|
خاطرات زندان سالهای پنجاه
آن جا كه عشق
عزل نیست
كه حماسهئی است،
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود؛
زندان
باغ ِ آزاده مردم
است
و
شكنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت
آدمی
كه
معیار ارزشهای اوست؛
احمد شاملو
30.
11. 1343
چهار ماه از بازداشتمان میگذشت. در طی این مدت
نه ملاقاتی داشتیم و نه اطلاعی از
خانوادهایمان كسب كرده بودیم. همانند افرادی
بودیم كه به ته چاه سیاهی پرتاپ شده و
دستمان از همه جا قطع شده است. سرانجام با اصرار و
پافشاری خانواده اولین ملاقات را
به من دادند. ساقی شكنجهگر معروف كه آن موقع
رئیس زندان قزل قلعه بود در یك روز جمعه
صبح به من اطلاع داد كه ملاقات خواهم داشت.
ملاقات هیچ گونه نظم و روالی نداشت. زمان
ملاقات برای برخی حداكثر ده دقیقه بود در حالی كه
برای برخی دیگر به نیم ساعت میرسید.
در شرایطی كه بیش از صد زندانی منتظر ملاقات
بودند روشن بود كه با این روال همه موفق
به ملاقات بستگانشان نخواهند شد. ساقی به این
نتیجه رسید كه با كم كردن زمان ملاقات
سروته قضیه را بهم آورد. ناگهان سروكله این
شكنجهگر پر آوازه پیدا شد، همه ما را
ردیف كرد و در حالی كه از سخنانش خشم و پرخاش بر
میخواست با آن لهجه آذری خاص خودش
اعلام كرد كه هر كس از دستوراتش تخظی كند باید
در انتظار سرانجام شومی باشد. او تاكید
كرد كه هر كس پاسخگوی رفتارش است و او همه را
می پاید تا كسی دست از پا خطا نكند.
قیافه و ریخت ما شبیه اسرای جنگی بود. یكی با
دمپائی دیگر پای برهنه، یكی با پیراهن
پاره پاره، دیگری با موهای ژولیده و صورت
نتراشیده، برخی به خاطر آن كه پاهایشان
از شكنجه ورم كرده بود قادر به راه رفتن نبودند،
پای برخی دیگر به خاطر شكنجههای مداوم
ریش ریش شده و خون و چرك از زخمها سرازیر
بود... سروصورت من هم بهتر از دیگران نبود.
از سوئی پاشنه یكی از كفشهایم از بیخ كنده شده
بود و از سوی دیگر بخاطر آن كه بندهای
كفشهایم را در هنگام بازرسی گرفته بودند قادر به
بستن كفشهایم نبودم و این در حالی
بود كه پاهایم در نتیجه شكنجه به شدت درد
میكردند. آری براستی كه تنها یك نقاش چیره
دست لازم بود كه آن صحنهها را تصویر كند و جنایات
دوران طلائی محمدرضاشاه را در آستانه
ورود به دروازه تمدن بزرگ برای نسلهای آینده به
یادگار بگذارد. به هر حال همه ما را
ردیف كردند و در حالی كه سربازان تفنگ به دست ما
را در محاصره خود گرفته بودند با توپ
و تشر و پرخاش ما را به طرف فضای باز مقابل
ساختمان زندان كه مانند میدان سربازخانهها
بود، بردند. به سربازان دستور داده بودند كه در
صورتی كه زندانیان خواستند اقدام به
فرار كنند به طرف آنها تیراندازی كنند. در آن سوی
میدان جائی كه خانوادهها ایستاده
بودند ردیف دیگری از سربازان مسلح صف كشیده و
ملاقات كنندگان را زیر نظر داشتند. هنگامی
كه ما در محاصره سربازان به سوی خانوادهها حركت
كردیم آنها طاقت خود را از دست داده
و بسوی ما هجوم آوردند. صدای ایست، ایست، شلیك
میكنیم از سوی ساقی و سربازان بلند
شد. ساقی رو به سوی خانوادهها كرده و به آنها
نهیب میزد كه اگر پیش بیایند به سوی
آنها شلیك خواهند كرد. صدای گریه و زاری كودكانی
كه از این صحنه دچار هراس شده بودند
و نیز شیون مادران به آسمان رفت. ساقی و
دستیارانش فریاد میزدند "ایست، ایست، جلو
نیائید، جلو نیائید، شلیك خواهیم كرد!". بوی تهدید
و مرگ در آن فضا موج میزد. اما
گوش انبوه خانوادههای ملاقاتكننده دیگر به این
تهدیدها بدهكار نبود و آنها تلاش
میكردند هر طور كه شده خود را به عزیزان دستگیر
شده برسانند. نفس در سینه ما حبس
شده بود؛ هر آن منتظر حادثه ناگواری بودیم. معلوم
نبود كه اگر سربازان به اشتباه و
یا به خاطر ترس و جنون لحظهای تیراندازی
میكردند چند نفر از انبوه خانوادههای ملاقات
كننده به خاك میافتادند. در همین هنگام چشمم به
همسر و فرزندانم افتاد كه با چشمان
اشكآلود برایم دست تكان میدادند.
ساقی
كه متوجه شده بود ممكن است كنترل اوضاع از دستش
خارج شود به سربازانی كه ما
را در محاصره داشتند دستور داد كه عقبگرد كرده و
ما را دوباره به داخل بندها برگردانند.
همانطور كه گفتم شوروهیجان عجیبی بر خانوادههای
ملاقات كننده مستولی شده بود اما
واقعیت این بود كه آنها در برابر سربازان تفنگ
بدست كاری نمیتوانستند از پیش ببرند.
فریاد خشمآگین "ایست، ایست حركت نكنید و گرنه
تیراندای میكنیم" دوباره بلند شد.
ملاقات كنندگان كه پس از هیجان اولیه متوجه
تهدیدهای تفتگبدستان و گماشتگان ارتجاع
شده بودند بخود آمده و جدی بودن خطر را دریافتند.
ما هم كوشش كردیم تا حادثه ناگواری
روی ندهد. سربازانی كه ما را در محاصره داشتند با
فشار و پرخاش ما را به عقب بسوی
بندها میراندند و هر لحظه فاصلهمان از عزیزانمان
كه با چشم گریان و آه و افسوس به
ماه خیره شده بودند، بیشتر و بیشتر میشد.
همسرم نیز یكی از همسنگران و یكی از فعالین
سازمان در شاخه زنان بود. علاوه بر عضویت
در سازمان زنان آرشیو اسناد سازمانی نیز به او
سپرده شده بود. همانطور كه گفتم من
مسئول شاخه زنان ساكا بودم و پس از دستگیری به
طور كلی منكر چنین شاخهای از فعالیت
شدم و بنابراین ساواك نتوانست به هویت اعضای این
تشكل پی ببرد. بهر حال پس از دستگیری
من تمامی مسئولیت نگهداری از خانواده به دوش
همسرم افتاد. او در طول تمامی مدت زندان
من ضمن آن كه بطور منظم از این زندان به آن زندان
به ملاقات من میآمد برای امرار معاش
خانواده و نیز تامین هزینه تحصیل فرزندامان كار
میكرد. به اتكاء اراده استوار او خانواه
ما توانست دوران سخت زندگی تا رهائی من از زندان
را از سر بگذراند.
گروه آرمان خلق
نخستین
گروهی كه در زندان قزل قلعه نظر مرا به خود جلب
كرد گروه آرمان خلق بود. اعضای
این گروه اساساً از جوانان لرستان تشكیل شده بود.
این زندهیادان به مبارزه مسلحانه
علیه رژیم دیكتاتوری سلطنتی برخواسته و در نتیجه
ضربات وارده دستگیر شده بودند. سرنخ
ضربات گروه آرمان خلق از دومین عملیات مصادره آنها
به دست ساواك شاه افتاد. رفقای آرمان
خلق قصد داشتند بانكی در خیابان آرامگاه تهران)
درست بیاد ندارم كه بانك سپه و یا
ملی بود( مصادره كنند. به سبب بارندگی موتور سیكلت
آنها لیز میخورد و رفقا چون نمیخواستند
در نتیجه تیراندازی مردم آسیب ببینند از سلاح خود
استفاده نمیكنند. گویا فقط رفیق
هوشنگ ترهگل اقدام به شلیك چند تیر هوائی میكند.
رفقا ناصر كریمی و بهرام طاهرزاده
در همین رابطه دستگیر میشوند. ساواك در ارتباط با
این دستگیری مطلبی همراه با عكس
در روزنامههای كیهان و اطلاعات چاپ كرد اما به
جای نام رفیق ناصركریمی، نام رضا رضائی
را نوشته بودند. پس از این جریان در دوم فروردین
ماه یا اردیبهشت 1350 رفقا هوشنگ
ترهگل، حسین كریمی و همایون كتیرائی در جریان
عملیات مصادره یك اتومبیل با ماموران
گشت درگیر میشوند. قضیه از این قرار بود كه این
رفقا برای انجام عملیات، یك ماشین
سواری شخصی را متوقف كرده و میخواهند اتومبیل
مزبور را مصادره كنند. راننده اتومبیل
به جای ترك ماشین واكنش نشان داده و با رفقا
درگیر میشود. رفقا كه نمیخواستند به
راننده آسیبی برسد به قهر متوسل نمیشوند. در
جریان بگوومگوها راننده از یك فرصت استفاده
كرده و اتومبیل را در یك گودال یا جوی آب
میاندازد. همزمان با این ماجرا ماشین گشت
پلیس سر میرسد. رفیق حسین كریمی كه تنها رفیقی
از میان این رفقا بود كه رانندگی میدانست
تلاش میكند تا ماشین را از جوی آب خارج كند. اما
همین امر موجب میشود كه ماشین گشت
پلیس او را محاصره و دستگیر كند. رفقا هوشنگ
ترهگل و همایون كتیرائی برای ایجاد امكان
فرار برای رفیق كریمی اقدام به تیراندازی میكنند
كه با تیراندازی متقابل ماموران مواجه
میشوند. در این تیراندازیها رفیق حسین كریمی به
شهادت میرسد. زنده یاد رفیق غلامرضا
اشترانی نقل میكرد كه رفیق حسین كریمی را در حالی
كه زخمی بود به كمیته مشترك ضدخرابكاری
منتقل كرده و بلافاصله زیر شكنجه شدید قرار دادند.
به گفته رفیق اشترانی رفیق حسین
كریمی پس از هشت ساعت در زیر شكنجه جان میبازد.
خبر این درگیری كه در خیابان سوم
و یا چهارم نیروی هوائی تهران بین ساعت نه یا ده
پیش از ظهر صورت میگیرد با سرخط
درشت در روزنامه كیهان درج شد. در خبر گفته شده
بود كه جوانی ناشناش بوسیله چند نفر
به قتل رسید؟!
روزی
در حیاط زندان قزل قلعه كنار آبگیر كوچك حیاط بند
عمومی زیر درخت بید مجنون معروفی)
گفته میشد وارطان مبازر پرآوازه آن را در دوران
زندانیاش كاشته است( كه سر به آسمان
میكشید، نشسته بودیم. ناصر كریمی نیز كنارم نشسته
بود. از او پرسیدم كه چگونه دستگیر
شدهاند و انگیزهشان از مصادره بانك چه بوده و تا
این عملیات برای آنها تا چه اندازه
حیاتی بوده است؟ زندهیاد ناصر كه مبارزی پرشور و
مقاوم بود گفت كه همراه با رفقایش
مدتها نشسته و بحث كرده بودند كه در آن شرایط
چگونه باید مبارزه كرد. او میگفت پس
از مباحثات فراوان به این نتیجه رسیدیم كه مبارزه
مسلحانه تنها راه درست پیكار علیه
رژیم است. او میگفت پس از این نتیجهگیری لازم
دیدیم كه برای برادشتن گامهای نخست
پول تهیه كنیم و بدین ترتیب نقشه مصادره را
كشیدیم. به رفیق گفتم من به این دیدگاه
باور ندارم كه در خانه نشسته، در باره اوضاع و
احوال جامعه صحبت كرده و به شیوهای
هرچند هوشیارانه و زیركانه نقشهای انقلابی طراحی
كنیم و سپس با نقشه از پیش آماده
حركتمان را آغاز كنیم. در این شیوه برخورد به
مبارزه به طراحی نقشهای خلاصه میشود
كه مبارزه زنده و جاری طبقاتی باید خود را با آن
منطبق سازد و نه بر عكس و البته
بر حسب قاعده چنین نمیشود زیرا تحول دنیای واقعی
قانونمندی خود را دارد و با تخیلات
هر چند مبتنی بر نیت پاك نمی توان مسیر حوادث را
رقم زد. ماركسیستها باید از تجارب
تاریخی بیاموزند ولی مهم این است كه این تجارب را
با شرایط اجتماعی و اقتصادی خود با
ظرفیتهای جامعهای كه در آن قرار دارند، با
روانشناسی مردم، با آداب و رسوم و محیط
زیست خود و همه عوامل مشخص جامعهای كه در آن
قرار دارند منطبق سازند. بنابراین نقشه
مشخص مبارزه را باید در بطن مبارزه طبقاتی با
شناخت قانونمندیها و ویژهگیهای آن
طراحی كرد نه با تحمیل آرزوها بجای واقعیتها.
گفتم ضمن آن كه این روش برخورد شما
را درست نمیدانم اما فرض كنیم كه تحلیل شما از
شرایط و ضرورت مبارزه مسلحانه درست
بوده است. حال بیائیم و جایگاه مصادره را در این
مجموعه بررسی كنیم. از رفیق پرسیدم
كه در چه فاصله زمانی به چه اندازه پول نیاز
داشتید. او گفت به پنج هزار تومان )پنج
هزار تومان آن زمان یعنی سالهای 48 تا 50(. پرسیدم
چند نفر بودید؟ كمی اندیشید و پاسخ
داد ده نفر. گفتم خوب رفیق گرامی از بازداشت شما
چه زمانی میگذرد؟ گفت شش ماه. گفتم
با یك حساب سرانگشتی در مدت شش ماه اگر هر
كدامتان مقداری پول ذخیره میكردید و اندكی
هم از بستگان و اطرافیان قرض میگرفتید این پول
تامین میشد و لااقل این مشكل مشخص
برایتان پیش نمیآمد كه به گفته خودتان رفیق
برجستهای همچون همایون كتیرائی را صددرصد
محكوم به مرگ خواهند كرد و وضعیت خودتان هم چندان
روشن نیست.
گفتگوی
ما به درازا كشید و رفیق ناصرمدنی نیز وارد
بحثهای ما شد. او نیز از تئوری
و دیدگاه مبارزه مسلحانه دفاع میكرد. رفیق مدنی
به تشریح تئوری موتور كوچك و موتور
بزرگ) كه یكی از شالودههای تئوری مبارزه مسلحانه
بود(پرداخت. او مطرح میكرد كه حركت
پیشاهنگ انقلابی و ضربه زدن به دیكتاتوری تور
اختناق را پاره خواهد كرد و بدین ترتیب
جنبش تودهای به پا خواسته و در پیوند با پیشاهنگ
انقلابی دیكتاتوری حاكم را سرنگون
خواهد ساخت. من در مقابل گفتههای رفیق توضیح دادم
كه رژیم آزادیكش و سركوبگر پهلوی
موتور كوچك را از كار انداخته، عناصر متشكله آن را
یك به یك شكار كرده و نابود خواهد
كرد. من موتور كوچك را به جرقههای كوچكی تشبیه
كردم كه بسرعت خاموش میشوند زیرا
در میان تودههای زحمتكش ریشه و پایه ندارند.
ریشه اجتماعی انقلابیون و سرچشمه قدرت
آنها تودههای كارگر، دستهای پینه بسته و
چهرههای چروكیده است. گفتم همانطور كه
لنین میگوید حكومت جایگزین اهمیتش بیشتر است تا
سرنگونی یك رژیم استبدادی. در شرایطی
كه تودهها متشكل و آگاه نبوده و از تجربه كافی
برخوردار نباشند سرشان كلاه خواهد رفت
و اگر رژیمی سرنگون شود حكومت به دست دشمنان دیگری
خواهد افتاد كه همچنان به بهرهكشی
طبقه كارگر و اكثریت زحمتكشان ادامه خواهند داد.
این گفتگوهای دوستانه میان ما بدون
آن كه به نتیجهای برسد با رسیدن وقت شام تمام شد
و هر یك به اطاقهایمان رفتیم!
این
رفقای صادق و انقلابی از سوئی جان بر كف آماده هر
فداكاری در راه مردم بودند و
از سوی دیگر به درندهگی رژیم محمد رضاشاه كم بها
میدادند و یا برای وحشیگری رژیم
اهمیت چندانی قائل نبودند. رژیم عاری از مهر اعضای
برجسته گروه آرمان خلق را كه در
زمره سرآمدان مبارزان انقلابی و ماركسیست دهه
پنجاه بودند مقارن جشنهای 2500 ساله
شاهنشاهی به مسلخ مرگ فرستاد و خون آنها را برای
خوشآمدگوئی به شاهان و امیران و بویژه
خوشرقصی در برابر اربابان آمریكائی به خاك ریخت.
یاد این دلاوران همواره در تاریخ
جنبش كارگری و كمونیستی ایران برجای خواهد ماند.
شرایط زندگی در زندان
شرایط زندگی در زندانهای رژیم شاه به هیچ وجه
مناسب نبود. از جملهمیتوان از غذای
زندان نام برد كه با بدترین كیفیت ممكن پخته و در
اختیار زندانیان قرار داده میشد.
پس از پختن غذا در آشپزخانه زندان، دیگ خورش و
پلو به وسیله یك گاری دستی به مقابل
در بند زندان مربوطه حمل میشد. مامور زندان و یكی
از زندانیان كه كارگر روز بود دیگهای
غذا را تحویل میگرفتند و به درون بند منتقل
میكردند. كارگر یا كارگران روز غذا را
در بادیههای مسی دونفره تقسیم كرده، بادیهها را
در سینهها قرار داده و به اطاقهائی
كه سفره غذا پهن شده بود برده و بدین ترتیب غذا را
پخش میكردند. زندانیان منفرد نیز
به طور فردی غذای خود را دریافت كرده و برای صرف
غذا به اطاقهایشان میرفتند. یادم
هست روزی موقع كشیدن غذا هنگامی كه كفگیر مقسم به
ته دیگ خورشت رسید به جای ته مانده
خورشت یك نیمتخت كفش با میخهای زنگ زده بیرون
آورده شد. یا نمونه دیگر این كه دستهسبزی
را بدون آن كه پاك كرده باشند با گل و لای و همراه
بند سفت دور دسته سبزی در درون دیگ
انداخته و میپختند. یك روز ما این بندهای سفت را
در خوراكی كه طعم و بوی گل ولای میداد،
كشف كردیم. آن روز هیچ كس حاضر نشد غذا را بخورد
و غذاها پس فرستاده شد و كار به
شكایت كشید. بر پایه روال همیشگی عدس پلو پر از
سنگریزه بود. ما ناگزیر پیش از خوردن
این "سنگ پلو" برنجهای پخته را روی سفره پهن كرده
و به اندازه یك مشت سنگریزه از
غذای ده نفره استخراج میكردیم. سرانجام كاسه صبر
زندانیان لبریز شده و بردباری و شكیبائی
آنها ازاین ماجرا به پایان رسید و همگی دست از
غذا خوردن كشیدند. نمایندگان زندانیان
درخواست كردند كه مواد اولیه غذا به زندان آورده
شده، توسط زندانیان پاك و شسته شود
و سپس برای پختن به آشپزخانه زندان تحویل داده
شود. نخست سرپرستان زندان از پذیرش
این درخواست طفره میرفتند اما پس از مقاومت
زندانیان و همچنین فشار خانوادهها از
بیرون این درخواست را پذیرفتند. از آن پس همه
زندانیان به نوبت با جان و دل در كار
تمیز كردن و شتشوی غذای زندانیان شركت میكردند.
مواد خوراكی پس از پاك شدن و شستشو
به آشپزخانه زندان تحویل داده میشد. حاج مهدی
عراقی)1( از سوی زندانیان به عنوان نماینده
وسرپرست نظارت بر آشپزخانه انتخاب شد كه بر پخت و
پز غذای زندان نظارت میكرد. بدین
ترتیب كیفیت غذای زندان بطور نسبی و در مقایسه با
گذشته بهتر شد.
بر اساس سنتهائی كه در زندان آن دوره جا افتاده
بود بنا به موقعیتهای گوناگون در
زندان سرود دستجمعی خوانده میشد. مواردی كه
سرودهای دستهجمعی اجراء میشد عبارتبودند
از شهادت فعالینی كه در بیرون از زندان در درگیری
با نیروهای امنیتی رژیم شاه جان میباختند،
محكومیت به مرگ رفقائی كه در زندان بودند و انتقال
آنها برای اجرای حكم، اعدامهای
سیاسی آن دوره و نیز مواردی مانند انتقال زندانیان
از زندانی به زندان دیگر و یا آزاد
شدن رفقائی كه دوران محكومیتشان به سر رسیده بود...
در
این موارد همه زندانیان همصدا با هم سرودهای
انقلابی میخواندند. صدای زندانیان
آن قدر بلند بود كه به بیرون از محوطه زندان سیاسی
نیز منعكس میشد. هنگامی كه كسی
آزاد میشد و یا رفقائی را به زندانهای
شهرستانها منتقل میكردند همگی در چند ردیف
ا |