|
مقاله دوم
در دفاع از ماركسيسم تحليلى
نوشته تامس مير
ترجمه بابك
پرويزى
سیاست تعريف
در مبارزه براى نظارت بر معناى
ماركسيسم، داوها بالا هستند. از جمله مسايل مورد
نظر، جهت سياسى جنبش براى تبديل جامعه
سرمايهدارى، ماهيت آن نظام اجتماعى كه ممكن است
جايگزين سرمايهدارى شود و هويت چهرههاى رهبرى
كننده اين تلاش دگرگون ساز است. جاى شگفتى نيست
كه مبارزه براى نظارت بر چگونگى تأويل و تعبير
ماركسيسم حتا در صورتى كه جنبش براى دگرگونسازى
سرمايهدارى در حال ركود است ،شديد باشد.
يك وجه مبارزه براى نظارت بر معناى
ماركسيسم را مىتوان " سياست تعريف" خواند، اين
شامل مناقشه در باره چگونگى تعريف ماركسيسم نيز
هست. محور اصلى اين مناقشه، معولاً ميان تعاريف
انحصارى ماركسيسم كه آن را دقيقاً به اصطلاحات
خاص ماركس و انگلس گره مى زند و تعاريف فراگيرى
است كه ماركسيسم را با برخى مؤلفههاى انتزاعى كه
براى عمل ماركسيستى ضرور مىنمايد، متحد مىسازد.
من تعريف فراگير را ترجيح مىدهم. اگر قرار است
ماركسيسم در شرايط تاريخى تغيير يافته نيز مناسب
و به هنگام باشد و بر لبه بُرندة تفكّر علمى در
باره جامعه انسانى باقى بماند اين، امرى ناگزير
مىنمايد. اما براى اين مناقشه حتا در ميان كسانى
كه هوادار تعريف فراگير ماركسيسماند مجال
گستردهاى وجود دارد. مثلاً آدام پرزه وُرسكى
مىنويسد:
"ماركسيسم براى من عبارت از تحليل
نتايج اشكال مالكيت براى فرايندهاى تاريخى است.
ماركسيسم ... نظريهيى در باره تاريخاست ...
نظريه بازآفرينى قانونمند و دگرگونى روابط
اجتماعى است... تبين ماركسيستى تاريخ ناشى از
مفروضات مربوط به ساختار مالكيت منابِع قابل
انتقال يعنى " وسايل توليد " است ."
هر چند در اهميت مالكيت براى
فرايندهاى تاريخى مناقشه نيست، من شيوة ديگرى را
براى تعريف ماركسيسم پيشنهاد مىكنم. جوهر
ماركسيسم، هيچ نظريه، فرانظريه يا فلسفه اجتماعى
خاصى نيست. آنچه همه مدعيان ماركسيسم را متحد
مىسازد يك طرح عقلانى مشترك است. اين طرح متضمن
تركيبى از علم، اخلاق و عمل انقلابى است. اما اين
طرح هوادارانش را به گزارههاى نظرى خاصى متعهد
نمىكند. من تصور مىكنم طرح ماركسيستى را بايد به
مثابه كوشش براى ايجاد يك نظريه علمى، اقدام براى
آزادى انسان از سلطه اقتصادى تلقى كرد. تعهد به
اين طرح، ماركسيستهاى متنوعى چون لوكزامبورك،
كائوتسكى، لنين، تروتسكى، هيلفردنيگ، گرامشى،
كورش، بوخارين، استالين، لوكاچ، بلوخ. آدورنو،
مائو، ماركوزه، هو، رايش، كالدكى، سارتر و جز
آنها و همچنين تمامى تعبيركنندگان و تكامل
دهندگان امروزى گرايشات درون ماركسيسم را متحد
مىسازد. كوشش براى تعريف ماركسيسم، به شيوهيى
اصل پرستانه، به برقرارى مرزهاى پرسش برانگيزى كه
مناقشههاى بى ثمر اما غالباً شديد و " ناحيهيى"
را به دنبال دارد، منجر مىگردد، من غالباً مشاهده
كردهام برخى از كسانى كه از ماركسيسم روى بر
مىگردانند_ يعنى كسانى كه تلاش براى ايجاد يك
نظريه علمىِ اقدام براى رهايى انسان از تسلط
اقتصادى را رد مىكنند و با اين همه به عناصر
معينى از ماترياليسم تاريخى باور دارند، براى
مبارزه با هر تظاهر اقدام سياسى ملَهم از ماركسيسم
از اين عناصر استفاده مىكنند. تعريف ماركسيسم
همچون طرحى عقلانى، آن را از معناى اساسى محروم
نمىسازد و نيروى اجتماعى آن را كاهش نمىدهد.
سرشت طرح مزبور نشان مىدهد كه چرا ماركسيسم جامعه
بورژوايى را در معرض تهديد قرار داده و خواهد
داد.
علاقه من به سياست تعريف، بيشتر
ناشى از مناقشه جارى در بارة ماركسيسم تحليلى است.
من به اين مكتب همچون جالبترين و اميدبخشترين
رويداد در ماركسيسم معاصر مىنگرم. اين داورى به
هيچ وجه جهان شمول نيست، حتى در ميان ماركسيستهاى
انگليسى زبان. اين امر مرا آشفته مىسازد كه
عدهاى نامصمم اما بدون شك قابل ملاحظهاى از
ماترياليستهاى تاريخى كاملاً صادق ماركسيسم
تحليلى را، هم نادرست و هم گمراهكننده مىدانند و
فكر مىكنند كه مكتب مزبور كلاً خارج از قلمرو
ماركسيسم است (كى يو
Kieve،
1986،
لبوويتز، 1988، آندرسون و تامپسون، 1988).(1)
در اين مقاله من 1(مهمترين
ماركسيستهاى تحليلى را خواهم شناساند، 2( سرشت
كلى ماركسيسم تحليلى را توصيف خواهم كرد، 3( برخى
از برهانهايى را كه عليه ماركسيسم تحليلى اقامه
شده است مورد بررسى قرار خواهم داد، و 4( اين
پرسش را تبين خواهم كرد كه چرا با وجود اين
برهانها من ماركسيسم تحليلى را كلاً شكل موجهى از
ماركسيسم مىدانم.
1_ من خود را مديون دوست و همكارم
مارتا گيمنز مى دانم كه توجهام را به اين مقالات
جلب كرد به ويژه به خاطر تذكرات روشنگرانهاش در
بارة پيش نويس اين مقاله.
ماركسيستهاى تحليلى چه
كسانىهستند؟
"سند بنيانى ماركسيسم تحليلى به
طور مسلّم نظريه تاريخ كارل ماركس: يك دفاعيه
1978 نوشته ج_ آ. كوهن است. كوهن، عمدتاً، از
تعبير سنتى ماترياليسم تاريخى كه ويژگى جبرگرايى
تكنولوژيك و استنتاج كاركرد گرايانه بود دفاع
مىكرد. اهميت كتاب كوهن بيشتر از لحاظ شيوة دفاع
از مواضعى بود كه وى از آنها دفاع مىكرد تا خود
آن مواضع. او بر سطح عالى وضوح و انتخاب
تعريفهايى بر مبناى نتايجشان براى گسترش نظريه
پافشارى داشت، مشخصات مفهومى موشكافانه بسيارى به
عمل آورد، برهانهاى دقيق و منطقاً درستى به ميان
كشيد و از تاكيد بر بخشهاى معينى از ماركسيسم
كلاسيك به سود تنظيم گزارشى منسجم و روشمند
فروكاست. نوشته كوهن نشان داد كه ماركسيستها
مىتوانند از فلسفه تحليلى استفاده كنند بى آنكه
از ماركسيسمشان دست بردارند. اگر كوهن مبتكر
ماركسيسم تحليلى است، پس اقتصاد شناسِ رياضىدانى
همچون جان رومر به آن جهشى خلاّق داد و در فرايند
گسترش، آن را بسيار بحثانگيز ساخت. رومر در
نخستين كتابش مبانى تحليلى نظريه اقتصادى ماركس
نشان داد كه رويكرد به مبانى خرد
Microfoundations
و روش متوازن اقتصاد سبك نو مىتواند مسايل
اقتصاد ماركسيستى سنتى نظير سقوط نرخ سود، رابطه
ميان ارزشهاى كار و قسمتها، رابطه ميان سود و
استثمار و منشاء بحرانهاى اقتصادى را روشن سازد.
روح اين اثر و نوشته بعدى رومر در جمع بندى نهايى
آن بسيار جالب بيان شده است:
"چنين مىنمايد كه نظريه ماركسيستى
در چنبرة بحرانى بطليموسى گرفتار آمده است. در حال
حاضر، ماركسيسم، نظريه مجاب كنندهيى براى تبيين
رويدادهاى جامعه پايان سدة بيستم ندارد. من تصور
مىكنم، اين، تا اندازه زيادى مربوط به رويكرد
دايرهوار دست اندركاران آن است: اميد به اينكه
ملغمه آشفتهاى از مقالاتِ نظريهيى صد ساله،
بتواند رويدادهاى امروز را تبيين كند.... شايد
تكوين اين جزم انديشى در غرب، به كوششهايى مرتبط
باشد كه ماركسيستها براى دفاع از سنگرهاشان عليه
يك ايدئولوژى متخاصم مسلط به عمل مىآورند،
خانهيى كه در محاصره است، خانهيى نيست كه در آن
به آزمايش و زيرسئوال بردن خوش آمد بگويند... با
جدا كردن هسته تاريخى_ ماترياليستى از كاربست خاص
آن به عنوان ماركسيسم_ اين نظريه سرمايهدارى سدة
نوزدهم است كه پيشرفت حاصل خواهد شد." (
رومر،1981،ص 210_209)
كتاب بعدى رومر، نظريه عمومى
استثمار و طبقه كه فقط يكسال بعد از كتاب نخستين
انتشار يافت، رويكردى مبتكرانهتر و اساسىتر به
ادعاهاى نظريه اقتصاد ماركسيستى كلاسيك بود. اين
كتاب تا امروز هسته عقلانى ماركسيسم تحليلى و
كانون اصلى تفسير انتقادى است. رومر در نظريه
عمومى استثمار و طبقه، (الف) از اين موضع دفاع
مىكند كه "مالكيت متفاوت دارايىهاى مولد، بيش
از آنچه در فرايند كار مؤثر باشد... كليد تعيين
كنندة استثمار ماركسى است"، (ب) مفهوم استثمار را
با استفاده از نظريه بازى در كانون آن تعميم
مىدهد و مجهز به اين مفهوم تعميم يافته،
ماترياليسم تاريخى را به مثابه يك نظريه نابودى
مترقيانه هرگونه استثمار از نو معنا مىكند،(ج) به
طبقه و استثمار مجال مىدهد كه در درون مالكيت
متفاوت دارايىهاى مولد پديد آيند و سپس تا
برقرارى هماهنگى نظام بى فاصلهمند ميان موضع
طبقاتى و موقعيت استثمارى اصل هماهنگى استثمار
طبقاتى پيش روند،
(چ) از اصل هماهنگى استثمار طبقاتى
براى پروراندن نقد عميق و شگفتانگيز نظريه ارزش
كار استفاده مىكند، (د) ثابت مى كند كه
سرمايهدارى ملازم فقط با يك بازار كار، با
سرمايهدارى ملازم فقط با يك بازار اعتبار يعنى
جايى كه توليد كنندگان به جاى خريد و فروش نيروى
كار، سرمايه به اجاره و وام مىدهند هم شكل
isomorphic
است، زيرا دقيقاً ساختارهاى همسان طبقه و استثمار
در هر دو مورد به پديد مىآيند و (ه) شكلهاى
استثمار درون جامعههاى سوسياليستى موجود را كشف
مىكند و تحقيق مىكند كه آيا اين استثمارها
اجتماعاً لازماند يا خير؟
چون نقد هوشمندانه رومر از نظريه
كار_ارزش، كانون مركزى اين ادعا بوده است كه
ماركسيسم تحليلى ماركسيسم نيست، بايد در باره آن
مطلب بيشترى گفت. هسته اصلى نظريه ارزش، اين ايده
است كه زمان كار متبلور{در كالا} را مىتوان مقدم
بر مبادله بازارى، صرفاً بر مبناى تكنيك توليد
تعيين كرد. از اين رو ارزشهاى كار مبناى قيمتهاى
بازارى است. رومر به اين تصور حمله مىبرد. او
نشان مىدهد كه با تكنولوژى مطلقاً پيچيده، تبادلى
اجتناب ناپذير ميان اصل هماهنگى استثمار طبقاتى از
يك سو و استقلال ارزشهاى كار از قيمتها از سوى
ديگر وجود دارد؟ براى حفظ هماهنگى ميان طبقه و
استثمار بايد به ارزشهاى كار مجال داد كه به
قيمتها بستگى داشته باشند.
فرض كنيم جامعه به آن سوى
تكنولوژى خطى ساده انتقال يافته است، با بازدههاى
دايمى به نسبت مقياس و نه سرمايه ثابت. استدلالى
به شرح زير پيش مىآيد: اگر زمان كار تبلور يافته
بايد حداقل رسيدن تمامى فرايندهاى توليد موجود
تعريف شود، پس ارزشهاى كار را در واقع مىتوان
بدون رجوع به قيمتها مشخص كرد، در اين صورت
هماهنگى ميان طبقه و استثمار بر هم مىخورد. از
سوى ديگر اگر ارزشهاى كار بايد حداقل رسيدن فقط
آن فرايندهاى توليد كه حداقل سود را به بار مى
آورند تعريف شود، در اين صورت هماهنگى ميان طبقه و
استثمار حفظ مىگردد، اما ارزشهاى كار به قيمتها
بستگى پيدا مىكند، زيرا قيمتها دقيقاً تعيين
مىكنند كه كدام فرايندهاى توليد حداكثر سود را
فراهم مىآورند. دستهيى از قيمتها دستهيى از
فرايندهاى توليد را به وجود مى آورند كه حداكثر
سودبخشى را دارند و از اين رو ارزشهاى كار تغيير
مىيابند. معناى اين استدلال اين است كه تبعيت از
نظريه كارِ ارزش، نگرش بنيادى ماركسيستى در باره
رابطه ميان طبقه و استثمار را به مخاطره
مىاندازد. براى حفط اين نگرش در شرايط تكنولوژيك
پذيرفتنى، بايد اين تصور را كه زمانهاى كار
متبلور مىتواند مقدم بر مبادله بازارى تعريف شود
به دور افكند و بدينگونه امكان اين نظريه ارزش_
كار را كنار گذارد. من به اين، همچون عميقترين
نظريه كار_ارزش كه تاكنون توسط يك ماركسيست يا
كسى ديگرى از اين نوع ارائه شده مى نگرم.
نتايچ رياضى درخشانى كه رومر به آن
رسيد، احتمالاً معتبرترين عامل براى ايجاد نيروى
فكرى براى ماركسيسم تحليلى است كه بايد به حساب
آيد. در سالهاى اخير رومر وقت خود را مصروف كشف
تضمينهاى فلسفى نظريه طبقه و استثمار خود،
پاسخگويى به نقدهاى گوناگون و ارائه ايدههاى خود
به صورتى كه از لحاظ رياضى كمتر ترساننده باشد
كرده است.
چهرة اصلى سوم در ظهر ماركسيسم
تحليلى دانشمند علوم سياسى نروژى جن الستر است. در
حالى كه كار الستر همچون رومر برانگيزننده يا از
لحاظ رياضى بُرنده نيست در باره هويت روش شناختى
ماركسيسم تحليلى حتا صريحتر است. كتاب معنا كردن
ماركسيسم الستر، نظاممندترين تلاش براى پروردن
ويژگى روش شناختى ماركسيسم تحليلى و تعريف رابطه
آن با ماركس است. الستر در اين كتاب فرديت روش
شناختى را به اين شرح تعريف مى كند:
"آموزهيى كه تمامى پديدههاى
اجتماعى_ ساختار و تغيير آنها_ را به شيوههايى
قابل تبيين {مىداند} كه فقط در بر گيرنده افراد_
خواص آنها_ اهداف و باورهاى و كنشهاى آنهاست.
بدينگونه فرديتگرايى روش شناختى شكلى از
تقليلگرايى است." الستر فردگرايى روش شناختى را
به مثابه دفاعى در مقابل استنتاج غايت شناسانه،
استقرار ديالكتيكى، كلىگرايى بنيادى، و
فعاليتهايى كه به نظر او براى ماركسيسم علمى
فاجعهآميزند تصور مىكند. به خلاف كوهن، الستر به
تبيين كاركردى بسيارى بدگمان است ولى بر روى هم،
آن را كنار نمىگذارد زيرا به شرطى كه به قدر
كفايت با مبانى خُرد انجام گيرد، از لحاظ علمى
قابل توجيه است. تبيين در علم اجتماعى بايستى با
اين فرض آغاز گردد كه عاملهاى اجتماعى خودخواه و
عاقلاند. هر آينه غير مؤثر بودن اين امر ثابت
شود، پس مىتوان از فرض خود خواهى دست كشيد، اما
فقط به عنوان آخرين تشبث بايد اصل عقلانيت را ملغى
ساخت.
تاكيد الستر بر مبانى خُردِ
پديدههاى كلان آشكار و بارها مورد تفسير قرار
گرفته است.
آنچه كمتر آشكار، امّا كم اهميت
نيست پافشارى او بر مبانِى كلان پديدههاى اجتماعى
خُرد است. پديدههاى اجتماعىِ خُردِ واجد مبانىِ
كلان دستكم دو معنا دارند: نخست اينكه امتيازات
فردى با ساختار جامعه شكل مىگيرند، بيشتر به موجب
فرصتهاى واقعى موجود براى يك شخص، ثانياً
انگيزش فردى در زمينه يا متنى اجتماعى عمل مىكند
كه به نحو چشمگيرى چگونگى سمت و محتواى آن را
تعيين خواهد كرد. به عقيدة الستر، ماركسيسم
تحليلى_ ضمن اتخاذ الگويى كه در كار خود ماركس
پيدا شد از رويكردى سه رديفى به تبيين علمى
جامعه مى پردازد.
"نخست، تبيين علّى حالات ذهنى نظير
گرايشها و باورهاست، سپس تبيين ارادى كنش فردى
بر مبناى باورها و گرايشهاى بنيادى است، سرانجام
تبيين علّى مجموع پديدههاست بر اساس كنشهاى
فردى كه در آنها صورت مىگيرد.
مجموعه پديدههاى سه رديفى الستر
در تبيين علّى حالات ذهنى در رديف نخست مفهوم
مىشوند، بنابراين به جاى سلسه مراتب علت و معلولى
خطى، يك سيستم تبيينى تكرار كننده به بار
مىآورند. اگر اين شيوة تبيين سه رديفى به درستى
اجرا گردد، هم براى پديدههاى كلان، مبانى خُرد
فراهم مىكند و هم براى پديدههاى خُرد مبانى
كلان.
وجه مشخصه تفكّر الستر، دفاع او از
نظريه بازى به عنوان يك ابزار مفهومى عام براى
ايجاد علم اجتماعى ماركسيستى است. نظريه بازى،
تعبيرى به ويژه فراگير از كنش عقلانى ارائه
مىدهد. اين نظريه نه فقط همه بازيگران را عاقل
فرض مىكند بلكه فرض مىكند كه آنان از عقلانيت
ديگران آگاهاند و با اين انتظار عمل مىكنند كه
ديگران به شيوهيى عقلانى و سودجويانه پاسخ خواهند
داد الستر بر آن است كه نظريه بازى سه رابطه
متداخل را كه زندگى اجتماعى را تشكيل مىدهند در
بر مىگيرد: 1( پاداش هر شخص به پاداش همه
بستگى دارد،2( پاداش هر شخص به انتخابهاى همه
بستگى دارد،و)( انتخاب هر شخص به انتخابهاى مورد
انتظار همه بستگى دارد.
الستر مثال دقيق و مفصّل تحليل
ماركسيستى نظريه بازى را ارائه نكرده است، اما
نويسندگان ديگر در چارچوب ماركسيسم تحليلى اين كار
را انجام دادهاند. تعميم استثمار ماركسىِ جان
رومر با استفاده از مفهوم تئوريك بازى در بالا ذكر
شد. همچنين شاخص امكانات ذاتى در ماركسيسم
تئوريك_ بازى، تحليل راهگشاى عقل و ايدئولوژى در
انقلاب بلشويكى است. مثال ديگر از استفاده
ماركسيستى از نظريه بازى، تحليل پرزه وُرسكى و
والرشتاين از مبارزه طبقاتى در دموكراسىهاى
سرمايهدارى است كه در زير به اختصار مورد بحث
قرار گرفته است ( پرزه وُرسكى و والرشتاين 1988).
الستر مطالب زيادى در ماركس
مىيابد كه قابل انتقاد است، و روش انتقاد او
هميشه نرم نيست. وانگهى وى براى يافتن خطاهاى
منطقى مكرر در كلاسيكهاى ماركسيستى، گاه به
موضعگيرى ماركس و انگلس به عنوان "
نامربوط " يا حتا " بى معنا و ياوه " بر چسب
مىزند. تكرار و سختى انتقاد الستر را مىتوان
دليل ارتداد او از ماركسيسم تلقى كرد، اما به تصور
من حقيقت چنين نيست. هدف انتقاد او طرد كامل و
كُند كردن لبه سياسى ماركسيسم نيست بلكه ارتقاء
طراوات علمى آن و افزايش كارآيى آن به عنوان
وسيلهاى براى تغيير انقلابى است.
و به عقيده من، مقاصد يك
نظريهپرداز به هويت او به عنوان يك ماركسيست بى
ارتباط نيست. اگر همانطور كه من در بالا پيشنهاد
كردهام، وحدت ماركسيسم در كوشش جهت ايجاد
نظريهيى علمى براى اقدام به آزادى انسانى است،
پس بايد آن را به عنوان شكل خاصى از كنشآگاهانه
درك كرد. اكنون سرشت علم، خود دگرگونى بى پايان
است و معناى آزادى انسانى دايماً در رهگذر فرايند
تاريخى به طور كلى و تضاد طبقاتى به طور خاص شكل
و تجديد شكل مى يابد. از اين رو، ماركسيسمى كه
بصورت آيين تثبيت شدهاى در آمده و حتا آرزو دارد
كه در بيابد، ديگر ماركسيسم نيست، سرشت يك فرد
ماركسيست، خود دگرگون سازى انقلابى است، و مقاصد
يك فعاّل ماركسيست موازى با خصلت علمى و رهايى
بخشِ فرايند است خود الستر به ماركسيسم
ويژهگىهاى زير را مىبخشد:
"شكل اختصاصاً ماركسيستى تبيين
وجود ندارد. ماركسيسم عمدتاً با دو ويژگى ديگر
تعريف مىشود: نخست اين اعتقاد كه از خود بيگانگى
و استثمار با زندگى سعادتآميز براى انسان تعارض
دارند و اينكه از ميان برداشن آنها نه تنها مطلوب
بلكه انجام شدنى است، ثانياً ماركسيسم با چند فرض
نظرى بنيادى در باره ساختار و تكامل جامعه شناخته
مىشود، با تاكيد بر ارتباط حقوق مالكيت تغيير
تكنولوژى و مبارزه طبقاتى. از ميان اينها، ويژگى
نخست عنصر هنجاربخش، عنصر ضرورى ماركسيسم را
تشكيل مىدهد. .. به هيچ شيوة خاص تحليل، ماوراى
آنهايى كه علم اجتماعى معتبر را بطور كلى مشخص
مىكنند، پاى بندى وجود ندارد.". من پيش از آنكه
به توصيفى عمومى بپردازم، بايد از دو دانشمند
اجتماعى نام ببرم كه كار آنان به ماركسيسم تحليلى
عمقى تجربى بخشيده است. اريك اولين رايت، ساختار
طبقاتى در سوئد و ايالات متحد آمريكا را با
استفاده از چارچوب تئوريك مبتنى بر نظريه استثمار
جان رومر مطالعه كرده است. رايت موقعيتهاى طبقاتى
در جامعه سرمايهدارى را بر مبناى سه نوع مالكيت
تعريف مىكند: دارايىها در وسايل توليد،
دارايىهاى سازمانى، و دارايىهاى مهارت اعتبارى.
برغم اختلافات سياسى و اقتصادى عمدة ميان سوئد و
ايالات متحد آمريكا، موقعيت طبقاتى بر حسب
دارايىها در هر دو كشور، بطور مشابه با در آمد و
آگاهى طبقاتى مرتبط است. آدام پرزه وُرسكى و
همكاران وى از چارچوب گزينش عقلانى و مدلهاى
نظريه بازى، براى مطالعه رفتار سياسى طبقه كارگر
در جامعهاى سرمايهدارى پيشرفته استفاده
كردهاند. آنان بر اساس ايدههاى ماركسيستى در
باره دموكراسى اجتماعى و مدلِ بازى تفكيكى تعامل
ميان كارگران و سرمايهداران متعلق به لانكاستر
1973، نشان مىدهند كه براى ريشهيابى ضعف
ابتكارات سوسياليستى احزابى كه به قول خودشان
نمايندة طبقه كارگرند، توسّل به آگاهى كاذب يا
خيانت سياسى يا سركوبى دولتى لازم نيست. فقدان
سياستهاى سوسياليستى را مىتوان بوسيله هزينههاى
واقعى دگرگون ساختن سرمايهدارى تركيب شده با
فرصتهاى اصلاحطلبى موجود براى يك استراتژى طبقه
كارگر روشن ضمير تبيين كرد.
ماركسيسم تحليلى چيست؟
اكنون پس از مرور آثار برخى از
دست اندركاران ماركسيسم تحليلى، مىتوانم به
ويژگىهاى عامتر آن بپردازم.
جان رومر در مقدمه مجموعه مقالات
خود زير عنوان ماركسيسم تحليلى از اصطلاح ماركسيسم
تحليلاً پيچيده استفاده مىكند و مينويسد: " دست
اندركاران آن، بيشتر از مسايل ماركسيستى الهام
گرفتهاند و البته آن مسايل را با ابزارهاى معاصر
منطق، رياضيات و مدلسازى پيش مىبرند. موضع روش
شناختى آنان متعارف است". او سه مشخصه را كه
ماركسيسم متعارف تفكيك مىكند بر مىشمارد:
پاىبندى بى پروا به تجريد، جست وجوى مبانى، و
رويكرد غير جزم انديشانهاى كه بر انسجام ايدهها
تاكيد دارد تا بر آنچه ماركس واقعاً مىگفت. با
اينكه اين آغاز خوبى است، توصيف رومر ويژگى كامل
ماركسيسم تحليلى را در بر نمىگيرد. اجتناب از جزم
انديشى كه رومر از آن صحبت مىكند، عبارت است از
تعبير كردن نظريه ماركسيستى همچون دستهاى از
مفاهيم و گزارههاى متمايزى كه از درجه معينى
استقلالِ متقابل برخوردار است. از اين رو پذيرفتن
برخى مفاهيم و گزارههاى ماركسيستى سنتى و در عين
حال مردود شمردن ديگران كاملاً مقدور است.
ماركسيستهاى تحليلى وظيفه خودشان را نه تاييد يا
انكار ماركسيسم سنتىيا هرنوع ماركسيسم بطور كلى
بلكه بيشتر در اين مىدانند كه تعيين كنند كدام
ايدههاى خاص ماركسيستى سزاوار تاييد، كدام قابل
تجديد نظرند)و چگونه( و كدام را بايد به دور
افكند.(2)
پاىبندى به تجريد و استفاده از
روشهاى رياضى، ناشى از مساعى ماركسيستهاى تحليلى
براى اصلاح كيفيت استدلال ماركسيستى است. در
گذشته، منطق نادرست باعث شده است كه ماركسيستها
آموزههايى مانند نظريه ارزش _كار و سقوط نرخ سود
را بپذيرند كه افزون بر نادرست بودن، كژراهههايى
براى تفكّر ماركسيستى بودند و تحليل ماركسيستى
سرمايهدارى را ضايع مىكردند. استفاده از تجريد
مى تواند دقت برهانهاى نظرى را با از ميان برداشن
جنبههاى مربوطى كه باعث انحراف مىشوند و
كوششهاى موجه را براى استدلال آشفته مىسازند،
افزايش دهند. ترويج تمايزهاى مفهومى خصلت نماى
ماركسيسم تحليلى، با تمايل به اصلاح كيفيت استدلال
ماركسيستى تشويق مىگردد. بديهى است كه ايجاد
تمايزها نه براى افزايش اصطلاحات، بلكه براى
ايجاد موضوعى معقول است كه به قدر كافى متجانس
باشد و به تحليل نظرى با معنا اجازه دهد.
ماركسيستهاى تحليلى فكر مىكنند كه كل علم
اجتماعى از يك آبشخور روششناختى آب مىخورد و
وجود روش ماركسيستى جداگانه را انكار مىكنند.
اين موقعيت، ماركسيستها را قادر مىسازد كه از
آرايش كامل روش شناختى علم اجتماعى جديد استفاده
كنند. بويژه آنكه اين موضع استفاده از تحليل
اقتصادى كلاسيك نو براى مطالعه رابطه مالكيت، در
آمد و طبقه را توجيه مىنمايد. به همين گونه،
انكار روش ماركسيستى جداگانه، ماركسيستهاى
تحليلى را بر آن مىدارد كه تحقيق تجربى علم
اجتماعى هنجار را به انجام رسانند. چنين تحقيقى
فرضاً پرسشهاى طرح شده از سوى نظريه اجتماعى
ماركسيستى را مورد رسيدگى قرار خواهد داد. با
پذيرفتن روش شناسى علم اجتماعى مرسوم، خود به
خود، مصونيت نسبت به عيبها و بتوارههاى روش
شناختى علم اجتماعى رايج كم مىشود. اين، رويه
تاريك موضع روش شناختى اتخاذ شده ماركسيستهاى
تحليلى است. شايد موذىترين بت روش شناختى علم
اجتماعى مرسوم تمايل به ارتقاء تكنيك در باره
موضوع است.(3) ماركسيسم تحليلى مىتوانست اين
گرايش درون ماركسيسم را به طور قابل تصورى
بازآفرينى كند، اما من ترديد دارم كه اين كار را
انجام دهد. بت سازى از تكنيك، ناشى از خودرضايى
سياسى علم اجتماعى مرسوم است. ماركسيسم كه به
انگيزه نقد تمامى جامعههاى موجود سر زنده و با
نشاط است، بايد در مقابل اين درد شناسى فكرى خاص
كاملاً مقاومت ورزد.
ماركسيسم تحليلى عميقاً به كنش
اجتماعى توجه دارد و بر اساس اين فرض ساده بنياد
يافته است. كه فقط افراد مى توانند عمل كنند.
بدينگونه يك جزء ضرور هر پديدة اجتماعى تبيين اين
امر است كه چرا افراد آن گونه عمل مىكنند كه در
حال انجام آنند. اما اين تاكيد بر تبيين كنش فردى
به معناى فرديت روش شناختى نيست. ماركسيستهاى
تحليلى فرديت روش شناختى را به مثابه يك فلسفه
كلِى تبيين نمىپذيرند.)4( معناى تأكيد بر تبيين
كنش فردى و آنچه در ميان ماركسيستهاى تحليلى
واقعاً عام است، جست و جوى مبانى خُرد است. لوين،
سابر، و رايت اهميت مبانى خُرد را به شرح زير
توضيح مىدهند:
"چون تشخيص ارتباطهاى ناسره از
روابط علّى سره از نظر تجربى بسيار دشوار است و از
آنجا كه علل بسيار ممكن است روابط مطروحه در
نظريهيى را كور كند، پروراندن مبانى خُرد براى
پذيرفتنى كردن نظريهيى اجتماعى ضرور است... البته
دليلى وجود ندارد كه بطور كلى باور كنيم كه براى
هر پديدة اجتماعى |