهدید و مرگ در آن فضا موج می‌زد. اما

گوش‌ انبوه خانواده‌های ملاقات‌كننده دیگر به این تهدیدها بدهكار نبود و آنها تلاش‌

می‌كردند هر طور كه شده خود را به عزیزان دستگیر شده برسانند. نفس‌ در سینه ما حبس‌

شده بود؛ هر آن منتظر حادثه ناگواری بودیم. معلوم نبود كه اگر سربازان به اشتباه و

یا به خاطر ترس‌ و جنون لحظه‌ای تیراندازی می‌كردند چند نفر از انبوه خانواده‌های ملاقات

كننده به خاك می‌افتادند. در همین هنگام چشمم به همسر و فرزندانم افتاد كه با چشمان

اشك‌آلود برایم دست تكان می‌دادند.

 ساقی كه متوجه شده بود ممكن است كنترل اوضاع از دستش‌ خارج شود به سربازانی كه ما

را در محاصره داشتند دستور داد كه عقب‌گرد كرده و ما را دوباره به داخل بندها برگردانند. ‍

همان‌طور كه گفتم شوروهیجان عجیبی بر خانواده‌های ملاقات كننده مستولی شده بود اما

واقعیت این بود كه آنها در برابر سربازان تفنگ بدست كاری نمی‌توانستند از پیش‌ ببرند. ‍

فریاد خشم‌آگین "‌ایست، ایست حركت نكنید و گرنه تیراندای می‌كنیم" دوباره بلند شد. ‍

ملاقات كنندگان كه پس‌ از هیجان اولیه متوجه تهدیدهای تفتگ‌بدستان و گماشتگان ارتجاع

شده بودند بخود آمده و جدی بودن خطر را دریافتند. ما هم كوشش‌ كردیم تا حادثه ناگواری

روی ندهد. سربازانی كه ما را در محاصره داشتند با فشار و پرخاش‌ ما را به عقب بسوی

بندها می‌راندند و هر لحظه فاصله‌مان از عزیزانمان كه با چشم گریان و آه و افسوس‌ به

ماه خیره شده بودند، بیشتر و بیشتر می‌شد

همسرم نیز یكی از هم‌سنگران و یكی از فعالین سازمان در شاخه زنان بود. علاوه بر عضویت

در سازمان زنان آرشیو اسناد سازمانی نیز به او سپرده شده بود. همان‌طور كه گفتم من

مسئول شاخه زنان ساكا بودم و پس‌ از دستگیری به طور كلی منكر چنین شاخه‌ای از فعالیت

شدم و بنابراین ساواك نتوانست به هویت اعضای این تشكل پی ببرد. بهر حال پس‌ از دستگیری

من تمامی مسئولیت نگهداری از خانواده به دوش‌ همسرم افتاد. او در طول تمامی مدت زندان

من ضمن آن كه بطور منظم از این زندان به آن زندان به ملاقات من می‌آمد برای امرار معاش‌

خانواده و نیز تامین هزینه تحصیل فرزندامان كار می‌كرد. به اتكاء اراده استوار او خانواه

ما توانست دوران سخت زندگی تا رهائی من از زندان را از سر بگذراند.

   

گروه آرمان خلق

 نخستین گروهی كه در زندان قزل قلعه نظر مرا به خود جلب كرد گروه آرمان خلق بود. اعضای

این گروه اساساً از جوانان لرستان تشكیل شده بود. این زنده‌یادان به مبارزه مسلحانه

علیه رژیم دیكتاتوری سلطنتی برخواسته و در نتیجه ضربات وارده دستگیر شده بودند. سرنخ

ضربات گروه آرمان خلق از دومین عملیات مصادره آنها به دست ساواك شاه افتاد. رفقای آرمان

خلق قصد داشتند بانكی در خیابان آرامگاه تهران‌) درست بیاد ندارم كه بانك سپه و یا

ملی بود( مصادره كنند. به سبب بارندگی موتور سیكلت آنها لیز می‌خورد و رفقا چون نمی‌خواستند

در نتیجه تیراندازی مردم آسیب ببینند از سلاح خود استفاده نمی‌كنند. گویا فقط رفیق

هوشنگ تره‌گل اقدام به شلیك چند تیر هوائی می‌كند. رفقا ناصر كریمی و بهرام طاهرزاده

در همین رابطه دستگیر می‌شوند. ساواك در ارتباط با این دستگیری مطلبی همراه با عكس‌

در روزنامه‌های كیهان و اطلاعات چاپ كرد اما به جای نام رفیق ناصركریمی، نام رضا رضائی

را نوشته بودند. پس‌ از این جریان در دوم فروردین ماه یا اردیبهشت 1350 رفقا هوشنگ

تره‌گل، حسین كریمی و همایون كتیرائی در جریان عملیات مصادره یك اتومبیل با ماموران

گشت درگیر می‌شوند. قضیه از این قرار بود كه این رفقا برای انجام عملیات، یك ماشین

سواری شخصی را متوقف كرده و می‌خواهند اتومبیل مزبور را مصادره كنند. راننده اتومبیل

به جای ترك ماشین واكنش‌ نشان داده و با رفقا درگیر می‌شود. رفقا كه نمی‌خواستند به

راننده آسیبی برسد به قهر متوسل نمی‌شوند. در جریان بگوومگوها راننده از یك فرصت استفاده

كرده و اتومبیل را در یك گودال یا جوی آب می‌اندازد. هم‌زمان با این ماجرا ماشین گشت

پلیس‌ سر می‌رسد. رفیق حسین كریمی كه تنها رفیقی از میان این رفقا بود كه رانندگی می‌دانست

تلاش‌ می‌كند تا ماشین را از جوی آب خارج كند. اما همین امر موجب می‌شود كه ماشین گشت

پلیس‌ او را محاصره و دستگیر كند. رفقا هوشنگ تره‌گل و همایون كتیرائی برای ایجاد امكان

فرار برای رفیق كریمی اقدام به تیراندازی می‌كنند كه با تیراندازی متقابل ماموران مواجه

می‌شوند. در این تیراندازی‌ها رفیق حسین كریمی به شهادت می‌رسد. زنده یاد رفیق غلام‌رضا

اشترانی نقل می‌كرد كه رفیق حسین كریمی را در حالی كه زخمی بود به كمیته مشترك ضدخرابكاری

منتقل كرده و بلافاصله زیر شكنجه شدید قرار دادند. به گفته رفیق اشترانی رفیق حسین

كریمی پس‌ از هشت ساعت در زیر شكنجه جان می‌بازد. خبر این درگیری كه در خیابان سوم

و یا چهارم نیروی هوائی تهران بین ساعت نه یا ده پیش‌ از ظهر صورت می‌گیرد با سرخط

درشت در روزنامه كیهان درج شد. در خبر گفته شده بود كه جوانی ناشناش‌ بوسیله چند نفر

به قتل رسید؟!

 روزی در حیاط زندان قزل قلعه كنار آبگیر كوچك حیاط بند عمومی زیر درخت بید مجنون معروفی‌) ‍

گفته می‌شد وارطان مبازر پرآوازه آن را در دوران زندانی‌اش‌ كاشته است( كه سر به آسمان

می‌كشید، نشسته بودیم. ناصر كریمی نیز كنارم نشسته بود. از او پرسیدم كه چگونه دستگیر

شده‌اند و انگیزه‌شان از مصادره بانك چه بوده و تا این عملیات برای آنها تا چه اندازه

حیاتی بوده است؟ زنده‌یاد ناصر كه مبارزی پرشور و مقاوم بود گفت كه همراه با رفقایش‌

مدت‌ها نشسته و بحث كرده بودند كه در آن شرایط چگونه باید مبارزه كرد. او می‌گفت پس‌

از مباحثات فراوان به این نتیجه رسیدیم كه مبارزه مسلحانه تنها راه درست پیكار علیه

رژیم است. او می‌گفت پس‌ از این نتیجه‌گیری لازم دیدیم كه برای برادشتن گامهای نخست

پول تهیه كنیم و بدین ترتیب نقشه مصادره را كشیدیم. به رفیق گفتم من به این دیدگاه

باور ندارم كه در خانه نشسته، در باره اوضاع و احوال جامعه صحبت كرده و به شیوه‌ای

هرچند هوشیارانه و زیركانه نقشه‌ای انقلابی طراحی كنیم و سپس‌ با نقشه از پیش‌ آماده

حركتمان را آغاز كنیم. در این شیوه برخورد به مبارزه به طراحی نقشه‌ای خلاصه می‌شود

كه مبارزه زنده و جاری طبقاتی  باید خود را با آن منطبق سازد و نه بر عكس‌ و البته

بر حسب قاعده چنین نمی‌شود زیرا تحول دنیای واقعی قانون‌مندی خود را دارد و با تخیلات

هر چند مبتنی بر نیت پاك نمی توان مسیر حوادث را رقم زد. ماركسیست‌ها باید از تجارب

تاریخی بیاموزند ولی مهم این است كه این تجارب را با شرایط اجتماعی و اقتصادی خود با

ظرفیت‌های جامعه‌ای كه در آن قرار دارند، با روانشناسی مردم، با آداب و رسوم و محیط

زیست خود و همه عوامل مشخص‌ جامعه‌ای كه در آن قرار دارند منطبق سازند. بنابراین نقشه

مشخص‌ مبارزه را باید در بطن مبارزه طبقاتی با شناخت قانون‌مندی‌ها و ویژه‌گی‌های آن

طراحی كرد نه با تحمیل آرزوها بجای واقعیت‌ها. گفتم ضمن آن كه این روش‌ برخورد شما

را درست نمی‌دانم اما فرض‌ كنیم كه تحلیل شما از شرایط و ضرورت مبارزه مسلحانه درست

بوده است. حال بیائیم و جایگاه مصادره را در این مجموعه بررسی كنیم‌. از رفیق پرسیدم

كه در چه فاصله زمانی به چه اندازه پول نیاز داشتید. او گفت به پنج هزار تومان )پنج

هزار تومان آن زمان یعنی سالهای 48 تا 50(. پرسیدم چند نفر بودید؟ كمی اندیشید و پاسخ

داد ده نفر. گفتم خوب رفیق گرامی از بازداشت شما چه زمانی می‌گذرد؟ گفت شش‌ ماه. گفتم

با یك حساب سرانگشتی در مدت شش‌ ماه اگر هر كدام‌تان مقداری پول ذخیره می‌كردید و اندكی

هم از بستگان و اطرافیان قرض‌ می‌گرفتید این پول تامین می‌شد و لااقل این مشكل مشخص‌

برایتان پیش‌ نمی‌آمد كه به گفته خودتان رفیق برجسته‌ای همچون همایون كتیرائی را صددرصد

محكوم به مرگ خواهند كرد و وضعیت خودتان هم چندان روشن نیست‌.

 گفتگوی ما به درازا كشید و رفیق ناصرمدنی نیز وارد بحث‌های ما شد. او نیز از تئوری

و دیدگاه مبارزه مسلحانه دفاع می‌كرد. رفیق مدنی به تشریح تئوری موتور كوچك و موتور

بزرگ‌) كه یكی از شالوده‌های تئوری مبارزه مسلحانه بود(پرداخت. او مطرح می‌كرد كه حركت

پیشاهنگ انقلابی و ضربه زدن به دیكتاتوری تور اختناق را پاره خواهد كرد و بدین ترتیب

جنبش‌ توده‌ای به پا خواسته و در پیوند با پیشاهنگ انقلابی دیكتاتوری حاكم را سرنگون

خواهد ساخت. من در مقابل گفته‌های رفیق توضیح دادم كه رژیم آزادی‌كش‌ و سركوبگر پهلوی

موتور كوچك را از كار انداخته، عناصر متشكله آن را یك به یك شكار كرده و نابود خواهد

كرد. من موتور كوچك را به جرقه‌های كوچكی تشبیه كردم كه بسرعت خاموش‌ می‌شوند زیرا

در میان توده‌های زحمتكش‌ ریشه و پایه ندارند. ریشه اجتماعی انقلابیون و سرچشمه قدرت

آنها توده‌های كارگر، دست‌های پینه بسته و چهره‌های چروكیده است. گفتم همان‌طور كه

لنین می‌گوید حكومت جایگزین اهمیتش‌ بیشتر است تا سرنگونی یك رژیم استبدادی. در شرایطی

كه توده‌ها متشكل و آگاه نبوده و از تجربه كافی برخوردار نباشند سرشان كلاه خواهد رفت

و اگر رژیمی سرنگون شود حكومت به دست دشمنان دیگری خواهد افتاد كه هم‌چنان به بهره‌كشی

طبقه كارگر و اكثریت زحمتكشان ادامه خواهند داد. این گفتگوهای دوستانه میان ما بدون

آن كه به نتیجه‌ای برسد با رسیدن وقت شام تمام شد و هر یك به اطاق‌های‌مان رفتیم!

 این رفقای صادق و انقلابی از سوئی جان بر كف آماده هر فداكاری در راه مردم بودند و

از سوی دیگر به درنده‌گی رژیم محمد رضا‌شاه كم بها می‌دادند و یا برای وحشی‌گری رژیم

اهمیت چندانی قائل نبودند. رژیم عاری از مهر اعضای برجسته گروه آرمان خلق را كه در

زمره سرآمدان مبارزان انقلابی و ماركسیست دهه پنجاه بودند مقارن جشن‌های 2500 ساله

شاهنشاهی به مسلخ مرگ فرستاد و خون آنها را برای خوش‌آمدگوئی به شاهان و امیران و بویژه

خوش‌رقصی در برابر اربابان آمریكائی به خاك ریخت. یاد این دلاوران همواره در تاریخ

جنبش‌ كارگری و كمونیستی ایران برجای خواهد ماند.

 

شرایط زندگی در زندان

شرایط زندگی در زندان‌های رژیم شاه به هیچ وجه مناسب نبود. از جمله‌می‌توان از غذای

زندان نام برد كه با بدترین كیفیت ممكن پخته و در اختیار زندانیان قرار داده می‌شد. ‍

پس‌ از پختن غذا در آشپزخانه زندان، دیگ خورش‌ و پلو به وسیله یك گاری دستی به مقابل

در بند زندان مربوطه حمل می‌شد. مامور زندان و یكی از زندانیان كه كارگر روز بود دیگ‌های

غذا را تحویل می‌گرفتند و به درون بند منتقل می‌كردند. كارگر یا كارگران روز غذا را

در بادیه‌های مسی دونفره تقسیم كرده، بادیه‌ها را در سینه‌ها قرار داده و به اطاق‌هائی

كه سفره غذا پهن شده بود برده و بدین ترتیب غذا را پخش‌ می‌كردند. زندانیان منفرد نیز

به طور فردی غذای خود را دریافت كرده و برای صرف غذا به اطاق‌های‌شان می‌رفتند. یادم

هست روزی موقع كشیدن غذا هنگامی كه كف‌گیر مقسم به ته دیگ خورشت رسید به جای ته مانده

خورشت یك نیم‌تخت كفش‌ با میخ‌های زنگ زده بیرون آورده شد. یا نمونه دیگر این كه دسته‌سبزی‌

را بدون آن كه پاك كرده باشند با گل و لای و همراه بند سفت دور دسته سبزی در درون دیگ

انداخته و می‌پختند. یك روز ما این بندهای سفت را در خوراكی كه طعم و بوی گل ولای می‌داد، ‍

كشف كردیم. آن روز هیچ كس‌ حاضر نشد غذا را بخورد و غذاها پس‌ فرستاده شد و كار به

شكایت كشید. بر پایه روال همیشگی عدس‌ پلو پر از سنگ‌ریزه بود. ما ناگزیر پیش‌ از خوردن

این "سنگ پلو" برنج‌های پخته را روی سفره پهن كرده و به اندازه یك مشت سنگ‌ریزه از

غذای ده نفره استخراج می‌كردیم. سرانجام كاسه صبر زندانیان لبریز شده و بردباری و شكیبائی

آنها از‌این ماجرا به پایان رسید و همگی دست از غذا خوردن كشیدند. نمایندگان زندانیان

درخواست كردند كه مواد اولیه غذا به زندان آورده شده، توسط زندانیان پاك و شسته شود

و سپس‌ برای پختن به آشپزخانه زندان تحویل داده شود. نخست سرپرستان زندان از پذیرش‌

این درخواست طفره می‌رفتند اما پس‌ از مقاومت زندانیان و هم‌چنین فشار خانواده‌ها از

بیرون این درخواست را پذیرفتند. از آن پس‌ همه زندانیان به نوبت با جان و دل در كار

تمیز كردن و شتشوی غذای زندانیان شركت می‌كردند. مواد خوراكی پس‌ از پاك شدن و شستشو

به آشپزخانه زندان تحویل داده می‌شد. حاج مهدی عراقی)1( از سوی زندانیان به عنوان نماینده

و‌سرپرست نظارت بر آشپزخانه انتخاب شد كه بر پخت و پز غذای زندان نظارت می‌كرد. بدین

ترتیب كیفیت غذای زندان بطور نسبی و در مقایسه با گذشته بهتر شد.

بر اساس‌ سنت‌هائی كه در زندان آن دوره جا افتاده بود بنا به موقعیت‌های گوناگون در

زندان سرود دست‌جمعی خوانده می‌شد. مواردی كه سرودهای دسته‌جمعی اجراء می‌شد عبارت‌بودند

از شهادت فعالینی كه در بیرون از زندان در درگیری با نیروهای امنیتی رژیم شاه جان می‌باختند، ‍

محكومیت به مرگ رفقائی كه در زندان بودند و انتقال آنها برای اجرای حكم، اعدام‌های

سیاسی آن دوره و نیز مواردی مانند انتقال زندانیان از زندانی به زندان دیگر و یا آزاد

شدن رفقائی كه دوران محكومیت‌شان به سر رسیده بود...

 در این موارد همه زندانیان هم‌صدا با هم سرودهای انقلابی می‌خواندند. صدای زندانیان

آن قدر بلند بود كه به بیرون از محوطه زندان سیاسی نیز منعكس‌ می‌شد. هنگامی كه كسی

آزاد می‌شد و یا رفقائی را به زندان‌های شهرستان‌ها منتقل می‌كردند همگی در چند ردیف

ایستاده  و با كف‌زدنهای پیوسته فرد آزاده شونده و یا رفقائی را كه به زندان دیگر منتقل

می‌شدند را بدرقه می‌كردیم. گاهی همراه كف‌زدن‌های ممتد سرودهای انقلابی نیز اجراء

می‌شد و یا شعارهائی نظیر هو هو هوشی‌مین... داده می‌شد. در ضمن بگویم كه شرایط زندگی

در زندان روز به روز بدتر می‌شد. در این دوره در اطاق‌هائی كه گنجایش‌ 5 نفر را داشتند

حدود بیست‌پنج تا سی نفر را جا داده و زندانیان را مانند گوسفند در كنار هم می‌چیدند. ‍

بویژه شب‌ها راه رفتن در اطاق‌های قوطی كنسروی كار بسیار دشوار بود و ناچاراً اگر كسی

می‌خواست به دست‌شوئی برود و یا بهر دلیل دیگری از اطاق خارج شود باید خواب‌خیلی‌ها

را بهم می‌زد.

مسلم بود كه سرودخوانی به شیوه‌ای كه درآن دوره رواج داشت به هیچ وجه خوشایند زندانبانان

نبود. زندانبانان با خواهش‌ و تمنا از ما می‌خواستند كه سرود نخوانده و در هنگام بدرقه‌ها

كف نزنیم و می‌گفتند كه چنان‌چه سرودخوانی و كف‌زندن قطع شود امكاناتی را در اختیار

زندانیان قرار خواهند داد. و باز هم جای شكی نبود كه این وعده و‌عیدها نیرنگی بود برای

آرام‌سازی جو حاكم بر زندان‌. این مقطع هم‌چنین مصادف بود با تشدید دیكتاتوی شاه و

ایجاد حزب رستاخیز. رژیم شاه كه تصور می‌كرد با افزایش‌ چشم‌گیر درآمد نفت پایه‌های

خود را به لحاظ اقتصادی تحكیم كرده است می‌خواست فضای سیاسی را هر چه مختنق‌تر كند. ‍

در ادامه همین سیاست سركوب مسئولین زندان جابه‌جا شده و سرهنگ محرری و سرگرد زمانی

به عنوان مسئولین جدید زندان قصر و بندهای سیاسی برگزیده شدند. از پی تغییر مسئولین

زندان موجی از عملیات سركوب علیه زندانیان سیاسی شروع شد. به عنوان نشان دادن ضرب شصت

تعدادی از زندانیان سیاسی را كه از رهبران سازمان چریكهای فدائی و مجاهدین خلق بودند

به زیر هشت برده و به چوب و فلك بستند‌. احمد بیگدلو، غلام ابراهیم‌زاده، بیژن جزنی، ‍

بهرام براتی و مسعود رجوی و ... در این شمار بودند. سپس‌ گارد سركوب شهربانی با كلاه

خود و سپر وارد زندان شماره 3 قصر شدند. سرهنگ محرری و سرگرد زمان به سخنرانی برای

زندانیان سیاسی پرداختند. سخنرانی این دو براستی یك نمایش‌ خنده‌دار بود كه هدف آن

تهدید و‌ارعاب زندانیان و شكستن روحیه آنها از طریق قدرت‌نمائی بود. در حالی كه گارد

شهربانی تا دندان مسلح پشت سر آنها ایستاده بودند آنها با كمال بی‌شرمی می‌گفتند كه

ما نمی‌خواهیم از موضع قدرت با شما صحبت كنیم بلكه تلاش‌ ما این است كه جو زندان در

آرامش‌ باشد. آنها سپس‌ هدف از آرامش‌ را توضیح دادند كه عبارت از آرام‌سازی زندان

و حاكم كردن یك جو بشدت پلیسی بر آن بود. آنها می‌گفتند كه شما باید آرامش‌ زندان را

حفظ كنید، چنین‌ و چنان نكنید، آرام باشید و ... ولی اگر كسی بخواهد آرامش‌ زندان را

به هم بریزند با واكنش‌ شدید ما مواجهه خواهد شد. فصل جدیدی از فشار و سركوب زندانیان

سیاسی آغاز شده بود. بسیاری از امكانات زندان را كه زندانیان طی سالیان از آن برخوردار

بودند از زندانیان گرفته شد و سركوب و ارعاب به سیاست روزمره سرهنگ محرری و سرگرد زمانی

مبدل شد. این سیاست تا سال 1356 سیاست حاكم بر بندهای سیاسی زندان قصر بود.

 

زمستان 1352_1353

 زمستان بود و بیشتر زندانیان سیاسی را به بند شماره دو آوردند. این بند قبلاً به زندانیان

عادی اختصاص‌ داشت ولی با تغییراتی آن را به زندان فعالین سیاسی مبدل ساخته بودند. ‍

زمستان سرد و سختی بود. ما نیز در شمار كسانی بودیم كه به این زندان منتقل شدیم. دیوارها

و سقف زندان كثیف بود و بوی رطوبت از چهار گوشه زندان به مشام می‌رسید. سرما و یخبندان

زمستان و فقدان بخاری شرایط زندگی در زندان را چندین برابر دشوارتر كرده و زندانیان

مرتباً مریض‌ می‌شدند و اعتراض‌ زندانیان برای بهبود وضع زیست در زندان نیز تاثیری

نداشت. وضعیت تغذیه نیز بسیار بد بود. هر ماه یك دو بار گوشت فاسد وارد غداها شده و

موجب مسمومیت غدائی زندانیان می‌شد. یك بار تمامی بندهای زندان از بند یك تا شش‌ مسموم

گشتند به طوری كه در نیمه شب همه با دلپیچه برای رفتن به دستشویی صف كشیده بودند. مسمومیت

همگانی موجب شد كه رئیس‌ زندان سرهنگ زمانی برای سركشی وارد بندها شود. او در حالی

كه وارد بند شده بود به چهره زندانیان نگاه كرده و با بی توجهی از كنار آنها رد می‌شد. ‍

اطاق ما در انتهای بند بود و رفقا‌علی مهدیزاده، اردین، هونان عاشق، آوانس‌ مرادیان

نیز در این بند بودند. سرهنگ زمانی از رفیق‌علی مهدیزاده پرسید چرا در این هنگام شب

نخوابیده‌ای، او پاسخ داد كه دلپیچه گرفته‌ام. زمانی مجددا از علی پرسید چند بار به

دستشویی رفته. علی پاسخ داد كه پنج بار. زمانی ظاهراً به پاسبان‌های ‌زندان دستور داد

كه علی را بی‌درنگ به بیمارستان ببرند. علی هم لباس‌ پوشیده و آماده رفتن به بیمارستان

شد. بعد از رفتن او از طریق برخی زندانیانی كه به دلایل مختلف در بند انفرادی بودند

متوجه شدیم كه علی مهدیزاده و عده‌ای دیگر از زندانیان را همان شب به دستور سرهنگ زمانی

به جای بیمارستان، با شلاق شكنجه كرده و به سلول‌های انفرادی افكنده‌اند.

 سرهنگ زمانی هنگام سركشی وارد حیاط زندان می‌شد و هرگاه نام محمد رضا‌شاه را به زبان

می آورد به احترام اربابش‌ خبردار می‌ایستاد. در یكی از روزهای پائیزی كه نزدیك تولد‌‌محمد‌رضا

شاه بود، همه زندانیان را با بلندگو به میدان بند پنج فراخواندند و اسامی چند نفر را

پشت سرهم خواندند تا وادار به شركت در این مراسم شوند. ابتدا اسم مرا خواندند كه در

جواب گفتم نمی‌آیم. سپس‌ نام صفر قهرمانی را بردند وی نیز پاسخ منفی داد و به ترتیب

رفقای دیگر آوانس‌ مرادیان، هونان عاشق، كابلی و... كه همگی پاسخ دادند"‌نمی آیم". ‍

پاسخ نمی‌آیم و یا شركت نمی‌كنم برای سرهنگ زمانی بسیار گران تمام شد و مانند یك مار

زخمی بخود‌پیچد. همین برخورد زندانیان باعث شد كه نام دیگر زندانیان را نخوانند. درهمین

زمان ناگهان مسعود رجوی رهبركنونی سازمان مجاهدین خلق پیش‌ من آمد و گفت "‌آلبرت خوشم

آمد با نه گفتنت روی همه ما را سفید كردی". كابلی كه كنار من ایستاده بود بی درنگ به

مسعود رجوی توپید و‌گفت "‌مسعود مگر تا به حال چه كسی از زندانیان روی شما را سیاه

كرده بود كه حالا آلبرت روی ما را سفید كرده باشد، خودت دیدی كه همه در برابر این گرگها

ایستاده‌اند." مسعود رجوی از پاسخ كابلی ناراحت شده و به من و من افتاد و گفت:"من منظور

بدی نداشتم" و گفته قبلی خود را پس‌ گرفت و اضافه نمود كه "هدفم این بود كه حركت و

كار آلبرت درست بود و دیگران هم از او پیروی كردند. این هدف من بود كه او از همان اول

میخ را سفت كوبید و نظر بدی نداشتم." چند روز پس‌ از آن، من و هونان را به زیر هشتی

فراخواندند و به درون حیاط بند یك و سه حول داده و درب را با تندی تمام بستند. در آنجا

سه ماه تمام بدون ملاقات و حتی بدون داشتن امكان عوض‌ كردن لباس‌ بسر بردیم ؛ من كه

دارای درد كلیه بودم ناچار شدم این مدت را بدون داروهای درمان كلیه‌هایم بگذرانم. بعد

از چند ماه مجددا به بند قبلی یك و سه منتقل شدیم. شرایط بد غذایی و در پی آن مسمومیت‌ها

ادامه     یافت. در سركشی‌ها، سرهنگ زمانی مسموم بودن غذاها را به شدت منكر می‌شد و

اعتراضات زندانیان در این مورد را بی‌اساس‌ قلمداد می‌كرد. زندانیان برای اثبات ادعایشان

از او خواستند كه از پاسبان‌های زندان در این باره سوال كند زیرا برخی از آنها نیز

بر اثر غذای فاسد زندان مسموم شده بودند. سرهنگ زمانی روزی از این مسئله بسیار بر افروخته

شد و بلافاصله از پاسبانی كه در كنارش‌ ایستاده بود سوال كرد:" سركار كدخدازاده پاسخ

بده كه آیا درست است كه شما هم از غذای زندان مسموم شده اید؟". پاسبان مزبور نیز كه

با حالت احترام جلویش‌ خبردار ایستاده بود گفت"‌خیر قربان این زندانیان دروغ می‌گویند

ما مسموم نشده‌ایم‌". اما در همین هنگام دروغ پاسبان كدخدازاده، بر اثر شدت فشار دلپیچه

و اسهال كه خارج از كنترل او در شلوارش‌ سرازیر شد، عیان گشت و باعث خنده زندانیان

شد. سرهنگ زمانی نیز برای فرار از پاسخ‌گویی به زندانیان بدون هیچ‌گونه واكنشی آنجا

را ترك كرد و رفت.

 

آغاز ملی كشی زندانیان

در اواخر سال 1353 در روزنامه كیهان و اطلاعات خبری در باره آزادی زندانیان پس‌ از

پایان زمان محكومیت‌شان به شرط تائید سرپرستان زندان درج شده بود. به طور مشخص‌ در

ستون گزارشهای داخلی روزنامه اطلاعات تا آنجایی كه حافظه‌ام یاری می‌دهد چنین آمده

بود كه:"ما با حقوق‌دان‌ها و روان‌شناسان برگزیده این نكته را در میان نهادیم كه چرا

بیشتر زندانیان پس‌ از رهایی بی‌آن‌كه از كرده خود آموخته و هوشیار گردند، در بیرون

از زندان دوباره همان كردار و كارهای خود را ا‌ز‌سرگرفته و دوباره با جرائم سنگین‌تری

دستگیر می‌شوند. سرپرستان زندان به این نتیجه رسیده‌اند كه زندانیانی باید آزاد شوند

كه مسئولین پائین و ارشد زندان‌ها از رفتار آنها در زندان رضایت كامل داشته باشند.")نقل

به معنی(. در این باره با رفقای زندان تبادل نظر كرده و به این نتیجه رسیدیم كه این

نوشته شامل زندانیان عادی و جنایی نمی‌باشد زیرا این قانون تحت عنوان قانون تشدید مجازات

 برای جرائم غیرسیاسی به موقع اجراء نهاده می‌شود در حالی كه زندانیان سیاسی مشمول

این ماده قانونی نیستند. ولی با قانون جدیدی كه در دست تهیه بود قانون تشدید مجازات

شامل حال زندانیان سیاسی نیز می‌شد. زندانیان عادی زندان ناشی از این قانون را "‌زندان

غیر قانونی" می‌نامیدند... برخلاف اكثر زندانیان كه این نوشته روزنامه‌ها را جدی نمی‌گرفتند

زنده یاد محمدعلی ملكوتیان و بعدها رمضان آزاد، كه یكی از بهترین رفقای هم‌سنگر ما

در سازمان ساكا بودند، مطالب مندرج در روزنامه‌ها را مقدمه سیاستی جدید در قبال زندانیان

سیاسی ارزیابی می‌كردند.

 

طاهر احمد زاده هروی

نخستین بار طاهر احمد زاده را در سال 1351 در بند شماره سه دیدم. وی با اینكه فردی

مذهبی بود ولی پیوسته ازشرافت و مبارزه فرزندانش‌ كه ماركسیست بوده و از پایه گذاران

مشی مسلحانه و سازمان فدائی بودند با احترام یاد می‌كرد و نزد مذهبیون نیز از آنها

دفاع و پشتیبانی می‌نمود. او نام پسرانش‌ را همیشه به زبان می‌آورد "‌مسعود و مجیدم‌" ‍

و در جستجوی زندانیانی بود كه در زمان دستگیری و زندانی شدن فرزندانش‌ با آنها تماس‌

داشتند. وی با اشتیاق فراوان خاطرات رفقائی را كه همراه فرزندانش‌ در بند بودند گوش‌

می‌داد و برای دیگران تعریف می‌كرد. طاهر احمد زاده عضو بخش‌ مذهبی جبهه ملی و یكی

از طرفداران بسیار پاك و سرسخت محمد مصدق بود و هست. او بخش‌هائی از جریان دادگاهش‌

را برایم شرح میداد و از جمله مطرح می‌كرد كه دادستان محمد رضا شاه به او می‌گفت‌" ‍

تو سبب شدی كه پسرانت به مبارزه سیاسی كشیده شدند و سرانجام هم گمراه گشته و دست به

اسلحه بردند. تو گناهكار می‌باشی كه چنین پسرانی را پرورش‌ داده‌ای." او می‌گفت:"پس‌

از این‌كه این چرندیات دادستان گوش‌ به فرمان به پایان رسید، از خود دفاع نموده و گفتم

این كمال بی شرمی و تنگ نظری دادستان است. این اشتباه بزرگی نیست كه در كشوری به این

بزرگی كه در هرگوشه آن كمبود و كاستی‌ها، دزدی‌ها و حق كشی‌ها، فقر و بدبختی بیداد

می‌كند، عامل تفكر فرزندانم را در منزل من جستجو كنند. یعنی شما گمان می‌كنید بچه‌هایم

تنها در منزل من این همه نابرابری را مشاهده، علیه آن به مبارزه پرداخته و دست به اسلحه

برده‌اند". از این صحبت احمد‌زاده دادستان به شدت خشمگین شده و جلوی صحبت او را می‌گیرد. ‍

وی در ادامه صحبتش‌ در دادگاه خاطره‌ای را از سفر خود با دو پسرش‌ به مشهد را تعریف

می‌كند.":روزی در شهر مشهد با مسعود و مجیدم از یك دكان خواروبار فروشی خرید می‌كردیم

كه یك خانم با سه بچه قد و نیم قد وارد شدند. مادر بچه‌ها بسیار آهسته زیر گوش‌ فروشنده

چیزی را پچ پچ كرد. دكاندار هم مقداری بسیار كم حلوا و خرده پنیر توی كاغذ پیچید و

به او داد. بعد از این‌كه آنها مغازه را ترك كردند، از فروشنده پرسیدم كه چرا خانم

درگوشی با وی صحبت كرد. فروشنده گفت كه این خانم تنها سی شاهی پول داشت و می‌خواست

برای فرزندانش‌ شام تهیه نماید. اما از فشار نداری و خالی بودن دستش‌ كه سبب سرافكندگی‌اش‌

می‌شده در برابر شما آهسته صحبت كرد كه شما از‌شرایط بد زندگی او آگاه نشوید. حال من

از شما آقای دادستان می‌پرسم آن دكان هم منزل من بود كه فرزندانم پس‌ از مشاهده این

رویداد از شدت ناراحتی گریه كرده و به كسانی كه سبب این همه ناهمگونی طبقاتی هستند

نفرین فرستادند." وی در ادامه صحبت خود گفته بود:" آقای دادستان پسرانم از كلاس‌ اول

دبستان تا دوران دانشگاه پیوسته شاگرد اول بودند.‌آیا آنها نمی‌توانستند این نابسامانی

در جامعه را خود مشاهده كرده و راجع به علل آن بیندیشند؟‌". به گفته طاهر احمد زاده، ‍

او چندین ساعت به همین شكل در باره دیدگاه و خواست‌های خود و‌‌فرزندانش‌ صحبت كرده

و از آنها دفاع می‌نماید. سرانجام وی به ده سال زندان با اعمال شاقه محكوم می‌شود. ‍

وی پس‌ از سال 1357 از طرف دولت موقت مهدی بازرگان به عنوان نخستین استاندار خراسان

برگزیده شد. وی به دیدگاه سازمان مجاهدین خلق گرایش‌ پیدا كرد. پس‌ از خرداد 1360 نامزد

عضویت در شورای مقاومت ملی شد و سازمان مجاهدین یك شناسنامه دستكاری شده با نام دیگری

در اختیار او گذاشت. مجاهدین بدین شكل به او یاری نمودند كه از فرودگاه مهرآباد به

خارج كشور سفر كند. اما او در هشتم مرداد 1361در فرودگاه مهر آباد دستگیر شد و به زندان

اوین منتقل شد. در تهران شایع شده بود كه بعد از شكنجه‌های بسیار و برای وادار كردن

وی به مصاحبه تلویزیونی چند زندانی سیاسی را جلوی او تیرباران می‌كنند و چند نفر دیگر

از زندانیان سیاسی را به او نشان داده و تهدید می‌نمایند كه اگر در تلویزیون مصاحبه

نكند و از دیدگاه‌های خود در تلویزیون عقب نشینی نكند این چند نفر را نیز تیرباران

خواهند كرد و او نیز برای نجات جان آن چند زندانی سیاسی در تلویزیون جمهوری اسلامی

مصاحبه می‌كند. پس‌ از این شوی تلویزیونی وی به چند سال زندان محكوم می‌گردد. پس‌ از

چندی از آزادی وی از زندان یكی از رفقایم كه از اهالی خراسان است می‌گفت كه طاهر احمدزاده

پس‌ از آزادی از زندان جمهوری اسلامی دیگر آن احمد زاده زنده دل و خوش‌ مشرب سابق نبود

بلكه برعكس‌ همواره خموش‌ و گرفته بوده و خنده بر لبانش‌ پیدا نمی‌شد. یعنی روح این

مرد شریف را كشته بودند.

 

حسین رضایی

حسین رضایی از اعضای فعال كنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی )‌اتحادیه ملی‌( ‍

و از اعضاء جبهه ملی ایران در اروپا بود. او كه به عنوان مترجم دكتر هلدمان Dr. Heldman ‍

وكیل و مشاور حقوقی كنفدراسیون به ایران آمده بود، به وسیله ساواك دستگیر و زندانی

شد. نامبرده پیش‌ از دستگیری‌اش‌ دو بار از آلمان به نمایندگی از طرف كنفدراسیون به

ایران سفر كرده بود. درباره فعالیت‌های او مطالب زیر را از كتاب تاریخ بیست ساله كنفدراسیون

جهانی و محصلین و دانشجویان ایرانی )اتحادیه ملی( جلد نخست، نوشته حمید شوكت،چاپ آلمان، ‍

صفحات 317 تا 320 نقل می‌كنم‌." نخستین اقدام كنفدراسیون در این زمینه كمك به زلزله

زدگان قزوین بود. در شهریور 1341 )سپتامبر 1962( زلزله شدیدی در قزوین رخ داد.‌كنفدراسیون

متعاقب آگاهی از این خبر، دست به جمع آوری دارو، لباس‌ و كمك مالی زد و فعالیت گسترده‌ای

را برای كمك به زلزله زده‌گان سازمان داد. یكی از این اقدامات تشكیل یك تیم پزشكی از

پزشكان ایرانی مقیم آلمان بود. این گروه كه از 36 پزشك ایرانی تشكیل میشد با كمك صلیب

سرخ آلمان و هواپیمایی كه ارتش‌ آمریكا در اختیار گروه قرار داده بود، برای كمك به

زلزله‌زده‌گان به ایران رفت‌. شماری از اعضای این گروه پزشكی از اعضای و فعالان كنفدراسیون

بودند. شش‌ سال پس‌ از حادثه، زلزله بوئین زهرا در قزوین در جنوب خراسان نیز زلزله

شدیدی رخ داد كه طی آن دهها هزار نفر جان خود را از دست دادند و بیش‌ از صد هزار نفر

زخمی و بی خانمان شدند. كنفدراسیون با آگاهی از حادثه زلزله، برنامه‌ای را برای جمع

آوری كمك های مالی، دارو و لباس‌ ترتیب داد و همه واحدهای خود را برای پیشبرد این هدف

بسیج كرد. با جمع آوری كمك‌ها  )‌در گاهنامه كنكاش‌، دفتر نهم، بهار 1372، چاپ آمریكا_صفحه

95_، در گفتگویی كه افشین متین عسگری با فرهاد سمنار كه از رهبران كنفدراسیون جهانی

بود سمنار مبلغ یادشده را‌حدود‌130هزار مارك گفته‌(مالی، دارو و لباس‌ ترتیب داد و

همه واحدهای خود را برای پیشبرد این هدف بسیج كرد، با جمع‌آوری    كمك‌ها، حسین رضایی

یكی از اعضاء فعال كنفدراسیون، همراه با دكتر هلدمن مشاور حقوقی آن سازمان در اردیبهشت

1348 )آوریل 1969( به ایران سفر كرد. هدف از این سفر اقدام برای ساختمان مدرسه از محل

كمك‌های جمع آوری شده بود. شورای جهانی كلیساها و موسسه كاریتاس‌)‌سازمان خیریه كلیسای

كاتولیك( پشتیبانی خود را از اقدام كنفدراسیون به دولت ایران اعلام كردند. نماینده

كنفدراسیون پس‌ از سفر به ایران موفق شد طی چند ماه فعالیت و مذاكره با نمایندگان وزارت

آموزش‌ و پرورش‌، چهار قطعه زمین در چهار منطقه زلزله زده برای ساختمان مدرسه بگیرد. ‍

این زمین‌ها در مركز بخش‌ بجستان شهرستان گناباد، مركز بخش‌ قائن شهرستان بیرجند، مركز

بخش‌ سرایان شهرستان فردوس‌ و روستای بخش‌ داویی در هفت كیلومتری گناباد قرار داشت. ‍

هیئت دبیران كنفدراسیون جهانی با آگاهی از موافقت وزارت آموزش‌ و پرورش‌ كه كتباً به

اطلاع نماینده آن سازمان در ایران رسیده بود كمك های مالی جمع آوری شده را به حساب

آقای كاظم حسیبی، استاد دانشگاه تهران واریز نمود. ایشان پس‌ از مراجعت نماینده كنفدراسیون، ‍

كلیه وظایف مربوط به ساختمان مدارس‌ و امور اداری و مالی آنرا بر عهده گرفتند. آقای

حسیبی، چندی بعد ضمن گزارش‌ مفصلی با برشمردن اقدامات انجام شده و     طرح ریزی مخارج، ‍

طی نامه‌ایی به كنفدراسین از جمله چنین نوشت" بلافاصله پس‌ از اتمام سال تحصیلی به

مشهد مشرف و با اداره كل آموزش‌ و پرورش‌ خراسان و دیگر مقامات تماس‌ گرفته شد و محله

قطعی ساختمان یك دبستان در فردوس‌ تعیین گردید و با مراجعه به سازمان مسكن در شهر فردوس‌

در تاریخ 1،3،1349 زمینی به مساحت در حدود 25 تا 30 هزار متر مربع برای انجام دو ساختمان

و محوطه مدارس‌ و محوطه بازی‌ها تخصیص‌ داده شد. پس‌ از آن فوری به تهران مراجعت و

در صدد تهیه مقدامات كار از قبیل یافتن شخص‌ امینی برای اجرای كار و خرید تیرآهن و

وسایل لوله كشی و دروپنجره‌های آهنی و چوبی و غیره بر آمدم و با مقاطعه كار عملیات

ساختمانی مجددا به فردوس‌ كه در 470 كیلومتری مشهد است شخصا رفتم. كار ساختمان عملا

در حدود 9.4.1349 آغاز گردید‌..."

از نشریه 16 آذر شماره 4 سال 7 آبان 1350_اكتبر 1971 صفحه 9 در مقابل همه این اقدامات، ‍

رایزن مطبوعاتی سفارت ایران درآلمان، طی مصاحبه‌ای با روزنامه زود دویچه كه در دوم

فروردین 1350 )‌23 مارس‌ 1971( انجام شده، اعلام كرد كه كنفدراسیون كمك‌های جمع آوری

شده در آلمان را برای پیشبرد مقاصد‌خود به جیب زده است. تردیدی نبود كه این ادعا تنها

میتوانست خشم دانشجویان ایرانی و واكنش‌ آنان را به دنبال داشته باشد. كنفدراسیون در

پاسخ به این اتهام از مقامات دولت آلمان فدرال خواست تا برای رسیدگی به این مساله اقدام

جدی به عمل آورند و با لغو مصونیت سیاسی مامور عالی رتبه ایرانی، امكان پیگرد قانونی

او را فراهم سازند. كنفدراسیون هم‌چنین دست به انتشار اسناد مربوط به ساختمان مدرسه، ‍

حساب بانكی مخصوص‌ زلزله و حواله موجودی آن به ایران، قبض‌ دریافت مبلغ حواله شده توسط

بانك ملی ایران و حساب سپرده بانك كار تهران زد. علاوه بر اینها چند سازمان دانشجویی

اروپایی، كلیساها و سازمان‌های خیریه نیز بر برنامه كنفدراسیون برای ساختمان مدرسه

در خراسان نظارت داشتند. اشاره كنفدراسیون به نامه های ارگان های رسمی دولت ایران، ‍

چون وزارت آموزش‌ و پرورش‌، شیر‌وخورشید و وزارت آبادانی و مسكن، نمونه‌هایی از پاسخ

كنفدراسیون به اتهامات مقامات سفارت ایران در آلمان بود. نمونه‌هایی كه با قبض‌ پرداختی

آقای حسیبی به دهها كارخانه و موسسه مختلف، چون كارخانه سیمان مشهد و شیشه سازی قزوین

تكمیل می‌شد و‌هر یك سندی در نفی اتهامات رژیم به شمار می‌رفت. مدتی پس‌ از بازگشت

حسین رضایی، نماینده اعزامی كنفدراسیون به ایران، سازمان عفو بین المللی )‌شعبه اتریش‌( ‍

به او وظیفه داد تا به عنوان مترجم دكتر هلدمن برای رسیدگی به وضع زندانیان سیاسی به

ایران سفر كند، رضایی از اعضای كنفدراسیون و جبهه ملی ایران در اروپا بود. او در دهمین

كنگره كنفدراسیون به دنبال عدم انتخاب هیئت دبیران به عضویت در هیئت مسئولین موقت انتخاب

شده بود.‌آمادگی رضایی برای سفر به ایران اقدامی جسورانه بشمار می‌رفت بویژه آنكه وضعیت

سیاسی و افزایش‌ دامنه ترور و اختناق حاكم بر كشور نسبت به دو سفر قبلی او تغییر محسوسی

كرده و گسترش‌ بیشتری یافته بود. سرانجام رضایی برای سومین بار همراه با دكتر هلدمن

وكیل آلمانی كنفدراسیون به ایران رفت. او پس‌ از ورود به تهران بلافاصله به ساواك احضار

شد و مورد بازجویی قرار گرفت. ماموران امنیتی ایران رضایی را در 28 مهر 1349‌)‌اكتبر

1970(‌دستگیر و هلدمن را از ایران اخراج كردند. رژیم ایران دستگیری رضایی را نتیجه

اقدامات او برضد امنیت كشور و اخراج هلدمن را به خاطر تماس‌های كمونیستی او در ایران

اعلام نمود. هلدمن در بازگشت به آلمان، ضمن توضیح چگونگی دستگیری رضایی و اخراج خود

از‌ایران، اعلام كرد كه تماس‌های كمونیستی جز اتهام بی پایه رژیم ایران نسبت به او

چیز دیگری نیست. بدون تردید اخراج نماینده سازمان عفوبین المللی‌_‌امری كه تا آن زمان

معمول نبود بر اعتبار دولت ایران، چه در ارتباط با مسائل مربوط به حقوق بشر و چه در

عرصه روابط دیپلماتیك صدمه می‌زد. با این همه رژیم ایران در تصمیم خود تجدید نظر نكرد‌.‌.رضایی

پس‌ از دستگیری و شكنجه، محاكمه و محكوم شد. ساواك كوشش‌های فراوانی را به كار برد

تا او را متقاعد كند كه با ظاهر شدن بر صحنه تلویزیون از عضویت در كنفدراسیون و گذشته

خود اظهار ندامت كند. اما او همه شكنجه های جسمی و روحی را از سر گذراند و تسلیم نشد. ‍

حسین رضایی سرانجام چون بسیاری دیگر در آستانه سقوط نظام سلطنتی در بهمن 1357 از زندان

آزاد شد."

 

سیامك لطف‌الهی

 سیامك از جمله مبارزینی بود كه در زندان با او آشنا شدم. او اندامی بسیار درشت و قوی

داشت. از اعضاء فعال سازمان انقلابی حزب توده در خارج از ایران بود. ساواك برای همكاری

و شركت در شوی تلویزیونی سیامك را به شدت شكنجه كرده بود اما نتوانسته بود این مبارزه

انقلابی را به تسلیم وادارد. برای فشار به سیامك، پدرش‌ را كه از كارشناسان حفاری چاه‌های

نفت بود از كار بیكار می‌كنند. پدرش‌ در شركتی در كشور الجزایر برای حفاری چاه های

نفت كار پیدا می‌كند. اما ساواك از سفر او به خارج از كشور جلوگیری می‌كند و او را

زیر فشار می‌گذارند كه اگر پسرش‌ را وادار به گفتگوی تلویزیونی كند می‌تواند به الجزایر

برود. اما ساواك این خواست خود را به گور برد. سیامك پس‌ از ده سال زندان سرانجام در

سال 1357 همراه با هزاران زندانی سیاسی دیگر آزاد شد. در كتاب" مهمان این آقایان" نوشته

آقای محمود اعتماد زاده )‌م‌.‌الف. به آذین‌( چاپ 1975 _آلمان _ كلن _ صفحه 55 _56

 در باره سیامك لطف الهی چنین نوشته شده:" .... گفتگوی ما گل می اندازد. و من از زبانش‌

می‌شنوم كه س‌ . ل . نام دارد و اصلش‌ از كرمانشاه است. اما چون پدرش‌ كارمند شركت

نفت بوده با خانواده‌اش‌ به آبادان كوچ كرده. او از بچگی در آن شهر بسر برده و همان‌جا

پرورش‌ یافته است‌. می‌گوید كه در اتریش‌، هنگام تحصیل در رشته مهندسی ساختمان در سازمان

انقلابی حزب توده ایران جانانه فعالیت داشته است. به همین عنوان او یك‌چند برای مطالعه

به كوبا می‌رود و شش‌ ماهی نیز‌در چین بسر می‌برد. دو سال پیش‌ به ایران می آید تا

شرایط كار انقلابی را بررسی كند و گزارش‌ بدهد. اما در بازگشت به اروپا، بر سر ارزیابی

موقعیت سیاسی ایران و شیوه‌ها و امكانات مبارزه انقلابی با گروه خود اختلاف پیدا می‌كند

و كناره می‌گیرد. اكنون او برای خود نظراتی دارد كه باید به مطالعه و تعمق بیشتر آنها

را گسترش‌ دهد. از گرفتاریش‌ می‌گوید كه پارسال، در تعطیلات زمستانی برای دیدار خانواده

با ماشین خود رهسپار ایران می‌شود. به این امید كه یك‌ماهه برگردد و خود را برای امتحانات

پایان تحصیل آماده كند. اما همین‌كه به مرز ایران و تركیه می‌رسد، او را می‌گیرند و

به تهران می‌آورند و یكراست در قزل قلعه جا می‌دهند. اكنون هفت ماه است كه در زندان

بسر می‌برد. و با آنكه دیگر به هیچ دسته و گروهی بستگی ندارد، نمی‌خواهد به آرمان انقلابی

خود پشت كند و برای رهایی از زندان با وضع موجود از در سازش‌ در آید. همان كاری كه

برخی داعیه‌داران كرده اند..."

جوانی صاحب نظر، با سابقه فعالیت انقلابی در اروپا ! .... نخستین بار است كه من با

هم‌چون كسی به گفتگو می‌نشینم. خوشنودی دیده و دل، هردو، و شوق شنیدن، می‌بینم كه زندان

دری به جهان جوانان بروی من می‌گشاید. سپاسگزارم از آقایان، براستی. از كنج انزوا به

زور بیرونم كشیدند و.... و اینك آغوش‌ گشاده من."

 

  داریوش‌ و ایرج كایت پور

 در زندان در آن اوج مبارزات بر ضد رژیم شاه با چهره‌های جوان و مبارزی آشنا شدم كه

نشان دهنده گسترش‌ مبارزه علیه رژیم شاه و جلب هر چه بیشتر جوانان در این راه دشوار

و سخت بود. داریوش‌ كایت پور و برادرش‌ ایرج از جمله این جوانان بودند كه در رابطه

با یك محفل ماركسیستی با گرایشات مائویستی دستگیر شده بودند. آنها اهل مسجدسلیمان بوده

و در یك خانواده كارگری بزرگ شده بودند. داریوش‌ جوانی با قدی متوسط و پوستی سبزه و

چهره‌ای دوست داشتنی بود. تهرانی شكنجه‌گر او‌‌را خیلی شكنجه داده بود به طوری‌كه برای

مدتی خون استفراغ می‌كرد و غذا خوردن برایش‌ به عذابی مبدل شده بود. اگر چه ایرج سنش‌

از داریوش‌ بیشتر بود اما او تحت تاثیر داریوش‌ به مبارزه سیاسی كشیده شده بود و از

همان نظر اول روشن می‌شد كه با ایمان‌تر و مقاوم‌تر از ایرج است. به هر حال پس‌ از

مدتی بین من و این دو برادر یك پیوند عاطفی به وجود آمد. پس‌ از رهایی از زندان و دگرگونی‌های

سال 1357 با آنها تماس‌ نداشتم تا این‌كه در اواخر سال 1358 یكباره سر‌و‌كله ایرج در

كارگاه كفاشی من پیدا شد. او نشانی محل كار مرا از دوستان و رفقایش‌ بدست آورد و به

نزد من آمده بود. او گفت كه با سازمان انقلابی زحمتكشان كردستان‌)‌كومه‌له‌( و سهند

همكاری دارد و از گردانندگان بخش‌ خوزستان این دو جریان است‌. از او پرسیدم چرا از

خوزستان خارج شدی؟ گفت:كه در اوائل انقلاب در اهواز و آبادان به نمایندگی از سوی كارگران

شركت نفت گفتگویی در رادیو تلویزیون بر ضد جمهوری اسلامی داشته است و در نتیجه او را

خیلی زود شناسایی كرده و نامش‌ را در لیست سیاه قرار داده‌اند و از آن زمان تحت پیگرد

است‌. او اضافه كرد كه در چنین شرایطی درست دانستم كه همراه با همسر دومم كه به تازگی

با او ازدواج كرده‌ام برای ادامه پیكار به تهران بیاییم‌. یك وانت بار هم خریده‌ام

كه برای گذران زندگی با آن مشغول كارم اما فعلاً محلی برای زندگی ندارم‌. بهر حال آنها

حدود یك هفته شبها نزد ما بودند و پس‌ از چندی به منزل پسرم رفتند و مدتی كوتاه هم

آنجا بودند و پس‌ از آن اطاقی پیدا كردند و رفتند.

 پس‌ از30 خرداد 1360 بود كه روزی ایرج و داریوش‌ با هم به دیدارم آمدند و چند ساعتی

با‌هم گفتگو كردیم . آنها اطلاعاتی در باره چگونگی خارج شدن غیر قانونی از كشور از

من می‌خواستند. من هم تا آنجایی كه می‌توانستم آنها را راهنمایی كردم. پس‌ از این دیدار

برای مدتی از این دو برادر خبری نداشتم تا اینكه شبی همسر ایرج با یك حالت بسیار پریشان

و آشفته و با چادر و گریه كنان وارد منزل ما شد و خبر داد كه ایرج را گرفتند. او از

من و همسرم اجازه خواست كه شب در نزد ما بماند كه ماهم با كمال میل او را پذیرفتیم. ‍

صبح روز بعد او منزل ما را ترك كرد. از او پرسیدم شرایط مالی‌ات چطور است گفت همه چیز

روبراه است و رفت و دیگر خبری از او نشد.

در این میان، ناگهان شبی سرو كله ایرج كایت پور در تلویزیون جمهوری اسلامی پیدا شد

و همانند كسانی از میان مبارزین سیاسی كه تحت فشار ماشین شكنجه رژیم آدم‌كش‌ آخوندی

ناچار به اعتراف تلویزیونی می‌شدند از عملكرد و عقاید سیاسی گذشته‌اش‌ اظهار ندامت

كرده و از دادگاه رژیم جمهوری اسلامی تقاضای بخشش‌ كرد و مسلمان شد.

قریب شش‌ یا هفت سال از این ماجرا گذشت‌. در روز سوم اسفند 1367 هشتصد نفر از زندانیان

سیاسی جمهوری اسلامی از گروه‌ها و سازمانهای مختلف سیاسی تحت سازماندهی رژیم در تالار

وحدت تهران گرد آمدند و برخی از میان این هشتصد نفر به سخنرانی در باره كارپایه درست

و مردمی جمهوری اسلامی پرداختند. به قول كیهان هوایی، از ارگان‌های وزارت اطلاعات رژیم

اسلامی، این افراد از گروه بازگشتگان به نور بودند كه قبلاً روزی در كویر خشك و بی‌حاصل

افكارشان سرگردان بودند. كسانی كه در این روز در تالار وحدت برای رژیم خوش‌ رقصی كرده

و سخنرانی كردند عبارت بودند از محمد مهدی پرتوی عضو هیئت سیاسی حزب توده، سعید شاهسوندی

از اعضاء اولیه و قدیمی و رده بالای سازمان مجاهدین خلق كه درحمله سازمان مجاهدین تحت

عنوان فروغ جاودان زخمی و به چنگ پاسداران افتاد و سپس‌ به همكاری با رژیم جمهوری اسلامی

پرداخت‌. رژیم به خاطر و به پاس‌ همكاری‌هایش‌ او را عفو كرده و به آلمان فرستاد. بیژن

شیبانی از سازمان چریك‌های فدائی خلق ایران و مشاور سابق مركزیت جناح كشتگر ، اصغر

نیكویی از نهضت مقاومت ملی وابسته به شاپور بختیار، علی اكبر اكباتانی عضو سابق دفتر

سیاسی حزب رنجبران ایران، همین‌طور ایرج كاید پور از كومه‌له و نورالدین كیانوری دبیر

اول حزب توده ایران‌. )برای آگاهی بیشتر در باره چگونگی این       گرد هم آیی به نشریه

كیهان هوایی شماره 820 چهارشنبه 24 اسفند 1367 ، 15 مارس‌ 1989 مراجعه شود(.

بعد از زمان كوتاه از این مصاحبه تلویزیونی یك‌باره سرو كله ایرج‌كایت‌پور  در محل

كار من پیدا شد. او مانند همیشه ظاهر حزب اللهی داشت. پس‌ از احوال پرسی از او پرسیدم

خوب ایرج ریش‌ و پشم دارشدی‌. او به شوخی پاسخ داد   حزب‌اللهی شدم‌. اولین پرسش‌ او

از من این بود كه آیا من از همسرش‌ خبر دارم؟ من جریان دیدار همسرش‌ از ما و این كه

یك شب نزد ما مانده است را برایش‌ تعریف كردم‌. او گفت كه مدتهاست در پی یافتن همسرش‌

می‌باشد و تاكنون هیچ‌گونه ردپائی از او و خانواده‌ وی پیدا نكرده است‌. من كه بسیار

محتاطانه با او گفتگو می‌كردم به شوخی از او پرسیدم، خوب ایرج راست بگو آن گفتاری كه

در تلویزیون خواندی خودت نوشتی و خواندی یا نه؟ او گفت نه والله‌. آنرا نوشته و به

دست ما دادند كه از روی آن بخوانیم‌. او سپس‌ در باره گرفتاری و آزادی‌اش‌ و همین‌طور

دستگیری داریوش‌ توضیحاتی داد. در باره داریوش‌ گفت كه وی پس‌ از آن كه رژیم با یورش‌های

وحشیانه خود پس‌ از30 خرداد1360 همه هواداران و اعضاء و كادرهای سازمان های سیاسی را

دستگیر و سپس‌ اعدام می‌كرد از ایران مخفیانه به كردستان عراق رفت جائی كه "‌سازمان

رزمندگان آزادی طبقه كارگر‌" همانند بسیاری از سازمان‌های چپ ایران در آنجا  پایگاه

داشتند. داریوش‌ كه عضو كمیته مركزی این سازمان بود در آن جا مستقر شد‌. او توضیح داد

كه داریوش‌ در سال 1365 برای انجام ماموریت تشكیلاتی به ایران باز می‌گردد اما هنگام

بازگشت دستگیر می‌شود. او تا هنگام اعدام در سال 1367 در بند زیر محكومین به اعدام

بود و سرانجام او را در قتل‌عام سال 1367 اعدام می‌كنند. داریوش‌ از نخستین كسانی بود

كه در زندان اوین به دار آویخته می‌شود. ازاو پرسیدم تو چگونه آزاد شدی؟ این خودباخته

و همكار رژیم برای توجیه عمل ننگین خود شروع كرد برایم داستان‌ گفت‌. او گفت:" بله

در زندان یك آخوندی بودكه خانواده مرا از گذشته می‌شناخت‌. او چندین بار به سلول من

آمد و با من به گفتگو نشست و از من خواست كه از عقاید خود دست بردارم و دین مبین اسلام

را بپذیرم و به حقانیت رژیم جمهوری اسلامی گردن بگذارم‌. پس‌ از گفتگو و دیدارهای پیوسته

این آخوند، من حرف‌هایش‌ را پذیرفتم و پس‌ از آن هم گفتگوی تلویزیونی را انجام دادم

و اكنون هم روبه‌روی تو هستم"‌. از او در باره سرنوشت داریوش‌ پرسیدم. اوگفت" من پس‌

از اینكه از دیدگاه‌های گذشته خود دست كشیدم و آنها را نادرست دانستم، رژیم از من خواست

كه با برادرم داریوش‌ صحبت كنم، كه او هم با من همكاری كند و حاضر شود به خواسته های

رژیم گردن نهد. من چند بار با داریوش‌ دیدار داشتم و هر چه كوشش‌ كردم كه او را آءاده

كنم كه با من همگام شود، حاضر نشد. داریوش‌ به من گفت :"‌تو برادر من هستی اما هر كس‌

راه و روش‌ خود را در زندگی اش‌ خودش‌ مشخص‌ می‌كند. من هیچگاه حاضر به همكاری با این

رژیم نیستم و هرگز به زحمتكشان كه در میانشان پرورش‌ یافته‌ام و برای احقاق حقوق و

خواسته‌های آنها گام برداشته‌ام خیانت نخواهم كرد". ایرج گفت:" هنگامی‌كه من از زندان

آزاد شدم و به شهرمان رفتم متوجه شدم كه مادر و خواهر و برادرم توانستند یك مجلس‌ یادبودی

در منزل برای داریوش‌ برگزار كنند." پس‌ از این گفتگوی كوتاه ، ایرج كایت پور رفت و

تا كنون كه این خطوط را می‌نویسم او را ندیدم‌. تا این‌كه روزی با یكی از هم زنجیران

سیاسی دوران شاه‌‌دیدار داشتم‌. او گفت كه "‌ایرج كایت پور در همسایگی ما زندگی می‌كرد

و گویا دوباره وانت بار خود را از رژیم پس‌ گرفته و‌یا وانت باری جدید‌‌خریده و با

آن به كار مشغول شده اما بعد از مدتی با شخصی تصادف كرده و باعث مرگ وی می‌شود و اكنون

در زندان دادگستری می‌باشد." هنگامی‌كه به خارج از ایران آمدم، شنیدم كه ایرج كایت‌پور

به تركیه آمده و درآنكارا توانسته بعنوان مترجم UN، بخش‌ پناهندگان فارسی مشغول به

كار شود. پناهندگان ایران در تركیه زمانی كه از همكاری وی با رژیم آخوندی آگاه می‌شوند، ‍

واكنش‌ نشان می‌دهند و به كاركنان UN  در آنكارا اعتراض‌ می‌نمایند به طوری‌كه او را

از شغل مترجمی اخراج می‌كنند زیرا به زعم پناهندگان ایرج زندگی‌نامه‌ و اطلاعات این

پناهندگان را در اختیار دستگاه‌های امنیتی رژیم اسلامی قرار می‌داده است. در یكی از

نشریات انجمن‌های پناهندگان ایرانی چاپ تركیه مطلبی در این باره چاپ شده است.

 من یاد و خاطره آن جوان مبارز و انقلابی از خود گذشته داریوش‌ كایت‌پور را از یاد

نبرده‌ام‌. او كردارش‌ با گفتارش‌ یكی بود و به زحمتكشان پشت نكرد و سرانجام در این

راه جان باخت‌. یاد و نامش‌ گرامی باد.) برای اطلاع بیشتر در باره داریوش‌ كایت‌پو

مراجع شود به كتاب نبرد نابرابر نوشته نیما پرورش‌ چاپ فرانسه(.

 

اسدالله لاجوردی

از جمله كسانی كه در‌دوران زندان به او برخورد كردم، اسدالله لاجوردی بود. نامبرده

همراه با نفراتی از همكیشان خود در اردیبهشت 1351 به اتهام بمب‌گذاری در دفتر شركت

هواپیمایی ِال _ آل )شركت هواپیمایی اسرائیل( دستگیر شده بود. از همین رو افراد این

گروه در زندان بنام گروه "ِال آل" شناخته می‌شدند. در آن زمان من همراه با بخشی از

رفقای ساكا به زندان شماره 4 منتقل شده بودیم كه در این جابه‌جایی با این گروه آشنا

شدم‌. پس‌ از این برخورد كوتاه دیگر آنها را ندیدم. اگر اشتباه نكنم حدود سال 55_54

بود كه دوباره سرو كله اسدالله لاجوردی در زندان پیدا شد‌. از‌او پرسیدم آقای لاجوردی

دوباره دستگیر شدید؟ گفت بله، پرسیدم چند سال زندان گرفته‌اید؟ گفت "‌شانزده سال‌. ‍

پرسیدم چرا؟ پاسخ داد"‌به سبب داشتن سابقه مشمول تشدید مجازات شده‌ام". درآن دوره در

زندان هیچكس‌ گمان نمی‌برد كه روزی این فرد به‌ یكی از شكنجه‌گران وحشی و بزرگ تاریخ

كشورمان تبدیل شده و هزاران نفر از فرزندان مبارز ایران زمین را شكنجه و اعدام كند. ‍

به هر رو او همانند جغدی شوم در گوشه‌ای از زندان می‌نشست و همه حركات زندانیان را

ورانداز می‌كرد.

زنده‌یاد آوانس‌ مرادیان به این گروه از زندانیان مذهبی متعصب مانند حاج‌مهدی عراقی، ‍

انواری، عسكراولادی، لاجوردی و... به شدت بدبین بود. او در باره آنها به من ‌می‌گفت‌" ‍

یكی از دلائلی كه این متعصبین مذهبی بدون پایان یافتن دوران محكومیت از زندان آزاد

می‌شوند مواضع ضدكمونیستی آنهاست‌". رفیق آوانس‌ بر آن بود كه آنها در مبارزه با كمونیست‌ها

با ساواك همراه هستند و به همین خاطر است كه ساواك نیز آنها را آزاد می‌كند. رویدادهای

تاریخی كشورمان پس‌ از سال های 1357 درستی ارزیابی ر. آوانس‌ را نشان داد و دیدیم كه

با روی كار آمدن این رهروان محمد پیامبر اسلام چگونه هزاران هزار ماركسیست را تیرباران

كردند.

 

آیت‌الله ربانی شیرازی 

 آیت‌الله ربانی‌‌شیرازی و چند نفر از جوجه آخوندهای دیگر در حیاط بند شش‌ گردهم می‌نشستند

و كتابی را كه از یك نویسنده ضد ماركسیست در رد ماتریالیسم دیالكتیك به فارسی برگردانده

شده بود با یكدیگر می‌خواندند و پیرامون آن صحبت می‌كردند‌.‌گاه‌گاهی در هنگام خواندن

كتاب برای دست انداختن ماركسیست‌ها جملاتی را با صدای بلند بین هم رد و بدل می‌كردند. ‍

"جناب ماركس‌ اینجا می‌گوید، تنها از راه انقلاب تضادها حل می‌شوند. در صورتی‌كه این

دانشمند محترم بسیار خوب توضیح داده بود كه در پی حركت آهسته، آهسته و آرام آرام دگرگونی‌های

كمی بدون آنكه انقلابی صورت گیرد به حركت خود ادامه داده و تا پایان پیش‌ می‌روند‌"... ‍

یكی از روزهای بهاری بود با هوای بسیار خوب و من در حیات دور از گروه آنها سرگرم خواندن

كتاب بودم. آنها زیر چشمی به من نگاه می‌كردند و هنگامی‌كه نگاه‌هایمان با هم تلاقی

می‌كرد با اشاره سر‌وكله و خنده كنان می‌خواستند مرا هم در این گفتگوی خود شركت دهند

تا بلكه من هم به راه راست هدایت شوم‌. روزی كه با حاج آقا ربانی شیرازی برخورد داشتم

به او گفتم "من نمیدانم نویسنده آن كتاب كه شما و دوستانتان با هم آنرا می‌خوانید چه

كسی است ولی اگر شما مایل باشید من حاضرم تنها با شما در مورد علت پیدایش‌ ادیان، دوران

دگرگونی‌ها و انقلابات اجتماعی و اقتصادی جامعه بشری گفتگو كنم‌." او گفت:" در زمانی

مناسب من نیز حاضرم با شما گفتگو كنم‌." ولی هیچ‌گاه آن فرصت پیش‌ نیامد و با امروز

و فردا كردن، این پیشنهاد به‌دست فراموشی سپرده شد و من نیز دیگر آنرا پی‌گیری نكردم.

 

عبدالرضا حجازی

 علت زندانی شدن حجت‌السلام سید عبدالرضا حجازی آن ‌طور كه گفته می‌شد، خواندن و پخش‌

اعلامیه خمینی بوده كه به خاطر آن به یك سال زندان محكوم شد. با او مانند یك زندانی

سیاسی ضد رژیم برخورد نمی‌شد. در آن زمان كه همه زندانیان ملاقات كوتاهی با خانواده

و بستگان خود آنهم پشت میله‌های آهنی یا به قول زندانیان "‌آكواریوم‌"‌)‌ملاقات در

این حالت از طریق گوشی تلفن انجام می‌شد و همه صحبتها كنترل می‌شد( داشتند، آقای حجازی

در تمام دوران زندان خود در باغ بزرگ‌ زندان به آسانی و آرامی ساعت‌ها با خانواده خود

ملاقات حضوری داشت و با آنها به خوش‌ و بش‌ می‌نشست. او بیشتر به یك مزدبگیر و گماشته

پنهانی دولت شباهت داشت تا یك مبارز مذهبی ضد رژیم. نامبرده به زندانیان مذهبی قول

داده بود پس‌ از رهایی از زندان كوشش‌ خواهد كرد كه در رادیو و تلویزیون بر ضد جهان

بینی ماركسیستی مبارزه‌ای ایدئولوژیك راه بیندازد. و انصافاً پس‌ از آزادی به پیمان

خود‌عمل كرد و در باره تضاد از نگاه ماركس‌ و همین‌طور ریشه‌های چهارگانه دیالكتیك

در تلویزیون دولتی رژیم شاه به تبلیغات ضد‌ماركسیستی پرداخت‌. اكثر زندانیان مذهبی

و هم‌چنین چپ در پای تلویزیون زندان به این برنامه نگاه كردند. صحبت‌های او اساسا میان‌تهی

و فاقد انسجام و خط و ربط بود. در پایان صحبتش‌ نیز رسوایی ببار آورد كه باعث خنده

همه زندانیان شد.

 

طلاق شرافتمندانه

براستی كه زندان آزمایشگاه با ارزشی است كه انسان با افراد بسیار زیاد با ویژه‌گی‌های

پیچیده و گوناگون و رویدادهای باور نكردنی،‌گاه شگفت‌انگیز و گاه تاسف‌بار، مواجه می‌شود. ‍

در شرایط سخت زندان، ویژه‌گی‌های اخلاقی پنهان و پوشیده انسان كه پیش‌ از آن برای خود

وی و دیگران نیز ناشناخته مانده است، پدیدار می‌شود. هر زندانی سیاسی در دوران اسارت

خود بدون شك شاهد چنین رویدادهای فراموش‌ نشدنی بوده است. اما به گمان من ما شاهدان

این دردها و تلخی‌ها ناگزیریم آنها را بنویسیم تا نسل‌های آینده بدانند كه بر اسلاف‌شان

چه گذشته و چه كسانی بر سرزمین ایران فرمانروایی می‌كرده‌اند. در تاریخ 10 مهر 1352

در رسانه های همگانی رژیم پهلوی اعلام شد كه ساواك یك گروه 12 نفره از ماركسیست‌ها

را دستگیر كرده كه هدف آنها گروگان گرفتن خانواده سلطنتی و ترور شاه است. در تاریخ

16 دی 1352 محاكمه فرمایشی این گروه شروع شد كه در نتیجه این محاكمه، خسرو گلسرخی و

كرامت دانشیان تیرباران شدند، یادشان پیوسته گرامی باد. رضا علامه زاده، عباس‌علی سماكار

و طیفور بطحائی به زندان ابد و اكثر اعضای این پرونده هم به حبس‌ های گوناگون محكوم

شده و به زندان قصر منتقل شدند.

     موازین انسانی حكم می‌كند كه هنگامی كه فردی به زندان ابد و یا بسیار سنگین محكوم

میشود، و چشم‌اندازی برای رهائی او از زندان وجود ندارد برای ایجاد امكان گزینش‌ آزاد

به همسرش‌ پیشنهاد جدایی بدهد. رضا علامه‌زاده هنرمند مبارز و فیلم‌ساز سرشناش‌ كشورمان

نیز یكی از كسانی بود كه با پافشاری زیاد، در عین داشتن فرزند، خواهان جدایی بود. كارهای

اداری برای انجام مراسم طلاق در دادگستری آماده شد. هنگام جدایی، این زن و شوهر همدیگر

را شدید در آغوش‌ گرفته و اشك می‌ریختند‌. كارمندان و كاركنان دولت با حیرت بسیار شاهد

مراسم طلاقی بودند كه طرفین آن ضمن پا برجا بودن رشته عشق و علاقه بخاطر شرایطی كه

استبداد حاكم تحمیل كرده بود ناچار به وداع با زندگی مشترك بودند. حوادثی نظیر آن چه

كه گفت شد و حوادث دیگری چون آخرین دیدار پدر و مادر از فرزند خود و‌یا بر عكس‌، دیدارهای

قبل از تیرباران و... تراژدی‌های تكان‌دهنده و بیادماندنی از زندانهای رژیم شاه و شیخ

هستند كه قلم من قادر به وصف آنها نیست!

 

نصرا  كسرائیان

نصرالله كسرائیان متولد 1323 در خرم آباد می‌باشد. او آموزش‌ دانشگاهی خود را در سال

1347 در رشته حقوق سیاسی به پایان رساند. كسرائیان در پیوند با رفیق امیر پرویز پویان

كه یكی از بنیادگذاران و اندیشمندان نخستین سازمان چریكهای فدائی خلق ایران بود دستگیر

شده و به چهار سال زندان محكوم شد. او از گروه منفردین بود و در كمون بزرگ شركت نداشت. ‍

كسرائیان رابطه نزدیكی با حسن اردین داشت و از طریق او به كمون رفقای ما دعوت شد و

تا آزادی‌اش‌ در این كمون ما باقی ماند. كسرائیان مترجمی توانا و عكاسی هنرمند است

كه آثار بسیار ارزشی در زمینه نقاشی خلق كرده است.

 

صفر قهرمانیان

 یكی از چهره‌های سرشناس‌ در میان زندانیان سیاسی دوران محمد رضا شاه صفر قهرمانیان

معروف به صفر قهرمانی بود. صفرخان‌)‌همه زندانیان او را صفرخان می‌نامیدند‌( با پشت

سر نهادن سال‌های طولانی سیاه چال‌های رژیم شاه در بدترین شرایط، به صورت اسطوره‌ پایداری

در میان زندانیان سیاسی ایران و جهان در آمد. من شش‌ سال با او در زندان در زیر یك

سقف بسر بردم. خاطرات سیاسی صفرقهرمانی‌_‌بهتر است گفته شود خاطرات دوران زندان 32

ساله‌اش‌_ بنام "‌لحظاتی از زندگی صفر قهرمانیان‌" به كوشش‌ بهروز حقی، در سال 1372

در كلن آلمان در 441 صفحه به چاپ رسیده است.‌)‌بهروز حقی یكی از زندانیان سیاسی خوش‌

نام دوره خفقان محمد رضا شاه است. صفر قهرمانی مداركی از دوره سركوب سیاه سی‌و‌دو‌ساله

زندان‌های حكومت شاهنشاهی را در اختیار او گذاشته و وی با قلمی شیوا یادداشت‌ها و یادبودهای

صفر قهرمانی را بصورت یك كتاب در آورده است‌(.

 صفر قهرمانی دائرة‌المعارفی بود از تاریخچه سازمان‌ها و گروه‌ها و افراد منفرد‌سیاسی، ‍

چپ، راست، مذهبی و لیبرال و... در این دوران طولانی زندان، او انقلابیون و مبارزین

جان باخته سیاسی و همین‌طور شكنجه‌گران فراوانی را دیده بود و از هر كدام در‌حافظه

خود خاطراتی داشت. برای یك تاریخ‌نویس‌ كه خواهان نگارش‌ تاریخچه سازمان‌ها و گروه‌های

سیاسی و مبارز ضدحكومت محمد رضا شاه باشد، حافظه صفر قهرمانی سرچشمه بسیار با ارزشی

از اطلاعات تاریخی خواهد بود.

 رژیم شاه با پرونده‌سازی علیه صفر‌خان، كشتن سرهنگ معین آزاد در تبریز در دوران حكومت

فرقه‌دمكرات آذربایجان را به او نسبت داده و‌چنین‌ وانمود می‌كرد كه پرونده صفر خان

مدعی خصوصی دارد. روزی از صفر خان پرسیدم كه كشته شدن سرهنگ معین آزاد چگونه اتفاق

افتاد و چطور و چرا آنرا به او نسبت دادند. او با كلماتی شمرده و آرام كه وجه‌مشخصه

سخن گفتن صفرخان بود پاسخ داد كه:"‌من زمانی‌كه از ساختمان فرمانداری خارج شدم جنازه

سرهنگ معین آزاد نقش‌ زمین بود. او مرده بود. گرچه من دارای اسلحه بودم ولی هیچ‌گونه

نقشی دركشته شدن او نداشتم‌. اما در زمان حكم فرمایی حزب دمكرات، خوانین از من ضربه

خورده بودند.‌آنها در پی زمان مناسبی می‌گشتند تا به هر وسیله‌ای كه شده با نیرنگ، ‍

پرونده‌ای علیه من بسازند و از من انتقام بگیرند. قصد آنها كشتن من بود اما تیرشان

به سنگ خورد."

 در صفحه 222 كتاب یادبودهای صفرخان خود به این نكته اشاره می‌كند كه رژیم پس‌ از سركوب

فرقه‌دمكرات آذربایجان و بگیر و ببند مبارزین، ده نفر را به جرم كشتن سرهنگ معین آزاد

تیرباران كرد... ماه‌ها درگیری با لشگر مهاجم و‌سرگردانی در كوه‌های آذربایجان، گرسنه

و تشنه با همكاری كردهای آزادیخواه، با جنگ و گریز سرانجام بخاك عراق پناهنده شدیم‌. ‍

رژیم عراق حدود چهار ماه ما را در بازداشت‌گاه نگه‌داشته پس‌ از این‌كه ده ماه زیر

نظر دولت عراق بودیم، با پا در میانی و همیاری چند تن از آشنایان چند روز پیاده روی

كرده و خود را سرانجام به آذربایجان رسانده و به وطن بازگشتم‌. با پدرم دیداری داشتم، ‍

اما در آن هنگام از طرف رژیم شاه یك عفو عمومی داده شد. و‌لیك من هم‌چنان به شرایط

زندگی زیرزمینی و پنهانی خود ادامه دادم. اما برای تهیه و خرید خوراك مورد نیاز ناگزیر

از محل پنهان خود بیرون آمدم كه در تاریخ 18 اسفند 1327 به وسیله گماشتگان ژاندارمری

شناسائی و دستگیر شدم‌.‌)‌نقل به معنی از كتاب یادبودهای صفر قهرمانیان‌(.

هنگامی‌كه مرا به بند یك و سه زندان فرستادند در آنجا با فردی بنام علی اكبر بهمنش‌

آشنا شدم. نامبرده یكی از افسران سازمان نظامی حزب توده بود كه پس‌ از لو‌رفتن اسامی

افسران عضو سازمان نظامی، او هم دستگیر شده بود. او می‌گفت هنگامی‌كه پس‌ از كودتای

28 مرداد دستگیر شدم مرا به شدت شكنجه دادند. به‌طوری‌كه به بیست و یك نقطه بدنم آسیب

وارد شده و در زندان مرا روی صندلی چرخ‌دار جابه‌جا می‌كردند. روزی سرلشگر بهرام آریانا

كه آن‌زمان هنوز سرهنگ دو بود به بازدید از زندان آمد و مرا كه دستهایم در پی شكنجه

شكسته شده بود و آنها را گچ گرفته بودند دیده و پرسید، كدام خر و احمقی دستهایت را

شكسته؟ من پاسخ دادم، جناب سرهنگ كسی كه این كار را كرده خر نبوده بلكه یك سرهنگ بازجو

بوده. به هرصورت آریانا شخصا در مورد آزادی بهمنش‌ اقدام می‌كند و سرانجام او پس‌ از

سه سال زندان آزاد می‌شود. هنگامی كه من او را در زندان دیدیم یعنی در سال‌های نخستین

دهه 1350 سبب دستگیری‌اش‌ این بود كه از اروپا برای یك گروه ماركسیستی كتاب آورده بود. ‍

او به یك سال زندان محكوم شده بود. در بین گفتگوهائی كه با هم داشتیم نام صفرخان نیز

مطرح شد. علی اكبر بهمنش‌، صفرخان را خوب می‌شناخت و از جریان پرونده او هم آگاه بود. ‍

بهمنش‌ به من گفت اگر دوباره به بند قبلی برگشتی به صفرخان بگو فلانی گفته من پس‌ از

آزادی‌ام به دنبال خانواده سرهنگ معین آزاد خواهم رفت و كوشش‌ می‌كنم آنها را متقاعد

كنم كه از شكایت خود دست بردارند. اگر در این كار موفق شدم صفرخان بدون شك آزاد خواهد

شد. هنگامی كه به بند قبلی برگشتم این پیام را به صفرخان دادم . ولیك او واكنشی نشان

نداد و چیزی نگفت. بدون شك او می‌دانست كه شاكی خصوصی داستانی بیش‌ نبوده و ساخته و

پرداخته ساواك است تا نگذارند او از زندان بیرون آید. صفرخان با وجود این كه 32 سال

زندان را تحمل كرد اما هیچ‌گاه برای رهایی خود به وسیله مردم، روحیه‌اش‌ را از دست

نداد. یكی از ویژه‌گی‌های او این بود كه برای خود در زندان با پیروی از برنامه پنج

ساله اقتصادی شوروی، برنامه‌ریزی می‌كرد. به شوخی می‌گفت من هم برای خودم در اینجا

برنامه پنج ساله دارم و این برنامه را پس‌ از به پایان رسیدن زمانشان، دوباره تكرار

می‌كنم... تا ببینم ملت مبارز و ستمدیده ایران در چه زمانی بختك شوم پهلوی كه زمانی

پدر نوكر انگلیس‌ بود و پس‌ از آن پسرش‌ گردن به نوكری آمریكا نهاد را به زباله دان

تاریخ خواهند افكند و این درهای آهنین زندان را با دست‌های خود شكسته و باسیل خروشان

حركت خود و با شادی ما را از زندان بیرون خواهند برد. سرانجام در نیمه راه هفتمین برنامه

پنجساله‌اش‌، صفرخان همراه با دیگر زندانیان به همت مردم به قیام برخواسته ایران پس‌

از 32 سال از زندانهای شاه رها شد.

 

پرویز حكمت جو

 گسستن رشته پیوند و همبستگی زندانیان باهم‌دیگر یكی از شیوه‌های رایج و سیاست‌های

ثابت زندانبانان بود. بهمین خاطر پس‌ از محاكمه هر پرونده‌ای زندانیان متعلق به آن

پرونده را در زندان‌های مختلف در سراسر كشور تقسیم می‌كردند تا زندانیان سیاسی را هر

چه بیشتر منزوی سازند. این سیاست شامل رفقای ساكا نیز شد. بخشی از رفقای زندان سازمان

ساكا رابه زندان عادل آباد شیراز، تعدادی را به زندانهای زنجان، مشهد و بندر عباس‌

فرستادند. ما را هم كه شامل آوانس‌ مرادیان، حسن اردین، احمدكابلی، هونان عاشق، فشاركی

زاده و فیروز گوران و چند نفر دیگر بودیم به بند چهار فرستادند. در‌‌زندان رسم بر این

بودكه زندانی تازه وارد مورد احترام قرار گرفته و او را به خوردن شام یا نوشیدن چای

دعوت می‌كردند. ما از طرف گروه افسران توده ای_محمد اسماعیل ذوالقدر، عباس‌ حجری بجستانی، ‍

ابوتراب باقر زاده‌_‌)‌این سه نفر در سال 1367 در تهران در كشتار همگانی زندانیان سیاسی

بوسیله رژیم جمهوری اسلامی تیرباران شدند. ابوتراب باقرزاده چندین كتاب به فارسی ترجمه

كرده از جمله ادبیات از نظر گوركی، رمان جنگل نوشته اپتون سینگلر نویسنده آمریكایی

و چند كتاب دیگر. او این كتابها را در دوران زندان رژیم محمد رضا شاه به فارسی برگردانده

بود(. رضا شلتوكی، محمدعلی عموئی )عموئی و شلتوكی پسرخاله هم بودند( غنی بلوریان و

یكی دیگر از رهبران كرد و صفرخان مورد پذیرایی قرار گرفتیم. در هنگام ورود ما، محمدعلی

عموئی و شلتوكی را برای بازپرسی به كمیته مشترك شهربانی و ساواك برده بودند.‌)‌محمدعلی

عموئی در صفحات 126 تا 135 یادبودهای زندان خود بنام درد زمانه به این نكته اشاره دارد.( ‍

احمد كابلی كه سال‌ها پیش‌ از این در رابطه با حزب توده دستگیر و زندانی شده بود و

پس‌ از رهایی به وسیله حمید ستار زاده به سازمان ساكا پیوست، با افسران یاد شده آشنایی

داشت‌. آنان پیشنهاد كردند تا آمدن عموئی و شلتوكی با آنها هم غذا شویم و پس‌ از آمدن

عموئی و شلتوكی چنان‌چه در جمع‌شان اختلافی در مورد باقی‌ماندن ما در گروهشان‌) یعنی

گروه افسران توده‌ای‌( وجود نداشت ما می‌توانیم هم‌چنان در گروهشان باقی بمانیم. بعد

از بیست روز نامبردگان از كمیته مشترك ساواك و شهربانی باز گشتند. ولی پس‌ از آن گسیل

وسیع افراد به زندان شهرستان‌ها شروع شد. كابلی و افسران توده ای را به مشهد، دكتر

ابطحی، فیروز گوران و تعدادی از ساكائی‌ها را به شیراز فرستادند. دكتر فشاركی زاده

كه درزندان تهران بود در چهار آبان 1351 و فیروز گوران هم اندكی بعد از آن در شیراز، ‍

از زندان آزاد شدند. تا پایان سال 1351 ما در بند چهار بودیم و هر لحظه منتظر انتقال‌مان

به شهرستان‌ها بودیم. در این هنگام تعدادی از زندانیانی كه حكم‌های سنگین داشتند مانند

افرادی از پرونده ترور حسنعلی منصور نخست وزیرشاه در اوائل دهه 40 و صفرخان را به بند

سه آوردند. در زندان با علی خاوری، پرویز حكمت‌جو و سرگرد شهید‌زند آشنا شدم؛ آنها

را از زندان برازجان به زندان قصر آورده بودند. علی خاوری فردی آرام و كم حرف و بسیار‌محافظه‌كاربود. ‍

شاید كم حرفی او ریشه در محافظه كاری او داشت‌. وی با دوراندیشی صحبت می‌كرد و بنا

به گفته خودش‌ از ناراحتی و درد تنگی رگهای خونی، رنج می‌برد. بیشتر اوقات به پزشك

زندان مراجعه می‌كرد. من با پرویز حكمت جو رابطه نزدیك‌تری برقرار كردم‌. او فردی صریح، ‍

شجاع و جسور بود كه نظراتش‌ را رك و راست و به راحتی بیان می‌كرد و بر خلاف خاوری ازسرانجام

گفته‌هایش‌ باكی نداشت.

 او به من می‌گفت كه‌"‌كمرم به شدت درد می‌كند، محبت كن و با انگشتان دستت خیلی محكم

كمرم را مالش‌ بده شاید كمی از دردش‌ كاسته شود". نامبرده پیوسته در گفتگوهایش‌ یاد

آور می‌شد "‌كه من چندان بر دیدگاه و جهان‌بینی مارك