دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

                 گرامشى، جامعه مدنى و بوروكراسى

 

 

 

اين نظر كه سهم گرامشى در درك جامعه سرمايه‌دارى امروزى بسيار مهم و احتمالاً بعد از لنين مهمترين  است وسيعاّ پذيرفته شده است. پاره‌اى از روشنفكران ماركسيست سعى كرده‌اند نشان دهند كه حزب كمونيست ايتاليا)ci براى مشروعيت بخشيدن به استراتژى سازش‏ طبقاتى خود در دستيابى به هدف نهائى بازسازى بوروكراتيك سرمايه‌دارى نظرات گرامشى را خودسرانه تغيير يا تحريف كرده است. معدود نويسندگانى هم كه تشخيص‏ داده‌اند چنين بهره‌دارى، ريشه در دوگانگى نظرات تئوريك خودگرامشى قرار دارد، از تحليل و توضيح منشاء ]اين دوگانگى[نانوان بوده‌اند.بحث من اينست كه مفهوم"جامعه مدنى" مفهوم گرهى در نظرات گرامشى است و در تحليل روشن ميشود كه اين يك برداشت ايدئولوژيك از دوره سرمايه‌دارى رقابتى است و در درك جامعه سرمايه‌دارى پايان قرن بيستم ارزش‏ انتقادى ندارد. هم‌نهاد غير انتقادى گرامشى از اين مفهوم و هم ريشگى آن با برخى از مفاهيم اساسى ماركسيستى است كه به دوگانگى سياسى تئورى او و امكان بهره بردارى از آنها منجر ميشود. سهم واقعى كه تئورى گرامشى ميتوانست داشته باشد تنها بر اساس‏ نقد مقدماتى از"جامعه مدنى" ميتواند قابل فهم باشد. تئورى پردازيهاى گرامشى در"يادداشتهاى زندان" در سالهاى 35_1929 داراى جنبه‌هايى است كه بدون شك بعنوان اشاره به حوزه‌هايى كه مسأله‌سازند و تئورى زنده ماركسيستى ميبايست به آن توجه داشته باشد.ارزشمنداند. بر اين باورم كه متاسفانه اين اشارات در همين حد باقى مى مانند زيرا بسط و توضيح آزمايشى و راه‌حل‌هايى كه گرامشى در اين رابطه ارائه ميدهد با برخى از اساسى‌ترين ويژگيهاى توضيح سنجيده و كامل ماركس‏ از ساخت شكلبندى اجتماعى سرمايه‌دارى انطباق نداردخود گرامشى توضيح سنجيده و كامل ماركس‏ را اساس‏ هر عمل انقلابى در دورة حاضر ميداند و اگر حق با من باشد پس‏ اين نادرست است كه تئورى گرامشى را آنگونه كه آلتوسر معتقد است بسط تئورى ماركس‏ بدانيم.)2( ما ميتوانيم آنرا يك تئورى در حّد خود مستقل بدانيم. با اين برخورد اگر مقايسه دقيقى با تئورى ماركس‏ انجام دهيم در مى‌يابيم كه گرامشى تنها سعى دارد مسائلى را پاسخ دهد كه قبلاً راه‌حل آنها روشن نشده و بگونه اساسى و منسجم‌تر در آثار سنجيده و كامل ماركس‏ تدوين شده‌اند.

دليل برترى برخورد ماركس‏ اينست كه تئورى زيربناى شكلبندى اجتماعى سرمايه‌دارى)يعنى آنچه توسط ماركس‏ تهيه شده( را شرط ضرورى تئورى سنجيده و كامل روبناى فرهنگى و سياسى ميداند. امّا تئورى روبنا بدون بررسى مقدماتى زيربنا احتمالاً در حد انتزاعى ايستا و از همه مهمتر پديدار باورانه و نتيجتاّ بلحاظ گرايش‏ در سطح ايدئولوژيك باقى خواه ماند. و اين دقيقاً ضعف گرامشى است. او آگاهى حقيقى از آثار دوره كمال ماركس‏ ندارد)البته، ما همه از شرايط مشخص‏ او در زمان نوشتن يادداشتهاى زندان اطلاع داريم( و مستقلاً درك واقعى از پايه‌هاى اساسى و حركت جامعه سرمايه‌دارى را بسط نداده است. بدين ترتيب او اغلب به اين اشتباه دچار ميشود كه مشخصه‌هاى پديدار شناختى جامعه را زيربناى اساسى آن ميداند خطايى كه اصل اول ليبراليسم در تئورى اقتصادى و سياسى است. بى انصافى نيست كه تئورى گرامشى را نياّتش‏ هر چه ميخواهد باشد، در هم‌آميزى_ ناشيانه ماركسيسم و ليبراليسم توصيف كنيم. اعتقاد دارم كه هواخواهى پرشور و غير انتقادى از تئورى گرامشى در اروپاى غربى در حال حاضر ميتواند واكنشى باشد در برابر علت‌گرائى اقتصادى و حتميت باورى ماركسيسم عاميانه‌اى كه )سوال پذيرش‏ شرايط سياسى( هنوز هم بمثابه آئينى در بلوك بوروكراتيك حاكم است. در مقايسه با اين ماركسيسم بى‌ربط و سترون ، يادداشتهاى زندان گرامشى مى‌بينيم تازه‌اى بهمراه مى‌آورد، بيكباره مشاهده مى‌كنيم كه او به اصطلاحات علت‌گرائى اقتصادى فكر نمى‌كند و به نقش‏ ايده‌ها در حفظ در حفظ نظم سرمايه‌دارى كم بها نميدهد بلكه اهميت ويژه‌اى براى آنها قائل است. اينها همه خيلى است، اما نبايد فراموش‏ كنيم كه ماركس‏ هم نه علت‌گرائى اقتصادى بود و نه به اصول ايده‌ها بعنوان نتايج و اثرات پى پديدارانه اعتقاد داشت. اگر واقعاً بخواهيم سهم گرامشى را در اين عرصه به بوروكراسى بسط و گسترش‏ دهيم وقت آن است كه گرامشى را در برابر ماركس‏ و بسط احتمالى نظرات او ارزيابى كنيم .اين امر بدون شك خواست گرامشى نيز ميتواند بوده باشد.پالميروتولياتى رهبر بعد از جنگ حزب كمونيست ايتاليا)ci( در خصوص‏ تحليل و تفسير آغازين گرامشى مسئول بود، اين دقيقاً با دستورات جنبش‏ كمونيستى اروپا در عصر استالين انطباق داشت. بموازات تكامل ciتغيير رسمى هم به چرخش‏ و نوسان ادامه داد. با استالين زدايى، و پيشگامى تولياتى در تفسير جديد در سال 1958 حزب كمونيست ايتاليا به جدا كردن تفكر گرامشى از سنت انقلابى تمايل پيدا كرد و اين تفسير را با استراتژى "راه‌پارلمانى به سوسياليسم" انطباق داد اين استراتژش‏ منجر به " مصالحه تاريخى" با دمكراتهاى مسيحى )حزب سرمايه خصوصى( در دوره 78_1973 شد و در دوره بعد از 1980 در به اصطلاح "بديل دمكراتيك" بحيات خود ادامه داد. ميتوانيم حزب كمونيست ايتاليا را حزبى بدانيم كه در شرايط ايتاليا و درين عصر سرمايه‌دارى انحصارى براى تنش‏ عمدهً درونى بازتوليد سرمايه‌دارى راه‌ حل ارائه ميدهد تنش‏ موجود تنشى است بين نيازهاى انباشت مداوم سرمايه‌دارى در شرايط تمركز و تراكم شديد سرمايه و كنترل خصوصى آن راه حل جستجو شده كه در چهارچوب اساسى‌ترين مفاهيم مناسبات سرمايه‌دارانه توليد و از خود بيگانگى كار باقى ميماند، نوعى سرمايه‌دارى برنامه‌ريزى شده )هرچند به همين شكل هم متناقص‏( است. اين برنامه در سطح سياسى نهايتاً يك راه حل بوروكراتيك و اقتدار مدارانه را نمايندگى ميكند كه در پى اتحاد جديد فراكسيونهاى طبقات متخاصم در چهارچوب قانونى جديدى است كه به خواستهاى"رفاهى" كارگران از يكسو و كنترل تعاونى شركتهاى خصوصى از ديگر سو پاسخ ميدهد. دوگانگى سياسى آثار گرامشى آنرا به وسيله حاضر و آمادة اين جنبش‏ تاريخى و الزامات فراطبقاتى آن تبديل ميكند. گرچه  تفسير رسمى تئورى گرامشى بى‌ ترديد تحريف شده است اما اين واقعاً مسئله‌اى ثانويى و كم اهميت است، نكته واقعى اينست كه آثار گرامشى تفسير فراطبقاتى را مجاز ميداند و تشويق ميكند چنين تفسيرى مناسب اهداف كلى كمونيسم اروپايى در چهارچوب جنبشى در مجموع بوروكراتيك است. پايه مساله گرامشى بر اين واقعيت بود كه سرمايه‌دارى اروپاى غربى در دهه 1920 يك بحران اقتصادى خرد كننده به يك جنگ جهانى و خيزشهاى كارگرى را پشت سر گذاشت كه در برخى موارد حمل مستقيم به دولت را شامل ميشد و اين در حالى بود كه در شوروى يك انقلاب ظاهراً طى چند ماه بوقوع پيوست. چگونه مقاومت سرمايه‌دارى امكان پذير شد؟ جواب وى به اين مسئله اين بود كه در جوامع غربى طبقه سرمايه‌دارى و اگر بشود اينطور گفت، مشروعيت فريبنده‌اى براى كل مردم داشت. سرمايه‌دارى مفهوم كم و بيش‏ منسجمى از واقعيت اجتماعى اشاعه داده است كه حاكميت آنرا تأئيد ميكند. اين مفهوم در سطح بخصوصى از جامعه در حوزه‌اى كه بوجود اجتماعى مربوط ميشود و در چارچوب واقعيت آن تعريف شدنى است و گرامشى آنرا"جامعه مدنى" مينامد و آنرا بين دستگاه قهر دولتى و ساختار اساسى اقتصادى قرار ميدهد، واقعيت پيدا ميكند حضور نافذ اين جامعه مدنى است كه دليل موجهى براى ثبات و مقاومت سرمايه‌دارى غربى است و حائلى است بين بحران اقتصادى و قهر دولتى بگونه‌ايى كه اثرات آن يك را كاهش‏ و ضرورت استفاده مالى از اين يك را به حداقل ميرساند )ياجائى كه بايد بكار برده شود به كاربُرد آن مشروعيت مى‌بخشد( بدين ترتيب سهولت نسبى انقلاب در روسيه در رابطه با فقدان يا ضعف جامعه مدنى قابل فهم است. گرامشى مى‌پذيرد كه اين مفهوم از جامعه مدنى‌اش‏ از فلسفه حقوق هگل )  (  گرفته شده و همچون اثر هگل در مقابل با دولت قرار داده شده است.)3(هگل خود اين مفهوم را از تئورى ليبرالى ميگيرد. اين مفهوم در تئورى ليبرالى در مقابل"وضعيت طبيعى" قرار داده ميشود. از نظر هگل"جامعه مدنى" بگونه محدودى قلمرو افراد صاحب دارائى است كه آزاد و برابر و داراى حقوقند، جامعه مدنى پارة"ديگر"يعنى جلوة از خود بيگانه شدة جماعت اخلاقى)دولت( است.در "جامعه مدنى" هر فردى افراد ديگر را بعنوان وسيله‌اى براى ارضاء نيازهايش‏ ميبيند، اما در همانحال و بگونه‌اى پيوسته شروع به درك ضرورت غلبه بر اين خودخواهى در انجمن‌هايى كه هگل آنرا"شركتهاى سهامى" نام گذاشته بود، مى‌كند امّا اين شركتها هنوز هم بعلت جانبداريشان از جامعه حقيقى فاصله دارند، درك عدم كفايت باقى ماندن در چنين شرايط نامناسب، خودخواهانه، سودجويانه و اتميزه، در انطباق با نوع ويژه‌اى از اصل فرجام دار* در فلسفه هگل تفسير ميشود و بعنوان اصل همگانى بودن حكومت اصل نوع دوستى و همبستگى در زندگى مادى و اقتصادى افراد عمل ميكند.)4( گرامشى اين"جامعه مدنى" هگلى را بمعنى هژمونى فرهنگى يك گروه اجتماعى بر كل جامعه و بعنوان محتواى اخلاقى حكومت تغيير ميكند. او هم آنرا جامعه مدنى را بعنوان قلمرو خودخواهانه و سودجويانه‌اى ميداند كه" انجمن‌هاى خصوص‏" در آن با هم ائتلاف ميكنند امّا تاكيد مى‌كند و تفسير ويژه‌اى از اصل عمومى حكومت كه در اين حوزه عمل ميكند ارائه ميدهد، بدليل تاكيد اين بر نقش‏ هستى شناسانه اجتماعى است كه گرامشى"جامعه مدنى" را در روبنا جا ميدهد اصل عموميت هگل كه در فعاليت سودجويانه افراد و شركت‌ها عمل ميكند توسط گرامشى به اصل"هژمونى" ترجمه ميشود و ثمرة"فكرى" فعاليت حكومت به حفظ حاكميت طبقاتى كه از طريق روشنفكران، كليسا، باشگاهها روزنامه و غيره بدست ميايد. اين نفوذ هگلى ، كه بخشاً از طريق منشور فلسفه نبيدوتركروچه)انعكاس‏ يافته، دريافت گرامشى از حكومت سرمايه‌دارى را در مقايسه با درك قهرى و ابراز انگارانه ماركسيسم عاميانه تا آنجا كه بعُد قهرى را بعنوان بعُد جدائى ناپذير از نقش‏ اجتماعى و هستى شناسانه معرفى ميكند يعنى نقش‏"هژمونيك" حكومت از طريق"جامعه مدنى" تجلى پيدا ميكند يك گام به پيش‏ است اما همانطور كه خواهيم ديد اين نفوذ در رابطه با ماركس‏ يك گام به عقب است. استراتژى سياسى كه گرامشى از اين درگ حاكميت طبقاتى سرمايه‌دارى استناج ميكند تجربى است. و خالى از دو گانگى و ابهام نيست ولى نتيجه‌ايكه او با آن سرگرم بود به شرح زير است: اگر بورژوازى قدرت را از طريق و در "جامعه مدنى" كسب كند در آنصورت در"جامعه مدنى" است كه طبقه كارگر هم دست كم بمثابه سر آغاز يا وجهى از نيل به حاكميت قهرى )نظر گرامشى در اين مورد ناروشن است( بايد قدرت را تسخير و حفظ كند. گرامشى آنجا كه سقوط حكومت روسيه در سال 1917 را با مبارزه طبقاتى در غرب در پرتو برخى تفسيرهاى تروتسكى در چهارمين كنفرانس‏ جهانى كمينترن مقايسه مى‌كند ميگويد:... آن يك )حكومت روسيه( بناگاه سقوط كرد اما مبارزات بيسابقه‌اى را درپى داشت در حاليكه در اين يك مبارزات بايد"اول" انجام ميگرفت. بعبارت ديگر مسئله اينست كه آيا جامعه مدنى قبل يا بعد از حمله در جائيكه حمله اتفاق بيفتد مقاومت خواهد كرد)6325-1610( پس‏ طبقه كارگر بايد نهادهاى اجتماعى هستى شناسانه و فعاليتهاى طبقه حاكم را از بين ببرد و نهادهاى خود را جايگزين آنها كند. بايد" اصلاحات اخلاقى و فكرى" را همچون بورژوازى پيش‏ ببرد)23_231516_06510( بايد روشنفكران تشكل يافته" خود را براى اشاعه نظرات پرولتاريايى جديد خود شبيه آنچه بورژوازى با نظرات  خود كرد، تكامل بخشد)32_5563_31510( بايد به تكوين"ساختار در حال شكل گيرى حكومت خود يعنى حزب پرولترى در مقابل بورژوازى بپردازد  23_231516_6510( بايد "روشنفكران تشكل يافته" خود را براى اشاعه نظرات پرولتاريايى جديد خود شبيه آنچه بورژوازى با نظرات خود كرد، تكامل بخشد.)31510_5563_32( بايد به تكوين" ساختار در حال شكل‌گيرى حكومت خود يعنى حزب پرولترى درمقابل بورژوازى بپردازد.)6230_6225( بايد همچون بورژوازى براى ايجاد"بلوك با متحدين سياسى آماده باشد و بطور كلى بايد از حمله‌ رو در رو به حكومت بوژوائى )جنگ متحرك( به جنگ فرسايش‏ )جنگ موقعيت( روى آورد يعنى كارى كه بورژوازى دهها و حتى قرنها صف ايجاد ظرفيت قهرى خود انجام داد. اگر بورژوازى توانست به "هژمونى مسلح به قهر")4670_3625( در برابر طبقات پرولتاريا و اشرافيت دست يابد چرا پرولتاريا نبايد همين كار را در برابر انجام دهد. بنظر مى‌رسد كه گرامشى نه يك اتحاد طبقات به لحاظ ساختارى متحد، بلكه يك "بلوك تاريخى" از طبقات متخاصم زير چتر اجتماعى و هسته شناسانه پرولتاريا را در نظر دارد. نقش‏ تاريخى بورژوازى را، دست كم، در چهارچوب استراتژى سياسى و فرهنگى به پرولتاريا واگذار كنيد،  آنوقت پرولتاريا عصر جديدى را نويد خواهد داد. گرامشى صراحتاّ اين جابجائى را انجام نمى دهد، ولى بنظر مى‌رسد بطور ضمنى در بحث اصلى او آمده باشد. بعدها به اين بحث كه آنرا" سفسطه جابجائى طبقاتى" ناميده‌ام باز خواهم گشت بنابراين" جامعه مدنى" صحنه اصلى مبارزه طبقاتى مى‌شود و گرامشى يانيسم بمثابه يك جنبش‏ بر مبارزه فرهنگى تاكيد مى كند و در مقابل زمينه بلحاظ نظرى تضعيف شدة‌يى پديدار انگارى* عاميانه ماركسيسم، تا حدودى اهميت تاريخى پيدا مى كند. اما ضعفش‏ اين است كه با تاكيدات فرهنگى با توجه لازم به ساختار درونى اساسى و پويايى سرمايه‌دارى توام نمى‌شود. در اينجاست كه خطر وجود دارد. بعنوان نمونه جهت‌گيرى گرامشى يانيسم،شانتال موفه بطور مشخص‏ با تاكيد بر گسست گرامشى از علت‌گرائى اقتصادى و تقليل‌گراى طبقاتى ادعا مى‌كند كه " در اين موارد است خدمت اصلى  گرامشى به تئورى و ايدئولوژى ماركسيستى "مساله موفه اين است كه چگونه تقليل‌گرائى طبقاتى را مى‌توان بدون انكار تعييّن طبقاتى رد كرد و همچنين اين حقيقت را كه ايدئولوژى به طبقات خدمت مى‌كند. راه حلى كه وى پيشنهاد مى‌كند اين است كه ايدئولوژى را مى‌توان بمثابه موضوع مشخص‏ مبارزه بين طبقات تلقى كرد. طبقات به ايدئولوژى شكل دهند و طبقه مسلط ايدئولوژى مسلط جامعه را رقم مى‌زند. اما اين راه حل نيست زيرا منشاء مشخص‏ ايدئولوژى سرمايه‌دارى)يعنى ليبراليسم( و ماهيت فراطبقاتى‌اش‏ را به ما نشان مى‌دهد و فقط تفسير ديگرى از نظر ظاهرى و هدفدار رابطه طبقه و ايدئولوژى كه موفه از آن پرهيز دارد را بر ملا مى‌كند. به پيامدهاى سياسى اين درك گرامشى بعداً باز خواهم گشت. ماركسيستها در تائيد كاربرد غير انتقادى خود از اصطلاح جامعه مدنى _ حكومت در آثار اوليه ماركس‏ و آن بخش‏ از آثار انگلس‏ كه اين اصطلاح را طى فعاليت سياسى و فكرى خود مورد استفاده قرار داده است، اسنادى يافته‌اند.)6( اين اسناد به بخشى از دستگاه فكرى متعارف"ماركسيسم "ناسنجيده تبديل شده است. قبل از آنكه ماركس‏ به مطالعات اقتصادى در سال 1843 بپردازد، مفهوم جامعه مدنى كه در برابر"حكومت" قرار داده مى‌شد در تحليلهاى او اساساً جنبه محورى پيدا مى‌كند.ماركس‏ اگر چه در آثارى چون "انتقاد بر نظريه همگى حكومت" و"پيرامون مسئله يهود" رابطه جامعه مدنى _ حكومت را بشيوه نمونه‌وار فوئرباخى معكوس‏ مى‌كند و جامعه مدنى را زمينه حقيقى جامعه مدنى، دركش‏ از اين اصطلاح اساساً همگى است. ماركس‏ بعد از اقدام به مطالعات اقتصادى شروع به درك ماهيت ايدئولوژيك اين مفهوم ميكند امّا از آنجا كه برداشت او از شالوده"مادّى " جامعه بيش‏ از حّد انتراعى است و بلحاظ نظرى تفكيك نشده هنوز هم نمى‌توان محتواى اساسى آنرا توضيح دهد. آنچه بيشترين اهميت را دارد همانطور كه خواهيم ديد، فقدان تمايز بين روابط توليد و روابط مبادله است. جامعه مدنى حالا به معنى مناسبات اجتماعى در شكل نسبتاً عام  و انتزاعى آن است. براى نمونه به" دستنوشته‌هاى فلسفى و اقتصادى" "تزهايى در مورد فوئر باخ" "ايدئولوژى آلمانى" و "فقر فلسفه" مراجعه كنيد. در ايدئولوژى آلمانى ماركس‏ و انگلس‏ مى‌نويسند:شكل مبادله‌اى كه نيروهاى مولده موجود در تمامى مراحل تاريخى گذشته مهُر خود را بر آن مى‌زند و به نوبه خود تعيين كننده اين مراحل بودند جامعه مدنى است . اين جامعه مدنى منشاء واقعى و صحنه نمايش‏ تاريخ است.... جامعه مدنى كلّ مبادله مادى افراد در مرحله معيّنى از تكامل نيروهاى مولده را در بر ميگيرد. جامعه مدنى كل حيات صنفى و تجارى يك دولت معين است.)7(

آنها بلافاصله اضافه ميكنند كه گرجه "جامعه مدنى بطور دقيق تنها با بورژوازى تكامل مى‌يابد." ميتوان آنرا عموماً پايه حكومت و بقيه روبناى ايده‌اليستى دانست" اين مثال كلاسيك اين مفهوم در مجموعه آثار ماركسيست _ ليننى و ماركسيستهاى عامى بوده‌است، كسانيكه عموماً "زيربناى اقتصادى" و "جامعه مدنى" را بگونه مبهمى يكسان گرفته‌اند، نتوانسته‌اند پى ببرند كه آثار دوران كمال ماركس‏ اين نظريه را كاملاً كنار گذاشته است. از نقطه نظر اين ديدگاه عاميانه جايگاه مناسب اصطلاح جامعه مدنى_ حكومت در تئورى ماركسيستى و تازگى تئورى گرامشى در تكامل تئورى ماركسيستى ، تنها اينست كه او جامعه مدنى را به روبنا انتقال مى‌دهد و بر نقش‏ اجتماعى _هستى شناسانه نظام حكومتى تاكيد مى‌ورزد.)8( بنابراين در جائى كه ماركسيستهاى عامى طرح زيربنا )جامعه مدنى(+روبنا)نظام حكومتى( را دارند، گرامشى طرح زيربنا + روبنا)جامعه مدنى + نظام حكومتى( را دارد. چيزى كه اينجا اتفاق افتاده اين است كه نظر هگل بطرق ديگرى تكامل داده شده است. ماركسيستهايى عامى فكر ميكنند مسئله واژگون كردن اصطلاح همگى و تبديل آن به مفهوم ماترياليستى زيربنا و روبناست، در حاليكه از نظر گرامشى و پيروان او مسأله بر سر تلفيق تفسير "دفائق و مسلط" اصطلاح همگى است با وجه تمايز زيربنا_روبنا )در صورت درك انتزاعى مساله( بمظور تصحيح برداشت ماركسيستى عاميه، آن  يك علت‌گرايى اقتصادى و ديدگاهى پديدار شناسانه ناقص‏ روبنا را در اختيار ما ميگذارد كه گرايش‏ بر فراموشى كامل روبنا دارد و اين يك زيربنا و روبناى نامشخصى را با تاكيد كامل بر روبنا ارائه ميدهد و گرايش‏ به فراموشى كامل زيربنا دارد. وقت آن است كه همه چيز را از نو شروع كنيم و توجه خود را بر آثار بعد از سال 1857 ماركس‏ متمركز كنيم و ايدئولوژى آلمانى را به انتقاد گزنده موشها بسپاريم، كارى كه ماركس‏ خود متقاعد به انجام آن بود. بدين ترتيب به آن چيزى كه من فكر مى‌كنم ديد درست هم از ماركسيسم عاميانه و هم از گرامشيانيزم است دست پيدا مى‌كنيم . تنها در گروندريسه سالهاى 58_1857 و آثار بعدى آن است كه ماركس‏ بطور قطع توجه خود را از پديده سطحى كالا و رمز آلودى آن در قلمرو مبادله، به مناسبات مبادله بعنوان بيانى دقيقتر و اساسى‌تر روابط توليدى معطوف ميسازد. "جامعه مدنى" در مفاهيم اوليه خود از كتاب"سرمايه" كنارگذاشته مى‌شود. ماركس‏ بسيار بندرت جامعه مدنى )   (را در سر جلد سرمايه بكار مى‌برد و سپس‏ از جامعه بورژوايى )   (

بعنوان ترجمه مناسب‌تر آن استفاده مى‌كند. آنچه ما در سرمايه‌داريم به بيان ماركس‏ در"پيش‏گفتارى" كه در سال 1859بر"سرمايه" نوشته عبارتست از كالبد شكافى جامعه مدنى.)9( در توضيح ماركس‏ از اين كالبد شكافى است كه كشف مى‌كنيم كه چگونه تقدم تعيين طبقاتى )               ( را حفظ كنيم و در عين حال از تقليل‌گرايى طبقاتى پرهيز كنيم و به سفسطه تئورى جابجايى كه خود به سوءاستفاده بوروكراتيك كمك مى كند در نغلتيم. نكته مهم در تشريح اين كالبد شكافى تمايز بين مناسبات توليدى و مناسبات مبادله است و خصوصيت ويژه ارتباطشان كه بگونه‌ايست كه مناسبات مبادله آشكار )پديدارى( ،با معكوس‏ كردن مناسبات توليدى اساسى بر اين رابطه سرپوش‏ مى گذارد. البته براى درك اين قضيه بايد تمايز بين كار بعنوان فعاليت جدائى ناپذير از وسائل توليد و نيروى كار بمثابه توان يا ظرفيت كار را درك كنيم. مزدبگيران، بى شباهت به بردگان كه خود جزوء دارائى‌اند بايد نيروى كارشان را بفروشند زيرا كه آنها طى روند تاريخى طولانى از وسائل توليد براى خود محروم شده‌اند، ابزار توليد جزو دارائى سرمايه‌داران است و آنچه آنها براى راه‌ انداختن اين ابزار نياز دارند نيروى كار است. دستمزدها بعنوان قيمت كار ظاهر مى‌شود، در صورتيكه  در اصل تنها ميتوانند قيمت نيروى كا باشد.)10(دستمزد در شكل تغيير يافته اين مزيت را براى سرمايه‌ دارد كه بخشى از ارزش‏ ايجاد شده)كه به كارگران داده مى‌شود( را بعنوان كل آن نمايش‏ ميدهد. كارگران كه دستمزد خود را قيمت كار يا قيمت فعاليت جسمى براى مدت زمان معينى تلقى مى‌كنند، متوجه اين قضيه نيستند)و سرمايه‌دار هم متوجه نيست( كه بخشى از ارزشى كه آنجا از طريق كارشان توليد مى‌كنند به آنها بازگردانده نمى‌شود، بلكه بمثابه نيرويى مسلط بر آنها توسعه پيدا مى‌كند.، قدرت خود آنها بر عليه‌شان بكار گرفته ميشود. ريشه از خودبيگا صرفاً نه در پرستش‏ كالا است كه در سطح مبادله اشكار مى‌شود بلكه در مناسبات توليدى اساسى قرار دارد. بنابراين دستمزدها اساساً با نيروى كار يكسان گرفته ميشود. امّا قميت يك روز نيروى كار اساساً چيست؟در اينجاست كه تئورى ارزش‏ كار مطرح ميشود. نوآوردها تا آنجا كه مستقيماً نيازهاى بشرى را ارضاء مى‌كنند داراى ارزش‏ مصرف كيفى‌اند، ولى تا آنجا كه با محصولات"كالاهاى" ديگر مبادله ميشوند، داراى ارزش‏ مبادله كمّى‌اند. ارزش‏ مبادله ارزشهاى مصرفى از نظر كيفى متمايز را محو ميكند، و ارزش‏ را بعنوان خصوصيت مشترك همه‌ كالاها بديهى فرض‏ مى‌كند. جوهر ارزش‏ كار است، باين معنى كه كار مجرد يا كارى است كه از نظر كيفى بر حسب مهارت و وظيفه و غيره متمايز نشده است. نيروى كار ارزش‏ مصرفى خاص‏ خود را دارد: ميتواند]تنها در رابطه با وسائل توليد[ بعنوان كار تحقق يابد، يعنى بعنوان فعاليت توليد كنندة ارزش‏ . استدلال ماركس‏ اينست كه ارزش‏ هر كالايى از طريق زمان كار اجتماعاً لازمى كه در آن تجسم يافته است، تعيين ميشود. در سرمايه‌دارى نيروى كار ضرورتاً بعنوان كالا عرضه ميشود يعنى چيزى كه ميتوان خريد و فروخت. بسيار خوب، مقدار ارزش‏ اين كالاى خاص‏، نيروى كار، چيست؟ اين مقدار به همان طريق كالاهاى ديگر يعنى بوسيله زمان كار اجتماعاً لازم كه در آن تجسم يافته است تعيين مى‌شود. معنى آن در اين مورد چيست؟ معنى آن تنها ميتواند زمان كار اجتماعاً لازم براى بازتوليد توانايى با نيروى كار باشد. بنابراين ارزش‏ نيروى كار عبارتست از ارزش‏ كالاهايى كه مصرف ضرورى طبقه كاركنان را تشكيل مى‌دهد. برخورد با نيروى كار بعنوان يك‌ كالا و مبادله آن با دستمزد بمعنى اينست كه نيروى كار كارگران در برابر ارزش‏ كامل آن مبادله ميشود:يعنى مبادله برابر صورت ميگيرد وبى عدالتى و تقلبى در كار نيست. در مورد يك كالا چه انتظارى بيشتر از ارزش‏ كامل آن در مبادله وجود دارد. از طرف ديگر موقعى كه كارگران عملاً كار مى‌كنند،يعنى وسائل توليد را بكار مى‌گيرند كه بوسيله سرمايه‌دار فراهم شده ارزشى را توليد مى‌كنند كه از ارزش‏ نيروى كارشان بيشتر است. تفاوت بين ارزش‏ نيروى كار و ارزش‏ ايجاد شده توسط كار ارزش‏ اضافه است و توسط طبقه سرمايه)استثمار( براى توسعه وسايل توليد، و نيروى كار و غيره ضبط مى‌شود، بنابراين جائى كه در مبادله دستمزد نيروى كار برابرى )در سطح مبادله( وجود دارد، در توليد و استفاده از ارزش‏ )در سطح توليد( نابرابر وجود دارد. برابرى و نابرابرى دو بعُد يك روند واحدند، آنچه كه شكل برابرى دارد، در مضمون، اساساً رابطه‌ايست نابرابر. مضمون اساسى)برابرى يا نابرابرى( تا آنجا كه ارزش‏ اضافه را بتوان با فرض‏ بر كالا تلقى كردن صِرفِ نيروى كار )ارزش‏ مبادله( تصاحب كرد، ذاتاً به شكل ظاهرى مربوط مى‌شود و نيروى كار را فقط زمانى ميتوان كالا تلقى كرد كه ارزش‏ اضافه تصاحب شود يعنى در صورتيكه نيروى بيگانه‌اى وجود داشته باشد كه خيلى طرز تلقيهايى از آن داشته باشد. كتاب "سرمايه ماركس‏ توضيح ميدهد كه چگونه برابرى مبادله) بعنوان يك نمود( با روندتصاحب ارزش‏ اضافه كه اساساً نابرابر است، مسلم گرفته ميشود، چگونه آزادى مبادله كنندگان كالا براى انتخاب اينكه چه وقت، در كجا، با چه كسانى، چه چيزى را معامله كنند و به چه قيمتى )تحت شكل قرار دادى( با اعمال فشار اساسى بر آنهائى كه هيچ وسيله توليدى براى فروختن نيروى كار خود ندارند مسلم گرفته شده است و اينكه دارايى خصوصى كه ذاتى كالاست ) وظاهراً حتى در خود نيروى كار هم هست( عبارت است از تصاحب تاريخى وسائل توليد امرا معاش‏ يك فرد و چگونه پى‌گيرى منفعت طلبى كه بازتاب آن در مبادله و گردش‏ است با انباشت و باز توليد سرمايه، بطور خلاصه سود، مسلم گرفته ميشود. در سرماى‌دارى شكل ظاهرى مناسبات مبادله‌اى يعنى ظاهر ساختار اقتصادى بر كليه روابط انسانى سلطه پيدا مى‌كند، برما تاثير مى‌گذارد و بر سبيل عادت در زندگى روزمره بعنوان"نوع" روابط اجتماعى واقعى در نظر گرفته مى‌شود. جامعه مدنى دقيقاً حاصل بسط ايدئولوژيك اين اضداد مسلم فرض‏ شده روابط اساسى ريشه‌دارتر جامعه سرمايه‌دارى است.جامعه مدنى همانطورى كه مى‌بينيم  خصوصيت دوگانه دارد، زيرا مضمون ظاهرى )پديدارى( آن عبارت است از كليت مناسبات مبادله و گردش‏ در شكل‌بندى اجتماعى سرمايه‌دارى، و در شكل ايدئولوژيك آن عبارت است از نظريه‌سازى از جامعه بر مبناى اين فرض‏ كه جامعه حاصل جمع افراد آزاده برابر، سودجود، صاحب دارايى است كه داراى حقوقند. جامعه مدنى هم زيربنا و هم روبناست،