دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

طبقات در تئوري ماركس

 

     ديويد بي هوستن  

   دانشگاه پيست بورگ

چكيده : هدف ما در اينجا نشان دادن آن است كه ماركس براي يك تحليل طبقاتي از شكل بنديهاي اجتماعي شالوده اي بسيار پيچيده تر از آنچه تاكنون مطرح شده است بنيان نهاد. ما خواهيم ديد كه اين تحليل نه تنها با رويكرد دوطبقه اي كه مدتها بر سنت ماركسيستي حاكم بوده مطابقت ندارد بلكه با نقاديهاي اخير پولانزاس ، رايت و ديگران از اين رويكرد نيز متفاوت است. بنيادي ترين مفاهيم فلسفي ماركس و تحليل او از ارزش  وارد صحنه مي شوند تا بين آنچه كه او اصطلاحاً طبقات اصلي (انجام دهندگان و تصاحب كنندگان كار افزوده) مي ناميد و آنچه كه ما تحت عنوان طبقات فرعي (دريافت كنندگان سهم توزيع شده از كار افزوده تصاحب شده) مي شناسيم تمايز ايجاد گردد. اين تحليل طبقاتي تمايز قائل شونده به نوبه خود تعديلات خاصي را در تحليل ماركس از ارزش ايجاب مي كند. در عين حال راه حلي براي مباحثات پيرامون كار مولد / غيرمولد و تعريف “طبقه كارگر” پيشنهاد مي نمايد. بالاخره نشان مي دهيم كه چگونه چنين تحليل طبقاتي از هر وضعيت اجتماعي عيني مستلزم تعيين دقيق طبقات اصلي و فرعي درگير ، و تناقضات ، اتحادها و مبارزات درون و مابين آنهاست. ما به اختصار چند موضوع (از جمله دولت، خانواده ، و انباشت سرمايه) را تحليل مي كارگر” پيشنهاد مي نمايد. بالاخره نشان مي دهيم كه چگونه يك چنين تحليل طبقاتي از هر كنيم تا نشان دهيم كه فرمولبندي ما از مفاهيم ماركسي طبقه در توصيف اين موارد تا چه حد توانايي دارد.

تئوري طبقه

مفاهيم طبقه در تئوري ماركسيستي و از آنجا در تحليلهاي ماركسيستي از اوضاع اجتماعي عيني از نقش مركزي برخوردارند. در سنت ماركسيستي به نوشته هاي كاملاً متفاوتي از نظرات خود ماركس در باره طبقه برمي خوريم. افزون بر آن تفاسير و توضيحات گوناگوني از اين نظرات مطرح شده اند. با تمام اينها و عليرغم وجود يك جهت گيري عمومي حاكم بر اين سنت ، اخيراً برخي فرمولبنديهاي بسيار پرنفوذ به انتقادي بنيادين از اين جهت گيري و علاوه بر آن از نظرات خود ماركس در باره طبقه دست زده اند ، و در عين حال آلترناتيوهاي ديگري را نيز پيشنهاد مي دهند. ما با اين عقيده كه نظرات سنتي ماركسيستي نسبت به طبقه غالباً مبهم و ناكافي هستند موافقيم. با اين حال در ارتباط با خود ماركس به يك مفهوم با دقت تعريف شده و پيچيده از طبقات دست مي يابيم. به باور ما مفهوم بندي ماركس از طبقه هم رويكرد سنتي و هم  تلاشهاي جديد در رفع ابهام و ناكفايتي آن را به نقد مي كشد.

اغلب ماركسيستها به طور سنتي يك تئوري طبقاتي دوگانه را به ماركس نسبت داده اند كه بر مبناي آن جوامع عمدتاً با دو طبقه متضاد مشخص مي شوند.1  بيشتر غير ماركسيستها هم همين نسبت را به ماركس مي دهند.2 اختلاف چنداني بين آنها در اين زمينه كه ماركس با مدل “دوطبقه” اي كار مي كرد وجود ندارد. بسياري از نويسندگان ماركسيست اذعان داشته اند كه گروههايي تحت عنوان “دهقانان” يا يك “خرده بورژوازي” (“سنتي” و/يا “جديد”) از صنعتگران يا ديگر توليدكنندگان خرده پاي كالاها در كنار دو طبقه اصلي سرمايه داري ، يعني كارگران و سرمايه داران وجود دارند.  اما وجودشان به طور سنتي ناديده انگاشته شده و يا بر زمينه هاي يك قطبي شدن ذاتي جامعه و تغيير اجتماعي در اطراف دو طبقه اوليه ، كارگران و سرمايه داران ، بي اهميت جلوه داده مي شوند [Miliband 1977 :20-2] . بنابراين درك عمومي از منظور سنت ماركسيستي و خود ماركس از اصطلاح “تحليل طبقاتي” رويكردي است كه با تمركز بنيادي بر دو طبقه مشخص مي شود.

منتقدان ماركسيست جديد در كنار انتقاد ي كه نسبت به تكيه سنتي بر دو طبقه ارائه مي كنند، در يك چيز ديگر هم با يكديگر وجه اشتراك دارند : تعيين طبقات ديگري به جز كارگران و سرمايه داران در نظام سرمايه داري . هدف مشترك آنها ، عليرغم وجود برخي اختلافات در ميان شان، گسترش يك تئوري اجتماعي ماركسيستي مبتني بر يك مفهوم بندي پيچيده از چندين طبقه است.  نيكوس پولانزاس با مفهوم پيچيده اي از “خاستگاهها”ي طبقاتي در تمايز با “جايگاهها”ي طبقاتي كار مي كند. “خاستگاهها”ي او در هر سه سطح جامعه اعم از اقتصادي ، سياسي و ايدئولوژيك وجود دارند. در هر سطح يك دوگانگي بين سلطه گر و زيرسلطه موجود است. در جامعه سرمايه داري ، سرمايه داران در هر سطح مسلط و پرولتاريا در هر سطح زيرسلطه است. به نظر پولانزانس اين دو طبقه هيچ مشكلي را از نظر تحليلي به وجود نمي آورند. با اين حال از ديد او براي انجام يك تحليل طبقاتي رضايت بخش از سرمايه داري ناكافي هستند. گروهبندي هاي ديگري در اين بين وجود دارند كه به سهولت اين دو در هر سطح “قرار” نمي گيرند، و در واقع در بعضي سطوح مسلط و در برخي ديگر تحت سلطه اند. پولانزاس اين گروهها را به عنوان خرده بورژوازي جديد و سنتي مفهوم بندي مي كند، و آنها را طبقاتي جدا از دو طبقه بنيادين در سنت ماركسيستي غالب كه مورد انتقاد او قرار دارد به شمار مي آورد. پولانزاس بر اهميت اين طبقات اضافي از نقطه نظر تئوري ماركسيستي و سياست عملي تأكيد مي ورزد. تكيه كار پولانزاس بر تحليل ماركسيستي سرمايه داري با استفاده از مفاهيم چند خاستگاه طبقاتي قرار دارد كه اشغال كنندگان اين خاستگاهها متناوباً  “جايگاهها”ي طبقاتي متضادي را در مبارزه اجتماعي واقعي كسب مي كنند.

اريك اولين رايت در يك نقد توأم با تحسين از پولانزاس [1979: 61-96] سه طبقه بنيادي اش را مشتق مي كند : بورژوازي ، پرولتاريا و خرده بورژوازي. با اين وجود او سه طبقه ديگر (كه از نظر ساختاري مابين سه طبقه اول قراردارند و به آنها “موقعيتهاي طبقاتي متضاد” مي گويد) را اضافه مي كند، و در همين حين چند جايگاه طبقاتي از موقعيتهايي “ كه مستقيماً با روابط اجتماعي توليد تعريف نمي شوند” را مشخص مي كند. اين جايگاهها زنان خانه دار ، دانشجويان و ديگران را شامل مي گردد. 4  باربارا و جان ارنرايش [1977:7-3] از چهار طبقه اصلي يعني كارگران ، سرمايه داران ، خرده بورژوازي و “طبقه مديران حرفه اي” نام مي برند و بر اهميت اين آخري تاكيد مي ورزند.

نقطه مشترك در تمام اين صاحب نظران تمركز بر روابط قدرت يا سلطه بين افراد مي باشد. آنها طبقه را بر حسب اين روابط بازتعريف مي نمايند، آن هم نه فقط در سطح اقتصادي ، كه  آن را به عنوان كانون توجه انحصاري و غيرقابل قبول سنت ماركسيستي به نقد مي كشند ، بلكه براي اين منتقدين، روابط طبقاتي در سطح سياسي و ايدئولوژيك (يا فرهنگي) ، يعني جايي كه سلطه اجتماعي برقرار مي گردد، نيز وجود دارد. از ديد ايشان تمركز ماركس و ماركسيسم بر جنبه هاي اقتصادي روابط سلطه و بنابراين صرفاً بر دو طبقه،  بيش از حد محدود است. اين منتقدان طبقات را مجدداً مفهوم بندي كرده اند تا روابط سلطه در ديگر سطوح اجتماعي را در بر گيرد. اين كار به آنان اجازه تئوريزه كردن طبقات چندگانه اي را مي دهد كه تضادها را در سطوح متعدد ايجاد مي كنند.

هدف ما در اينجا بررسي چنين نقاديهايي از تئوري طبقاتي سنتي ماركسيستي نيست. يادآوري مختصري از اين نظرات صرفاً با هدف پي ريزي شالوده اي براي نشان دادن تفاوت عميق مفهوم بندي ماركس  از چندگانگي طبقاتي در سرمايه داري با اين نقطه نظرات است. از نظر ما مفاهيم ماركس شالوده اي براي يك تحليل طبقاتي پيچيده را فراهم مي كند كه هم با تئوري دوگانه ماركسيسم سنتي و هم با اين نوع تئوري جايگزين از نمونه هاي صاحب نظران مذكور دربالا متفاوت است. در هر صورت مفاهيم طبقاتي ماركس در مقايسه با اين گونه نقاديها لا يق توجه بسيار بيشتري هستند. تعجبي هم ندارد كه تحليل طبقاتي پيچيده ماركس نسبت به اين فرمولبنديهاي جايگزين منتقدان او با سازگازي بيشتري برنظريه ارزش او بنا شده است. ما پس از طرح تحليل ماركس بعضي از ظرفيت هاي تحليلي متمايز آن را در مقايسه با اين فرمولبندي هاي جايگزين نشان خواهيم داد.

 

فراشد طبقاتي و شرايط وجودي

با مطالعه آثار ماركس درمي يابيم كه طبقه يك فراشد متمايز در ميان بسياري از فراشدهايي است كه حيات را تشكيل مي دهند. فراشد طبقاتي فراشدي است كه “در آن كار افزوده پرداخت نشده از چنگ توليدكننده مستقيم آن خارج مي گردد”[Marx 1967: 3, 791] . اين فراشد با ديگر فراشدهاي تشكيل دهنده زندگي اجتماعي شامل فراشدهاي طبيعي مانند تنفس ، فتوسنتز ، تغذيه و بارش ، و فراشدهاي اجتماعي مانند تفكر ، صحبت ، رأي دادن و كاركردن متفاوت است.

فراشدها هرگز به تنهاي وجود ندارند؛ آنها به خودي خود رخ نمي دهند ، بلكه مفهوم فراشد يك ابزار تحليلي براي اشاره به نمودهاي تشكيل دهنده روابط در جامعه است. روابط معين به عنوان مجموعه هاي معيني از فراشدها درك و تعريف مي شوند. نمود و فراشد به عنوان مترادف يكديگر مفهوم بندي مي شوند.

اگر بخواهيم تنها چند نمونه از فراشدهاي طبقاتي را مثال بزنيم بايد گفت كه بدون ترديد اين فراشدها همراه با فراشدهاي متمايز تغيير طبيعت ، فراشدهاي متمايز اعمال و تبعيت از زور در ميان انسانها ، و فراشدهاي متمايز زبان اتفاق مي افتند. از طرف ديگر هر رابطه خاص ميان افراد مي تواند ، اما نه لزوماً هميشه فراشدي طبقاتي را در بر داشته باشد. دونفر كه با هم به ماهيگيري مي روند ، وارد يك رابطه ـ مجموعه اي از فراشدها ـ مي شوند كه ميتواند در بر دارنده فراشدهاي طبقاتي باشد يا نباشد. اگر اين دو ، دوستاني باشند كه وقت آزادشان را با هم مي گذرانند ، فراشد طبقاتي در اين رابطه وجود ندارد. اگر كار افزوده استخراج شود ، يك فراشد طبقاتي است.

هر فراشد موجود در يك جامعه معين هم تحت تأثير و هم مؤثر بر تمام ديگر فراشدهاي تشكيل دهنده آن جامعه است. همان گونه كه آلتوسر [1960 : 87-128] در استفاده اش از اصطلاح “فراتعين” اظهار مي دارد ، ماركس بر اين اعتقاد است كه هر فراشد موجوديتي غير از اينكه محل همگرايي تأثيرات اعمال شده از سوي تمام ديگر فراشدهاي اجتماعي است ندارد. 5 در باره هر فراشد مي توان گفت كه تمام ديگر فراشدهايي كه براي فراتعين آن با هم تركيب مي شوند “شرايط وجودي”اش هستند. 6 بنابراين شرايط وجود فراشد طبقاتي در جامعه همه ديگر فراشدهاي غير طبقاتي است كه بدون ويژگيهاي خاص و تعاملهاي شان ، فراشد طبقاتي نه مي تواند و نه وجود خواهد داشت. فراشد طبقاتي هم به نوبه خود يك شرط وجودي همه و هر فراشد اجتماعي ديگر است.

طبقات اصلي و فرعي

تئوري ماركس از فراشد طبقاتي استخراج كار افزوده ، مستلزم تقسيم مفهومي افراد جامعه به جفت گروهبنديهايي است كه از يك طرف موقعيت توليدكنندگان چنين كار افزده ، و از طرف ديگر موقعيت استخراج كنندگان آن را اشغال مي كنند. ما هم به پيروي از ماركس [1973: 108] اين گروهبندي هاي دوگانه را طبقات اصلي مي ناميم. ماركس اشكال گوناگوني از فراشد طبقاتي بنيادين را مشخص مي كند: كمونيست اوليه ، برده، فئودال ، سرمايه دار ، كهن و غيره. جوامع در هر دوره احتمالاً بيش از يكي از اين اشكال را به طور همزمان به نمايش مي گذارند و بنابراين بيش از يك مجموعه از جفت هاي طبقات اصلي مربوطه را دارا هستند.

ماركس [1977 : 325] به كار افزوده در تقابل با كار ضروري اشاره مي كند. منظور از كار ضروري، صرف مغز و عضله انسان است كه ميزان آن با مدت زمان مصرف سنجيده مي شود و براي بازتوليد توليدكننده كار افزوده ضروري است. اما اين توليدكنندگان به طرق مختلف (در جريان روابط اجتماعي و با استفاده از آنها ) به صرف مغز و عضله به ميزاني بالاتر و فراتر از ميزان ضروري ترغيب مي شوند، كه از آن به عنوان كار افزوده نام برده مي شود. در اين مفهوم ماركسي از تفاوت بين كار لازم و افزوده عنصري كه ثابت باشد يا توسط عوامل خارجي تعيين گردد وجود ندارد. چيزي كه به عنوان كار لازم در نظر گرفته مي شود در واقع استانداردهاي اجتماعي كه از نظر تاريخي متنوع هستند را براي بازتوليد انجام دهندگان كار اضافي ، و بنابراين براي بازتوليد هر شكل از فراشد طبقاتي به عنوان پيش فرض در نظر مي گيرد.

صفت “اصلي” به اين مجموعه ها از انجام دهندگان و استخراج كنندگان كار افزوده اطلاق مي گردد تا بر تمايز بين آنها از ديدگاه ماركس نسبت به نوع دوم طبقات كه او در جلدهاي 2 و 3 كاپيتال شروع به فرموله كردنشان مي كند ، تأكيدگردد. نوع دوم را كه ما طبقات فرعي خواهيم خواند به افرادي اطلاق مي شود كه نه پديدآورنده و نه استخراج كننده كار افزوده هستند. در عوض آنها عملكردهاي اجتماعي مشخصي را انجام مي دهند و معاش خود را به وسيله سهمي از كار افزوده استخراج شده كه توسط اين يا آن طبقه اصلي استخراج كننده به آنها تعلق مي گيرد ، تأمين مي نمايند. عملكردهاي اجتماعي كه به وسيله طبقات فرعي انجام مي گيرد و به طور استادانه توسط ماركس مشخص شده است  به عنوان جزء تشكيل دهنده و در عين حال مبتني بر روابط طبقاتي اصلي بين پديدآورندگان و استخراج كنندگان كار افزوده مي باشد. آنها از اجزاي تشكيل دهنده اين روابط اند چرا كه بعضي از شرايط وجودي ـ اقتصادي و غير اقتصادي ـ فراشد طبقه اصلي را تأمين مي كنند. بدون داشتن سهمي از كار افزوده استخراج شده طبقات فرعي قادر به بازتوليد خود و انجام فعاليتهاي اجتماعي شان نيستند. فراشد طبقه اصلي نيز به نوبه خود بدون بازتوليد شرايط وجودي اش نمي تواند خود را در طي زمان بازتوليد كند. طبقات اصلي و فرعي يك ديگر را تعيين مي كنند و بر هم متكي هستند. رابطه آنها پيچيده و متناقض است و بر زمينه هايي از مبارزه طبقاتي استوار است كه با مبارزات طبقاتي مابين توليدكنندگان و استخراج كنندگان كار افزوده متفاوت است ، اگر چه با يك ديگر در تعامل هستند.

تمايز بين طبقات اصلي و فرعي همان تمايز بين توليد و توزيع ارزش افزوده است. بنابراين ما براي تأكيد بر اين تمايز ، استخراج كار افزوده را فراشد طبقه اصلي و توزيع كار افزوده را فراشد طبقه فرعي خواهيم ناميد. در نتيجه تمام ديگر فراشدهاي طبيعي و اجتماعي مورد اشاره را فراشدهاي غير طبقاتي به حساب خواهيم آورد.

اگر چه تمركز كامل ماركس بر طبقات اصلي و فرعي در جامعه سرمايه داري بود ، اما رويكرد مفهومي او نسبت به تحليل طبقاتي حوزه اي بس وسيعتر را در بر مي گرفت. هر شكل خاصي از فراشد طبقه اصلي داراي شرايط وجودي طبيعي و اجتماعي خود است. شرايط اجتماعي در بردارنده فراشدهاي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي است كه به آن شكل خاص از فراشد طبقه اصلي تعين مي بخشد . هر فراشد غيرطبقاتي از نظر اجتماعي به يكي از اين دو صورت مي تواند اتفاق بيفتد. اين فراشد مي تواند در يك رابطه خاص كه فراشدهاي تشكيل دهنده اش نه فراشد طبقاتي اصلي و نه فرعي هستند واقع شود. متقابلاً مي تواند در شرايطي اتفاق افتد كه فراشدهاي تشكيل دهنده اش شامل فراشد طبقاتي اصلي و/يا فرعي باشند.

مثلاً آموزش كودكان يك فراشد متمايز غيرطبقاتي است ، هرچند كه شرط وجودي هر شكلي از فراشد طبقه اصلي است. اين فراشد آموزشي مي تواند در روابط خاصي اتفاق بيفتد كه در بردارنده يك فراشد طبقاتي ، اصلي يا فرعي ، نيست. بدين ترتيب آموزش كودكان مي تواند در چهارچوب روابط فردي و با بازيهاي دوران كودكي انجام پذيرد. متقابلاً اين كار مي تواند توسط افرادي انجام گيرد كه مشخصاً براي آن كار انتخاب شده اند و با دريافت سهمي از كار افزوده قبلاً استخراج شده امرار معاش مي كنند (براي مثال معلمين مدارس ابتدايي دولتي كه بودجه شان از ماليات تأمين مي شود) انجام شود. در اين حالت  فراشد آموزش كودكان فراشد طبقات فرعي را هم شامل مي گردد.  بالاخره فراشد آموزش كودكان مي تواند در رابطه اي اتفاق افتد كه در برگيرنده يك فراشد طبقاتي اصلي باشد ، مثلاً وقتي كه يك شركت سرمايه داري آموزش را به عنوان يك كالا مي فروشد.

فراشد آموزش كودكان مي تواند به طور همزمان در بيش از يك رابطه صورت پذيرد.

در تئوري ماركس جامعه هميشه يك شكل بندي پيچيده از تعامل طبقات اصلي و فرعي است. جامعه يك شكل بندي اجتماعي است. تحليل اجتماعي مستلزم تعيين روابط بين طبقاتي است كه يك شكل بندي اجتماعي خاص را تشكيل مي دهند. بدين ترتيب تئوري ماركس مي تواند برحسب اينكه كدام شكل از فراشد طبقه اصلي در مقايسه با ديگر اشكال موجود در يك شكل بندي اجتماعي خاص غلبه دارد ـ بر حسب اينكه چگونه بخش عمده كار اضافي استخراج مي گردد ـ تاريخ را دوره بندي كند. ما يك شكل بندي اجتماعي را به عنوان يك كل به نام شكل غالب آن مي ناميم ، مثلاً شكل بندي اجتماعي سرمايه داري به شكل بندي اي اطلاق مي گردد كه در آن شكل سرمايه داري فراشد طبقه اصلي بر ديگر اشكال موجود در آن غلبه دارد. براين مبنا در يك شكل بندي اجتماعي مي توان دوره هاي انتقالي متفاوت را بر حسب يك فراشد طبقه اصلي غالب كه جاي خود را به سلطه يك فراشد طبقه اصلي ديگر مي دهد يا برحسب اشكال خاصي از فراشد طبقه اصلي كه يكسره از گردونه خارج  و يا از نو زاده مي شوند مشخص كرد. در حقيقت يكي از وظايف اصلي تئوري ماركس تعيين آن است كه آيا هر دوي اين انتقالات در يك شكل بندي اجتماعي خاص مورد بررسي وقوع مي يابد و اين كار چگونه انجام مي گيرد.

ماركس [1967 :2 , 129-152] بارها اشاره مي كند كه در يك شكل بندي اجتماعي افراد معمولاً موقعيتهاي طبقاتي متنوع و چندگانه اي ، اعم از اصلي و فرعي را اتخاذ مي كنند. بنابراين تحليل طبقاتي ماركس پيچيدگي دوگانگي مي يابد. اولاً بايد موقعيتهاي طبقاتي اصلي و فرعي تشكيل دهنده جامعه مورد بحث را مشخص كند. ثانياً بايد الگوي اشغال اين موقعيتهاي متفاوت توسط افراد آن شكل بندي را تعيين نمايد. بنابراين ويژگيهاي ماركسيستي مبارزه طبقاتي عيني بايد دقيقاً چنين تحليل طبقاتي پيچيده اي از شركت كنندگان در اين مبارزه را به عنوان پيش فرض در نظر گيرد.

ماركس در جلد دوم و به خصوص در جلد سوم كاپيتال در باره چند طبقه فرعي متفاوت بحث مي كند : تمام آنها در اينجا نسبت به فراشد طبقه اصلي سرمايه داري فرعي محسوب مي شوند. سه طبقه به تفصيل مورد بررسي قرار مي گيرند : تجار ، ربا خواران و صاحبان زمين. دو طبقه نسبتاً به طور مختصر بررسي مي شوند : رباخواران (توضيح مترجم: به نظر من اين كلمه  money-lendersدر اينجا اشتباه چاپي است وشايد منظور money-dealers (صرافان) بوده ، چون در جمله قبل از رباخواران نام برده مي شود ذكرمجدد آنها در اين جمله بيمعني است.)  و مديران عامل شركتهاي سهامي. با همه اين طبقات فرعي به عنوان مديران فراشدهاي اجتماعي كه شرايط وجودي فراشد طبقه اصلي سرمايه دار هستند، برخورد مي شود. آنها در جايگاه مديران مي توانند براي انجام اين فراشد كارگران را استخدام كنند يا به كار گيرند. كارگراني كه اين فراشدها را انجام مي دهند هم مي توانستند مثلاً به عنوان فروشنده يا كارمند ساده مالي در استخدام سرمايه  دار درآيند. چنين كاركناني فارغ از كارفرماي مستقيم شان با تعريف ماركس طبقه فرعي ديگري را تشكيل مي دهند [1967 : 2 , ch. 6; 3, 4-6] .

ماركس شرح مي دهد كه چگونه بازرگانان و كاركنان شان ـ كه او آنها را منحصراً و به طور محدود به عنوان خريداران و فروشندگان كالا تعريف مي كند ـ ارزش و ارزش افزوده توليد نمي كنند ، و اينكه چگونه سهم خود از ارزش افزوده استخراج شده به وسيله طبقه اصلي سرمايه دار را به دست مي آورند. او با جزئياتي متفاوت همين مطلب را در مورد ديگر طبقات اداره كننده و اداره شونده نشان مي دهد. در نتيجه ما با دو نوع مقدماتي از طبقات فرعي سرو كار خواهيم داشت : نوع اول از مديران فراشدهاي اجتماعي تشكيل مي شود كه شرط وجودي فراشد طبقه اصلي سرمايه دار است ؛ و نوع دوم كه زيردستان انجام دهنده اين فراشدها هستند ( اينها ممكن است در استخدام طبقات فرعي نوع اول باشند و يا در استخدام سرمايه دار).7

  ماركس بازرگاني را منحصراً به عنوان خريد و فروش كالاهايي تعريف كرد كه به روش سرمايه داري توليد شده اند. او به طور ضمني بسياري از فراشدهاي غيراقتصادي در روابط ميان “بازرگانان” و بين آنها و ديگر افراد موجود در شكل بندي سرمايه داري را كنار مي گذارد. او به طور صريح فراشدهاي ديگر به غيراز خريد و فروش را كه شامل انبار كردن ، حمل و نقل و غيره مي گردد و معمولاً در ارتباط با عملكرد واقعي بازرگانان به عنوان يك گروه اجتماعي قرار دارد را ناديده مي گيرد. ماركس [1967 : 2 , 136-152; 3, 267-268] اين فراشدهاي اقتصادي ديگر را در ارتباط با توليد كالا ميداند ؛ اگر بازرگانان به توليد كالا دست بزنند ، آنگاه موقعيت طبقه اصلي را هم اشغال خواهندكرد. بنا به ملاحظات نظري كه ما در اينجا در صدد تعيين شان هستيم ، ماركس با صراحت مفهوم خود از فراشد بازرگان را به خريد و فروش كالاها در بازار محدود كرد.

به اعتقاد ما ماركس قصد داشت بر اين تأكيد ورزد كه انباشت رقابتي به وسيله سرمايه داران ايجاب مي كند كه آنها با همان سرعتي كه توليد مي كنند كالاها را بفروشند. تأخير ناشي از تلاش در يافتن خريدار نهايي فرايند توليد را متوقف يا كند مي نمايد ، نرخ بازگشت سرمايه را كاهش مي دهد ، نرخ سود سالانه را پايين مي آورد و بنابراين شرايط رقابت براي سرمايه داري كه دچار چنين تأخيراتي شود دشوارتر مي گردد. راه حل اين مشكل بازرگان است كه به عنوان مالك مقداري كالاي پولي (سرمايه تجاري) با خريد فوري محصول سرمايه دار به ياري او مي شتابد. [Marx 1967 : 2 , 111]  .

بازرگان ماركس با اين مفهوم چرخه كالاها يا به عبارتي فرايند تحقق ارزش افزوده به دست آمده از فراشد طبقه اصلي سرمايه دار را هدايت مي كند. تحقق ( و بنابراين چرخه) يكي از شرايط وجودي فراشد طبقه اصلي سرمايه دار است. بازرگان ماركس يك شكل ممكن از اين فراشد تحقق ، از اين شرط وجودي ويژه، را ارائه مي دهد. البته فرايند تحقق مي تواند به وسيله طبقات فرعي ديگري هم انجام شود كه ماركس به بعضي از آنها،ازجمله فروشندگاني كه مستقيماً توسط سرمايه دار استخدام مي شوند اشاره دارد (طبقه فرعي نوع دوم ما).

بازرگانان كه دقيقاً به عنوان خريداران و فروشندگان كالاها تعريف مي شوند مقداري ارزش پولي (سرمايه تجاري) را به صورتي كه هيچ ارزش افزوده اي توليد نمي كند به ميدان مي آورند [Marx 1967 : 3, 279]. ماركس توضيح مي دهد كه سودي كه آنان به دست مي آورند صرفاً سهمي از ارزش افزوده سرمايه دار است كه از كارگران مولد استخراج مي گردد.8  بازرگانان كالا و ارزش توليد نمي كنند. هر تغييري كه باعث شود بازرگانان نتوانند يا مايل نباشند فراشد بازرگاني را انجام دهند احتمالاً بازتوليد فراشد طبقاتي سرمايه داري را متوقف كرده يا مورد تهديد قرار مي دهد. بازرگانان در جايگاه طبقه فرعي نوع اول قرار مي گيرند.

تا جايي كه بازرگانان به صورت شركتهاي مستقل و خصوصي سازماندهي شده باشند فعاليتهاي خريد و فروش شان بايد سهمي از ارزش افزوده را براي شان به ارمغان آرد. اين سهم بايد در حدودي چيزي باشد كه سرمايه آنها در صورت سرمايه گذاري در توليد كالاها به جاي تجارت مي توانست كسب كند .  حال آنكه اگر بازرگاني به صورت يك عمل دولتي “غيرانتفاعي” انجام مي گرفت سهم كمتري از اين ارزش افزوده كافي بود. در اين صورت مسؤلين دولتي جايگاه طبقه فرعي نوع اول “مديران ” را اشغال مي كردند. ماركس صرافان و رباخواران (بانكداران) را مشابه بازرگانان تحليل مي كند ، هر چند كه آنها با مكانيسمي بسيار متفاوت سهم خود از ارزش افزوده را كسب مي كنند.9

   رويكرد ماركس به زمينداران و صاحبان معادن به عنوان طبقات فرعي نسبت به فراشد طبقه اصلي سرمايه دار تا حدودي متفاوت بود. فراشد اجتماعي خاص آنها با استفاده از مالكيت شان بر زمين ( حق انحصاري) از نوع دسترسي به سطح زمين محدود كره خاكي است. ماركس استدلال مي كند [1967 :3 , part 6 , 1968 : 44, 152-153] كه مالكيت خصوصي انحصاري بر زمين عملاً مانع دسترسي پرولتاريا به زمين مي شود. اين دسترسي به پرولتاريا امكان مي داد كه بتوانند پرولتاريا نباشد. در ثاني مالكيت انحصاري بر زمين دسترسي سرمايه داران به زمين را نيز محدود مي سازد [Rosdolsky 1977 : 33-34] . به اين ترتيب تسلط زمينداران بر دسترسي به زمين ، بخشي از شرايط وجودي فراشد طبقه اصلي سرمايه دار است. سرمايه داران بخشي از ارزش افزوده استخراج شده را به صورت اجاره بهاي سرمايه داري به اين صاحبان زمين مي پردازند تا بتوانند به زمين دست يابند. چنين سرمايه داراني ممكن است در كار توليد محصو