|
جامعه مدنى: بررسى سودمندى يك اصطلاح تاريخى
نوشته : كريشان كومار
از كالج كينر دانشگاه كنت
دركانتربورى
دسامبر سال 1991
ترجمه" جمشيد"
ح. رياحى
خلاصه
اصطلاح جامعه مدنى وِرد زبان
بسيارى از نظريه پردازان انقلاب 1989 در اروپاى
غربى و اروپاى شرقميانه بوده است. اينروزها اميد
ميرود كه جامعه مدنى بمثابه يك مفهوم و يك برنامه
جوامع پساكمونيستى را در راه رهايى ازمشكلات و
گرفتاريهاى سياسيشان يارى رساند. اين اميدچقدر
برحق است؟ اصطلاح جامعه مدنى در حال حاضر چه در
شرق و چه در غرب تا چه حّد كارساز است؟ اين نوشته
در آغاز كار كرد تاريخى اين اصطلاح را و سپس مفيد
بودن آن در شرايط جارى جوامعى اروپاى غربى و شرقى
را بررسى مىكند.
" جامعه مدنى هنوز هم ايدهاى بيش
نيست ، بخود در اينجا، بوداپست، همچون جزيرة ناكجا
آبادى نظر بيافكنيم، جورچ كنراد در" ضدسياست") سال
1984(
تلاش براى تحقق مجدد يك ايده
ترديدى نميتوان داشت كه بسيارى از
روشنفكران اروپايى شرقى و مركزى پرداخت و بازسازى
"جامعه مدنى " را وسيله نجات ملل خود از گرفتاريها
ومشگلات جارى دانستهاند. اين باور براى برخى از
انديشمندان غربى نيز انگيزة بازنگرى مجدد اصطلاح
جامعه مدنى و امكان همخوانى آن با شرايط اين جوامع
شده است. در هر حال، بحران سوسياليسم بمثابه يك
تجربه و يك ايدئولوژى جستجو و يافتن بديل و
جايگزينى براى آن را ضرورى ساخت. ظاهراً اصطلاح
جامعه مدنى كه در آن پلوراليسم دمكراتيك اجراى
قانون و هدايت دولت بطرز مطلوبى تركيب شدهاست
جوامعى كه در پى رهايىاز افراطكاريهاى
سوسياليسم دولتى بودهاند را اميدوار كرده است. در
عين حال: بنظر مىرسد كه جامعه مدنى به شكلگيرى
مجدد سياست راديكال در جوامعى كه سوسياليسم جاذبه
پيشين خود را از دست داده يارى برساند.
احياء مفهوم جامعه مدنى تمرين
آگاهانهايست در يادآورى و بِه سازى...
يكى از طرفداران جامعه مدنى
مىگويد جامعه مدنى "نوعى يادو خاطره است كه رو به
آينده دارد،" نوعى "حفظ " يا "احياء" گنجينه
نويسندگان، متنها و نسخههايى" است كه دير زمانى
فراموش شده بود يا صرفاً "بورژوايى" بحساب مىآمد
و"شرط ضرورى بر انگيختن تخيل كسانى استكه در دوران
معاصر دمكراتيك فكر مىكنند. احتمال ميرود
دانشمندان غربى براين تجديد و احيا از همتايان
اروپاى مركزى و شرقى خود بيشتر تأكيدكنند. در آنجا
نگرانى و بيم از "حكومت تكحزبى"مفهوم ديگرى كه در
اين اواخر به آن بى توجه بودهاند_ايدة جامعه
مدنى را بمثابه برابر نهاد و بديل دولت _ حزب
زنده نگداشته است. )2( امّا حتى همين جا هم سقوط
سريع و غير منتظرة دولت_ حزب بخصوص در رويدادهاى
خارقالعاده سال 1989 است كه معنى و اعتبار جديدى
به ايدة جامعه مدنى داده است. در اينجا نيز در
مفهوم زنده كردن سنّتهاى معينّى كه به دوران
پيشاكمونيستى تعلق دارد، عنصر احياء و بهسازى
مشهود است.
بنابراين در هر دو مورد سرو كار ما
با مفهومى است كه پژواك تاريخى غنى بهمراه دارد.
با مفهومى سروكار داريم كه بخش قابل توجهى از
جذبه آن داشتن تنوع و سايه روشنهاى متعدد مفهومى
است كه از نسلهاى پياپى انديشمندان برجاى مانده
است. همانگونه كه اغلب كاربردهاى اين اصطلاح نشان
ميدهد، سرو كار مابيشتر با حوزة معيارها است و نه
با حسرت جالبى را بر مىانگيزد. حالت شراب كهنه
مرغوبى را دارد كه پر از عمق و پيچيدگى است. چه
كسى ميتواند به آن ايراد بگيرد؟ چه كسى آرزوى تحقق
آنرا ندارد؟
شراب كهنه مرغوب ميتواند بر
انگيزاند ولى ميتواند هم مست كند، قدرت تشخيص را
از بين ببرد و ذهن را مختل كند ضرورت احياء مفهوم
جامعه مدنى چيست؟ اين مفهوم چه ميتواند داشته باشد
كه در ديگر مفاهيم نيست؟ گستردة نظرى آن تا به
كجاست و تا چه حّد ميتوان آنرا بهعمل در آورد؟
براى بررسى اين سئوالات ابتدا هرچند مختصر مى
بايستى نظرى به تاريخچه اين مفهوم بيافكنيم. زيرا
ترديد در مفيد بودن احياء آن بخشاً ريشه در تاريخ
و پيچيدة معانى گوناگون و گاه متضاد آن دارد.
تاريخچه اين مفهوم
تاپايان قرن هيجدهم اصطلاح "جامعه
مدنى" مترادف حكومت يا
"جامعهسياسى"بود.سرچشمههاى كلاسيك اين اصطلاح
دقيقاً در هيمن جا آشكار ميشود. "جامعه مدنى" كم و
بيش ترجمه
societas cisulis
سيسرون* وKoinonia
qolitibe
ارسطو بود. لاك* از"دولت مدنى"همراه و بمثابه
بديل" جامعه مدنى يا سياسى" صحبت كرد. كانت* جامعه
بورژوايى) (
Burgerliche geselschaftرا
حكومت مشروطهاى ميداند كه تحّول و رشد سياسى در
جهت آن سمتوسو ميگيرد. از نظر رسو* جامعه مدنى)etat
ciscil(
همان حكومت است. در تمام اين كاربردها جامعه مدنى
در تقابل با شرايط "بى تمدن" بشريت قرار ميگيرد،
خواه در وضعيت فرضى باشد يا دقيقتر تحت نظام
"غيرطبيعى " دولتى كه مستدانه حكومت مىكند ونه از
طريق قانون، در اين معنا، جامعه مدنى بيانگر رشد
تمدن است تا جائيكه جامعه "متمدن" ميشود.
همانطوركه در مفهوم كلاسيك شهر دولت آتنى يا
جمهورى رم آمده است، جامعه مدنى نظم اجتماعى
شهروندى است . در اين نظم مرده)وبندرت زنها(
مناسبات خود را تنظيم و مشاجرات خود را از طريق
مجموعه قوانينى حّل و فضل مىكنند. در اينجا ادب و
فرهيختگى حاكم است و شهروندان در حيات عمومى جامعه
شركت فعّال دارند. پيوند شهروندى و جامعه مدنى
هرگز بطور كامل از بين نرفت. اين پيوند بخشى
ازسامائهايست كه به پيروزى جامعه كنونى جذابيت
بخشيده است. البته در نيمه دوّم قرن هيجدهم نوآورى
تعيين كنندهاى تعادل بين جامعه مدنى و حكومت را
برهم زده جانكين* معتقد است كه اين نوآورى
دستاورد انديشه آمريكايى و بريتانيائيست. او در
نوشتههاى لوك*،پين، فرگوسن* واسميت* هرجزئيات
اساسى بخشى از جامعه انگشت مى گذارد كه از حكومت
متمايز است و شكل و راهكارهاى خود رادارد . اين
نويسندگان در عين حال كه جامعه مدنى را بمفهوم
كلاسيك آن بكار مىبردند يعنى در مفهومى كه آدام
فرگوس* در مقاله خود تحت عنوان:"مقالهاى پيرامون
جامعه مدنى"بكار برد، در حقيقت ، به تمايزى دست
يافتند كه بعدها در معناى اين اصطلاح تحّول اساسى
بوجود آورد.)4(
كين* معتقد است كه مشغله اين
نويسندگان عمداً سياسى بود. در بحثهاى مربوط به
استبداد در قرن هيجدهم، جامعه مدنى بمثابه يك
مفهوم مطرح بود، روى آن كار مىشد و سيلهاى بود
جهت مقابل با استداد.)5( در اينجا كين* در
رويارويى با نظر سوم"مالكيت_ مداز*" كه از ماركس
گرفته شده بودواكنش نشان ميداد. اين نظرتمايز بين
جامعه مدنى و حكومت را به رشد سرمايهدارى و توسعه
علم اقتصاد سياسى مربوط مىداند. طبق اين نظر شكل
يابى مجددمفهوم جامعه مدنى با حوزة مشخصّى از
مالكيت خصوصى پيوند داشت كه ويژگى اصلى آن درجه بى
سابقهاى از خودمختارى و استقلال از ديگر حوزههاى
اجتماعى بود. ماركس مىگويد جامعه مدنى )burgerliche
gesellschaft=
جامعه بورژوايى( "كل مراودات مادّى افراد در مرحله
معينّى از توسعه نيروهاى مولّده را در بر ميگيرد."
در اين مفهوم عام و تحليلى جامعه مدنى بمثابه
"سازمان اجتماعى كه مستقيماً از توليد و تجارت
نشأت ميگيرد" همواره و همه جا" سرچشمه حقيقى و
صحنه واقعى تاريخ است. و پايه حكومت و بقيه روبناى
ايدآليستى را شكل مىدهد." امّا كشف اين حوزه و
شناخت اهمّيت اساسى آن در تاريخ تنها مىتوانست در
مرحله خاّصى از رشد نيروهاى مولّده بوجود آيد:
مرحلهاى كه بورژوازى توانست در اساس و تا
حّدبسندهاى در عمل، اقتصادى متمايز از حكومت و
ديگر ارگانهاى اداره كننده را پايه ريزى كند.
تنها در آن هنگام بود كه علم نوين اقتصاد توانست
آنرا جامعه مدنى بنامد و راهكارهاى* آنرا تجزيه
وتحليل كند. اصطلاح " جامعه مدنى" زمانيكه مناسبات
مالكيت در قرن هيجدهم از جامعه كمونى كهن و قرون
وسطايى جدا شده بود، ساخته شد.)6(
ماركس ايدة جامعه مدنى را آشكارا
به هگل نسبت ميدهد، ماركس به " شرايط مادى زندگى
اشاره مىكند كه هگل با پيروى از سرمشق انگليسىها
و فرانسويان قرن هيجدهم، آنها را تحت نام" جامعه
مدنى" به يكديگر مرتبط ساخت.")7( امّا بررسى توضيح
مجرد هگلى از جامعه مدنى در حقيقت مؤيد اين تحليل
"مادى" نيست ، بلكه نشاندهندة اينست كه هگل به
مفهوم پيشاماركسيستى قرن هيجدهم جامعه مدنى
نزديكتر است و حق با كين* است كه بر منشاء سياسى
غنىتر و پيچيدهتر اين مفهوم تأكيد دارد.)8(
شلُومواَنيزى* مىگويد جامعه مدنى
از نظر هگل چيزى نيست جز مكانيسم بازار"09( هيچ
چيز ديگر؟ به يقين منافع مادى به اين جا تعلق
دارد، به اين" همكارى اعضاء بمثابه افراد خوديار."
از نظر هگل نيز همچون ماركس روشن است كه شكلگيرى
اين حوزه بمثابه هويتى متمايز و نهادى شده تقريباً
و بطور نسبى همين اواخر صورت گرفته است. از نظر
هگل از دورة رونسانس به اين سو "پيدايى جامعه
مدنى دستآورد دنياى مدرن است . اين دنيا براى
نخستين بار وضعيّت قطعى اين ايده را روشن كرده
است." افزون بر اين، فضيه ازين قرار است كه جامعه
مدنى به قلمرو "نمود" تعلق دارد. در اين قلمرو
ويژه بودن و خودمدارى " به افراط بى حّد وحصر" راه
مىبرد و زندگى اخلاقى كه اساساً اجتماعى است
ظاهراً به غرق شدن درهاىوهوى خودجويى.)10(
بديهى است نمِود گمراهكننده
است. جامعه مدنى بمثابه آنجا در پيشروى روح بسوى
فراگيرى حكومت_ آنگونه كه نظر ماركس است_ صرفاً
كارزار مبارزة افراد رقيبى است كه هدفهاى خصوصى
خويش را دنبال مىكنند. جامعه مدنى بخشى از زندگى
اخلاقى است. جامعه مدنى از افراد و روابط بين آنها
فراتر ميرود و حيات كل جامعه را در بر ميگيرد.
جامعه مدنى عبارتست از فرايند مداخلهگرى ." شخص
معين" جامعه مدنى با موضوع مجرد حوزة اخلاق)Moralitat(
به اين لحاظ متفاوت است كه بتدريج به شناخت خود
بمثابه عضوى از جامعه دست مىيابد و پى مىبرد كه
براى رسيدن به هدفهاى خود مىبايستى با كمك ديگران
عمل كند.
در كار جمعى به خصوصيات فرد بها
داده ميشود .فرد ديگر عددصرف نيست و سرانجام در
نيتجه نيروى آموزندة نهادهاى جامعه مدنى بچنان
شعور اجتماعى ميرسد كه هدفهاى خاص خود را تنها در
رابطه با هدفهاى عمومى مىخواهد و بدين ترتيب از
جامعه مدنى فراتر رفته به قلمره حكومت مىرسد...
تاريخ جامعه مدنى تاريخ آموزش
داورى خصوصى است تا آنجا كه خاص به قلمرو عام باز
گردد11).(
اصطلاح "burgerliche
geselschaft"
*داراى ابهامى است كه ضرورى است در نوشتههاى هگل
و ماركس بررسى شود. اين اصطلاح تمايزى بين حوزه
بورژوائى )bourgeois(
و حوزه شهروندى قائل نيست. ماركس آنرا كم وبيش
مترادف جامعه بورژوايى_ صحنه بازيگر اقتصادى
خودپرست_ ميداند: هگل نيز مطمئناً اين نظر را
دارد_ اينكه جامعه مدنى حكومت نيست_ اما او نيز با
ايدى نقادانه كشش به سوى شهروندى را در آن
مىگنجاند يعنى عبور و گذر كردن از چشمانداز
جامعه مدنى به چشماندازو نگرش حكومت. بهمين دليل
است كه حوزه جامعه مدنى تنها شامل نهادهاى اقتصادى
نميشود بلكه نهادهاى اجتماعى و مدنى را نيز در بر
ميگيرد.
*جامعه بورژوايى
و نه تنها بازار يعنى نظام توليد
مبادله بمنظور رفع نياز بلكه همچنين طبقات و
شركتهايى كه با زندگى اجتماعى، مذهبى، حرفهاى و
تفريحى سرو كار دارند را نيز شامل ميشود. يكى
ازاين طبقات بوروكراسى است، يعنى"طبقه عممى"
طبقهاى كه خاص بودن جامعه مدنى را با عام بودن
حكومت پيوند مىزند. ديگر عومل مداخلهگر عبارتند
از مجموعهاى از نهادهاى عمومى از قبيل دادگاهها،
آژانسهاى رفاهى ومؤسسات آموزشى كه مستقيماً با
هدفهاى مدنى سروكار دارند. اين نهادهاى غير
اقتصادى در فلسفه سياسى هگل نه جانبى و كم اهميّت
بلكه جزء اصلى جامعه مدنى است. همانطور كه
پكچونسكى* مىگويد:
" جامعه مدنى در اين مفهوم قلمرويى
است كه انسان مُدرن بگونه قانونى به منافع خود
تحقق مىبخشد و فرديّت خود را رشد مىدهد، امّا در
عين حال ارزش فعاليّت گروهى ، همبستگى اجتماعى و
بستگى داشتن رفاه خود به رفاه ديگران را مىآموزد،
اين همه او را براى شهروندى آموزش مىدهد و براى
شركت در قلمرو سياسى حكومت آماده مىكند.،)12(
در جاى ديگرى آويزى* پس از تلاش
در جهت محدود كردن مفهوم جامعه مدنى هِگل با سر
سختى سعى مى كند مفهوم جامعه مدنى ماركس را
بزرگتر از آنچه هست جلوه دهد. آوينرى* مىگويد كه
ماركس به روشنى بين جامعه مدنى" بمثابه حوزة
فعاليّت اقتصادى كه ملاحظات سياسى مانعى بر سر راه
آن نيست "و"بورژوازى بمثابه يك طبقه" تمايز قايل
شد. ماركس با اين كار توانست از رشد سرمايهداى
تحليل سياسى بدست دهد. جامعه مدنى عبارت بود از
ايجاد جنبش اشتراكى شهروندان پايانه قرون وسطحى ،
خميرة جامعه مدنى مجامع شهرى و كمونها بودند. اين
امر زمينه را براى انباشت سرمايه و رشد طبقات
بورژوا فراهم كرد. بنابراين "يك انقلاب
اجتماعى_سياسى در اروپاى اواخر قرون وسطحى" چراغ
راه انقلاب صنعتى شد" كشورهايى كه جامعه مدنى را
بسط و توسعه ندادند، نتوانستند در چارچوب
سرمايهدارى رشد كنند.")13(امّا اين تلاش جهت
خصلت اجتماعى _ سياسى بخشيدن به جامعه مدنى در
حقيقت با برخورد معمول ماركس با آن خوانايى
ندارد. همانطوركه اوين گلدنر* مىگويد:
"تاكيد ماركس معمولاً بر اين بود
كه ساختارهاى اجتماعى جامعه مدنى هويتهاى مستقلى
نيستند كه ايجاد كنندة جامعه بورژوايى باشند بلكه
بيشتر چارچوبهايى بودند كه جامعه بورژوايى در آن
بوجود آمد، يعنى بيش از آنكه توليدكنندة طبقه
بورژوا باشند حاصل آن بودند.")14(
گرايش ماركس به دوگانگى و نسبت
دادن همه پديدههاى اجتماعى به زيربناو روبنا
بمعنى آن بود كه جايى براى قلمرو مستقل و متمايز
اجتماعى وجود ندارد. كاركردها و نهادهاى اجتماعى
جامعه مدنى تنها شكلهايى بودند كه زندگى اصلى
جامعه سرمايهدارى يعنى حيات اقتصادى در آن پيش
برده مىشد. بنابراين است كه ماركس ادعا مىكند
كه"تجزيه وتحليل جامعه مدنى را مىبايست در اقتصاد
سياسى جستجو كرد.")15( ساختارهاى اجتماعى جامعه
مدنى در زيربناى اقتصادى حّل مىشد. بُعد اقتصادى
جامعه بسط و توسعه داده مىشد بطوريكه با خود
جامعه وجه مشترك پيدا مىكرد. اين برخورد
تنهاوتنها دوگانگى جامعه _حكومت را نتيجه ميداد، و
كاملاً روشن بود دست بالا را چه جريانى داشت.
همانطوركه اِنگلس مىگويد: "حكومت يعنى نظم
سياسى، تابع است و جامعه مدنى يعنى قلمرو مناسبات
اقتصادى، عنصر تعيين كننده.")16(
گلدنر* استدلال مىكند كه مفهوم
تقليلگرايانه جامعه مدنى ماركس، ماركسيسم را از
درگيرى با موضوع اصلى جامعه شناسى دور كرد. اين
موضوع اصلى دقيقاً عبارت بوده است از ساختارهاى
اجتماعى جامعه مدنى كه قلمروى بحساب مىآمد كه
فاصله بين فرد و نهادهاى رسمى حكومت را پُر
مىكرد. گلُدنر* در نوشتههاى سنسيمون*، كنت*
،دوتكويل* ،دوكيهايم، تونيز* و پارسن* تلاش جهت
درگيرى با مسأله اساسى جامعه مدرن را مىبيند :
اينكه چگونه ميتوان" راهسّومى" بين
تجزيه"جامعهاى كه" از سوئى "بر مدار بازار
رقابيتى مى چرخد" از ديگر سو "زيرسلطه حكومت است"
يافت. عموماً راهحّل را در ساختار گروهها و
سازمانهايى يافتهاندكه فرد از طريق آنها احساس
همبستگى اجتماعى و مشاركت مدنى را در خود رشد
مىدهد. جامعه شناسى جامعه مدنى را تكيهگاه
اشخاص منفرد ميداند يعنى فرانيدى ضد جزءجزء شدن
يعنى وسيلهاى كه اشخاص ميتوانند از طريق آن
نقشههاى خود را در جريان زندگى روزمرة پى
بگيرند،راههايى كه بكمك آن ميتوان از وابستگى به
سلطه حكومت دورى جُست .)17(
گُلدنر در اين سنّت جامعه شناسى
ضعفهايى مىبيند و آنرا عمدتاً پاسخ واكنشى و
محافظهكارانه به آنچيزى ميداند كه براى نظم
اجتماعى تهديد محسوب مىشد و از جانب انقلاب صنعتى
و انقلاب فرانسه متوجه اين نظم بود. جامعه شناسى
همچون ماركسيسم در پىگيرى شكلهاى"سازمند"
،"خودبخودى"و"طبيعى" جامعه نسبت به حكومت وبُعد
سياسى بطور عموم غافل بوده است. امّا گُلدنر در
عين حال مشتاق ستايش ازتأكيد جامعه شناختى بر
ساختارهاى جامعه مدنى است. جامعه شناسى بخصوص در
عصرى كه حكومت جمع باور* خطرها و محدوديتهاى
"آرزوهاى رهايىبخش"ماركسيسم را بر ملا كرده است،
نقش مهمّى در حّل مسأله رشد"جامعه مدنى متكى
بخود، سازمانهاى اجتماعى و نظامهاى اجتماعى
دارد."
در دنياى مدرن رهايى بدون وجود يك
جامعه مدنى قوى كه بتواند حوزه و قلمرو عمومى را
تقويت كند و تكيهگاه و مركزمقاومت در مقابل حكومت
بِهموت* باشد، ممكن نيست)18( اين البته زبان ديگر
مدافعين اخير ايدة جامعه مدنى نيز هست. به ادعاهاى
آنها باز خواهيم گشت، ولى بطورگذارا بايد توجه
داشته باشيم كه در ميان همه جامعه شناسان كلاسيك
كه به ايده جامعه مدنى خدمت كردند: احتمالاً
الكساندر دتكويل* قاطعترين آنها بود.
آنچه دوتكويل*انجام داد عبارت بود
از كارروى دوگانگى حكومت_ جامعه،دو گانگىاى كه نه
تنها در ماركسيسم بلكه در بسيارى از بحثهاى
آنزمان مشترك بود و معّرف حوزه سّوم يعنى اصطلاح
سوّمى بود كه ايدة فرهنگ سياسى را تحت و يا دقيقتر
، حول و حوش حكومت زنده نگهدشت. دوتكويل* هرچند
اصطلاح دقيقى براى آن بيان نكرد ولى در كتاب"
دمكراسى در آمريكا")40_1835(و"رژيم آمريكا و
نثلاب")1856( سه قلمرو را براى جامعه بگونه مقيد
ومؤثر به رسميّت مىشناسد. يكى حكومت است يعنى
نظام نمايندگى سياسى رسمى با مجالس
پارلمانى،دادگاهها، بوروكراسى، پليس و ارتش. يكى
جامعه مدنى است كه اساساً حوزة منافع خصوصى و
فعاليّت اقتصادى است و كم وبيش مستقيماً با
اقتصاد سرمايهدارى كه ماركس نيز آنرا با جامعه
مدنى يكسان ميدانست منطبق است. امّا در جائيكه
ماركس اين حوزه را كل جامعه بدون حكومت ميداند،
دوتكويل* بُعد ديگرى را نقادانه به آن اضافه
مىكند وآن بُعد " جامعه سياسى" است.)19(
جامعه سياسى از گسترش كامل آن
چيزى استفاده مىكند كه دوتكويل* آنرا مهمترين
قانون ناظر بر جوامع بشرى مىنامد. اين قانون"هنر
همكارى و معاشرت است" با جوامع متمدن داراى مجامع
سياسى مجامعى چون خود حكومتى محلّى ،هيأت داوران،
احزاب و افكار عمومى. در اين جوامع ، مجامع مدنى
نيز هست ، مجامعى چون كليسا، اخلاقيات، مدارس ،
مجامع ادبى و علمى ،مطبوعات و انتشارات، سازمانهاى
حرفهاى و تجارى، سازمانهاسرگرمى و تفريح. حيات
اين مجامع و"نيرو و توان خارقالعاده" كه در
اختيار بدنه سياسى مى گذارند، پايه ريز جامعه
سياسى است، دوتكويل* اشاره مىكند كه اين معمولاً
سياست است كه"عادت عمومى و ميل و رغبت به همكارى و
معاشرت" را بسط مىدهد، بطوريكه"انسان ميتواند
مجامع سياسى را مكتبهاى آزاد بزرگى تصوّر كند كه
همه شهروندان بدآن مىروند تا تئورى عام همكارى
بهآنها ياد داده شود." امّا او همچنين معتقد است
كه" مجامع مدنى راه را براى مجامع سياسى هموار
مىكنند" در آنجاست كه"احساسها و عقايد تجديد
مىشونو،قلب تِوسع پيدا مىكند و درك و فهم رشد
مىكند" در هر حال، ازطريق جامعه سياسى است كه
افراط كاريهاى بالقوة حكومت متمركز، بخصوص در
جوامع "دمكراتيك، كنترل ميشود. جامعه سياسى "ديد
مستقل جامعه" را بوجود مىآورد كه ناظر بر حيات
عمومى آنست ، ما را براى سياست آموزش مىدهد،
عواطف ما را آبديده مىكند و مانع پىگيرى تمام
عيار منافع شخصى ميشود. د رآثار گرامشى بخشى از
درك دوتكويل* از جامعه سياسى را باز مىشناسيم.
گرامشى كه "دوتكويل*ماركسيست نام گرفته" نيز به
ريشههاى ايدة هگلى جامعه مدنى باز ميگردد. در
جايى در كتاب "يادداشتهاى زندان" او در بارة
"جامعه مدنى" آنگونه كه هگل آنرا درك كرده نوشته
است و بدفعات در اين يادداشتها از ان استفاده كرده
است)يعنى جامعه مدنى بمفهوم سرورى سياسى و فرهنگى
يك گروه اجتماعى بر كل جامعه محتواى اخلاقى حكومت
()22(....
درجاى ديگر گرامشى مى گويد كه" بين
ساختار اقتصادى و حكومت با قوانين و استبداد آن
جامعه مدنى قرار گرفته است." و اگر قرار نباشد كه
دگرگونى نقلابى به" اخلاق پرستى اقتصادى " تنزل
كند، جامعه مدنى مى بايست "بطور اساسى تحّول
يابد")23(
در اينجا گرامشى با تحليل صرفاً
اقتصادى از جامعه مدنى كه به ماركس وطرفداران او
مربوط ميشود، مخالفت مىورزد. در حقيقت ، ميتوان
فراتر رفت و با نظر نوربرتو بوبيو * همرءى بود،
آنجا كه مى گويد، از نظر گرامشى، برعكس
ماركس"جامعه مدنى نه به حوزة
ساختارى)يعنى"زيربنا"(بلكه به حوزه روبنا تعلق
دارد.")24( به عقيدة او جامعه مدنى را نه در حوزة
توليد يا سازمان اقتصادى بلكه در حكومت بايد جستجو
كرد. فرمولى كه معمولاً در آثار گرامشى ديده ميشود
عبارتست از: حكومت مساوى است با جامعه سياسى
باضافه جامعه مدنى . جامعه سياسى عرصه زور وتحكّم
است و جامعه مدنى عرصه وفاق وهدايت )يا"رهبرى"
.سرورى سياسى طبقه حاكم در"مناسبات سازمند"* بين
اين دو عرصه تجلّى پيدا مىكند.)25(
گرامشى،امّا ،در مخالفت با
گرايشات"اقتصاد مدارانه" در چارچوب ماركسيسم ،
معمولاً علاقمندتأكيد بر نقش مركزى جامعه مدنى در
توليدات و حفظ سرورى است. بدين ترتيب گهگاه حكومت
را با جامعه سياس، نظام حكومت استبدادى عريان،
مساوى ميداند و وظيفه اصلى سازماندهى
سرورى)هژمونى(را بعهدة جامعه مدنى ميگذارد.)26(
بخشى از كتاب"يادداشتهاى زندان " تحت
عنوان"سروى)جامعه مدنى("است. حتى آنجا كه گرامشى
در مورد يكى دانستن حكومت با جامعه سياسى بمثابه
دستگاه ديكتاتورى يا سركوبگر "صِرف هشدار ميدهد،
جامعه مدنى را همچنان بمثابه عرصهاى كه در آن
سرورى)هژمونى(تمرين مىشود، مورد تأكيد قرار
ميدهد. او مى گويد مىبايستى حكومت را بمثابه:
"تعادلى بين جامعه سياسى و جامعه
مدنى) يا سرورى يك گروه اجتماعى بركل جامعه ملّى
كه از طريق باصطلاح سازمانهاى خصوصى همچون كليسا،
اتحاديههاى كارگرى، مدارس و غيره اعمال
ميشود(ديد.
گرامشى ادامه ميدهد:"دقيقاً در
جامعه مدنى است كه مخصوصاً روشنفكران فعاليّت
دارند" در اينجاست كه آنها وظيفه اصلى تأمين
مشروعيت و ايجاد وفاق از جانب گروههاى حاكم را
تحقق مىبخشند.)27(
" زور و وفاق، سركوب و تشويق،
حكومت و كليسا، جامعه سياسى و جامعه مدنى،سياست و
اخلاق....، حقوق آزادى ، نظم و خود_چيرگى*..." و
دوباره مىگيد"زور و وفاق، اقتدار و سرورى، خشونت
و تمدن، لحظه منفرد و لحظه عمومى )"كليسا" و"
حكومت"( ..)28(
نوشتههاى گرامشى پر است ازين
خلافآمدها* و از هر بحث كاملى روشنتر نشان
مىدهدكه چگونه و كجا مىبايست سراغ جامعه مدنى را
گرفت. جامعه مدنى در كاملترين مفهوم عبارتست از
قلمرو و فرهنگ كه با رفتارها و آداب ورسوم جامعه و
سيوة زندگى مردم سروكار دارد. در آنجاست كه
ارزشها ومفاهيم پايهيزى ميشود، مورد بحث قرار
ميگيرد، مورد سئوال واقع مىشود و بجايش طلبيده
ميشود. جامعه مدنى مكمّل ضرورى حاكميت يك طبقه است
از طريق مالكيت آن بر ابزار توليدو تصّرف دم و
دستگاه حكومت. طبق همين بحث ، جامعه مدنى فضايى
است كه مىبايستى توسط هر طبقه جديدى كه در صدد
غصب طبقه قديم است به اشغال در آيد، يعنى همان
جمله معروف "جنگ بر سر موقعيت."
جامعه مدنى امروزه روز
نظريهپردازان معاصر در تلاش بر
سر كاوش پيرامون مفهوم جامعه مدنى واستفاده از آن
در شرايط كنونى، ظاهراً رگهاى غنى ولى بسيار
متنوع را حفارى مى كنند. جامعه مدنى را در اقتصاد
و نظام حكومتى ، در حوزة بين خانواده و حكومت، يا
فرد و حكومت و در نهادهاى غيرحكومتى كه شهروندان
را سازمان ميدهد و براى مشاركت سياسى تربيت
مىكند، يافتهاند، جامعه مدنى را حتى تجلّى كل
رسالت تمدن بخش جامعه مدرن ميدانند. آيا معناى
اصولى و نسبتاً منسجم و همآهنگى در اين سنّت
روشنفكرى ميتوان باز شناخت؟ مفاهيم جارى تا چه حّد
ازين ميراث نشأت گرفته و بدان وابستها |