|
تحليل طبقاتی، تاريخ و رهايی
نويسنده: اريك
اولين رايت
مترجم: سارا محمود
درباره بحران ماركسيسم، و حتی مرگ
آن، هم در مطبوعات عمومی و هم در رسانههای تحقيقی
سخنان زيادی میشنويم. سقوط احزاب كمونيست، به طور
مداوم با سقوط ماركسيسم بهمثابه يك تئوری اجتماعی
مساوی گرفته میشود. هرچند پيوند تاريخی بين
ماركسيسم و "كمونيسم" )بهعنوان اسم خاص برای يك
مدل اقتصادی_سياسی معين( غيرقابل ترديد است، اما
آنها قابل تبديل بهيكديگر نيستند. ماركسيسم
سنتی از تئوری اجتماعی است، هر چند تئوری
اجتماعیای كه عميقاً درگير تلاش برای تغيير جهان
است. بهعلاوه، اين سنتی از تئوری اجتماعی است كه
در چارچوب آن علوم اجتماعی _يعنی تشخيص
مكانيسمهای علی واقعی و درك نتايج آن _ قابل تحقق
است. از طرف ديگر كمونيسم )بهعنوان اسم خاص( شكل
ويژهای از سازمان اجتماعی است كه با سلب مالكيت
خصوصی بر منابع توليدی يا بهحداقل رسانيدن آن و
سطح بالايی از تمركز قدرت سياسی واقتصادی در تحت
كنترل دستگاههای سياسی نسبتاً خودكامه، حزب و
دولت مشخص میشود. چنين احزاب و دولتهايی
ماركسيسم را بهمثابه ايدئولوژیای كه به آنها
مشروعيت میبخشد مورد استفاده قرار دادهاند، ولی
نه سقوط اينگونه رژيمها، نه ناكامی آنها در
تحقق آرمانهای هنجاری
ماركسيسم، بهخودیخود دليلی بر ورشكستگی ماركسيسم
بهمثابه يك سنت عمل علمی _ اجتماعی نيست.
درواقع، دراين ادعا كه مرگ
رژيمهای مبتنی بر اقتصاد فرماندهی متضمن مرگ
ماركسيسم است، طنز بزرگی نهفته است. انديشههای
اساسی ماركسيسم كلاسيك، بهصورتی كه در اواخر قرن
نوزدهم تكامل يافتند، آدم را به اين پيشبينی
میكشاندند كه تلاش برای گسست انقلابی از
سرمايهداری در كشورهای عقبمانده و غيرصنعتی
نهايتاً درحصول به اهداف مثبت خود شكست خواهد
خورد. ماترياليسم تاريخی اورتدكس اصرار داشت كه
سوسياليسم تنها هنگامی امكانپذير خواهد شد كه
سرمايهداری ظرفيت خود را برای تكامل نيروهای
توليدی ازدست داده باشد و به مانع تكامل آتی
ظرفيت توليدی جامعه تبديل بشود.)1( همه
ماركسيستها، از جمله لنين، قبل از انقلاب روسيه
براين باور بودند. بنابراين از نقطه نظر ماركسيسم
كلاسيك، آنچه غيرطبيعی است اين نيست كه اقتصاد
فرماندهی بوروكراتيك دولتی شكست خورده است و
درحال گذار به سرمايهداری
است، بلكه اين است كه بقای آن اينهمه طول كشيده
است. اين امر منعكسكننده سكوتی اساسی در ماركسيسم
كلاسيك است؛ كه فاقد يك تئوری در مورد مقياس
زمانی پيشبينیهايش میباشد. ولی نكته مهم در
زمينه فعلی اين است كه سقوط دولتهای كمونيست نفی
ماركسيسم نيست. حداكثر رد ارادهگرايی لنينيستی،
يعنی رد اين باور است كه با اراده انقلابی و تعهد
سازمانی میتوان سوسياليسم را بر پايه مادی ناكافی
بناكرد.
گرچه بيان دقيق درباره سقوط
رژيمهای كمونيستی، رد ماركسيسم، بهمثابه يك
نظريه اجتماعی را نمیرسانند، معهذا حوادث سالهای
آخر دهه 1980 احساس ترديد و سردرگمی رو به رشد
بخش بزرگی از روشنفكران راديكال درمورد ماندگاری
و فايده ماركسيسم را در آينده دامن زده است. من
همچنان براين باورم كه ماركسيسم بهصورت سنت
زندهای كه در چارچوب آن دانش اجتماعی رهايیبخش
توليد میشود، باقی خواهد ماند، ولی همچنين
احساس میكنم برای اينكه ماركسيسم بهتواند اين
نقش را ادامه دهد، بايد به طرق مختلف بازسازی
شود. در ادامه اين مقاله میخواهم طرح كوتاهی
ارائه دهم كه حدود اساسی اين بازسازی را، با تمركز
ويژه روی مسئله تحليل طبقاتی، ترسيم كند.
سه گرهگاه اصلی ماركسيسم
قبل از بحث روی خود پروژه بازسازی،
لازم است ابتدا محدودهی اصلی آنچه را كه بايد
بازسازی شود ترسيم كنيم _يعنی اينكه ماركسيسم
چيست؟ پاسخ به اين سئوال البته میتواند به تمرين
احمقانه جزمانديشی آئينی منجر شود: ماركسيسم
حقيقی دربرابر ماركسيسم قلابی چيست. سنت ماركسيستی
از رسوبات جدال بر سر اين نوع سئوال پوشيده شده
است. قصد من در اينجا آن نيست كه مجموعهای از
باورها را مشخص كنم كه اگر كسی آنها را اتخاذ
كند میتوان او را بهدرستی "ماركسيست" خواند،
بلكه بيشتر ترسيم محورهای اساسی سنت ماركسيستی
جهت تمركز روی وظيفه بازسازی است. بدين منظور فكر
میكنم مفيد باشد سنت ماركسيستی را كه حول سه
گرهگاه مفهومی ساخته شده است مورد توجه قرار
دهيم.)2(
من اينها را، ماركسيسم همچون
تحليل طبقاتی، ماركسيسم همچون نظريه خط سير
تاريخی)historical
trajectory(
و
ماركسيسم همچون نظريه هنجاری رهائیبخش مینامم.
اين سه گرهگاه در تصوير شماره 1 نمايانده
شدهاند. بگذاريد هريك از اين سه گرهگاه و
پيوندهای متقابل آنها را بهطور خلاصه توضيح
بدهم، و سپس مشخص كنم كه وظايف اصلی بازسازی در
چارچوب آنها كدامند.
ماركسيسم همچون رهائی طبقاتی
ماركسيسم همچون نظريه
تاريخ ماركسيسم همچون تحليل
طبقاتی
تصوير 1_ سه گره گاه ماركسيسم
فرق بين ماركسيسم همچون تحليل
طبقاتی و ماركسيسم همچون تئوری تاريخ را میتوان
با استفاده از يك مثال پزشكی روشن كرد. دو رشته
زير را در نظر بگيريد: اندوكرينولوژی
)endocrinology
رشته غدد ترشحی داخلی( اونكولوژی
) oncologyغدهشناسی(.
اندوكرينولوژی را میتوان "رشته متغيرهای مستقل"
ناميد. اگرشما متخصص غدد داخلی باشيد میتوانيد،
تا آنجا كه به كشف رابطه سيستم ترشح داخلی و
مسائل مورد نظر مربوط است، به بررسی طيف وسيعی از
مسائل بپردازيد. مثلاً مسائل جنسی، شخصيت، رشد،
روند بيماری و غيره. اندوكرينولوژی براساس
متغيرهای توضيح دهندهاش _يعنی سيستم
هورمونها_ رشتهای منضبط است ولی براساس
متغيرهای وابسته، رشتهای درهموبرهم بهعلاوه در
اندوكرينولوژی تشخيص اينكه تغييرات هورمونی نقش
مهمی درمورد بعضی از مسائل مورد مطالعه ندارد،
ناراحت كننده نيست. اطلاع از اينكه هورمونها علت
چه چيزهائی هستند و يا چه چيزهايی نيستند،
پيشرفتی در دانش اندوكرينولوژی بهشمار میآيد.
برعكس، اونكولوژی "رشته متغيرهای وابسته" است.
شما بهعنوان غدهشناس میتوانيد هريك از علل
قابل تصور سرطان را بررسی كنيد، مثلاً سموم،
ژنتيك، ويروس، و حتی وضعيتهای روحی را.
غدهشناسی براساس متغيرهای وابستهاش رشتهای
است منضبط ولی براساس متغيرهای مستقلاش رشتهای
درهموبرهم. و در غدهشناسی كشف اينكه برخی علل
بالقوه سرطان نقش مهمی ندارند، چندان مهم نيست.
با اين قياس ماركسيسم همچون تحليل طبقاتی مثل
اندوكرينولوژی است _يعنی ماركسيسم متغيرهای مستقل
و ماركسيسم همچون تئوری تاريخ مثل غدهشناسی
است_ يعنی ماركسيسم متغيرهای وابسته. ماركسيستها
بهمثابه تحليلگران طبقاتی تقريباً هرچيزی
رامیتوانند بررسی كنند. شما میتوانيد يك تحليل
طبقاتی از مذهب، جنگ، فقر، سليقه، جنايت بهعمل
آوريد. درست مثل اندوكرينولوژی كشف اينكه طبقه
نقش مهمی در برخی از مسائل ندارد، نبايد ناراحت
كننده باشد؛ خود اين نيز پيشرفتی در دانش طبقاتی
بهشمار میآيد. مثلاً در بررسی تازهای درمورد
رابطه بين طبقه و تقسيم جنسی كار در خانه در
ايالات متحده و سوئد، علیرغم تلاش مجدانه برای
اهميت دادن به نقش طبقه، من به اين نتيجه رسيدم
كه تركيب طبقاتی خانواده تأثير ناچيزی بر تقسيم
كار بين زن و شوهر در خانواده در هر دو كشور دارد.
شوهران طبقه ميانی و شوهران طبقه كارگر هردو در
خانه كم كار میكنند. اميدوارم مقاله حاصل از اين
تحقيق _"عدم تأثير طبقه در تقسيم كار جنسی
درخانه")4(_ باكمك به روشن كردن حدود تأثيرات علی
طبقه خدمتی به تحليل طبقاتی باشد.
متغير وابسته شاخص در ماركسيسم،
تاريخ _يااگردقيقتر بگوئيم_ خط سير تاريخی
است. كه در بلندپروازانهترين شكل خود عبارت است
بررسی مسير تاريخ بشری درهمه دورانهای آن، از
پيشتاريخ تمدن انسانی گرفته تا زمان حال و آينده.
و در شكل معتدلتر عبارت است از بررسی مسير تكامل
سرمايهداری از منشاء آن در جوامع پيشاسرمايهداری
فئودالی تا تكامل پرجنبوجوش آن در زمان حاضر و
زوال نهائی سرمايه داری. درهر دو مورد، ماركسيسم
كوشش میكند گرايشات ذاتی دگرگونی تاريخی را از
طريق تعقيب مسيری خاص با نوعی جهتداری ويژه
تئوريزه كند.)5(
ماركسيسم همچون نظريه هنجاری
رهائیبخش، سومين گرهگاه سنت ماركسيستی است، كه
به يك لحاظ كمتر از همه روی آن كار صورت گرفته
است. درواقع ماركسيستهايی بودهاند، از جمله خود
ماركس در بعضی موارد، كه تئوری اخلاقی رابهكلی
بیربط تلقی كردهاند. معهِذا بعد رهائیبخش
ماركسيسم دارای اهميت است و به تحليل طبقاتی
ماركسيستی و نظريه ماركسيستی تاريخ كمك میكند كه
چارچوب شاخصی داشته باشند. اساس نظريه رهائیبخش
ماركسيسم اين انديشه است كه تحقق كامل آزادی،
توانايیهای بالقوه و شأن انسانی تنها در شرايط
"بی طبقهگی" _يعنی يك جامعه اساساً برابریطلب
بهلحاظ قدرت و رفاه مادی كه درآن بهرهكشی از
بين رفته باشد، و توزيع بر پايه "به هركس به
اندازه نيازش، از هركس به اندازه توانش" صورت
گيرد و كنترل بر منابع توليدی اساسی جامعه در دست
اجتماع باشد نه مالكان خصوصی_ممكن است.
راههای مختلفی برای كار روی اين
آرمان رهائیبخش برابریطلب وجود دارد. گاه بر
جنبه همبستگی اجتماعی مورد توجه اين آرمان تأكيد
میشود؛ گاه بر مسئله فعليت بخشيدن به خويشتن خود
و آزادی فردی، گاه بر مسئله برابریطلبی مادی و
پايان بهرهكشی. در قویترين روايتها از بينش
رهائیبخش ماركسيستی، بیطبقهگی، شرط لازم و
كافی برای رسيدن به هدفهای رهائیبخش تلقی
میشود. اما غالب ماركسيستهای معاصر موضع
متعادلتری اتخاذ میكنند، و بیطبقهگی را شرط
لازم میدانند، نه كافی. و بهاين ترتيب، در
طرحريزی برای رهائی كامل انسان، نقش مستقل مسئله
جنسيت و ديگر مسائل غيرطبقاتی را مورد توجه قرار
میدهند. درهرحال، آنچه يك ماركسيست را در ارتباط
با اين مسائل هنجاری، به طور مشخص به يك ماركسيست
تبديل میكند، اعتقاد به بیطبقهگی همچون شرط
ضروری برای تحقق اين ارزشها است.
سياست طبقه كارگر_يعنی
سازماندهی جمعی نيروهای اجتماعی در تعقيب منافع
طبقه كارگر_ بهطور سنتی، سه گرهگاه ماركسيسم را
به هم پيوند میدهد. نظريه هنجاری رهائیبخش،
ارزشهای غائی سياست راديكال طبقه كارگر را تعريف
میكند؛ نظريه تاريخ، اهداف گسترده و دراز مدت
آنرا شكل میدهد؛ و تحليل طبقاتی بنياد
استراتژیهای آنرا فراهم میكند. اگر مقصود تغيير
فعالانه جهان است و نه صرفاً تفسير آن، پس
ماركسيسم بيش از هرچيز، برای استفاده از تحليل
طبقاتی است، بهمنظور درك روندهای سياسی، جهت
دستيابی به هدفهای رهائیبخش به لحاظ تاريخی
ممكن.
روابط متقابل سه گرهگاه
روابط متقابل ميان اين سه گرهگاه،
بخشی اساسی ازآن چيزی است كه ماركسيسم را به يك
درگيری فكری مشخص تبديل میكند.)6( تحليل طبقاتی
را درنظر بگيريد: مشخصترين وجه "ماركسيستی" تحليل
طبقاتی ماركسيستی چيست؟ نه اين ديدگاه كه
سرمايهداران و كارگران دريك رابطه طبقاتی مبتنی
بر مالكيت وسايل توليد و فروش نيرویكار قرار
دارند؛ و نه اين ادعا كه اين رابطه موجب
نابرابریهای مادی و ستيزها است. اينها را در
تحليل طبقاتی وبر
)Max Weber(
هم میتوان پيداكرد. خصلت مهم تحليل طبقاتی
ماركسيستی كه آنرا از تحليل طبقاتی وبری متمايز
میكند، پيوند آن با مسئله هنجاری رهائی طبقاتی و
نظريه خط سير تاريخی است. نظريه هنجاری
رهائیبخش، مستقيماً در بطن يكی از مفاهيم اساسی
تحليل طبقاتی ماركسيستی_يعنی استثمار_ نهفته است.
"استثمار"
بهطور همزمان هم يك مفهوم توضيحی است و هم
اصطلاحی با بار اخلاقی. استثمار بهمثابه يك مفهوم
توضيح دهنده معرف يكی از مكانيسمهای مركزی است كه
از طريق آن ساختار طبقاتی موجب ستيز طبقاتی
میگردد. روابط طبقاتی تاحدی به اين علت
توضيحدهنده ستيز تلقی میشود كه طبقات نه تنها
منافع مادی متفاوتی دارند كه احتمالاً ستيزآميز
میگردد، بلكه منافع مادی آنها، از آنجا كه
مبتنی بر استثمار است، ذاتاً آشتیناپذير است.
استثماری شمردن چنين روابطی متضمن يك قضاوت اخلاقی
درباره نابرابریهايی كه درچارچوب اين روابط
ايجاد میشود، نيز هست. استثمار صرفاً "انتقال
كار" از يك گروه اجتماعی به گروهی ديگر نيست، بلكه
انتقالی است كه نامشروع و ناعادلانه بهحساب
میآيد. به اين ترتيب، آرمانرهائیبخش
برابریطلبی راديكال _يعنی پايان دادن به
بهرهكشی طبقاتی_ دقيقاً در مفهومبندی خود طبقه
وارد میشود.
البته میتوان شكلی از تحليل
طبقاتی ساخت كه در آن مفهوم بیطبقهگی صرفاً يك
آرمان هنجاری برابریطلبی راديكال باشد، بدون
هرنوع اعتقاد به امكان دست يافتن به اين آرمان
هنجاری. درآنصورت تحليل طبقاتی دارای تيزی اخلاقی
خواهد بود اما ديگر نخواهد توانست بيانگر
جايگزينی برای سرمايهداری باشد كه فعالانه
بهوسيله خود سرمايهداری پيش كشيده میشود.
اينجاست كه پيوند ميان تحليل طبقاتی و نظريه خط
سير تاريخی معنا پيدا میكند. نظريه تاريخ میكوشد
نشان دهد كه در درون سرمايهداری گرايشاتی ذاتی
وجود دارند كه سوسياليسم را بهعنوان يك آلترناتيو
پيش میكشند. اين ادعا اشكال گوناگونی دارد، از
اشكال فوقالعاده جبرگرايانه )كه میگويند
سرمايهداری ضرورتاً از طريق تناقضات درونیاش
خود را نابود میكند و بهطور اجتنابناپذير به
سوسياليسم منتهی میشود( گرفته تا روايتهای
ملايمتر كه درآنها تكامل سرمايهداری صرفاً
امكان سوسياليسم را بهوجود میآورد، و شايد اين
امكان را هرچه بيشتر ماندگار میسازد ولی نه هرچه
بيشتر، ضروری. درهرحال، اين پيوند ميان تحليل
طبقاتی، رهايی طبقاتی و خط سير تاريخی برای قدرت
شاخص انتقادی ماركسيسم حائز اهميت اساسی است:
تحليل طبقاتی فقط محكومسازی اخلاقی سرمايهداری
نيست كه از پيوند آن با يك آرمان رهائیبخش نشأت
گرفته باشد، بلكه يك نقد تجربی سرمايهداری هم هست
كه از گزارش آن از تكوين تاريخی آلترناتيوهای
واقعی ريشه میگيرد.
درماركسيسم كلاسيك اين سه گرهگاه
تئوريك همديگر را بهنحوی فوقالعاده فشرده تقويت
میكنند. ماركسيسم بهمثابه رهايی طبقاتی بيماری
جهان موجود را مشخص میكند. ماركسيسم بهمثابه
تحليل طبقاتی علت آنرا تشخيص میدهد. ماركسيسم
بهمثابه تئوری خط سير تاريخی، درمان را نشان
میدهد. نقد رهائیبخش سرمايهداری بدون تحليل
طبقاتی و تئوری تاريخ تنها محكومسازی اخلاقی
سرمايهداری میبود_يعنی چيزی كه ماركس با
تمسخر "سوسياليسم تخيلی" میخواند_ درحالیكه
تحليل طبقاتی بدون هدف رهايی تنها يك تخصص
آكادميك میشد. اين سه گرهگاه، تئوری يگانهای
میسازند كه درآن تحليل طبقاتی اصول توضيحدهنده
لازم و كافی را برای تئوری خط سير تاريخی در جهت
گيریاش به طرف يك آينده رهائیبخش فراهم
میآورد. گيرائی گسترده ماركسيسم تاحدی از اتحاد
اين سه عنصر ناشی میشده است، زيرا آنها با
همديگر
پايه ظاهراً محكمی برای اين باور ايجاد
میكردهاند كه از بين بردن بدبختی و استثمار
دنيای موجود فقط يك رويای خيالی نيست، بلكه يك طرح
عملی سياسی است.
درسالهای اخير، همراه باتعميق
درك ما از هريك از اين گرهگاهها بهطور جداگانه،
وحدت ويكپارچگی آنها بهتدريج ضعيف شده است.
امروز تعداد كمی از ماركسيستها هنوز براين باورند
كه تحليل طبقاتی بهتنهايی دلايل كافی برای درك خط
سير تاريخی سرمايهداری ارائه میدهد، و عده باز
هم كمتری فكر میكنند كه اين خط سير تاريخی
بهنحوی است كه با تكامل سرمايهداری گرايش ذاتی
به احتمال سوسياليسم افزايش میيابد. ماركسيسم از
نمونه يك علم اجتماعی جامع و شامل برای توضيح همه
پديدههای اجتماعی مربوط به تحولات رهائیبخش
اجتماعی به چارچوب مفهومی گل و گشادی تبديل میشود
كه برای كمك به توضيح اين پديدهها، گزارشی از يك
رشته مكانيسمهای علی ويژه فراهم میآورد. و اين
تضعيف يكپارچگی اجزاء تئوريك آن به احساس بحران
فكری درسنت ماركسيستی دامن زده است. اما شل شدن
اين ساختار، علامت مرگ ماركسيسم نيست. برعكس،
چارچوب شلتر ممكن است راههای جديدی برای تكامل
تئوريك درهر يك از گرهگاههای سنت ماركسيستی
بگشايد. با درنظر گرفتن فضای فكری ناشی از سقوط
اقتصادهای فرماندهی تحت كنترل احزاب
"كم"كمونيست"، اهميت ويژه اين بازسازی آشكار
میشود.
چالش كنونی درمقابل ماركسيسم
گرچه حتی میتوان اثبات كرد كه
سقوط اقتصادهای فرماندهی، تأييدی است
برپيشبينیهای ماركسيسم كلاسيك؛ معهذا اين
تحولات عظيم تاريخی هر سه گرهگاه ماركسيسم را به
مبارزه میطلبند. اعتبار آرمان رهائیبخش
ماركسيستی، تئوری تاريخ و تحليل طبقاتی ماركسيستی
همه بهنحوی بستگی به اين دارد كه سوسياليسم
بهعنوان آلترناتيو سرمايهداری اعتبار داشته
باشد. اگر سقوط اين رژيمها استدلالهای تئوريك
ناظر بر عملی بودن الغاءمالكيت خصوصی و روابط
طبقاتی سرمايهداری را زير سئوال ببرد، آنگاه اين
عناصر ماركسيسم در معرض خطر جدی قرار میگيرند.
هرچند سقوط اقتصادهای فرماندهی بهمعنای اين نيست
كه هيچ آلترناتيو رهائیبخش ماندهگاری برای
سرمايهداری وجود ندارد، اما بالقوه
میتواند_بسته به اينكه منشاء بحران و بنبست
اقتصادهای فرماندهی را دقيقاً چه بدانيم_ادعای
امكان عملی سوسياليسم را
زير سئوال ببرد.
بیثباتی درازمدت سرمايهداری
كاهش نرخ سود
پويايی و تناقضات درونی تكامل
سرمايه داری
رشد
طبقه كارگر
گسست
سوسياليستی
ظهوركارگزاران ذينفع و توانابه
دگرگون سازی سرمايه داری
تصوير 2_ استدلال ماركسيسم سنتی
برای اثبات سوسياليسم
نوماركسيستها مدتها پيش از
آنكه تلاش كنونی برای ايجاد سرمايهداری در
اتحاد شوروی آغاز شود، نسبت به نظام آن موضع بسيار
انتقادی داشتند. چكيده انتقاد متداول نوماركسيستی
حول مسئله دموكراسی دور میزد: در غياب دموكراسی
واقعی، نهادهای اقتصادی سوسياليستی نه میتوانند
ساخته شوند و نه دوام يابند. به اين ترتيب، غالب
نوماركسيستها براين عقيده بودند كه دموكراتيزه
شدن عميق نهادهای اجتماعی و سياسی میتواند
توانايیهای جديدی برای طرح سوسياليستی، لااقل در
شرايط توسعه بالای نيروهای توليدی، فراهم كند.
مانه فقدان مالكيت خصوصی سرمايه، بلكه فقدان
دموكراسی را مسئله اساسی بهشمار میآورديم.
در روسيه و اروپای شرقی ظاهراً
كمتر كسی به اين امر باور دارد. بهعلاوه بسياری
از روشنفكران راديكال غرب نيز كه به ارزشهای
برابریطلبانه به طور سنتی مرتبط با ماركسيسم
اعتقاد دارند، امروزه نسبت به عملی بودن سوسياليسم
دموكراتيك ترديد دارند، كمونيسم كه جای خود
دارد.)7( حتی اگر كسی بر اين باور باشد كه شواهد
تجربی در رابطه با اين مسائل همچنان بهشدت گنگ
ماندهاند، و سوسياليسم دموكراتيك همچنان يك
آلترناتيو مطلوب و دست يافتنی برای سرمايهداری
باقيمانده است؛ باز هم دشوار است مفاهيم سوسياليسم
و كمونيسم را با اطمينانی كه زمانی مشخصه ماركسيسم
بود، حفظ كرد. اما بدون چنين مفاهيمی تمامی طرح
ماركسيستی تحليل طبقاتی لنگ میزند.
ماركسيسم كلاسيك راهحل درخشانی
برای اثبات اعتبار سوسياليسم بهمثابه يك شكل
توليد اجتماعی داشت: مسئله را وارونه میكرد و
میكوشيد دوامناپذيری سرمايهداری در درازمدت را
اثبات كند. ماجرا، آنگونه كه در تصوير 2 نشان
داده شده، كاملاً آشناست. و بر دو زنجيره علتها،
كه هردو در پويايی درونی تكامل سرمايهداری ريشه
دارند، استوار است. يك زنجيره از علتها از
تناقضات تكامل سرمايهداری آغاز شده، از طريق
كاهش نرخ سود به ايجاد مانع در برابر نيروهای
توليد و بنابراين بیثباتی درازمدت سرمايهداری
منجر میشود؛ زنجيره علی ديگر از طريق رشد طبقه
كارگر به افزايش ظرفيت نيروهايی كه توانايی
دگرگون كردن سرمايهداری را دارند، منجر میشود.
اين دو زنجيره علتها بههمراهی يكديگر گسست در
سرمايهداری را مطلوب و ممكن میگردانند. اگر اين
داستان درست بود، در آنصورت شايد داشتن يك تئوری
اثباتی برای سوسياليسم بهمثابه آلترناتيو
سرمايهداری، از اهميت چندانی برخوردار نبود. اگر
سرمايهداری در درازمدت بازتوليد شدنی نباشد و اگر
كارگزارانی )كارگران( باشند كه منافع روشنی در
كنترل اجتماعی بر سر محصول اجتماعی را داشته باشند
و ظرفيتی بر بهدست گرفتن قدرت، آنگاه شايد
بهتوان مسئله عملی بودن سوسياليسم را قابل حل
تلقی كرد. اما متأسفانه هيچيك از دو زنجيره علی
دراين استدلال، حتی برای بسياری از تئوريسينهايی
كه در چارچوب سنت ماركسيستی كار میكنند، ديگر
قابل اطمينان نيست. تز دوامناپذيری سرمايهداری
در درازمدت _گرايش ذاتی و درونی آن در جهت ايجاد
بحرانهای عمقيابنده و نهايتاً فاجعهباری كه از
كاهش نرخ سود ناشی شوند_ مسلماً با دشواریهايی
روبروست؛ و همينطور اين ادعا كه سرمايهداری يك
طبقه بهقدر كافی همگن از پرولترها را توليد
میكند كه گوركنان آن باشند.
بنابراين، دراين فضا، شكست
اقتصادهای فرماندهی و جذابيت موقتی سرمايهداری
برای بخش بزرگی از مردم اين جوامع، برای
سوسياليستهای دموكرات آزار دهنده است. اين جوامع
درعين حال كه بهلحاظ كنترل دموكراتيك كارگران بر
منابع توليد، سوسياليستی نبودند، ولی مالكيت
سرمايهداری را از بين برده بودند و بنابراين شكست
آنها اين ادعا را تقويت میكند كه مالكيت خصوصی
سرمايه برای ايجاد انگيزه و كارآيی اقتصادهای
پيشرفته ضروری است.
به اين ترتيب، آينده ماركسيسم با
دو چالش برجسته روبروست: اول، چالش تئوريك ناشی
از تكامل تئوری راديكال اجتماعی، از جمله خود سنت
ماركسيستی، كه به رد روايتهای كلگرا از ماركسيسم
میانجامد؛ و دوم، چالش سياسی ناشی از حوادث
دراماتيك تاريخ سالهای اخير ا |