|
جامعه مدنى در سرمايهدارى و سوسياليسم
نوشته الوين گولدنر
برگردان: ح رياحى
هرچه ماركس جامعه مدنى را بيشتر
ناديده مىگرفت و از ارزش آن مىكاست، سوسياليسمى
را فرمولبندى ميكرد كه بى پشتوانه بود، سوسياليسمى
بود كه بقدرت رسيدن آن تنها از طريق تمركز ممكن
بود. ماركس دو مفهوم را به ارث برده بود، يكى
مفهوم جامعه مدنى و ديگرى، البته، مفهوم دولت، مى
گويند ماركس خود به اهميّت جامعه مدنى براى رشد و
توسعه سرمايهدارى پى برده بود، هرچنددر اين خصوص
نيز اگر به متون مراجعه كنيم، مطلب اندكى براى
دفاع ازين فرضيّه در دست است. مهمتريّن مطلب
نامهايست كه او در 28 ژوئيه سال1854 به اِنگلس
نوشت.
شلومواوينرى*، با تمامى مشگلات
مجود، سعى مى كند تئورى واقعى مبانى سرمايهدارى
را در اين نامه پيدا كند،چنين فرض ميشود كه
ماركس مدعى است كه انباشت سرمايه و انقلاب صنعتى
به اين دليل ممكن شد كه پيش از آن در اروپاى
ميانه دوران اخير انقلابى اجتماعى _ سياسى بوقوع
پيوست و جامعه مدنى بوجود آمد، يعنى جامعه
بورژوايى، بدين ترتيب كه حوزه فعاليّت اقتصادى
خودمختارى ايجاد شد كه محدوديّتهاى سياسى و مذهبى
مانع رشد آن نبودند...... ماركس پيدايش جامعه
مدنى را به جنبش كمونى قرون وسطى كه كمونها و
اصناف شهرى را از قيد وابستكى به قرار و مدارهاى
سياسىى ساختار فئودالى نجات داد، مرتبط ميداند.
طبق نظر او جنبش كمونى حوزه فعاليّت اقتصادى
خودمختارى بوجود آورد كه از قيمومت مذهبى و سياسى
كه ميتواند آزادى گزينش اقتصادى را محدود كند،
فارغ بود... تنها شهرهاى قرون وسطاى متااخر كه در
پى جنبش كمونى پديد آمدند، مفهوم مالكيّت آزاد از
محدويتهاى فئودالى يعنى محدوديتهاى كمونى و
سياسى را بسط و توسعه دادند. اين توسعه نه تنها
انباشت ثروت را بلحاظ اخلاقى تأييد كرد بلكه حوزة
سياسى را از حوزة اقتصاد مجزا و قرارها و توافقات
حقوقى و نهادى كه انباشت سرمايه را ميسر و بلحاظ
اجتماعى قابل قبول مى ساخت را بوجود آورد."
اگر چنين دركى از ماركس درست
باشد، بايد گفت كه او در حقيقت جامعه مدنى را در
رابطه با پيدايش سرمايهدارى بسيار مهّم ميدانست.
امّا آنچه مى بايست مودر توجه وتأكيد قرار داد
عبارت ازين است كه چنين بينشى، حتى اگر وجود هم
داشته باشد، از بينش ماركس نسبت به اسيداونوليك
AM(
مبهمتر است. مسألهاى كه درين خصوص بيش از
هرچيز نگرانم كردهاينست كه چرا مطالعات ماركس
پيرامون جامعه مدنى عموماً ناقص و بى فرجام بوده
است. كلاً پاسخ اين سئوال اين است كه ماركس
معمولاً تأكيد ميكر كه ساختارهاى اجتماعىىجامعه
مدنى موجوديّت مستقلى نداشتند كه موجد جامعه
بورژوايى باشند بلكه شكلهايىبودند كه جامعه
بورژوايى در آن تكوين يافت يعنى بيش از آنچه
بوجود آورندة طبقه بورژوا باشند. حاصل آن بودند.
بدين ترتيب ماركس )درنامه 27
ژوئيه ( در بارة شركتها و اصناف بمثابه"شكلهايى
كه بورژوازى تجارى در آن رشد مىكند" صحبت مى كند.
او در اينمورد تأكيد نمى كند كه اين
سازمانهاىاجتماعى علّتهاى مستقلند، بلكه آنها را
معلولهاى وابسته به پيدايش بورژوازى ميداند.
عمدهً تأكيد به پيوند يا ارتباط اين دو با يكديگر
است و نه بر استقلال و اولويّت جامعه مدنى. افزون
بر اين، يكى از كانونهاى عمده در الگوى ماركسيستى
اوليّه عبارت از نحوة سلطه مناسبات اقتصادى
برمناسبات سياسى است. تا نوع ساختار اجتماعى
)جامعه مدنى)كه قابل تقليل بر طبقات يا مناسبات
اقتصادى نيستند. بدين ترتيب از نظر ماركس جامعه
مدنى دلالت بر"شكلهايى" دارد كه بسط و توسعه
اقتصادى عمدهً در آن صورت ميگيرد. الگوى اوليّه
ماركسيسم گرايش به تقسيم ساخت اجتماعى به دو جزء
دارد، بطوريكه همه مناسبات اجتماعى را يا به روابط
اقتصادى يا سياسى )و ايدئولوژيك( يعنى به عناصر
زير بنايى يا روبنايى تقليل مىدهد.
امّا در اين تقسيم بندى دوگانه
مناسبات اجتماعى مثلاً جاى خويشاوندى، سّن و سال و
سيستمهاى جنسى كجا بود، آيا زيربنايى بودند يا
روبنايى؟
اين تمايز صريح بين زيربنا و روبنا
بيشتر برحوزههاى اجتماعى معيّنى متمركز بود، در
حاليكه ديگر حوزهها بين اين او قرار داشت و در
عين حال اين حقيقت را ناديده مى گرفت كه حوزههاى
سياسى و اقتصادى صورتهاى متفاوت يك جنس اجتماعى
اساسىترى را تشكيل ميدادند و بنابراين وجوه
مشتركى داشتند و نه اينكه صرفاً از يكديگر مجزا و
متمايز باشند. يكى ازجنبههاى اساس جامعه مدنى
عبارت از آن است كه حوزهاى است مستقّل از دولت و
دولت يا سياست آنرا تعيين نمى كند بلكه زندگى
مستقّل خود را دارد. بنابراين مفهوم جامعه مدنى كه
كاركس با آن روبرو بود عمدهً مفهومى باقيمانده
بود كه دولت نبودبلكه آن چيزى بود كه پس از "حذف"
دوولت برجاى مى ماند. نكته اصلى اين مفهوم عبارت
از آن بود كه دولت جامعه را در برنميگرفت بلكه
امرى ازين مهمتر درين بود، اينكه، امّا ، اين امر
مهمتر دقيقاً چه بود، ناروشن باقىمانده ماركس
اين خلاء را با فعاليّت هاى اقتصادى و طبقات پر
كرد. ماركس در مقدمهاى بر كتاب"نقد اقتصادى
سياسى" جامعه مدنى را حاصل جمع شرايط مادى زندگى
خصلت بندى مى كند ومعتقد است كه" كالبد شكافى
جامعه مدنى را مىبايست در اقتصاد سياسى جستجو
كرد.")2(
ماركس ر كتاب "گروندريسه" جامعه
مدنى را بلحاظ تاريخى فاسد شدن "پيوندهاى طبيعى"
جامعه توسط رقابت و خودخواهى بورژوايى مىبيند
ومعتقد است كه"تنها در قرن هيجدهم، در جامعه مدنى
است كه فرد با شكلهاى متفاوت پيوندهاى اجتماعى
بمثابه ابزار صِرف دستيابى به هدفهاى خصوصى خود،
بمثابه ضرورتى خارجى")3(روبرو ميشود.در ين بحث كه
ماركس در بارة توليد بمثابه امرى كه ذاتاً
"اجتماعى" است صحبت مىكند،بخشى از آنچه او بدان
اشاره مى كند به روشنى عبارت است از كلّ بزرگترى
كه توليد افراد را در بر ميگيرد، بطوريكه در
اينجا"اجتماعى" تماميّت معنى ميدهد. البته در بخش
ديگرى اجتماعى شكلى از"پيوند" انسانى نيز معنى
مىدهد، يعنى چيزى كاملاً مجزا از ويژگىى مشخّص
سياسى يا اقتصادىاىكه اين پيوند ميتواند گسترش
دهد.
بنابراين جامعه مدنى را ماركس در
آغاز نوعى توسعه يا در واقع فساد كل اجتماعى
مىدانست كه در آغاز "پيوندهاى طبيعى" يعنى
پيوندهاى خانوادگى سنتى ديگر را شامل بود. بدين
ترتيب جامعه مدنى مرحلهاى در تكوين پيوندهاى
اجتماعى بود، پيوند فاسدى كه در آن مناسبات
اجتماعى تنها بمثابه ابزار مورد استفاده قرار
ميگيرد و در نظر گرفته ميشود.)ماركس در اينجا به
آستانه تمايز بين جماعت)Gemeinschaft(
طبيعى و جامعه)Gesellschaft
( معقولى كه پايه و اساس جامعه شناسى
فِرديناندتونى* شد، نزديك شده است( ماركس وجه
مشترك پديدة سياسى و اقتصادى يعنى خصلت"اجتماعى"را
مشاهد كرده،البته هرگز تجزيه وتحليل نكرده و آنرا
تماميت"پيوندى" ميدانيست كه تكامل خاّص خودرا
دارد. امّا تمركز او بر"كالبد شناسى" تماميّت
اجتماعى است كه او آنرا اساس مادى و اقتصاد سياسى
ميدانست. مختصر اينكه از نظر ماركس كانون توجه در
درجه نخست حوزة اقتصادى و سپس حوزة سياسى است كه
توسط حوزه نخست شكل پيدا مى كند. بدين ترتيب
جامعه مدنى خود درحقيقت به كنارى گذاشته ميشود و
بصوررت مفهوم خام و بررسى نشدهاى باقى مىماند.
اِنگلس همه اين مطالب را به وضوح
كامل در قالب اظهارات خود در بارة منشاء بورژوازى
اظهار ميدارد. از نظر او نيز محتواى اساسى جامعه
مدنى، يعنى كالبد شناسى آن،به روشنى اقتصاد سياسى
است. ازنظر او جامعه مدنى نه شرط كه ثمرة
سرمايهدارى و تكامل بورژوايى بود. خميرة اصلى بحث
اِتگلس رّد ادعاى دوريك *بود. دورينگ ادعا ميكرد
كه "شرايط سياسى علّت نظم اقتصادى است." اِنگلس
مخالف اين نظر بود او مىگويد"همه ميدانند كه آنچه
اتفاق افتاد عكس اين بود... شهروندان مواضع را
يكى پس از ديگرى در مبارزه عليه نجبا فتح كردند،
چگونه به اين هدف رسيدند؟ صرفاً از طريق دگرگونى
در نظم اقتصادى كه دير يا زود، دواطلبانه يا
بمثابه پى آمد يك مبارزه، دگرگونى در شرايط سياسى
را بدنبال داشت. سلاح تعيين كنندة شهروندان در اين
مبارزه قدرت اقتصادى آنها بود...قالبهاى سياسى
فئودالى قرون وسطى جلوى رشد شهروندان را در توليد
گرفته بود... انقلاب بورژوايى به اين قضيه پايان
داد، امّا نه با همآهنگ كردن نظم اقتصادى با
شرايط سياسى بلكه با روند عكس آن يعنى با
دورانداختن زباله سياسى پوسيدة قديم و ايجاد شرايط
سياسىاى كه" نظم اقتصادى" جديد در آن بتواند حيات
داشته باشد و رشد كند.")4(
در اين توضيح مربوط به منشاء
بورژوازى حتى يك كلمه هم راجع به استقلال يا
اولّويت جامعه مدنى گفته نشده است. همه مطلب
پيرامون تكامل و توسعه اقتصادى است. در الگوى
اوّليه تنها حوزة اقتصادى توسعه و تكامل خودجوش و
طبيعى خود را داشت و منشاء ابتكارعمل بود و
حوزههاى ديگر زمينه واكنش و عكسالعمل. حوزة
پيوند انسانى، پيوند در جامعه و پيونداجتماعى، كه
هم در اقتصاد و هم در سياست مشترك بود، به سبب
ضرورت تمايز اين دو و نشان دادن سرورى اقتصاد كنار
گذاشته شد. بدين ترتيب ماركس تلويحاً چنين
استدلال مى كند كه اقتصاد "محتوا" و سازمان
اجتماعى" شكل" است. بنابراين او قادر به درك اين
مطلب نبود كه توانايى سازماندهى مؤثر شرط
ضرور"حصلت توطئهگرانه و انقلابى جنبش شهرى در
قرن بيستم بود،" و بورژوازى غربى ازين جنبش بر
آمد . توسعه بورژوازىهاى غربى تا درجه بالايى به
خلاقيّت و موفقيّت آنها در ايجاد و حفظ سازمانهاى
جديدى بستگى داشت كه ساختارهاى حياتى)نگهدارنده(
را بمنظور حفظ شكلهاى اقتصادى جديد در اختيار
آنها قرار ميداد و نمى گذاشت نظام فئودالى بر آنها
غلبه و آنها را جذب كند. جامعه مدنى بر خلاف نظر
ماركس كه آنرا فساد و اضمحلال پيوند اجتماعى
طبيعى ميدانست، در واقع معّرف پيدايش شيوههاى
جديد و حياتى سازمان اجتماعى بود. پيوند طبيعى كه
ماركس به اضمحلال آن كم بها ميداد تنها سازمان
اجتماعى سنتّى فئوداليسم بود كه سلطه نجبا بر
رعايا و دهقانان را حفظ ميكرد. در عين حال كه اين"
پيوندطبيعى" سرورى متلاشى مىشد، چنين پويشى صرفاً
از طريق اتميزه شدن جامعه يعنى از طريق خودخواهى
افراد رقيب صورت نگرفت بلكه شكلهاى جديد سازمان و
پيوند اجتماعى و گذار از سازمانهاى سنتّى به
سازمانهاى نقشمند را در بر ميگرفت تا تلاشى صرف
سازمان"طبيعى"و قطعه قطعه شدن محض آن.
فرمانروايان دقيقاً همين شكوفايى خلاقيًت
تشكيلاتى، و نه فعاليّتهاى رشد يابندة اقتصادى
بورژوازى، را خطرناك ميدانستند.
بدينترتيب ماركس خود)درنامه 27
ژوئيه( از كوششهاى جدى امپراطور فردريك اول* و
دوم نقل مىكند كه ميخواستند دقيقاً
همين"شكلهاى" جديد_ جماعتها)Communiones(
توطئهها)Conspiratones(،
جادوگرىها)Conjuratois(
و كنسولها_ را قدغن كنند.فردريك دوّم در اين
خصوص اعلام كرد: اخيراً به اطلاع رسيده است كه
اصناف پارهاى شهرها، شهركهاى تجارى و ديگر
مكانها به ارادة خود دادگاه، مراجع صلاحيّت دار ،
دفاتر،ادارات و نهادهايى ازين نوع ايجاد
كردهاند... از آنجا كه در بين بسيارى از آنها
چنين نهادهايى مورد سوءاستفاده و تخلّف قرار گرفته
است... بدينوسيله مابصلاح قدرت امپراطورى خويش
اين نهادها را قدغن مى كنيم . همينطور هم همه
مجامع و كنفدراسيونهاى داخل و خارج شهرها، بين دو
شهر ، بين دو شخص و يا بين يك شهر و شهر ديگر زير
نوعش را ممنوع مىكنيم." ماركس هم فرمان پادشاه
هنرى را مثال مى آورد. فرمان پادشاه هنرى عليه
كمونهاى شهرى است و ازين قرار است:" هيچ شهر يا
شهرك تجارى حق ندارد كمون، اتحادّيه،انجمن يا
كنفدراسيون از هر شكل و نوع را تشكيل دهد."همه
اينها مشخّص كنندة پيدايش سازمانهاى اجتماعى
جديدى بود كه به جدا شدن ساختار اجتماعى غيرمذهبى
از پيوندهاى "طبيعى " قديمى يعنى از سلطه مقامات
فئودالى كمك ميكرد و امكانات تشكيلاتىاى فراهم مى
ساخت كه اشخاص بتوانند به كمك آن هدفهاى مورد
علاقه خود را دنبال و در مقابل تحميلات فئودالى بر
منافع خويش پافشارى كنند. امّا اين
سازمانهاىجديد فقط انجمنهايى نبودند كه هدفهاى
مشخصى را جهت دستيابى به مقاصد اقتصادى دنبال كنند
يعنى آنها فقط شامل جوامع )Gesellschafen(
نمى شدند بلكه جماعاتى )Gemeinschaften(
بودند كه كّل زندگى افراد ميتوانست در چارچوب آن
از سلطه فئودالى در امان باشد. طبق ضرب المثلى كه
در آنزمان رايج بود:"" هواى شهر انسان را نه تنها
دارا بلكه آزاد مى كند.در شهر انسانها خود يارى و
عزت نفس را آموختند. حتى روستائيان معمولى و نه
صرفاً تجاّر و صنعتگران دعوت شوند زندگى جديدى را
آغاز كنند و به آنها قول داده شد ازين زندگى حفاظت
شود. بدين ترتيب جامعه مدنىى جديدى كه با چنين
سازمانهاى پرقدرت شكل گرفته بود بوجود آمد و به
بخشى از جمعيّت كمك كرد تا خودرا از نظارت دقيق و
مداوم فئوداليسم رها كند و استقلال جديدى را بسط و
گسترش دهد. مشگل ميتوان گفت كه آيا تجربه
صنعتگران وتجاّر در ادارة بنگاه كوچكشان تجربه
ادارة سازمانهاى ديگر را در اختيارشان گذاشتهباشد
و يا اينكه جريان عكس اين بوده است يا آنگونه كه
بسيار متحمل بنظر مىرسد هر يك بديگرى كمك كردند.
احتمالاً فرصتهاى گستردهاى كه هردوى اينها براى
خوديارى و خود مديريتى در شهرها بدست آوردند، آنها
را تقويت كردهاست. در اين جامعه جديد اقتصاد
جديدى بتدريج پايه ريزى شدكه در آن حالا ديگر
وظائف اقتصادى افردكمتر احتمال داشت ، همراه با در
آمدشان تغيير كند. در اين اقتصاد بنابراين
اجارهبها و ماليات ثابت و بنابراين قابل پيشبينى
،معقوليّت اقتاصدى بيشترى را ميسر ساخت و تجاّر و
صنعتگران كمتر به خريداران محّلى و ابسته بودند
وبنابراين شرايط تجارى بهترى براى مذاكره و دا و
ستد داشتند با اين نتيجه كه انباشت سرمايه،دست كم،
در ميان پارهاى از آنها ميتوانست سريعتر توسعه
پيدا كند. زير ساخت تشكيلاتى جديد شامل
ابزارهاىسياسىاىمىشد كه توازن قدرت را بنفع
شهرنشينان تغيير مى داد و در عين حال محدودههاى
حمايتشدهاى را بوجود مىآورد كه در آن )نه تنها
فعاليّت اقتصادى بلكه( پيشرفت روزمرة زندگى طبق
استاندارهاى جديد و حتى متفاوت با خواستهاى
فئوداليسم،عملى بود.
امّا در عين حال نيز، كاردانى و
كارآيى در اروپاى غربى ديگر تنها در انحصار
شهرنشينان نبود بلكه يكى از ويژگيهاى مهّم
روستائيان نيز بود. مثلاً روبرت برنر*اينطور بحث
مى كند كه در آلمان قرون وسطاى متاخر سازمانهاى
روستايى كه در مقابل ارباب مقاوم ميكردند" با
پيشرفت خصلت شبه كمونى اقتصاد روستايى پيوند
تنگاتنگ داشتند. اساسىترين امر عبارت بود از
تنظيم اشتراكى چمنزارهاى روستا و مبارزه عليه
فئودالها بمنظور ايجاد و حفظ حقوق مشترك_ زمين
مشترك) براى چراگاه و امثال آن( و سازماندهى مزرعه
مشترك كشاورزى.... روستائيان خود را بمنظور تثبيت
اجاره بها و تضمين حق وراثت سازمان دادند... آنها
براى جايگزينى كدخداى ده كه از قديم توسط مالك
منصوب مى شد با قاضى منتخب روستاى خود با موفقيت
مبارزه ميكردند و در پارهاى از دهكدهها به اين
حق دست يافتند كه كشيش دهكده را خود انتخاب كنند.
روستائيان همه اين حقوق را به اربابان تحميل كردند
و آنرا در منشور روستاهاى بىشمارى وارد
كردند.")5( امّا در اروپاى شرقى دهكدههاى خود
مختار بدان اندازه توسعه پيدا نكردند و روستائيان
نتوانستند بسادگى كدخداها را كنار بگذارند. برنير*
معتقد است كه اين تفاوت در توسعه از ماهيّت شدّت
استعمار بيشتر، توسعه نيافتگى زمين و فعاليّتهاى
كمونى كه مى توانند مركز فعاليّت ز تشگيلات مشترك
روستايى را شكل داده باشند، ناشى مىشود. در شرق
زميندار ابتدا در شكل استعمار كننده ظاهر شد و
دهقان را بهر شبكه اجتماعىايىكه ايجاد كرده بود
وارد كرده ارباب منفرد دهكده با جمعيّت نسبتاً
پراكندهتر رورو بود و بنابراين در قياس با غرب
كه يك دهكده ممكن بود بين دو ارباب تقسيم شود،
قوىتر بود. بدين ترتيب در غرب هم در روستاها و هم
در شهركها سازمانهاى اجتماعى مستقل خارج از نظم
فئودالى كه خود خويش را اداره ميكردند، رشد و
توسعه يافت. اين سازمانها بيش از آنكه از كشاورزى
پيش سرمايهدارى نيرو گرفته باشند، بر ويژگىهاى
كمونى اقتصاد پايهگذارى شده بودند. بنابرين بنظر
نمى رسيد كه منشاءجامعه مدنى در غرب قابل تقليل به
توسعه قبلى تجارت يا صنايع يا پيدايش پيشين
بورژوازى باشد. چنين بنظر مىرسد كه جامعه مدنى
بهمان اندازه كه از توسعه بورژوازى نشأت گرفته
باشد بهمان اندازه نيز به توسعه آن كمك كرده است
. افزون بر اين، اين صرفاً توسعه قبلى تجارت و
تجاّر نبود كه ساختار فئودالى را زيرو زبر كرد،
بلكه، دست كم زير وزبر شدن نظام فئودالى از طريق
توسعه سازمانهايى كه خود يارى در روستا و شهر را
ممكن ساختند نيز بود كه به گشايش راه براى شيوه
بورژوايى توليد كمك كرد. در افول نظام ارباب و
رعيتى همچون پيدايش بورژوازى _ واينها دو روى يك
سكه نيستند. كاردانى تشكيلاتى اروپاى غربى،
سنتّتهاى اشتراكى تشكيلات وخود مختارى و استادى
ناشى از آن، مختصراً اينكه، توانايى مشترك آنها در
استفاده از تشكيلات بمنظور خود يارى ثمرهاش
جامعه مدنى نسبتاً مستقلى بود كه سهم ويژهاى در
رويدادها داشت، جامعه مدنى صرفاً "شكلى"نبود كه
بورژوازى تاريخ خود را ازطريق آن رقم زده باشد
بلكه شرط ضرورى آن بود.جامعه مدنى به بسط رسم و
راه استقلال و انباشت)ونگهدارى( مازادهايى كه براى
پيدايش بورژوازى ضرورى بود، كمك كرد. مايكل
والسر* در بررسى مهّم خود همچنين نشان داده است كه
مذهب كالون چگونه شور وشوق و كاردانى تشكيلاتى را
تقويت كرد و اين خود نگرشى را در پى داشت كه سياست
را "نوعى كار آگاهانه و مداوم" ميدانست كه
انسانهاى طراز نوين را بوجود مىآورد.اين انساها
كه به خود بمثابه اسباب و ابزار الهى مى نگريستند،
توانستند خود را از درگيرى كامل با خانواده رها
كنند و" بردارانى" را جستجو كنند كه در ايدهها و
شور و شوق با آنها همراه و شريك باشند،" بدين
ترتيب، پيمان ها ، قراردادها، همايشها و جمعيّت
هايىكه نمونههاى اصلى شور وشوق انقلابى بودند،
بوجود آمدند. گروههايى شكل گرفتند كه كلاً بطور
مشخص سازماندهى شدهبودند تا اين خواستها را
پيش ببرند. يعنى گروههايى كه بر اصل معاشرت
داوطلبانه بوجود آمده بودند ومى بايست تعّهد نظرى
داشته باشند، امّا نه پيوند خونى يا پشتيبانى
اشرافى يا سكونت محلّى .... اين گروهها نه هدف كسب
ثروت بلكه جهت گيرى رقابت، مبارزه، نابودى و
بازسازى داشتند....كالون به تشكيلات بيش از هر
چيز اطمينان داشت و خلاقيّت و بنيه تشكيلاتى
فوقالعادهاى را به پيروان خود ميداد. در تاريخ
كمتر كسى هست كه بيشتر از اينان گرد همآيى را
دوست داشته باشد. كاتوليكهاى قرون وسطا نيز
مؤمنين را سازمان مى دادند، امّا اين كار را بدون
دور كردن آنها از جهان سياسى و فئودالى موجود و يا
تعهدات پيچيدة پيوندهاى محلّى يا پدر سالارانه
انجام ميدادند.")6( با بسط و توسعه سازمانها و
شهركهاى جديدى كه از حومه فئودالى جدا بود، با
ايجاد سياست محلّى جديد كه روستائيان را قادر
مىساخت شهردار و كشيشهاىخود را انتخاب كنند و
با بوجود آمدن پيمانها، كنفرانسها و
كنفدراسيونها از سويى سازمانهايى با هدفهاى
مشخص ايجاد شد كه ميتوانستند منابع را متمركز و
بمنظور هدفهاى معيّنى واگذار كنند و تمركز قدرت را
ممكن سازند بطوريكه ازطريق آن هدفهاى جديدى را
بتوان پى گرفت وتوسط آن در مقابل واكنش فئودالى
ايستاد و از ديگر سو، جماعتهاى جديدى شكل گرفت كه
مردم در آن از شّر مقامات قديمى در اَمان بودند و
ميتوانستند ارزشهاى قديمى را رّد كنند و روشهاى
جديد زندگى و ارزشهاى جديد بوجود آورند كه
مىبايستى طى اجتماعى شدن ناپيداى روزمره جذب و
نهادى شود. بنابراين در خلال قرون وسطى بود كه
يايهى تشكيلاتى انقلابات دمكراتيك قرون هفدهم و
هيجدهم گذاشته شد. دانشمندانى چون اميل لوس* و
روبرت اِرپالمر* بر اهميّت " هياتهاى
تاسيسيافته" كه" اغلب آنها در سال1760 اشرافى
بودند و شامل پارلمانها ، شوراها، مجامع و
دادگاههاى مختلف مىشدند.")7( در جهت رشد و توسعه
انقلابات دمكراتيك تأكيد كردهاند
. پالمر بر اين نظر است كه اين انقلابات بخشاً
پايه در"تلاشهاى هيأتهاى تأسيس يافته مذكور
بمنظور دفاع از آزاديهاى جمعى و استقلال آنها"
داشت . آنها همچنين عرصههايى بوجود آوردند كه
طبقات گوناگون_ و نه فقط بورژوازى_ در آن به
كارايى تشكيلاتى و تجربه سياسى دست يافتند و رهبر
تربيت كردند. روسيه تا اواخر قرن هيجدهم آشكارا
فاقد چنين سازمانهايى بود و فقط در سال 1785 بود
كه امير اطريش كاترين منشور اشرافيّت را اعلام
كرد." نبود چنين هيأتهايى در روسيه تنها يكى از
نشانههايى است كه روسيه در اواسط قرن هيجده به
حوزة تمدن غرب تعلق نداشت" )8( هرچند در آن جهت
حركت ميكرد. ماركسيسم، در مقابل نظرات والسر،
برنروپالمر كه در بالا نقل شد و بر اهميّت
كارآيىى تشكيلاتى بمثابه عنصر ويژهاى در توسعه
اقتصاد و سياست اروپاى غربى تأكيد دارد، فاقدتمركز
منظم به تشكيلات اجتماعى بمثابه سطح مشخصى از
ساختار اجتماعى است، خواه اين سازمانها هدف محدودى
داشته باشند، خواه جماعات داراى پيمانهاى چندگانه.
در آثار ماركس اين قبيل سازمانها در وجه توليد يا
حوزة سياسى روبنا ادغام مى شوند"شكلهاى"صَرفى را
بوجود مىآورند كه بورژوازى از طريق آنها بسط و
توسعه مىيابد. بنابراين از نظر ماركس جامعه مدنى
بصورت مفهومى كم اهميّت كه هرگز بمركز توجه راه
پيدا نكرده باقىماند.
جامعه مدنى بمثابه هدف جامعه شناسى
و مأموريت تاريخى
جامعه مدنى كه ازنظر ماركسيسم
مفهومى باقيمانده و كم اهميّت بود، براى جامعه
شناسى جنبه اساسى داشت. اگر جامعه مدنى از ديد
ماركسيسم امرى مفروض بود، براى جامعه شناسى
مسألهاى اساسى و هدف علمى بنيادىاىبود كه خود
را واقف آن كرده بود. در حقيقت جامعه مدنى از همان
آغاز خود در جامعه شناسى يافت باورى*)پوزيتيوليسم(
آگوست كنته*"پدر" عرفى جامعه شناسى ، و هرى سن
سميون *، بنيان گذار فلسفه يافت باورى* كه آگوست
كنته دست پرورده او بود، هدف علمى اصلى جامعه
شناسى بوده است. پيدايش جامعه شناسى بخشاً با نقد
آن از سه اعتقاد فكرى بنيادى پيشين شكل گرفت و اين
امر بود كه كمك به تعريف آن كرد و جامعه مدنى را
بمثابه هدف علمى جامعه شناسى تعيين كرد. اولاً
جامعه شناسى تأكيد اقتصادسياسى بر فرد باورى
رقابتى و بازارى را نقد و اين نقد را بسط و گسترش
داد. دوّم اينكه جامعه شناسى اوّليه با مذاهب
نهادى شده منجمله هم با كاتولسيسم و هم با
پروتستانيسم مخالفت كرد و نقد فراباورى را پايه
ضرورى علوم وعلم را پايه ضرورى جامعه مدرن دانست .
مختصر اينكه، نقد مذهب عرفى و
مدوّن از نظر جامعه شناسان نخستين)بخصوص سن
سيمون( و ماركسيسم سر آغاز همه نقدها بود.سوّم و
دست آخر، اينكه جامعه شناسى اوّليه سلطه دولت بر
جامعه را رد كرد و دولت را مخرّب جامعه و اساساً
در شكل ويژة آن يعنى سلطه از طريق قهر را اساساً
كهنه و باستانى ميدانست. جامعه شناسى ، دورة جديد
را دورهاى ميدانست كه روشنگرى و بارورى آن ديگر
نياز به سركوبى كه ويژه دولت بود نداشت و بدين
ترتيب انتظار داشت ) وقتى تشويق ميكرد( كه چنين
دولتى"زوال، يابد. بنابراين از پايههاى جامعه
شناسى يكى مخالفت با فردگراى ، ديگرى سوءظن به
مذاهب سنتى ونقد آنهاو نقد از اقتدار مذهبى بمثابه
پايه دانش و شناخت شناسى شديداً غير مذهبى و سوم
و آخر اينكه جامعه شناسى ضّد تمركز همه چيز در دست
دولت بود ومعمولاً مخالف اين بود كه سياست مركز
همه چيزباشد.امّا سروكار جامعه شناسى با جامعه
مدنى نيز عمدهً فرعى و ثانوى بود و در عالىترين
وجه خود شامل همه گروهها ونهادهايى مى شد كه
مستقيماً بخشى از دولت نبودند. امّا در سطحى
تحليلىتر جامعه شناسى عناصرى را به جامعه مدنى
مربوط مىساخت كه خود بخود وبطور "طبيعى" رشد پيدا
ميكردند و به حفظ نظم و ثبات جامعه يارى
مىرساندند، يعنى بدون خلاقيت نقشهمند دولت يا هر
فرد ديگرى براى جامعه شناسى پس از انقلاب كبير
فرانسه، مسأله اصلى عبارت بود از آنچه نظم اجتماعى
را تهديد ميكرد،خواه هرج ومرج خواه انقلاب و چنين
تهديدى با تقسيم كار توسعه يابنده ، با اصل
پروتستانى مسئوليت فردى در تصميم گيرى، با فردگراى
بى بندوبار) كنت ( ،حرصوآز دولت يا خطرات
پرولتارياى گرسته و ناراضى)سن سيمون( شّدت مىيافت
. يكى از انگيزههاى اصلى جامعه شناسى جديد حفظ
جامعه و جلوگيرى از انقلاب 1789 ديگرى بود. اين
جامعه شناسى زندگى گروهىاى را ميخواست كه
فردگرايى را محدود كند و در عين حال بمثابه حائلى
بين شخص و دولت، يعنى آنچه كمبود و نقضانش وجود
داشت، عمل نمايند. گروه داوطلبى كه ا |