دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

گرامشى و مفهوم جامعه مدنى

 

نگارش‏:نُربِرتو بوبيو 

   برگردان: پرويز آذر

1( از جامعه به دولت و از دولت به جامعه

انديشه سياسى مدرن از هابس‏ تا هگل با اين گرايش‏ دائمى _ و او با پاسخهاى گوناگون_ مشخص‏ مى‌شود كه دولت يا جامعه سياسى را در رابطه با طبيعت )يا جامعه طبيعى( به عنوان لحظه  والا ونمائى در زندگى عمومى و جمعى انسان_ به مثابه يك موجود عقلانى_ به حساب مى‌آورد، به عنوان نتيجه، كامل و يا كمتر كامل آن روند عقلانى شدن غريزه‌ها و يا عواطف و يا منافعى كه براى آنها حاكميت قدرت بدون نظم به آزادى كنترل شده تبديل مى‌شود.دولت به عنوان محصول خِرد و يا يك جامعه خردمند فهميده مى‌شود، تنها جامعه‌اى كه در آن انسان قادر به نوعى زندگى است كه با خِرد يعنى با طبيعت او سازگار است. بر بستر اين گرايش‏ هم انديشه‌هاى واقع گرا كه دولت را به عنوان آنچه كه هست تعريف مى‌كنند) از ماكياولى تا انديشمندان علت دولت"( و هم نظريه‌هاى قانونى طبيعى )ازهابس‏ تا روسو تاكانت( مدلهاى ايده‌آلى از دولت را پيشنهادكرده و اينكه يك دولت براى رسيدن به آماجهاى خود چگونه بايد باشد را نيز تعريف مى كنند به يكديگر رسيده و در هم مى آميزند. روند عقلانى شدن دولت )دولت به عنوان يك جامعه خردمند( كه خود ويژگى نظريه قانون طبيعى است با روند دولتى شدن خرد كه ويژگى نظريه خِرد دولت است در هم مى آميزند. با )ظهور(هگل كه نماينده فروپاشى و در عين حال كامل شدن اين روند است، دو گرايش‏ فوق آنچنان در هم تتنيده مى‌شوند كه در كتاب فلسفه حقوق" عقلانى شدن دولت به اوج خود رسيده و در عين حال نه صرفاً به عنوان پيشنهادى براى يك مدل ايده‌آل بلكه به عنوان دريافتى از حركت واقعى تاريخ عرضه مى‌شود: عقلانى شدن دولت ديگر نه يك ضرورت كه يك واقعيت ، نه يك آرمان كه يك واقعيت تاريخى است )1( ماركس‏ جوان توانست به طور كامل اين خود ويژگى فلسفه حقوق را دريابد. وى در يكى از اولين اظهار نظرهاى‌خود نوشت: هگل را نمى‌توان به خاطر توضيح ماهيت دولت مدرن به نحوى كه وجود دارد سرزنش‏ كرد بلكه به خاطر ارائه نمودن آنچه كه وجود دارد به عنوان "طبيعت دولت")2(

عقلائى كردن دولت توسط استفاده دائمى از يك مدل دوپاره صورت گرفته است. در اين مدل دولت به عنوان وزنه‌اى‌ مثبت در مقابل يك جامعه قبل از دولت و يا ضد دولت كه به دانش‏ وزنه منفى تنزل يافته است قرار مى‌گيرد، مى‌توان ولو تاحدى شماتيك سه گونه اساسى اين مدل را تشخيص‏ داد.

_دولت بعنوان نفى راديكال دولت طبيعى و ازاين رو نابود كننده و براندازندة آن يعنى بعنوان يك نوساز يا Restauration ab Imis در مقايسه با آن فاز تكامل انسانى كه قبل از دولت )طبق مدل هابس‏_ روسو( قرار دارد.

_ دولت بعنوان بقا_ تنظيم جامعه طبيعى كه از اين رو ديگ نه به‌عنوان يك آلترناتيو كه به‌صورت يك امروزى كردن و يا يك كامل كردن جامعه در مقايسه با فاز قبلى فهميده مى‌شود(مدل لاك_ كانت(

_دولت به‌عنوان بقاء و جايگزين جامعه قبل از دولت )مدل هگل( به اين معنى كه دولت يك هستى جديد است و نه صرفاً تكامل جامعه قبل از دولت )در مقايسه با مدل لاك_ كانت( اما در عين حال بدون اينكه به نفى كامل جامعه مزبور برسدو يك آلترناتيو در تمايز با مدل هابس‏_ روسو_ بسازد.

دولت هابس‏ _روسو بطور كامل دولت طبيعى را حذف مى كند در حاليكه دولت هگل در بر گيرندة جامعه مدنى) كه خود حاصل تاريخى شدن دولت طبيعيت يا جامعه طبيعى فيلسوفان قانون طبيعى است( است. دولت هگل در بر گيرنده جامعه مدنى بوده و از آن فراتر رفته و به انتقال يك جامحيت صرفاً فورمال به يك واقعيت ارگانيك مى‌پردازد و از دولت لاك متمايز مى‌شود،دولتى كه در بر گيرندة جامعه مدنى بوده) كه در نظريه لاك هنوز به‌عنوان جامعه طبيعى نشان داده مى‌شود( اما نه براى غلبه بر آن بلكه براى توجيه وجود و اهداف آن. روند عقلانى كردن دولت با)ظهور( هگل به بالاترين نقطه منحنى مى‌رسد . در همين سالهاست كه با انتشار آثار سن سيمون _ كه در آنها وى به تغييرات عميق جامعه كه ناشى از نه انقلابات سياسى كه از انقلاب صنعتى‌اند پرداخته و ظهور نظم نوينى را پيش‏ بينى مى كندكه توسط دانشمندان و صنعتگران هدايت مى‌شود و نه توسط فيلسوفان و مردان جنگى كه نظم كهن را بر پا نگاه مى‌داشتند)3(

سير نزولى منحنى آغاز مى‌شود: تئورى و يا بطور ساده  اعتقاد )اسطوره( زوال اجتناب ناپذير دولت. اين تئورى يا باور به زودى به نشان خود ويژه انديشه‌هاى سياسى كه در قرن نوزدهم رواج دارند تبديل مى‌شود. ماركس‏ و اِنگلس‏ از آن به عنوان يكى از ايده‌هاى اصلى سيستم خود استفاده خواهند كرد: دولت ديگر واقعيت يك ايدة اخلاقى ، يك Inse etperse عقلانى نيست بلكه طبقه تعريف معروف در كتاب كاپيتال عبارت است از نيروى  سازمان يافته و متمركز جامعه‌)4(.

آنتى تزسنت فيلسوفان قانون طبيعى كه توسط هگل به اوج خود رسيد نمى توانست كامل‌تر باشد. بر خلاف مدل اول، دولت ديگر به عنوان برچيدن دولت طبيعت تلقى نمى شود، حاكميت زور جايگزين نشده بلكه ابدى گشته است، با تنها اين تفاوت كه جنگ همه بر عليه همه با جنگ يك طرف بر عليه طرف ديگر )مبارزه طبقاتى كه دولت ابزار و بيان آن است( جايگزين شده است. برخلاف مدل دوم، جامعه‌اى كه در آن دولت حكومتگر نهائى است نه جامعه طبيعى است كه با طبعيت هميشگى انسان هم خوئى دارد، بلكه جامعه‌اى به لحاظ تاريخى معين است كه با اشكال خاصى از توليد و مناسبات اجتماعى معينى ويژگى مى يابد و از اين رو دولت به عنوان كميته طبقه حاكم به بجاى اينكه بيانگر يك نياز عقلانى و همگانى باشد، تكرار و تحكيم منافعى خاص‏ است.و بالاخره برخلاف مدل سوم دولت ديگر نه به عنوان جايگزين جامعه مدنى بلكه صرفاً به عنوان انعكاس‏ آن معرف مى‌شود: جامعه مدنى چنين است، دولت چنان است. دولت جامعه مدنى را به اين دليل درخود جذب نمى كند كه آنرا به چيزى ديگرى تبديل كند بلكه براى حفظ آن آنطور كه هست مى‌كوشد. جامعه مدنى كه از نظر تاريخى معين است در داخل دولت ناپديد نمى شود بلكه همراه با تمامى مختصات معين‌اش‏ در درون دولت پديدار مى‌شود. از اين آنتى تز سه جانبه مى‌توان سه‌ عنصر بنيادى دكترين ماركس‏ و اِنگلس‏ در بارة دولت را نتيجه گيرى كرد.

1( دولت به عنوان يك ساختار قهرآميز و يا آنطور كه قبلاً گفتيم به عنوان: قهر سازمان يافته و متمركز شدة جامع". يك درك ابزار گرايانه از دولت كه درست در مقابل برداشتهاى اخلاقى و نهايت گرا قرار دارد.

2( دولت به عنوان ابزار تسلط طبقاتى كه در آن: كارگزاران دولت مدرن تنها كميته‌اى براى اداره امور مشترك همه بورژوازى")5( به حساب مى‌آيند. دريافتى ويژه‌گى‌گرا از دولت كه در مقابل برداشتهاى همگانى‌گرائى قرار دارد كه خصوصيت كليه نظريه‌هاى قانون طبيعى و از جمله نظريه هگل است.

3( دولت به عنوان يك هستى ثانوى يا تابع در مقايسه با جامعه مدنى . دريافتى كه طبق اين دولت نيست كه جامعه مِدنى را تنظيم كرده و آنرا مشروط مى‌كند، بلكه اين جامعه مدنى است كه دولت را مشروط كرده و آنرا تنظيم مى‌كند،)6( يعنى دريافتى منفى از دولت كه در تضاد كامل با دريافت مثبت انديشه خردگرا قرار دارد.

دولت به عنوان دستگاه سركوبگر ويژگى‌گرا و تابع، لحظه پايانى روند تاريخى نيست: دولت نهادى گذر است.در نتيجه معكوس‏ شدن رابطه بين جامعه مدنى و جامعه سياسى كه مفهوم روند تاريخى بظور كامل واژگونه مى‌شود: پيشرفت ديگر از طرف جامعه بسوى دولت حركت نمى كند بلكه بر عكس‏ از طريق دولت به سوى جامعه راه مى‌سپارد. آن انديشه‌اى كه با اين برداشت آغاز مى كند كه دولت دولت طبيعت را بر مى اندازد با ظهور و تحكيم اين تئورى كه دولت بايد خود نيز بر انداخته شود، خاتمه مى يابد.

نظريه‌هاى آنتونيو گرامشى در بارة دولت و به ويژه يادداشتهاى زندان او مورد نظر من است_ نيز متعلق به اين تاريخ نوين است كه طبق آن دولت به خودى‌خود يك هدف نيست، بلكه يك دستگاه يك ابزار است. دولت نمايندة منافع همگانى نيست، بلكه نماينده منافع خاص‏ است، دولت يك تماميت برتر و جداگانه حاكم بر جامعه پايين نيست، بلكه توسط جامعه مشروط شده و به آن تابع است. دولت نهادى جاودان نيست، بلكه نهادى است گذارا كه همراه با گذار و تغيير در جامعه تحت حكومت خود، ناپديد مى‌شود، يافتن  پاره‌هائى از نوشته‌هاى چند هزار صفحه‌اى يادداشتهاى زندان گرامشى كه در آنها به چهار ويژگى بنيادى دولت يعنى ويژگيهاى ابزارى، تابع، ناپايدار و مشخص‏ دولت اشاره رفته است دشوار نيست. در عين حال ،هركس‏ كه آشنائى معينى با آثار گرامشى داشته باشد مى داند كه انديشه‌هاى او در بر گيرنده ويژه‌گيهاى اصلى و فردى بوده كه بسادگى دسته بندى كردن نيستند، اقدامى  كه معمولاً با انگيزه‌هاى بحث سياسى همراه است_ مثلاً اينكه گرامشى ماركسيست _ لنينيست است" يا او بيشتر لنينيست است تا ماركسيست" و يا او بيشتر ماركسيست است تا لنينيست ويا او نه ماركسيست است ونه لنينيست" گوئى ماركسيسم و لنينيسم و"ماركسيسم _ لنينيسم" مفهومائى روشن و تفكيك پذيراند كه  در آنها بتوان خلاصه اين يا آن تئورى و يا مجموعه تئوريها را فراهم نمود بدون اينكه هرگونه عدم اطمينانى باقى بماند و از اين تئوريها بتوان آنگونه استفاده نمود كه از خط كشى براى اندازه گرفتن طول ديوارى . در پژوهش‏ در انديشه‌هاى گرامشى، اقدام نخست مى بايد جستجو و بررسى اين ويژگيهاى اصلى و فردى در آثار او باشد بدون نگرانى در باره هر چيز ديگر به جز بازساخت خطوط عمومى يك تئورى اَه پاره پاره غوطه‌ور و غير سيستماتيك به نظر رسيده و داراى آشفتگيهاى ترمينولوژيك است. آشفتگيهائى كه )بويژه در نوشته‌هاى او از زندان( توسط يگانگى عميق يك الهام جبران مى‌شوند. اعلام وفادارى افراطى در قبال يك خط حزبى معين موجب يك واكنش‏ قوى شده كه عده‌اى را وادار به جستجوى هر گونه  نشانه بدعت گذارانه و حتى ارتدادآميز كرده است. اين دفاع افراطى _ اگر اشتباه نكنم به ايجاد رفتارى  منجر شده كه آنرا حتى مى‌توان بت شكنانه ناميد. رفتارى كه گرچه هنوز بصورت تلويحى اما توسط پاره‌اى نشانه‌هاى مربوط به بى‌ صبرى قابل شناختند. اما همانطور كه ارتدكسى و بدعت مقياسهائى با ارزش‏ در يك نقد فلسفى نيستند، تمجيد و پست شمردن نيز كردارهائى گمراه كننده براى فهميدن يك برش‏ معين در تاريخ انديشه اند.

2( جامعه مدنى در انديشه هگل و ماركس‏

براى باز ساخت انديشه سياسى گرامشى، مفهوم كليدى، يعنى مفهومى كه بايد از آن شروع كرد، جامعه مدنى است . مى بايد از مفهوم اخير و نه از مفهوم اول شروع كرد زيرا گرامشى اين مفهوم را به شيوه‌اى بكار مى‌گيرد كه از شيوه هگل همانقدر تفاوت دارد كه با شيوه ماركس‏ و انگلس‏. از زمانى كه مسئله رابطه بين هگل و ماركس‏ از مقايسه متدها )استفاده از متد ديالكتيك از سوى هكل و وارونه كردن آن توسط ماركس‏( به سمت مقايسه مضمون نيز گسترش‏ يافته است، و در همين رابطه كارهاى لوكاچ در بارة هگل جوان داراى اهميت بنيادى است، آن پارگرافهائى كه هگل به بررسى جامعه مدنى مى‌پردازد با توجه بيشترى خوانده مى‌شوند. امروزه كميت كوچكتر يا بزرگتر هگليانيسم در )انديشه( ماركس‏ نيز متناسب با ميزانى كه شرح هگل از جامعه مدنى و يا دقيقتر قسمت اول در بارة سيستم نيازها( مى‌تواند بعنوان يك پيش‏ در آمد بر بررسى و نقد ماركس‏ از جامعه سرمايه‌دارى تلقى شود، سنجيده مى‌شود. يك امكان براى دريافت رابطه بين بررسى ماركس‏ ازجامعه سرمايه‌دارى و بررسى هگل از جامعه مدنى توسط خودماركس‏ در بخش‏ معروفى از كتاب مقدمه‌اى بر نوشتارى در نقد اقتصاد سياسى"فراهم مى‌شود، در جائى كه وى در بررسى انتقادى فلسفه حقوق هگل مى‌نويسد:

بررسى او به اين نتيجه مى‌رسد كه هم مناسبات حقوقى و هم شكلهاى دولت را نمى توان توسط خودشان فهميد و نه توسط باصطلاح تكامل عمومى مغز انسان، اينها ريشه در شرايط مادى زندگى دارند،شرايطى كه هِگل در ادامه نمونه‌هاى مردان انگليسى و فرانسوى سدة هيجدهم، نتيجه‌شان را زير اسم "جامعه مدنى" در هم مى آميزد. كالبد شكافى جامعه مدنى اما مى‌بايد در اقتصاد سياسى دنبال شود." اما آنظور كه بعدتر معلوم مى‌شود، از يك سو تفسيرگران فلسفه حقوق هگل تمايل داشتند كه توجه خود را به تئورى دولت او متمركز كنند و به بررسى او از جامعه مدنى كمتر بپردازند، بررسى كه تنها در پژوهش‏هاى دهه 1920 در باره آثار هگل مورد اهميت قرار گرفتند. از سوى ديگر پژوهشگران ماركس‏ براى دوره‌اى طولانى به اين تمايل داشتند كه مسئله رابطه )ماركس‏( با هگل را تنها از زاويه پذيرفتن متد ديالكتيكى از سوى وى مورد توجه قرار دهند. مى‌دانيم كه در كارهاى مهمترين پژوهشگران ايتاليائى ماركس‏ نظير لابريولا، گروشه، جنتيله و مندلفو_ كه پاره‌اى از آنها پژوهشگر كارهاى هگل نيز بودند_ هيچ اشاره‌اى به دريافت هگل از جامعه مدنى وجود ندارد )گر چه ما در كارهاى سورل به اين مسئله برخورد مى‌كنيم.( گرامشى نخستين نويسنده مارگسيست است كه مفهوم جامعه مدنى را در بررسى خود از جامعه بكار گرفته واشارة نوشتارى از جمله به هگل مى‌كند.

با اين همه مفهوم جامعه مدنى بر خلاف مفهوم دولت  كه داراى سنتى طولانى است، از هگل اخذ شده و بارها و بارها بويژه در واژگان تئورى ماركسيستى دولت بكار رفته است. در واژگان فلسفى ماركسيستى نيز بكار مى‌رود. اما نه به همان شيوه سختگيرانه وتكنيكى و بعلاوه در معناهاى مختلف و گونه‌گون، كه از اينجا نياز به مقابله دقيق و توضيحات اوليه در صورت مقايسه نيز وجود دارد. من فكر مى‌كنم كه تعيين پاره‌اى نكات كه نيازمند بررسى جزئى‌تر از آنچه كه در اينجا ممكن بوده و يا اينكه من توانائى‌اش‏ را دارم ، مفيد است:

الف_ در تمامى سنت‌هاى فلسفه قانون طبيعى، اصطلاح Societas civilis در اشاره به جامعه  قبل از دولت بكار برده نمى‌شود، بر خلاف سنت هگلى_ ماركسيستى_ بلكه بعنوان يك واژه مترادف جامعه سياسى و دولت مورد استفاده قرار مى‌گيرد: لاك اين يا آن واژه را با بى تفاوتى بكار مى‌گيرد، در نزد روسوetat civil به معناى دولت است،حتى وقتى كه كانت_ كه همراه با فيچته بيشترين نزديكى را به هگل دارد در"ايده‌اى براى يك تاريخ عمومى به نيت شهروندى جهانى" از گرايش‏ غير قابل مقاومتى سخن مى‌گويد كه طبق آن، طبيعت انسان را به سوى ايجاد دولت هل مى‌دهد، اين هدف نهائى طبيعت در بارة انسان را "جامعه شهروندى" )جامعه بورژوائى ( مى‌نامد.)8(

ب_ در سنت )فلسفه( قانون طبيعى همانطور كه مى‌دانيم، دو جزء آنتى تز بر خلاف سنت هگلى _ ماركسيستى نه جامعه_ دولت كه طبيعت_ تمدن‌اند. اين ايده كه ماقبل دولت و يا دولت طبيعى يك دولت غير اجتماعى نيست ، يعنى مثلاً دولت جنگهاى دائمى، از سوى نويسندگان فلسفه قانون طبيعى نيز پذيرفته مى‌شود و بعنوان اولين نمونه يك دولت اجتماعى تلقى مى‌شود، دولتى كه با تسلط مناسبات اجتماعى كه از سوى قوانين طبيعى كنترل مى‌شوند، به همان سان كه خانواده و يا مناسبات اقتصادى توسط اين قوانين كنترل مى‌شدند_ يا اينگونه تصور مى‌شد_ مشخص‏ مى‌شود. گذار از مرحله Status Naturalis به يك Societas natualis در سير انديشه‌هاى از هابس‏+ اسپينوزا تا پوفندرف_ لاك بسيار روشن است. هر آنچه كه لاك در دولت طبيعت مى يابد، مثلاّ ماقبل دولت همراه با نهادهاى خانواده، مناسبات كارى، برقرارى مالكيت،گردش‏ ثروت، بازرگانى وغيره نشان مى‌دهند كه حتى گرچه وى دولت را Societas civilis مى نامد، برداشتى كه وى از مرحله قبل از دولت جامعه انسانى دارد بيشتر به پيشگوئى "جامعه شهروندى"هگل نزديك است با ادامه Status naturae هابس‏_ اسپينوزا اين نحوه برداشت از دولت طبيعت بعنوان societas naturalis تا آستانه )ظهور( هگل هم در فرانسه و هم در آلمان ادامه دارد. در مقابل هم قرار دادن societe naturelle به معنى مجموعه مناسبات اقتصادى با societe politigue يك موضوع دائمى دكترين قانون طبيعى است. در بخشى از كتاب كانت بنام "متايزيك اخلاق" كتابى كه هگل اولين نقدهاى خود از دكترين قانون طبيعى را از آن آغاز مى كند، به روشنى گفته مى‌شود كه دولت طبيعت هم زمان يك دولت اجتماعى است و از اين رو اين دولت اجتماعى نيست كه در مقابل دولت طبيعت قراردارد. بلكه اين دولت)شهروندى( مدتى است ، زيرا يك جامعه مى‌تواند به راحتى در درون دولت طبيعت وجود داشته باشد. اما نه  يك جامعه مدنى . در اينجا مقصود از جامعه مدنى جامعه سياسى است يعنى دولت و جامعه‌اى است كه كانت شرح مى‌دهد كه در آن توسط قانون عمومى آنچه كه متعلق به من و متعلق به توست تضمين مى‌شود.)9(

ج_در رابطه با سنت )فلسفه( قانون طبيعى، هگل به يك نوآورى راديكال دست مى‌زند: در آخرين انتشار سيستم فلسفه اجتماعى و سياسى شاق و كاربر او كه در چاپ 1821 كتاب "فلسفه حقوق" يافته مى‌شود، وى تصميم به استفاده از واژه جامعه مدنى مى‌گيرد ، واژه‌اى كه تا زمان پيشينيان مستقيم او) يعنى فيلسوفان قانون طبيعى( به هدف مشخص‏ كردن جامعه سياسى بكار مى‌رفت،يعنى به معناى جامعه قبلى، جامعه‌اى كه بيانگر مرحله‌اى از تكامل جامعه بشرى بود كه تا آن زمان بنام جامعه طبيعى خوانده مى‌شد. اين يك نوآورى راديكال در مقايسه با سنت قانون طبيعى بود زيرا در بيان مناسبات پيشادولت، بررسى رايج حقوقى فيلسوفان قانون طبيعى را تمايل به محو كردن مناسبات اقتصادى در اشكال حقوقى‌شان دارند)تئورى مالكيت و قرار داد( رها كرده و از همان سالهاى‌ اوّل زير تاثير اقتصاد دانان بويژه اقتصاددانان انگليسى قرار دارد كه از نظرگاه آنها روابط اقتصادى تاروپود جامعه پيشادولت بوده و تمايز بين دولت و پيشادولت بيش‏ از پيش‏ به‌عنوان تفاوت بين حوزة مناسبات اقتصادى با نهادهاى سياسى نمايانگر مى‌شود.در اين رابطه مى‌توان به كتاب آدام فرگوسن به‌عنوان "نوشتارى در بارة تاريخ جامعه مدنى" )1767( اشاره كرد. ) كه سال بعد از انتشار به زبان آلمانى برگردانده شده و بطور يقين براى هگل كتابى آشنا بوده است(

در اين كتاب واژه جامعه مدنى )كه به زبان آلمانى به‌عنوان Gesellschaft buergerlich برگردانده شده است( بيشتر آنتى تز جامعه نخستين است تا آنتى تز جامعه سياسى كه) نظر هگل است( و يا جامعه طبيعى )كه نطر فيلسوفان قانون طبيعى است( و بعد توسط آدام اسميت با واژة جامعه متمدن اما در مفهومى نزديك به هم جايگزين مى‌شود.)10( در حاليكه صفت "مدنى"در زبان انگليسى) همچنان كه در فرانسه و ايتاليائى( داراى معنائى معادل غير وحشى يعنى متمدن است در زبان آلمانى برگردان burgerlich)ونه zivilisierte(

به ابهام بين برداشتهاى "غير وحشى"و غير دولت "پايان داده اما ابهام بمراتب جدى‌ترى را كه نحوة استفاده هگل از اين واژه ايجاد مى‌كند برداشت به عنوان پيشادولت )بعنوان آنتى تز"سياسى"( و دولت )بعنوان آنتى تز طبيعى ( همچنان پا برجا مى‌گذارد.

د_ نوآورى هگل در استفاده از واژگان غالباً معنى نوآورى مضمونى او را پنهان مى‌كند. اين نوآورى همانطور كه بارها گفته شده در برگيرنده كشف و بررسى جامعه پيشادولت نيست_ اين كشف و بررسى دست‌كم از زمان لاك شناخته شده است گرچه زير نام دولت طبيعت يا جامعه طبيعى بلكه در بر گيرندة برداشتى است كه "فلسفه حقوق" به ما مى دهد: جامعه مدنى هگل بر خلاف برداشتهاى از لاك تا طبيعت گرايان از جامعه ديگر عرصه فرمانروائى نظم طبيعى_ كه گويا مى بايداز محدوديتها و تحريفهائى كه بوسيله قانونهاى تحميل شده بر آن ايجاد شده‌اند آزاد شود_ بلكه برعكس‏ عرصه فرمانروائى "تباهى"، شوربختى و فساد فيزيكى و اخلاقى" است)11(كه بايد بوسيله نظم برتر دولت تنظيم شده، بر آن غلبه شده و يا از ميان برداشته شود. در اين معنا و تنها در اين معنى است كه جامعه مدنى هگل و نه جامعه طبيعى فيلسوفان قانون طبيعى از لاك تا روسوو تا طبيعت‌گرايان، برداشتى پيشاماركسيستى است. در همان حال بايد به اين نيز اشاره كرد كه برداشت هگل از جامعه مدنى از يك نظر وسيع‌تر و از نظر ديگر محدودتر از برداشتى است كه بعدها در زبان ماركس‏ و اِنگلس‏ بكار رفته و بعدتر بوسيله همگان استفاده شده است. برداشت وسيع‌تر به اين دليل كه هگل در جامعه مدنى‌اش‏ نه تنها حوزه روابط اقتصادى و شكل‌گيرى طبقات كه همچنين اداره دستگاه قضائى و نيز سازماندهى نيروى پليس‏ و شركتهاى بزرگ كه دو وجه اصلى قانون عمومى سنتى‌اند را نيز در بر مى‌گيرد. برداشت محدوتر به اين دليل كه در سيستم سه پاره‌اى هگل )برخلاف سيستم دو پاره‌اى فيلسوفان قانون طبيعى( جامعه مدنى در بر گيرندة مرحله ميانى بين خانواده و دولت بوده و بنابراين جملگى روابط و نهادهاى پيشادولتى_ از جمله خانواده را در بر نمى گيرد، در حاليكه برعكس‏ جامعه طبيعى لاك و جامعه مدنى در استفاده رايج امروزى‌اش‏ اين مفاهيم را نيز شامل مى‌شوند. جامعه مدنى در نزد هگل شامل حوزة مناسبات اقتصادى است همراه با تنظيمات بيرونى‌اشان بر مبناى اصول دولت ليبرال و هم زمان جامعه بورژوائى و دولت بورژوائى است. در جامعه مدنى است كه هگل انتقاد خود از اقتصاد سياسى و از علم سياست را كه اولى بر اساس‏ اصول آزادى طبيعى و دومى براساس‏ اصول دولت قانون شكل گرفته‌اند را متمركز مى‌سازد.

ر_معناى: جامعه مدنى "براى تمامى زندگى اجتماعى مرحله پيشادولت و به‌عنوان نيروى جنبشى توسعه مناسبات اقتصادى كه قبل از نيروى جنبش‏ سياسى قرار داشته و آنرا تعيين مى‌كند و بنابراين يكى از سوى آنتى تز جامعه_ دولت را مى‌سازد توسط ماركس‏ پرداخته شده‌است. جامعه مدنى بزودى به يكى از عناصر سيستم برداشتى ماركس‏ و اِنگلس‏ تبديل مى‌شود، از همان آغاز پژوهشهاى ماركس‏ مثل "مسئله يهود"جائى كه ماركس‏ با اشاره به تفاوت گذارى هگل بين جامعه "شهروندى" و"دولت سياسى" زمينه انتقاد خود نسبت به راه حل باوِر )Baver( براى مسئله يهود را فراهم مى‌سازد.)12(_ تا كارهاى بعدى تز اِنگلس‏ مثل نوشتار او در باره فوير باخ كه در آن مى توان عبارتى را يافت كه بخاطر روشنى ساده و گيرايش‏ بارها نقل شده است+ "دولت _نظم سياسى تابع است، جامعه مدنى_ حوزة مناسبات اقتصادى_ عنصر تعيين كننده است")13( اهميت آنتى تز جامعه مدنى_ دولت مى‌بايست با اين حقيقت ارتباط داده شود كه اين يك از شكلهائى است كه توسط آن آنتى تزهاى اساسى سيستم بيان خود را مى يابد، يعنى )تضاد(بين ساختار و روساخت+ اگر اين حقيقت دارد كه جامعه سياسى نيروى جنبشى روساخت را به تحليل نمى برد، پس‏ اين نيز حقيقت دارد كه جامعه مدنى با ساختار منطبق است، يعنى خودبه همان اندازة ساختار گسترش‏ مى‌دهد. در همان عبارتى از"نقد انتقاد سياسى" كه در آن ماركس‏ به بررسى هگل از جامعه مدنى مى‌پردازد، وى مشخص‏ مى‌كند "اندام وارة )آناتومى(جامعه مدنى را بايد در اقتصاد سياسى جُست " و بلافاصله پس‏ از آن وى به بررسى تز رابطه بين ساختار و روساخت در يكى از مشهورترين عبارات خود مى‌پردازد)14(يا اين عبارت كه اكنون آنرا نقل كنيم، ما مهمترين اظهار نظر ماركس‏ در اين مورد را همواره در دسترس‏ خواهيم داشت:0)15( آن شكل آميزش‏ كه از سوى نيروهاى توليدى موجود در تمامى مرحله‌هاى تاريخى پيشين تعيين شده است كه به نوبه خود بر اين نيروها تأثير مى‌گذارد جامعه مدنى است.... در اين جا مى‌بينيم كه چگونه اين جامعه مدنى سرچشمه و صحنه بازى تمام تاريخ است، و چقدر برداشت تا كنونى از تاريخى كه مناسبات واقعى را ازنظر دور مى‌دارد خود را به درامهاى پر سرو صداى شاهزادگان و دولتها محدود مى كنيد، بى‌پايه است. جامعه مدنى در برگيرندة تمامى در هم‌آميزهاى مادى انسانها در چارچوب يك مرحله معين از توسعه نيروهاى توليدى  است . اين جامعه در برگيرندة تمامى زندگى بازرگانى و صنعتى در يك مرحله معين بوده و از اين رو بر دولت و كشور چيره مى‌شود ، گر چه از سوى ديگر مى‌بايست دوباره خود را در مناسبات خارجى‌اش‏ به‌عنوان يك ملت و در داخل به‌عنوان يك دولت، بازيابد.

3( جامعه مدنى نزد گرامشى

اين بررسى چكيده و از مفهوم جامعه مدنى از فيلسوفان قانون طبيعى تا ماركس‏)16( به تفاوت گذاشتن_ آنچنان كه نزد ماركس‏ _ بين جامعه مدنى و عنصر ساختار منجر مى‌شود. اين تفاود گذارى را مى توان نقطه آغازين بررسى برداشت از جامعه‌ مدنى از سوى گرامشى دانست. زيرا دقيقاً در خُرد كردن ماهيت جامعه مدنى و جايگزين كردن آن در سيستم است كه ديدگاه گرامشى به يك نوآورى ژرف در چارچوب سنت ماركسيستى دست مى‌زند. جامعه مدنى در نزد گرامشى نه به حركت جنبشى ساختار كه به حركت جنبشى روساخت مربوط مى‌شود. با اينكه در اين سالهاى گذشته بررسى‌هاى پر شمارى در بارة برداشت گرامشى از جامعه مدنى صورت گرفته‌اند، به گمان من اما &#