دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

مقاله اول

آيا "ماركسيسم تحليلى" ماركسيسم است؟

نوشته مايكل لبووتيز

   ترجمه بابك پرويزى

 

بدون ترديد، ج. الف. كوهن، جُن الستر و جان رومر نويسندگان فعالّى هستند كه با رشته مقالات و كتاب‌هاى جالبى، در تفسيرها و مباحث ماركسيسم در سال‌هاى اخير حضورى مؤثر داشته‌اند. اگر چه منبع آگاهى اوليه من در اين مورد مقاله‌اى بود از جان گراى (كه دوست شكاكى در اختيارم گذاشته بود)، با وجود اين، مقاله مزبور از پيدايش‏ "مكتب نوين و پرتوان ماركسيسم تحليلى" با شركت چهره‌هاى برجسته‌يى چون نويسندگان نامبرده خبر مى‌داد كه" آثارشان از آن پس‏ مى‌بايست با آيندة ماركسيسم اگر آينده‌اى داشته باشد- گره بخورد(گراى 1983،ص‏ 1461)".

آيا چنين مكتبى حقيقتاً وجود دارد؟ دليل وجود چنين گروه خود_تعريفى، تفكر برانگيز است. الستر در"معنا كردن ماركس‏"  نشان مى‌دهد كه كتاب"نظريه كارل ماركس‏ در باره تاريخ" كوهن به مثابه" وحى منُزل" بود:" به يكباره معيارهاى دقيق و روشنى را كه براى نوشتن در باره ماركس‏ و ماركسيسم لازم بود، تغيير داد". وى متذكر مى‌شود كه بر اين اساس‏، گروه كوچكى از هم فكران  تشكيل شد و به دنبال آن يك رشته جلسات ساليانه در 1979 آغاز گشت. اين بحث‌ها و نشست‌ها در شكل‌گيرى كتاب الستر نقش‏ تعيين كننده داشت_" به ويژه در مقالات رومر( كه بعدا در اثر راهگشاى او "نظريه عمومى استثمار و طبقه" تشريح شد) تاثير" قاطع" داشت (الستر 1985).

رومر نيز به سهم خود، كتاب اخيرش‏ (1982) را با ادِاى دين خود به كوهن، الستر و كسانى كه به وى كمك كرده‌اند و در فهرست الستر نيز نام برده شده‌اند، آغاز مى‌كند.(2)

اريك اُولين رايت كه نامش‏ در هر دو فهرست آمده است، وجود گروه و جلسات سالانه و سمت‌گيرى آن به سوى ماركسيسم تحليلى را در مقدمه كتاب تازه‌اش‏ "طبقات" تأييد مى‌كند و نيز گواهى مى دهد كه "ايده‌ها و چشم‌اندازهاى جديد آن تأثير قابل ملاحظه‌اى بر انديشه من و اثر من داشته است." (رايت 1985، ص‏ 2.) (3) سر انجام، مجموعه جديدى از رومر تحت عنوان "ماركسيسم تحليلى" به چاپ رسيد، جُنگى كه شامل سه مقاله از رومر، الستر و كوهن، به اضافه كوشش‏هاى منفرد چند نفر ديگر است.(رومر 1986) (4)

حال توجه داشته باشيم كه عناصر تشكيل دهنده گروه چه ديدگاهى نسبت به ماركسيسم تحليلى دارند؟ براى رايت، ريسمان راهنما عبارت است از"بررسى و روشن كردن مفاهيم بنيادى {ماركسى} و بازسازى آنها در ساختار نظرى منسجم‌تر"(رايت 1985،ص‏ 2). الستر نيز چنانكه متذكر شد،"دقت و وضوح" را به مثابه اصل اساسى در تشكيل گروه مى‌داند. ولى صريح‌ترين توصيف از ماركسيسم تحليلى در مقدمه رومر بر جُنگ‌اش‏ آمده است: "ماركسيسم از لحاظِ تحليلى پيچيده" با"ابزارهاى منطق معاصر" رياضيات و مدل‌ سازى" پيش‏ مى‌رود و به" ضرورت تجربه"، به " پژوهش‏ در بنياد‌هاى" احكام ماركسيستى و به" رويكرد غير دگماتيك" به ماركسيسم" تسليم مى‌گردد (رومر، .1986 ص‏ ص‏ 2 و 1). چه تجانس‏ واقعاً حيرت‌انگيزى‌! ما براى نامزدى عضويت در چنين همكارى تحليلى صحيح، درخواست‌مان را به كجا بفرستيم؟!

ولى، آنگونه كه ستايش‏ جان گراى از اين "مكتب نيرومند نوين" روشن مى‌سازد، ماركسيسم تحليلى بيش‏ از حّد لزوم دقت به خرج مى‌دهد. زيرا گراى با خوش‏ آمد گويى به نخستين منتقدان اطريشى ماركس‏، بوهم باورك، وان مى سيز و هايك (و اقتصاددان راست گراى آمريكايى پاول رابرتس‏) و زانو زدن در برابر مواهب شگفت‌انگيز سرمايه‌دارى و شگفتى‌هاى بازار نشان مى‌دهد كه از مفسر هوادار ماركسيسم بودن بسيار فاصله دارد. ("نخستين جهان‌بينى در تاريخ انسانى كه واقعاً خود شكن است") ستايش‏ وى از ماركسيسم تحليلى در متن يك جدال ضّد ماركسيستى طولانى روى مى‌دهد. البته دست اندركاران ماركسيسم تحليلى نمى‌توانند مسئوليت آنچه ديگران (نظير گراى) در باره آنان مى‌نويسند به گردن گيرند. آنان فقط مسئوليت نوشته خودشان را بر عهده دارند. پس‏ آن نوشته را بررسى كنيم.الستر( در تازه‌ترين كتابش‏ مقدمه‌اى بر كارل ماركس) آن چه را كه در ماركس‏ "مرده" به حساب مى‌آورد عبارت است از: "سوسياليسم علمى"، "ماترياليسم ديالكتيكى"، "نظريه اقتصادى ماركس‏" به ويژه دو "ركن اصلى" آن نظريه ارزش‏ كار ("عقلاً ورشكسته") و نظريه سقوط نرخ سود، و شايد "مهم‌ترين بخش‏ ماترياليسم تاريخى"، "نظريه نيروهاى مولده و روابط توليدى" (الستر 1986، ص‏ 188_94).  به همين گونه، رومر، با مرورى طولانى بر اقتصاد ماركسيستى، در بنيادهاى تحليلى نظريه اقتصادى ماركس‏(رومر 1981)، فقط نظريه استثمار وى را دست نخورده گذاشت، سپس‏ او در 1982 تصميم گرفت كه اين اصل باقى مانده را هم ناكافى اعلام كند. رومر اكنون به ما خبر مى‌دهد كه استثمار صرفاً عبارت از نابرابرى است. اما پس‏ اختلاف ميان موضع ماركسيسم تحليلى و موضع غير ماركسيستى فيلسوفانى نظير رالز چيست؟ رومر پاسخ مى‌دهد كه "اين مطلقاً روشن نيست"، "مرزهاى جدائى انفضال ماركسيسم تحليلى محاصر و فلسفه سياسى چپ ليبرال معاصر تيره و نامعلوم‌اند" (رومر، 1986 ص‏ 199-200).

آدم انگشت به دهان مى‌ماند كه پس‏ واقعاً در ماركسيسم تحليلى، از ماركسيسم چه اصلى باقى مى‌ماند؟ در سطور زيرين، ما بخش‏هايى از اين نوشته را (به ويژه آنچه مربوط به الستر و رومر است) بررسى خواهيم كرد تا مشخص‏ كنيم كه اين اثر تا چه حّد مى‌تواند "ماركسيستى" تلقى شود. نتيجه اين است كه ماركسيسم تحليلى ماركسيسم نيست و در حقيقت، ماهيتاً ضد ماركسيستى است.

 

ماركسيسم "نو كلاسيك" يا گزينش‏ عقلائى"

القاب يا بر چسب‌هاى بديل چندى به ماركسيسم تحليلى و دست اندركاران آن داده شده است كه عبارتند از ماركسيسم نو كلاسيك، ماركسيسم نظريه بازى و ماركسيسم گزينش‏ عقلائى توجه به خود اين برچسب‌ها مدخل خوبى براى بررسى ماركسيسم تحليلى است. ماركسيسم " نو كلاسيك " چنان كه پاتريك كلاوسون مقاله فيليپ وان پاريج را در باره مناقشه سقوط نرخ سود توصيف كرد، در جبين خود مهر ضّد و نقيض‏گويى را حك كرده است (كلاوسون ص‏ 109). چگونه ممكن بود چنين تركيبى وجود داشته باشد؟ آخر، نظريه اقتصادى نو كلاسيك از فرد    اتوم واره‌اى آغاز مى‌كند كه از لحاظ هستى شناختى مقدم بر كل، يعنى جامعه خاص‏ تصور مى‌شود. اين ميراث دكارت‌گرايى است و به قول ريچارد لوينز و ريچارد لئونيتين با رويكردهاى روشن شناختى در حوزه‌هاى ديگر مشترك است:

" اجزاء، از لحاظ هستى شناختى مقدم بر كل‌اند، يعنى به طور جداگانه وجود دارند و گرد هم‌ مى‌آيند تا كل‌ها را بسازند. اجزاء خواص‏ ذاتى دارند كه به طور ويژه به آنها تعلق دارند و آنها هستند كه به كل معنا مى‌بخشند. (لوينز ولئونيتين ص‏ .269)

در تحليل نو كلاسيك، ما افراد اتوم واره‌اى داريم كه با وسايل و تكنيك‌هاى مفروض‏ خارج از ارگانيسم، وارد روابط مبادله با يكديگر مى‌شوند براى اينكه خواست‌هاى خارج از ارگانيسم خود را ارضا كنند، و جامعه عبارت از مجموع اين ترتيبات مبادله است.

هيچ چيز بيش‏ از اين‌ها نمى‌تواند دورتر از ديدگاه ماركس‏ باشد. آغاز كردن از فرد مجزا كه براى او شكل‌هاى گوناگون ارتباط اجتماعى "وسايل محضِ مقاصد  " خصوصى او "، هستند ياوه‌اى بيش‏ نبود (ماركس‏، 1973، ص‏ 84). ماركس‏ تأكيد مى‌كند " منافع خصوصى، خود منافع اجتماعاً تعيين شده است كه تنها در چارچوب شرايطى به دست تواند آمد كه جامعه مقرر داشت و با وسايلى كه جامعه فراهم كرده است." مسلماً آن منافع افراد، منافع خصوصى است، " اما محتواى آن و نيز شكل و وسايل تحقق آن، در شرايط اجتماعى مستقل از همه تعيين مى‌شود " (ماركس‏،1973، ص‏ 156).

بدين‌گونه در چشم انداز ديالكتيكى (برخلاف چشم انداز دكارتى) اجزاء، به مثابه اجزاء، وجود مستقل مقدم ندارند. اجزاء، خواص‏ خود را با اتكاء به اجزاء يك كل خاص‏ بودن، به دست مى‌آورند. خواصى كه آنها به طور جداگانه يا به مثابه اجزاء كل ديگر، فاقد آن‌اند (لوينز و لئونتين، ص‏ 273). از اين رو، عزيمت گاه ماركس‏ ايجاد فهمى از جامعه به مثابه يك " كل مرتبط " به مثابه يك سيستم ارگانيك است، يعنى رديابى روابط ذاتى و افشاى " ساختار تاريك نظام اقتصادى بورژوايى "، آن هسته درونى كه ضرورى اما پنهان است بر سطح جامعه (ماركس‏ 1968، ماركس‏ 1981.311). پس‏ ماركس‏ فقط در نظر دارد آنچه را در چارچوب اين ساختار براى عوامل منفرد توليد، واقعى است و اين كه چگونه اشياء ضرورتاً بر آنها ظاهر مى‌شوند كشف كند.

براى مثال، با انكشاف " گرايش‏هاى عام و ضرورى سرمايه " بر مبناى مفهوم سرمايه (سرمايه به طور كلى)، اثبات اينكه چگونه قوانين ذاتى توليد سرمايه‌دارى از طريق اقدامات سرمايه‌داران منفرد در رقابت با يكديگر بروز مى‌كنند امكان پذير شد (ماركس‏، 1977، ص‏ 433). چنانكه ماركس‏ درگروندريسه بارها تذكر داده است،  " رقابت، قوانين درونى سرمايه را به عمل وا مى‌دارد، آنها را به قوانين اجبارى به سوى سرمايه فردى سوق مى‌دهد، اما آنها را ابداع نمى‌كند، آنها را متحقق مى‌سازد" (ماركس‏، 1973، 414، 552،651). از سوى ديگر آغاز كردن تحليل با سرمايه‌هاى فردى ( و با ارتباطات آنگونه كه در" پديدة رقابت ظاهر مى‌شوند ") يك مسخ شدگى تحريف ساختار داخلى به وجود مى‌آورد زيرا " در رقابت همه چيز هميشه به صورت واژگونه آن ظاهر مى‌شود، هر چيز، همواره روى سر خود مى‌ايستد " (ماركس‏، 1968، 165).

از اين چشم‌انداز، مطلقاً ميان رويكرد اتوميستى اقتصاد نو كلاسيك و ماركسيسم سازگارى وجود ندارد. ماركسيسم نو كلاسيك، نه نو كلاسيك و نه ماركسيسم است. آيا همين را مى‌توان در باره ماركسيسم نظريه بازى يا ماركسيسم گزينش‏ عقلانى گفت؟ در مقاله تازه‌اى، الان كارلينگ "ماركسيسم گزينش‏ عقلانى" را به عنوان خصلت نماترين اثر مورد نظر پيشنهاد كرده است. وى پيش‏ فرض‏ متمايز آن را چنين توصيف مى‌كند: نگرشى كه به موجب آن جامعه‌ها تركيب شده‌اند از افراد انسانى كه با دارا بودن منابع گوناگون مى‌كوشند عاقلانه مسيرهاى گوناگون را انتخاب كنند "(كاركينگ 7_26). اما آيا اين همان اقتصاد نو كلاسيك با نام ديگر نيست؟ توصيف رومر از مدل‌هاى گزينش‏ عقلانى ( درمقاله‌اى زير عنوان "ماركسيسم گزينش‏ عقلانى") به مثابه " نظريه تعادل عمومى، نظريه بازى و گنجينه فنون مدل سازى اقتصاد و نو كلاسيك" به نظر مى‌رسد همان را پيشنهاد مى‌كند (رومر، 1986،192).

ولى اين مهم است كه فنون خاص‏ را با ظهور اوليه آنها يا استفاده‌اى كه از آن فنون شده است مشتبه نسازيم، با اين كار، تجربه فرجام اقتصاد ماركس‏ را تكرار خواهيم كرد كه به رغم كشفيات مهم خود ماركس‏ در اين فن، به مثابه " بورژوايى" مردود اعلام شد (گروس‏، استرويك). به طور خلاصه، اگر مسأله تخصيص‏ اين فنون در چار چوب ماركسى است، پس‏ ماركسيسم تحليلى چيز زيادى مى‌تواند بدهد. نظريه بازى و رويكردهاى نظريه بازى را در نظر گيريم. خصلت نماى هر دو_الستر و رومر تأكيد بسيار شديد بر مدل سازى " نظريه بازى " است، در واقع تعريف عمومى رومر از استثمار، صريحاً مبتنى بر نظريه بازى است. آيا اين رويكرد در اثر تئوريك ماركسيستى جايى دارد؟ اگر ما اصرار داشته باشيم كه تحليل ماركسيستى بايد از ملاحظه " كل " برقرارى ساختار داخلى جامعه، پيش‏ از بررسى اعمال افراد درون آن ساختار آغاز كند، محرز نيست كه نظريه بازى بدين گونه در اينجا نامناسب باشد.

نظريه بازى با تعيين و تخصيص‏ " بازى " آغاز مى‌شود يعنى صريحاً دسته‌اى از روابط را كه درون آن بازى گران عمل مى‌كنند تعيين مى‌نمايد.(براى آشنايى با نظريه بازى ن. ك به براولى و ميك). در ظاهر آن، چيزى ناسازگار با ماركسيسم نيست، اين رويكرد كه از تخصيص‏ دسته معينى از روابط توليد شروع مى‌شود و سپس‏ براى كشف اين كه چگونه بازيگران خاص‏ به طور عقلانى رفتار مى‌كنند رهسپار مى‌گردد، راه را براى خواص‏ پوياى (قوانين حركت) ذاتى در ساختار خاص‏ هموار مى‌سازد. البته كليد، تخصيص‏ بازى و بازيگران خواهد بود. براى مثال، يك بازى، كه در آن بازيگران به مثابه فروشندگان رقيب كالاى مشترك معرفى مى‌شوند و اهداف عقلانى‌شان را كشف مى‌كنند،در ناحيه رقابت سرمايه‌هايى كه به زعم ماركس‏ قوانين سرمايه‌دارى را اجرا مى‌كند اما هيچ چيز را در باره آنها توضيح نمى‌دهد، سكونت مى‌گزيند{صورت مى‌گيرد}. برعكس‏، يك بازى كه در آن حريفان يك سرمايه‌دار و كاركنان مزدبگير او هستند )و براى كشف اهداف و اعمال هر حريف پيش‏ مى‌رود( به نظر مى‌رسد كه دقيقاً با رويكرد خود ماركس‏ مطابقت دارد. در اين بازى دومى، روابط سرمايه‌دار و كارگر مزدبگير، با روابط اتحاديه سرمايه‌داران و اتحاديه كارگران مزدبگير همان است، يعنى رابطه سرمايه‌دار با كارگران خودش‏، " رابطه ماهوى " سرمايه و مزدبگير است (ماركس‏ 1973،420(.

به همين گونه، يك بازى كه رابطه ميان ارباب فئودال و دهقانان اجاره‌دار او يا ميان ائتلاف اربابان و ائتلاف دهقانان را مكشوف مى‌سازد، (در اينجا دو رويكرد همسان ديده مى‌شود تا زمانى كه هيچ كدام مسايل را به روابط درون ائتلاف اختصاص‏ نمى‌دهد) به نظر مى‌رسد كه به يك بررسى خصلت ضرورى روابط فئودالى توليد مى‌دهد. ارباب فئوال چه مى‌خواهد، استراتژى قابل استفاده او، دست آوردها (و مخاطرات( بالقوه هر حريف چيست؟ دهقان) جامعه دهقانى چه مى‌خواهد، اهداف و بازده‌هاى بالقوه چه هستند؟ (در يك بازى مداوم) راه حل يا برآيند مناسب در بازى خاص‏ چيست_ و مهم‌تر، چه جنبه‌هاى رفتارى حريف‌ها در اين تعامل خاص‏ به ويران كردن (به جاى نگهدارى) راه حل برآيند و در حقيقت خود بازى خاص‏ گرايش‏ دارد؟

چنانكه گفته آمد، چنين مى‌نمايد كه ميان نظريه بازى و رويكرد ماركسيستى چيز ناسازگارى وجود ندارد، در واقع نه فقط مى توان حدس‏ زد كه ماركس‏ خيلى سريع فنون آن را كشف كرده بوده است، بلكه مى‌توان فراتر رفت و تصور كرد كه تحليل ماركس‏، ذاتاً چشم اندازى از " نظريه‌بازى " بود. براى مثال، نگاه كنيد به پرداختى از نظريه ارزش‏ اضافى ماركس‏ با استفاده از نظريه بازى توسط مائرك (مائرك 340_124).

ولى توصيف " بازى " فئودالى در فوق يك ويژگى معين دارد، زيرا اين بازى، بازى‌يى است كه مى‌توان به بهترين وجه يك " بازى‌جمعى " نام‌گذارى شود. بازيگران آن عبارتند از طبقات (يا نمايندگان طبقه، حاملان يك رابطه). در اينجا محلى براى فرد اتوم وارة خود مختار وجود ندارد، ما )هنوز( تعامل‌هاى درون طبقاتى را معمول نكرده‌ايم. صرفاً فرص‏ مى‌شود كه ائتلاف ارباب به همان ترتيبى عمل مى‌كند كه " ارباب انتزاعى "، بررسى ما از ارباب انتزاعى در روابط متقابل ]تعامل[ خاصش‏ با " دهقان انتزاعى "، يا طبقه ارباب در روابط متقابلش‏ با طبقه دهقان است. خلاصه، در بازى جمعى، طبقات عمل مى‌كنند. ارباب فئودال و دهقان تعامل دارند. اما ارباب فئودال منفرد و دهقانان منفرد با يكديگر وارد تعامل نمى‌شوند. به همين گونه در بازى جمعى براى سرمايه‌دارى، سرمايه (سرمايه‌دار) و كارگر مزدور (كارگر) تعامل ندارند. اما بازيگران كه از وجود مقّرر سرمايه‌داران رقيب و كارگران مزدبگير بر مى‌خيزند، به عنوان تابعى از استقرار رابطه ضرور سرمايه كار مزدورى ديده مى‌شوند. همان گونه كه مائرك در بحث خود در باره نظريه ارزش‏ اضافى نشان مى‌دهد،" درست مثل اين است كه در هر طبقه‌اى، يك مركز واحد تصميم‌گيرى وجود دارد، يك سرمايه‌دار "جمعى" و يك " كارگر جمعى" با دو طبقه كه با يكديگر مانند دو اتحاديه خود مختار رو به رو مى‌شوند(مائرك،132).

بدين‌گونه، بازى جمعى (يا طبقاتى) هر نوع ملاحظه قابليت ائتلاف‌هاى جزئى را كنار مى‌گذارد تا به طور موفقيت آميز درگير كنش‏هاى جمعى شود (يعنى مسايل مطروحه در منطق كنش‏ جمعى به قلم منكور اولسن) براى اينكه نخست به طور دقيق خصلت رابطه ميان طبقات را كه به وسيله روابط توليد تعيين شده كشف نمايد. همه پرسش‏هايى كه آيا عوامل منفرد به نفع فردى خود خواهند ديد كه در كنش‏ جمعى متعهد شوند (براى نيل به اهداف طبقاتى)، همه موضوع‌هاى مربوط به مسايل " سوارى رايگان " و جز آنها، موضوع اصلى تحقق بازى جمعى نيستند. تقدم معرفت شناختى به تعيين ساختارى كه در چار چوب آن، فرد عمل مى‌كند، محول مى‌شود. با اين همه، مسايل درون ائتلافى خارج از ديد تحليل ماركسيستى نيست ( به همين گونه، ملاحظه اينكه چگونه طبقه در خود به طبقه براى خود تبديل مى‌شود). شيوه‌اى كه به موجب آن سرمايه مى‌كوشد كارگران را تقسيم كند و رقابت را در ميان آنان تشويق نمايد تا به اهداف خودش‏ برسد بخش‏ مهمى از اكتشاف ماركس‏ از يك استراتژى عقلانى براى سرمايه در بازى استراتژيك سرمايه و كار مزدورى است. (ن. ك به لبووتيز 1987). و نتيجه‌گيرى او: هنگامى كه كارگران منفرد مطابق منافع فردى‌شان عمل مى‌كنند، حاصل آن بدترين استراتژى براى كارگران به مثابه يك كل است (لبووتيز 1987) اين يك بيان انتقادى در باره مسايل درون ائتلاف از جانب كارگران مى‌باشد. به همان اندازه كه نگرش‏ ماركس‏ به اين مسايل درون ائتلاف اهميت دارند، ضرورى‌ است كه تشخيص‏ دهيم كه اين مسايل فقط بعد از تعيين بازى جمعى مقدماتى مى‌توانند روى دهند.

از سوى ديگر، به خلاف بازى جمعى، آنچه مى‌توان آن را " بازى فردى " خواند، نقطه شروع متفاوتى دارد. آغاز كردن از اين موضع كه جوهرهاى فرافردى وجود ندارند كه در جهان واقعى عمل كنند ( " سرمايه " چيزى انجام نمى دهد و جز آن) ضرورت بررسى رفتار واحد منفرد در سطح پيش‏_ ائتلاف در جنگ همه عليه همه را ايجاب مى‌كند. بدين‌گونه ديگر در كُنه تحقيق خصلت رابطه طبقاتى وجود ندارد. جايگزين آن بحث‌ برانگير است، بحث برانگيز نو كلاسيك: برآيندهايى كه از تعامل افراد اتوم واره پديد مى‌آيد. در بهترين حالت، پرسش‏ برتر در بازى فردى اين مى‌شود كه چرا ائتلافها به وجود مى‌آيند، چرا (و به چه معنا) طبقات براى خودشان وجود دارند.

بدينگونه نمى‌توان گفت رويكرد نظريه بازى به خودى خود، با تحليل ماركسيستى ناسازگار است. به جاى دقت هم‌چون خطّ انفصال ميان ماركسيسم و " ماركسيسم تحليلى "، مسأله اصلى طبيعت بحثى است كه در چارچوب آن چنين فنونى به كار رفته است. دقيقاً در اين زمينه است كه " ماركسيسم تحليلى " بايد مورد توجه قرار گيرد.

 

فرديت گرايى روش‏ شناختى و مبانى خُرد

در كانون ماركسيسم تحليلى اين حكم مطلق نهفته است كه هيچ‌ گونه استثمارى در سطحى بالاتر از سطح واحد مفرد وجود ندارد. بدينگونه الستر معنا كردن ماركس‏ را مى‌گشايد و اعلام مى‌كند آن را " با تشريح و توجيه اصل فرديت گرايى روش‏ شناختى " آغاز مى‌كند. اين نظريه كاملاً ناسازگار است: " تمامى پديده‌هاى اجتماعى- ساختار و تغيير آنها- در اصل به شيوه رهايى قابل توضيح‌اند كه تنها متضمن افراد_ خواص‏ آنها، اهداف، اعتقاد و اعمال آنها باشد. "

الستر در توضيح اين حكم مى‌افزايد كه لازم است " مكانيسمى فراهم كنيم كه جعبه سياه را بگشايد، پيچ و مهره‌ها و چرخ‌ها، گرايش‏ و باورهايى كه مجموعه‌يى از برآيندها را به وجود مى‌آورند، نشان بدهد." (الستر، 1985، 5). از اين رو فردگرايى روش‏ شناختى، سطح كلان را براى خُرد باقى مى‌گذارد و تبيينى را كه از افراد آغاز نمى‌كند رد مى‌نمايد در مقابل جمع‌گرايى روش‏ شناختى كه " فرض‏ مى‌كند جوهرهاى فرافردى‌يى هستند كه در نظام تبينى مقدم بر افرادند "مى‌ايستد(6).

ولى الستر از مباحث ماركس‏ در باره " انسانيت "، " سرمايه " و به ويژه "سرمايه به طور كلى " به عنوان موضوعات جمعى كه با اين نظريه فرديت گرايى روش‏ شناختى ناسازگارند نيك آگاه است. الستر با استناد به يكى از گزاره‌هاى ماركس‏ در باره رقابت در گروندريسه در واقع تفسير مى‌كند: " نمى‌توان صريح‌تر از اين افكار فرديت روش‏ شناختى را خواستار شد " (7). ولى او بيدرنگ يك مرجع بديل را به يارى مى طلبد- جان رومر.

در اين مورد تشخيص‏ اين نكته مهم است كه الستر ماركس‏ را دقيقاً خوانده است و با قطعات مورد نظر ناآشنا نيست (اگر جه تعبيرهاى وى گاه قابل بحث‌اند) اما، البته مردود شناختن آنها به عنوان خطاهاى غم‌انگيز و " تقريباً بى معنا " برهان او را زير سئوال مى‌برد. آنچه بايد نجات يابد ماركسى است كه او " معنا " مى‌كند، ماركسى كه همچون فردگراى روش‏ شناختى به نظر مى‌رسد. برنامه الستر، صرفاً خلاص‏ شدن از ماركس‏ بد و حفظ ماركس‏ خوب است جدا شدن " چارچوب گمراه كننده " از آنچه او در ماركس‏ ارزشمند مى‌بيند. همين مضامين را مى‌توان در رساله رومر در باره روش‏ در ماركسيسم تحليلى يافت رومر مدعى است: تحليل ماركس‏، به مبانى خُرد " نياز دارد." ( رومر 1986،192). وى مى‌پرسد چگونه مى‌توان گفت جوهر، سرمايه، چيزى انجام مى‌دهد( مثلاً كارگران را تقسيم مى‌كند و بر آنان غلبه مى‌نمايد) " هنگامى كه در يك اقتصاد رقابتى عاملى وجود ندارد كه در جست و جوى نيازهاى سرمايه باشد " ؟ او تصور مى‌كند هنگامى كه ماركسيست‌ها چنين استدلال مى كنند، آنان به "نوعى تعقل غايت‌‌شناختى تنبل‌منشانه " گرفتارند. پس‏، برنامه مشخص‏ شده عبارت است از ضرورت يافتن مكانيسم‌هاى خُرد: " آنچه ماركس‏ گرايان بايد فراهم كنند، تبيين مكانيسم‌ها در سطح خُرد است، زيرا پديده رهايى كه آنا ادعا دارند به درد استدلال هاى غايت شناسانه مى‌خورند." (192).

منطقِ پشتوانه اين موضع‌گيرى ماركسيسم تحليلى را در پاسخ فيليپ وان پاريج به توصيف اين موضع‌گيرى به عنوان يك " ماركسيسم نو كلاسيك " به روشن‌ترين وجهى مى‌توان يافت. وان پاريج با توجه به تضاّد ميان انسان عقلانى (يا فرديت گرا) و تبيين‌هاى ساختارى (يا نظام‌مند) نشان مى‌دهد كه تبيين‌هاى ساختارى كه پژوهشگر را به حكم ساختارى ارجاع مى‌دهد (مثلاً نيازى كه از " خود سيستم" ناشى مى‌شود) بى ترديد از سوى " ماركسيسم نو كلاسيك " مردودند " (وان پاريج 119) چرا؟ زيرا " هيچ تبينى از B بوسيله A پذيرفتنى نيست مگر آنكه شخص‏ مكانيسمى را كه از طريق آن A-B را توليد مى‌كند تعيين مى‌نمايد."

با اين همه، در اينجا " مكانيسم " براى وان پاريج معناى نسبتاً خاصى دارد. مثلاً گزاره‌هايى كه از بازى جمعى ساختارمندِ سرمايه و كار مزدورى مى‌توان اخذ كرد از آزمون وى ناپذيرفتنى بيرون آمده‌اند. اين از گزارة بعدى وى روشن مى‌شود: "يا، به طور معادل، هيچ نظريه تبيينى پذيرفتنى نيست مگر آنكه از طريق مبانى خُرد فراهم آمده باشد." (حال چگونه گزارة 2 معادل گزارة 1 است، امرى است كه وان پاريج چنان بديهى مى‌انگارد كه نيازى به تذكر ندارد!) دور افتادن از بحث خود، به طور روشن گزاره‌يى مهم است، گزاره‌يى كه اعلام مى‌كند كه " تنها مكانيسمى كه از طريق آن مى‌توان تبيين كرد مكانيسمى با مبانى خُرد است " اين، البته تنها مكانيسمى است كه از طريق آن مى‌توان از I به II رسيد و اين لُبّ مطلب است، زيرا اگر گزارة مفقود را بپذيريم، نتيجه اين مى‌شود كه"ماركسيسم به مبانى خّرد نياز دارد " (120).

اما چرا ما بايد اين گزاره را بپذيريم كه مبانى خُرد تنها مكانيسمى است كه از طريق آن مى‌توان تبيين كرد؟ همه آنچه ما داريم ادعا است. اما اثبات آن چگونه است؟ دليل آن كه " جمع‌گرايى روش‏ شناختى " نمى تواند تبيين معتبر و در واقع بهتر را فراهم كند كدام است؟ مبناى توصيف آن به مثابه پراتيك علمى گمراه كننده، بى معنا و فاجعه‌آميز چيست؟ (الستر 1986،4). آيا ما بايد فرض‏ كنيم اين نكته كه نيروى خود را از اصالت قرار داد نو كلاسيك اخذ مى كند امرى بديهى بپنداريم؟

حتا اگر ماركسيست‌هاى تحليلى قادر بودند نمونه‌هايى از برهان‌هاى كاركردگرايانه يا غايت شناخت كه در سطح فرافردى ارائه شده پيدا كنند، اين ثابت نمى‌شد كه جمع‌گرايى روش‏ شناختى الزاماً به برهان كاركردگرايانه و غايت شناختى مى‌انجامد در حالى الستر توجه دارد كه تبيين جمع گرايانه غايت شناختى " غالباً شكل تبيين كاركردگرايانه پيدا مى‌كند "، مى پذيرد كه " ارتباط منطقى وجود ندارد " (6). در واقع پرزه وُرسكى، بره‌نر و الستر خودشان بازى‌هاى جمعى را در رسالات، در ماركسيسم تحليلى كشف مى‌كنند.

وانگهى، تبيين فردگرايانه روش‏ شناختىِ يا خُرد قابل پذيرش‏، رويه كافى براى تبيين پديده‌هاى اجتماعى مبتنى بر جوهرهاى ماورا فردى را تشكيل نمى‌داد. برهان ماركس‏ كه رقابت سرمايه‌داران اجرا كنندة قوانين درونى سرمايه است، نه وجود واقعى سرمايه‌هاى فردى و پديده‌هاى خُرد، كه فرديت گرايى روش‏ شناختى مبانى خُرد را ابطال مى‌كند. بدين ترتيب اين نتيجه كه تنها مبانى خرد مى‌توانند مجموع بر آيندها را تبيين كنند، به دلايلى بيش‏ از آنچه ماركسيسم تحليلى ارائه مى‌دهد نياز دارد.

البته، سرانجام، دليل شيرنى {پودينگ} در خوردن آن است. بنابراين به جاى انتقا