|
طبقه و
تحليل طبقاتی
نويسنده: گوگليلمو كارچيدی
ترجمه: روبن ماركاريان
"او مفهوم سرمايهداری را از مناسبات توليدی به
مناسبات مالكيت منتقل ساخته و صرفاً با سخن گفتن
از فرد بهجای بنگاهدار، مسئله سوسياليسم را از
عرصه توليد به عرصه مناسبات ثروت تغيير مكان
میدهد_ بدين معنا كه رابطه فقير و غنی جايگزين
رابطه كار و سرمايه میشود." )روزا لوگزامبورگ،
اصلاح يا انقلاب، در "روزا لوگزامبورگ سخن
میگويد" به ويراستاری م ، ای ، واترز)نيويورك
:1970(.
در چند سال گذشته اريك اولين رايت همچون يك
جامعهشناس ذینفوذ چپ به صحنه آمده است. او در
جديدترين اثر خود، بهنام "طبقات"، تئوری طبقات
اجتماعی را بهطور كامل از نو فرمولبندی میكند.
در اين روند از مفهومسازی دوباره ، رايت بر روی
چند مسئله متمركز میشود؛ مسائلی كه قلب تحليل
ماركسيستی را نشانه میگيرند. بدين ترتيب مروری بر
كتاب "طبقات" فرصت مهمی است كه به برخی از مسائل
شفافيت داده شده و عواقب مربوط به گزينش بين
فرمولبندیهای آلترناتيو در مسائلی كه رايت مطرح
میكند، مورد ارزيابی قرار گيرد. بنابراين، اهميت
و ارزش برخی از مباحث مطرح شده در اين مقاله
بسيار فراتر از دايره ارزيابی آثار رايت میرود.
نوشته حاضر از دو جنبه به اثر رايت میپردازد. در
وهله اول جنبه "بيوگرافيك " كتاب رايت و دلائل
چرخش تئوريك او مورد مطالعه قرار میگيرد؛ در اين
بررسی مفهومبندیهای قبلی و كنونی او مورد مقايسه
قرار خواهند گرفت. من مرور بر اين جنبه از اثر
اولين رايت را به اختصار برگزار خواهم كرد.
متقابلاً تمركز من بر جنبه دوم يعنی مشخصات رهيافت)approach(
جديد رايت معطوف خواهد
شد. رايت در نوشتههای خود دارای سبك بسيار شفاف و
سرراستی است. او قادر است مسائل پيچيده را به شيوه
بسيار جذابی ارائه كند. او همچنين وظيفه پيچيده
ديگری در برابر خود نهاده است كه عبارتست از فراهم
ساختن شواهد تجربی برای يك تئوری ماركسيستی طبقه.
از اين نظر تلاشهای او شايان تحسين بوده و
پيچيدگی ارزيابی نتايجی كه او به آنها دست يافته
نبايد موجب ناديده گرفتن ارزش كارهايش در اين
عرصه گردد. اما، متاسفانه ، برخلاف اعتقاد رايت،
دستگاه مفهومی جديد او در مقايسه با نظرگاههای
قبلیاش، در مجموع نشانه يك پيشرفت نيست. من
تلاش خواهم كرد كه با پرداختن به مشكلات درونی
تئوری او و نيز ادعای وفاداريش به كارپايه سياسی
و اهداف تئوريك ماركس اين مهم را نشان دهم. از
آنجا كه اثبات نكته به نكته اين ادعا لااقل نياز
به يك جلد نوشته دارد لذا من خودم را تنها به
بررسی برخی از نكات محوری تئوری رايت محدود خواهم
ساخت.
تئوری شناخت
كتاب طبقات با بحثی پيرامون "منطق شكلگيری
مفاهيم" شروع میشود. رايت میگويد، مفاهيم بوسيله
هستی انسانی، يعنی بهوسيله افراد، توليد میگردد.
توليد مفاهيم " تحت محدوديتهای متنوعی" كه شامل
محدوديتهای عملی و تئوريك هستند متحقق میشود.)
صفحه 20( محدوديتهای تئوريك مجموعه مفروضات
تئوريكی هستند كه در چهارچوب آنها مفاهيم
میتوانند پا به عرصه وجود بگذارند. محدوديتهای
عملی، محدويتهای" دنيای واقعی" هستند و از طريق "
مجموعه دادههايی كه در مفاهيم تئوريك مورد
استفاده قرار میگيرد، تاثير خود را نشان
میدهند")همانجا(. كلمه كليدی در اينجا "افراد"
است. بايد بلادرنگ اين مفهوم را در بوته نقد قرار
داد.
تئوری شناخت رايت فردگرايانه است بدين معنی كه بر
توليد كنندگان فردی دانش و بدين ترتيب بر "نقش
پردازان " فردی استوار است. در چهارچوب چنين
محدوديت تئوريكی تنها كاری كه میتوان انجام داد
عبارتست از تحقيق درباره ميزان تاثير طبقات بر
افراد. بدين ترتيب پايه اساسی تحليل بر فرد استوار
میشود نه طبقه. همانگونه كه رايت نيز بهخوبی
آگاه است مشكل اين نوع " منطق خُرد_ فردی)micro_individual("
در آن است كه قادر نيست
توضيح مناسبی برای "مسيرهای تاريخی مبارزه و
تصادف" فراهم سازد)صفحه 182(. پاسخ او اينست كه
"مردم ) افراد( بهطور نظاممندی بر اساس تعلق به
طبقات تحت تاثير قرار میگيرند". )همانجا(. و
اين كه تئوری او بسی بهتر از تئوریهای رقيب ،
تاثير طبقات بر افراد را توضيح میدهد. رايت در
اين انديشه نيست كه اين نتيجهگيری شاهد قطعی برای
برتری تئوری او میباشد. با اين وصف، او در رخساره
تئوریاش عنصری را باز میيابد كه بزعم او اعتبار
بيشتری از مفهومبندیهای رقيب به نظريه اعطا
میكند.
اينكه تئوری رايت توضيح بهتری از تاثيرات طبقه بر
افراد ارائه میكند) همانطور كه بعداً خواهيم
ديد، او تاثيرات طبقه را بر روی درآمد و آگاهی
افراد مورد بررسی قرار میدهد( منوط به درستی روشی
است كه وی برگزيده است. اين مسئلهای است كه بعداً
به آن خواهيم پرداخت. بگذاريد، برای لحظهای فرض
كنيم كه تئوری رايت بسی بهتر از تئوریهای بديل در
زمينههائی كه رايت انتخاب كرده است به مسائل پاسخ
میدهد. اين اما هنوز بهمعنای آن نيست كه تئوری
او توضيح بهتری از "مسيرهای تاريخی و دگرگونیها "
بهدست میدهد. ولی اين آخری است كه هدف اصلی
تئوری ماركسيستی طبقات را تشكيل میدهد نه
پرسشواره
)problematic( رايت. با
چنين دورنمائی، پيوند تئوريكی كه میتواند به
تحقيق دقيق و آماری رايت معنا و مفهوم ببخشد
توانائی نظريه او در توضيح ويژگیهای فردی در پرتو
مواضع طبقاتی است كه خود گواهی است بر توانائی يك
تئوری در توضيح پديده های اجتماعی )و بدين ترتيب
نظريهای كه به شكل موثرتری اراده های فردی در
پرتو تاثيرطبقات را تبيين میكند، بهمان اندازه
نيز برای توضيح پديدههای طبقاتی از قابليت
مناسبتری برخوردار است(. اما اين همان حلقه
مفقوده در نظريه رايت است و همان شبكه تئوريكی است
كه رايت بايد آنرا فراهم كند. شخصاً فكر میكنم
كه رايت از عهده انجام اين وظيفه بر نخواهد آمد.
كسی كه نقطه عزيمت خود را "منطق خُردِ_فردی" قرار
میدهد، تنها هنگامی میتواند به سطح اجتماعی
فرابرويد كه واحدهای فردی را بههم بياميزد. ولی
بههم آميختن واحدهای فردی هنوز نمیتواند عامل
اجتماعی كه واحدها را بمثابه ياختهای از كل
بهوجود میآورد، توضيح دهد. اين مختصر البته مجال
پرداختن به اين موضوع را نمیدهد. تنها بايد به
اين حقيقت اشاره كنيم كه وظيفه پاسخگوئی به حلقه
مفقوده مورد اشاره همچنان بر دوش رايت سنگينی
میكند.
نكتهای برای پرهيز از سوءتفاهم بايد مورد تاكيد
قرار گيرد. در بالا اشاره شد كه تمركز اصلی تئوری
ماركسی طبقه بر پديده اجتماعی و دگرگونی میباشد.
اين بدين معنا نيست كه دلمشغولی به تاثيرات طبقه
برپديده فرد بیمورد است. برعكس، اهميت اين
عرصه از پژوهشها نبايد مورد بیمهری قرار گيرد.
اما يك جنبه از مسئله چنين پژوهشی، نشان دادن
تاثيرات پديده اجتماعی) برای مثال طبقات( بر
افراد_خُرد است. اين وظيفه تنها پس از آنكه
تئوریهای بديل همديگر، شايستگی خود را بر مبنای
توانائی در توضيح پديده اجتماعی و دگرگونی نشان
داده باشند، میتواندعملی شود. مسئله میتواند
اينگونه نيز مطرح شود كه بهر حال توانائی در
توضيح اين كه چگونه پديده فردی تحت تاثير پديده
اجتماعی قرار میگيرد خود شاخصی برای سنجش
توانائی تبيين جوهر و قوانين تكامل اجتماعی و عملی
ساختن دگرگونی در عرصه اجتماع میباشد . اين ادعا
بهلحاظ روششناسی)methodology(
نمیتواند مشروع باشد
زيرا میخواهد يك منطق تبيين را جايگزين منطق ديگر
كند. اما فراتر از آن، همانگونه كه در بخش نهائی
اين بررسی نشان خواهم داد، در مورد رايت اين
جايگزينی با اتخاذ روشی توام است كه دارای توانائی
خودساخته در توضيح دگرگونی اجتماعی است؛ روشی كه
مبيين يك مفهوم ايستا از ساختار و آگاهی بوده و
دريافت جبرباورانهای بين اين دو برقرار میسازد.
استثمار
رايت با تبيين چهارچوب نظريه شناخت خود، به ارائه
آنچيزی میپردازد كه میتوان گفت عنصر نوآورانه
فرمولبندی او از طبقات است: مفهوم استثمار. اين
مفهوم از دريافت جان رومر در باره استثمار اقتباس
شده و بدين ترتيب تحت تاثير "تئوری بازیها"Game
Theory قرار دارد.
بنابراين، در آنچه كه خواهد آمد ناچارم بطور
مختصر به نقد اين نوع از كاربرد "تئوری بازیها"
در ارتباط با تئوری طبقات بپردازم.
برای رايت جايگاه طبقاتی، منافع طبقاتی
نقشپردازانactors
را ساختاربندی میكند)
ص 451(. در اين كتاب میتوان دو دريافت از منافع
عينی را بازيافت. اولين دريافت مبتنی بر آن است كه
مردم "علاقه دارند كاری را كه برای دستيابی به
سطح مصرف مورد دلخواه آنها ضروری است كاهش
دهند") ص 36(. مفهوم دوم بر آن است كه مردم در
گسترش ظرفيت خود برای اقدام، دارای منافع
هستند)ص 28(. رابطه بين اين دو مفهوم "منافع
عينی" روشن نيست؛ همانگونه كه روشن نيست چرا
اصطلاح "عينی" در اينجا بهكار رفته است. در هر
حال، رايت حول دريافت اول است كه مناسبات مبتنی بر
استثمار را مفهومبندی میكند. عامل پيوند در
اينجا "تئوری بازیها" میباشد. در پرتو چنين
رهيافتی مسئله اين گونه مطرح میگردد:" اگر يكی
از طبقات ناپديد گردد، تاثير آن برای طبقات ديگر
چگونه خواهد بود؟ طبقات ديگر به سطح مصرف بيشتری
دست خواهند يافت ويا ناچار خواهند بود بيشتر كار
كنند"؟) همانجا(. اگر پاسخ اين سئوال مثبت باشد،
بدين ترتيب ما با پديده استثتمار مواجه میشويم.
اگر بخواهيم مسئله را مشخصتر مطرح ساخته و آنرا
با يك مثال همراه سازيم صورت قضيه چنين خواهد بود،
"فئودال ثروتمند است زيرا مازاد حاصل از سرفها
را از آن خود میسازد.")همانجا(. در اين
نقطهنظر، ثروتمندان ثروتمند هستند زيرا دسترنج
سرفهای فقير را تصاحب میكنند. بدين ترتيب
رابطهای علی بين "رفاه يك طبقه و مسكنت طبقه ديگر
وجود دارد")همانجا(. ولی اين رابطه در سطح تصاحب
و توزيع باقیمانده و بدين ترتيب به مفهومی
غيرتاريخی مبدل میشود. مفهوم ماركس از استثمار
درست برخلاف آنچه كه رايت میگويد قلمرو توليد را
نشانه گرفته و بدين شكل متضمن يك مفهوم مشخص
تاريخی میباشد.
برای مفهومبندی يك درك عمومی از استثمار، رايت
تحليل خود را از قلمرو توليد به عرصه توزيع تغيير
جهت میدهد. برای او استثمار "تصاحب اقتصادی
ستمگرانه دسترنج كار يك طبقه بهوسيله طبقه ديگر
است")صفحه :77 تاكيدات اضافه شده است(. ولی با
بهكارگيری چنين رهيافتی، رايت بر وجه مشخصه
سرمايهداری كه در آن مناسبات مبتنی بر استثمار در
وهله اول در عرصه توليد قدعلم میكند، چشم فرو
میبندد. كولتی میگويد، "به بيان ديگر، تصاحب
سرمايهدارانه منحصراً و مقدمتاً نه تصاحب اشياء
بلكه تصاحب افراد است. اين تصاحب، تصاحب انرژی،
تصاحب قوای مادی ومعنوی انسان كارورز است.")ل.
كولتی، از روسو تا لنين )نيويورك، چاپ مانتلی
ريويو، 1972 ص 102(. بگذاريد لحظهای تصور كنيم
كه سرمايهداران مازادی را كه از كارگران تصاحب
كردهاند به آنها بازگردانند. اين مثالی بیربط
است كه من آنرا تنها بهمنظور تفهيم مقصود بهكار
میبرم و بههيچ وجه قصد ندارم كه مانند "تئوری
بازیها"، به اتكا آن به تئوریسازی بپردازم. اگر
مثال بالا را مدنظر قرار دهيم ديگر از نقطه نظر
توزيع ، استثماری دركار نخواهد بود. اما در عرصه
توليد هنوز هيچ تغييری حاصل نشده است. كارگران از
نقطه نظر توزيع استثمار نمیشوند. ولی خصلت
مناسبات استثمارگرانه در عرصه توليد هيچ تغييری
نيافته زيرا كارگران هنوز در باره اين كه چه چيزی
بايد توليد شود، توليد برای چه كسانی باشد و امر
توليد چگونه متحقق گردد هيچگونه دخالتی ندارند.
استثمار دارای دو جنبه توليد و توزيع است كه دو
وجه ضروری استثمار را تشكيل میدهند. اما شيوه
برخورد رايت كه بر "تئوری بازیها" استوار است
بهسادگی وجه مشخصه اصلی استثمار يعنی وجه توليد
را به فراموشی میسپارد. نتيجه ضمنی اين رهيافت
ارائه دركی از مفهوم استثمار است كه بنا بر آن،
چنانچه
ثروتمندان از ميان
برداشته شوند در چهارچوب مناسبات توليدی
سرمايهداری شرايط توزيع برابر ثروت، بهشيوه
سرمايهدارانه، فراهم میگردد. بدين ترتيب همزادی
"تئوری بازیها" با سياست رفورميستی آشكار میگردد.
درك رايت از استثمار نه فقط توزيعی بلكه
تاريخگريز است. اگر نقطهعزيمت اين باشد كه در
همه جوامع منقسم به طبقات مازاد يك طبقه توسط طبقه
ديگر تصاحب میگردد پس مفهوم عمومی استثمار
اساساً به عرصه توزيع تنزل میيابد. از سوی ديگر،
اگر نقطه عزيمت اين باشد كه در همه جوامع منقسم به
طبقات، طبقاتی وجود دارند كه برای طبقات ديگر
توليد میكنند مفهوم عمومی استثمار به عرصه توليد
منتقل ميگردد. در سطح تجريدی هيچ دليل قاطعی برای
ترجيح يكی از مفاهيم بر ديگری وجود ندارد. معذالك،
اگر بهخواهيم اشكال ويژه استثمار را مورد تجزيه و
تحليل قرار دهيم )برای مثال استثمار فئودالی در
برابر استثمار سرمايهداری را( در آنصورت بايد از
سطح توزيع به سطح توليد فرا رفت. در حقيقت، بهمدد
مفهومی از استثمار كه بر پايه توليد استوار است
میتوان با تحقيق در باره اشكال ويژه مناسبات
توليدی، بلافاصله اشكال
مشخص تاريخی توليد را
بازشناخت. همين كار را در مورد مفهوم استثمار
مبتنی بر توزيع نيز میتوان انجام داد)بدين ترتيب
كه آشكار ساخت چگونه مازاد در جوامع مشخص تصاحب
میگردند؟( بهشرطی كه نقطه شروع تئوریای باشد كه
نشان میدهد مازاد چگونه توليد شده است. برای
مثال، توزيع مازاد در سرمايهداری توزيع آن نوع از
ارزش اضافی است كه تحت مناسبات ويژه توليدی، خلق
شده است. تئوری توزيع تاريخاً مشخص مستلزم تئوری
توليد تاريخاً مشخص است. به بيان ديگر، اگر كسی
در سطح توزيع در جا بزند قادر نخواهد شد به تحليل
اشكال مشخص استثمار بپردازد. در چنين حالتی تنها
چيزی كه میتوان گفت اين است كه در همه جوامع
منقسم به طبقات تصاحب مازاد وجود دارد.
اغلب گفته میشود كه تئوری توزيعی استثمار
میتواند يك چهارچوب عمومی فراهم سازد. پيشنهاد
میشود هنگامیكه جوامع مشخصی مدنظر قرار
میگيرند، اين چهارچوب بهوسيله مضمون مشخص
تاريخی ) اشكال ويژه استثمار( پرشود مانند بطری
شرابی كه میتوان آنرا با انواع واقسام شرابها
پركرد. متاسفانه در تئوری اجتماعی، شرابهای مختلف
در بطریهای گوناگون قرار دارند. از آنچه كه در
بالا گفته شد روشن است كه تحليل مبتنی بر مناسبات
توليدی كه در مناسبات تاريخاً مشخص مفهومبندی
شده است با تحليل مبتنی بر مناسبات توزيع كه بر
مناسبات غيرتاريخی مفهومبندی شده، دو روش تحليل
متضاد را تشكيل میدهند زيرا آنها محصول و مستلزم
دو شيوه تجريد متضاد هستند. آری، اين دو شيوه
تحليل همديگر را طرد كرده و قابل جذب در يكديگر
نيستند. يك روش، كه ماركس در گروندريسه بر آن
روشنی انداخته است، تمركز و نقطه كانونی خود را بر
نظام اجتماعی_اقتصادی مشخص تاريخی قرار میدهد.
روش ديگر، كه وجه مشخصه علوم اجتماعی بورژوائی
است نقطه اتكاء خود را بر ناديده گرفتن هر آنچه
كه تاريخی و مشخص است و ملحوظ كردن همه
آنچيزهائی كه گويای تشابهات ظاهری و غيرتاريخی
است قرار میدهد. در ارتباط با استثمار، تمركز بر
عرصه توزيع مستلزم باقیماندن در سطح تشابهات
غيرتاريخی است. بدين سان مفهوم رومر و رايت از
استثمار را نمیتوان بهعنوان چنان چهارچوب
عمومیئی تلقی كرد كه مفاهيم ماركسيستی در درون آن
جای میگيرند.
يكی از وجوه نوآورانه تئوری جديد رايت اين است كه
سه شكل از استثمار طبقات را مطرح میسازد : علاوه
برشكل سنتی استثمار اقتصادی)كه بر مالكيت
دارائیهای سرمايهای استوار است(، او اشكالی از
استثمار را باز میشناسد كه در كنترل دارائیهای
سازمانی و مهارتها يا دارائیهای اعتباری ريشه
دارد)ص 283(. رايت خود نيز درباره مقولهبندی
جديدش دچار ترديد است. به ترديدهای او، من دو
ترديد ديگر نيز خواهم افزود.
در وهله اول بايد گفت كه مالكيت برای رايت به
معنای "كنترل موثر اقتصادی" است) ص 80(. بدين سان
تملك دارائیهای سازمانی به معنای فراچنگ آوردن
كنترل آنها میباشد. ولی فرض كنيم كه كسی دارای
قدرت كنترل موثر اقتصادی بر سازمان دارائیهای
سرمايهای است. حال چگونه فرد ديگری قادر خواهد
بود اين دارائیهای سرمايهای را تحت تملك خود در
آورد؟ اين كار تنها زمانی امكانپذير است كه
مالكيت دارائیهای سرمايهای بهمعنای مالكيت
حقوقی آنها باشد. ولی چنين فرضی با ادعای رايت كه
"شالوده مناسبات مبتنی بر سرمايه_كار بايد با
مناسبات كنترل موثر بر دارائیهای مولد) كه همان
مالكيت واقعی اقتصادی است( يگانه پنداشته شود" در
تناقض است.)ص 72(. مسئله از اين قرار است كه
كنترل موثر اقتصادی بر سازمان دارائیهای
سرمايهای در حقيقت بهمعنای اين است كه كسی قادر
باشد در مورد اين كه چه چيزی، برای چه كسی و چگونه
توليد شود تصميمگيری كند؛ و اين بدان معناست كه
كسی كنترل موثر اقتصادی بر دارائیهای سرمايهای
داشته و مالك آنها باشد. تفكيك بين مالكيت
دارائیهای سرمايهای و مالكيت دارائیهای سازمانی
بیمعناست زيرا كنترل سازمان دارائیهای سرمايهای
معادل كنترل آنها بهمفهوم تملك موثر و اقتصادی
بر آنها میباشد. چسبيدن به اين تمايز چيزی نيست
مگر تقليل مالكيت به مالكيت حقوقی؛ نتيجه بیربطی
كه پرسشواره رايت به آن منتهی میشود.
ثانياً، بههمين ترتيب جدا كردن مهارت نيروی كار
بهعنوان يك "دارائی مولد" جداگانه نيز غيرممكن
است: اين مهارت است كه به بارآوری نيروی كار منجر
شده و بدين ترتيب مولديت آنرا رشد میدهد. در
اينجا، من ديگر بيش از اين در اين عرصه از انتقاد
مكث نخواهم كرد. اكنون تنها به يك جنبه از
"استثمار مبتنی بر مهارت" رايت خواهم پرداخت برای
آنكه نشان دهم چه فاصله عميقی ميان مفهوم رايت از
استثمار با مفهوم ماركس از اين مقوله وجود دارد.
استثمار مبتنی بر مهارت بر پايه تخصص قرار دارد.
"هنگامیكه تخصص در حال عمل است، كارفرماها
دستمزد صاحبان تخصص را بالاتر از هزينه توليد
اين مهارتها معين خواهند كرد") ص 76(. اين بدان
معناست كه صاحبان تخصص )مهارت( كسانی را كه فاقد
تخصص هستند استثمار میكنند. اما از نقطه نظر
تئوری ارزش ماركسيستی علت پرداخت دستمزد بالاتر
از ارزش نيروی كار، ناشی از موقعيت مساعد
فروشندگان نيروی كار میباشد: بهطور خلاصه،
كارگرانی كه دارای تخصص هستند استثمار خود را
كاهش میدهند. اما در تئوری رايت كارگران صاحب
تخصص كارگران فاقد تخصص را استثمار میكنند؛
يعنی آنها بهخاطر برخورداری از تخصص هم كارگران
ديگر و هم سرمايهداران را به استثمار میكشند.
چهار ملاحظه ديگر را نيز میتوان درباره "تئوری
بازیهای" رايت مطرح ساخت. اولاً، رهيافت مبتنی
بر"تئوری بازیها" در بهترين حالت رفتار
نقشپردازان را توضيح میدهد. اين تئوری بدين
ترتيب در توضيح قوانين محرك جامعه ناتوان است: و
اين آن چيزی است كه قلب تحليل ماركسيستی را تشكيل
میدهد. رهيافت مبتنی بر "تئوری بازیهای" رايت
بدين ترتيب بهطور كامل با تئوری شناخت فردگرايانه
او در انطباق بوده و در نقطه مقابل رهيافت
ماركسيستی در برخورد با پديدههای اجتماعی قرار
دارد. ثانياً، برای رايت "رويه انتقال_كار در
مطالعه استثمار و طبقه تنها زمانی قوی و نافذ است
كه، با يك سلسله فرضيههای سادهانگارانهای همراه
باشد.. ولی هنگامیكه پايههای برخی از اين
فرضيهها سست میشود... دستگاه تئوريك او دچار
معضل میگردد...") ص 67(. بهخاطر همين "معضلات"
او ناچار است استراتژی ثالثی را بهميان آورد،
رهيافت "تئوری بازیها". اما اگر شالوده اين
فرضيهها محكم بود ديگر نيازی به رهيافت "تئوری
بازیها" وجود نداشت. معذالك، ديده میشود كه رايت
راه سازش را انتخاب میكند. او از سوئی رهيافت
"تئوری بازیها" را بهكار میگيرد و از سوی ديگر
بر اين نكته تاكيد میورزد كه استثمار مستلزم
"تصاحب دسترنج كار يك طبقه بهوسيله طبقه ديگر
است")ص74( كه خود بهمعنای وجود تصاحب مازاد
توليد است)ص 100(. ولی اين ملاحظات نيز نمیتواند
او را نجات دهد. در حقيقت، در اين مورد نه محصول
توليد شده و نه مازاد توليد هيچكدام نمیتوانند
با معيار كار سنجيده شوند. ما چگونه خواهيم فهميد
كه "اين يا آن فرد بيش از توليدشان مصرف
میكنند")ص 75(، و يا چگونه درخواهيم يافت كه
اصولاً استثماری وجود دارد يا نه ؟ در غياب معياری
برای سنجش كار، برای مثال چگونه خواهيم فهميد كه
يك كارگر كارخانه
چقدر توليد میكند؟
چنين بهنظر میرسد كه رايت از سر ناچاری میخواهد
بر رهيافت "تئوری بازیها" متكی شود. اما همين امر
موجب بروز دو معضل ديگر میگردد.
سوم، در رهيافت رايت كه بر تئوری بازیها متكی
است، استراتژی ضروری برای تجزيه و تحليل استثمار
بر اين پايه قرار دارد كه آيا ائتلافی از
بازیگران قادر است با خروج از بازی موقعيت بهتری
برای خود فراهم سازد و به معنای ديگر آيا
)بازیگران( میتوانند شرايط بهتری را برای خود از
طريق يك "آلترناتيو فرضی قابل حصول" مهيا كنند يا
نه ؟ بازی آلترناتيو میتواند برحسب نحوه اختصاص
امكانات متغير باشد)ص68(. ولی هيچ راهنمای
روششناسانه در ساختن "فرضيههای آلترناتيو قابل
حصول" وجود ندارد. بههمين خاطر نوعی خودسرانگی در
ساختن اين آلترناتيوها و نيز در تفسيرهای ناشی از
نتايج آنها حاكم میشود. بگذاريد بهعنوان مثال
مسئله بيكاران را مورد بررسی قرار دهيم. رايت
میگويد كه آنها بهلحاظ اقتصادی تحت ستم قرار
دارند زيرا "در صورتیكه درشرايط فرضی ديگر امكان
ترك بازی طبق قواعدخروج را داشتند مسلماً قادر
بودند موقعيت بهتری برای خود فراهم سازند"، ولی
آنها استثمار نمیشوند زيرا چيزی توليد نمیكنند
و بدين ترتيب نمیتوان آنها را از حاصل
دسترنجشان خلع كرد)ص75(. اما رايت نمیگويد كه
اين شرايط فرضی ديگر كدام است و دركتاب او نيز
هيچگاه با اصولی برای بازشناخت چنين شرايط بديلی
مواجه نمیشويم. آيا فقط بايد به تخيلات خودمان
پروبال بدهيم ؟ اگر آنها برای ساختن جامعهای
ويژه خودشان از جامعه خارج شوند موقعيت بهتری را
برای خودبنا خواهند كرد؟ ما اطلاعی از اين امر
نداريم. از آنجا كه آنها فاقد دارائیهای
سرمايهای هستند بايد نسبت به گذشته بيشتر كار
كرده و كمتر مصرف كنند )زيرا بهر حال در شرايطی
بيكاری چيزی برای مصرف در اختيار داشتند(. اين
مقايسه در حقيقت مستلزم ناديده گرفتن مسائلی است
كه در نكته دوم مطرح شده است. ولی بگذاريد لحظهای
فرض كنيم كه بيكاران
از زندگی بهمراتب
بهتری برخوردارند. اين بدان معنی خواهد بود كه
آنها بهلحاظ اقتصادی تحت ستم قرار دارند. حال
بگذاريد از نقطهنظر شاغلين به مسئله نگاه كنيم.
در يك وضعيت بديل )بدين معنی كه بيكاری وجود
نداشته باشد( آنها در موقعيت بهتری قرار خواهند
داشت زيرا ناچار نخواهند بود پرداخت عوايد بيكاران
را متقبل شوند. پس ستم توسط چه كسانی به چه كسی
اعمال میشود؟ و اگر ما مايل به پذيرش نتايج
"بديلهای فرضی قابل حصول" نباشيم ) حال بگذار
معنای آن هر چه میخواهد باشد(، چه دلائل
روششناسانهای وجود دارد كه بهما اجازه میدهد
كه آنرا ناديده گرفته و به گزينش ديگری متوسل
شويم؟
چهارم، از آنچه در بالا مطرح كرديم روشن می شود
كه رهيافت "تئوری بازیها" بر تجزيهوتحليل
الگوهای تخيلی بنا شده است. اين الگوها تنها بر
تصويرگری ساده واقعيت استوار نيست و همچنين آنها
الگوهائی نيستند كه شامل عناصر اصلی واقعيت باشند.
برعكس، آنها اوهام خيالپردازنهای مانند"جزيره
بازار اعتبارات"و يا"جزيره بازاركار"يا
"بديلهای فرضيهگونه عملی" در برابر وضعيت موجود
هستند. كارل كائوتسكی در هشتاد سال پيش تذكر داده
است كه اقتصاد بورژوائی بر پايه اين اعتقاد استوار
است كه "بهترين راه كشف قوانين حاكم بر جامعه
بیتوجهی كامل به آنهاست." آيا اين گفته كائوتسكی
وصفالحال سرشت رهيافت" تئوری بازیها" نمیباشد؟
در نهايت ، چند كلمهای نيز بايد در باره تئوری
ارزش بگويم. علائم غيرقابل انكاری وجود دارد كه
رايت اين تئوری را كنار مینهد. اجازه بدهيد
بهطور مختصر به چهار مثال اشاره كنم. اول، رايت
سازمان، مهارت و سرمايه را بهعنوان دارائیهای
توليدی هم ارز نيروی كار قرار میدهد. برای تئوری
ماركسيستی ارزش مسئله كاملاً معكوس است. نيروی
كار منبع ارزش بهشمار میرود: ساير عوامل تنها
مولديت كار را نشان میدهند. بدين ترتيب رايت شيوه
تعدد "عوامل توليد" را مبنای كار خود قرار میدهد.
دوم، رايت استثمار را در "انحصاری شدن دارايیهای
توليدی")ص106( و به بيان ديگر تصاحب مازاد توليد
جستجو میكند.)ص100(. اين برداشت بهطور كامل بر
دريافت توزيعگرايانه استوار است. سوم، "ارزش"
يك كالا برابرست با قيمتی كه كالا در |